سه جریان رو مجزا تعریف میکنم تا همه چیز واضح تر باشه.
سالها قبل آرش گفت بچه مایه داری مارو دعوت کرده که به ویلای استخر دارش در بومهن بریم سه دختر همراهمون بود و پنج پسر بودیم جریان اینو قبلا مفصل نوشتم چیزی که نداشت انتهاشه. وسط راه صاحبخونه گفت اینجا توقف کنیم یه ساختمون کوچک چهل متری ولی دو طبقه یه حوض کم عمق دو متر در یک متر کنارش با یه حصار فلزی دورش رفتیم داخل فکر کردیم صاحبخونه اینجا کاری داره یا میخواد وسط راه چایی بده خستگی در کنیم ولی هیچ امکاناتی اونجا نبود وقتی دخترا گفتن بریم دیگه صاحبخونه گفت جای به این با صفایی کجا بریم؟ چیه همش ویلا و هتل یه دفعه هم خاکی حال کنید! هی دخترا اصرار میکردن این میپیچوند آخر گفت میخواید یه سکس بکنیم حال همه جا بیاد تا بعدش ببینیم چی میشه! دخترا به هم نگاه کردن بهزاد گفت سگ اینجا دستشویی نمیکنه ما توش سکس کنیم؟ یارو گفت دلتم بخواد جای به این باحالی! بهزاد گفت کلید ویلا رو بده خودت بمون اینجا! بلند گفتم بهزاد! روشو برگردوند گفتم اون ویلایی که این تاپاله قولشو داده همینجاست! جای موندن هم نیست جمع کنید بریم. ابراهیم به التماس افتاد که تاحالا دختر نیاوردم اینجا ، برام آرزو شده یه حال کوچیک بکنیم بعد بریم!
بهزاد چنان زیر گوشش گذاشت که افتاد زمین خواست حرف بزنه با زانو گذاشت صاف تو دهنش قشنگ ولو شد بعد خم شد گفت تنها سناریویی که امروز اینجا سکس کنی اینه که دسته جمعی کونت بزاریم که یه کم دیگه اصرار کنی حتما راضی میشیم!
بهزاد پاشد دخترا هم پاشدن ولی سیروس کنار ابراهیم زانو زد شروع کرد دکمه و کمربند شلوار اون بدبختو باز کردن داد زدم بهزاد یه چیزی گفت این خفه شه چیکار داری میکنی الدنگ؟ سیروس عین مادری که همین الان بچشو دفن کرده و به هیچ قیمتی حاضر نیست از قبر جدا بشه با حسرت دستاشو گذاشت رو کمر و کون ابراهیم ، دیدیم ول کن نیست زیر بغلشو گرفتیم خرکشش کردیم بیرون.
دخترا و سیروس و آرش سوار ماشین جلویی شدن رفتن من هم تو ماشین بهزاد نشستم یه کم جلوتر ماشین بهزاد خاموش کرد من رفتم کمک بیارم یه وانتی پیدا شد جریانو گفتم گفت میبرمت پیش مکانیک ولی قبلش جایی توقف داریم رفتیم یه انبار گفت دمت گرم کارگر ندارم کمکم میکنی؟ یه وانتو بار زدم لباسای مهمونیم به گند کشیده شد بعدش رفتیم پیش مکانیک اون جاکشم برای اینکه پول بیشتر بگیره گفت دارم میبندم خلاصه با زحمت بردیمش ماشینو راه انداخت برگشتیم تهران ولی خاطره بد شد.
دو سال بعد یه شنبه روزی کسی به من زنگ میزنه میگه من یه بچه مایه دارم یه ویلا تو لواسون دارم استخردار ، تو استخر من همه دخترا مایو دو تیکه میپوشن ولی تیکه بالاشو حق ندارن بپوشن! دوستان تاپلس پول یا استخری که سینه های دخترا توش بیرونه در لاس وگاس چیز رایجی است و مثل ماردی گراس که از همه جای دنیا مردا میرن نیواورلئان که در یه شب هزار جفت ممه میبینن اینم جزو جاذبه های توریستی و دلیل سفر مردها به سین سیتی یا همون شهر گناه است.ولی نمیکردم تو ایران اسلامی از این چیزا باشه! کلی تعریف کرد گفت افتخار بدین مهمان من باشید! گفتم شما از من چیزی میخوای؟ گفت نه! فقط افتخار آَشنایی با شمایی که حرفتو خیلی شنیدیم و زیارتت نکردیم! دوستان سالوادور هاردین شهردار ترمینوس گفته “هیچ چیز درست نیست مگر آن که درست به نظر بیاید” اینکه کسی بیاد خیس ترین رویای پسر ایرونی رو مفتو مجانی به من پیشکش کنه اونم بچه مایه دار جماعت که خدا رو هم بنده نیست برام قابل باور نبود و فکر کردم احتمالا تله است و دویست نفر شمشیر به دست منتظرمن! ( دیگه خودتون میدونین هیششششششکی منو دوست نداره) نیم ساعت بعد یکی دیگه زنگ زد و همین مزخرفاتو گفت اون روز 6 نفر زنگ زدن صدا های مختلف شماره های مختلف ولی همین چرتو پرتا! فرداش تعداد بیشتری و دو شنبه هم بالای ده نفر! دیگه تماس های ناشناس رو رد میکردم آخرین تماس شب ابراهیم بود بعد از جریان دو سال پیش دیگه ندیده بودمش چون حوصله نداشتم گوشیو خاموش کردم. صبح تو مترو دیدم یه طومار برام اس ام اس داده حق داری گوشی روم خاموش کنی بی معرفتی کردم ولی الان میخوام جبران کنم!رفیق فابریکم مارو دعوت کرده بریم ویلاش و شرح کاملی از شایعات موجود در باره اون ویلا از یخچال های دیواری حاوی لیوان های بستنی و چیزای دیگه گرفته تا سکس های دسته جمعیش برام نوشته بود که به خیال خودش تحریکم کنه! دوستان یه دختری رو اون موقع ها می شناختم به اسم آتوسا دختری چاق و مهربون که حکم مرکز اطلاعاتی رو داشت و آمار همه پارتی ها رو داشت بهش زنگ زدم گفتم اینجوری شده تو خبر داری جریان چیه؟ کمتر از یکساعت بعد بهم زنگ زد گفت پسری که اسم خودشو کینگ کمبوجیه گذاشته صاحب اون ویلاست تمام تابستوناشو اونجاست قضیه استخر دخترهای لخت هم راسته ولی به هیچ عنوان پسر راه نمیده یه دربون داره هیکل غول برره قیافه خیلی ترسناک با سر همیشه تراشیده که روی سرو صورتش پر از جای چاقو و قمه است یه بار چهار تا پسر خواستن زورش کنن برن داخل چنان زدتشون که صدا خر دادن ولی چون گی و فاعل است با دخترا کاری نداره و حتی نگاهشون هم نمیکنه. گفتم خوب چرا به من زنگ میزنن گفت در مهمانی خونه شهروز کمبوجیه طبق معمول تا رسیده کلی پسر مفتخور آویزون شروع کردن پاچه خواری که شاید محل سگ بهشون بزاره تو ویلاش راهشون بده و سهمی از ماجراهاش داشته باشن اونم گفته به جای چرت گفتن یه کار مفید بکنید! فلانی رو برام پیدا کنید! دوستان شماره تلفن من رو پیدا کردن کار سختی نبود ولی این جماعت مفت خور حرفه ای میدونستن شماره منو بدن اون مستقیم به خودم زنگ میزنه اونا حذف میشن پس میخواستن خودشون زنگ بزنن منو دعوت کنن که بیا بریم ویلای ما! که با هم بریم دم در بتونن از من به عنوان بلیط استفاده کنن برن تو! آتوسا گفت میخوای شمارو و آدرس ویلا رو بهت بدم؟ یا شماره تورو به کمبوجیه بدم؟ گفتم فقط یکم بهم وقت تفکر کردن بده . بعد چند دقیقه فکر به ابراهیم پیام دادم از کجا بدونم مثل اون دفعه دروغ نیست؟ شروع کرد قسم پشت قسم خوردن برای پنج شنبه باهاش قرار گذاشتم وقتی رسید دربست گرفتم رفتیم باغ دم در دربون باز کرد واقعا قیافش ترسناک بود بدون سلام فقط گفت سهراب کدومتونین؟ ابراهیم گفت فرقی نمیکنه! من در سکوت فقط نگاهش کردم.
گفت شما برو داخل به اون هم گفت تو بمون ، ابراهیم شروع کرد به روش مفتخور کونی ها ناله کردن عه! نامردی نکن دیگه! رفیق نیمه راه نباش دیگه! بزار منم بیام دیگه!! یه نگاه کردم بهش گفتم یه لحظه صبر کن! در آهنی رو بستم به دربون گفتم بیا اینور! چند قدم اونورتر بهش گفتم اگر نگرانی این پسر چشم چرونی کنه و مزاحم دختر ها بشه نگرانیت بی خوده این پسر گی است صدتا دختر لخت هم جلوش باشن نگاهم نمیکنه! گفت جدی؟ گفتم البته تا حالا سکس گی نداشته ولی تمایلش مفعول بودنه همیشه میگه کاش میشد یه جا مست می کردیم یه فاعل حرفه ای این کارو باهام میکرد هم به آرزوم میرسیدم هم آبروم نمیرفت بعدشم میگفتم مست بودم. چون بار اولشه خجالت میکشه ، با من هم رو حساب رفاقت قدیم سفره دلشو باز میکنه وگرنه جلو غریبه از ترس آبروش و اینکه بهش بگن کونی صداش در نمیاد! من میخواستم صحنه رو اداره کنم ولی یه لحظه مکث اختیارو از دستم خارج کرد دربون رفت درو باز کرد جوری با محبت تعارفش کرد بیاد داخل که کارگردان ممول بهم زنگ زد گفت دختر مهربونو همین الان اخراج کردم بگو دربون بیاد جاش بازی کنه!!
وقتی ابراهیم با نیش باز اومد تو بهش گفت آقا یکی دو ساعت دیگه شروع میکنه به خوردن وقتی مست کرد بهش زنگ میزنم بعد شمارو میفرستم داخل بعدا هم اعتراض کرد میگم زنگ زدم خودتون گفتین بزار بیاد! اونم چون مست بوده یادش نمیاد. هم شما میری داخل هم من از نون خوردن نمیوفتم! گفت دو ساعت اینجا وایسم؟ گفت یه پیاله با ما بزنین دو ساعت گذشته! خلاصه این دو تا رفتن به سمت راست ، واحد سرایداری چسبیده به دیوار منم از مسیر پر از سنگریزه رفتم به سمت ساختمون اصلی. حدود صدو پنجاه متر بالاتر به یه سری پله رسیدم ولی به جای بالا رفتن ساختمون رو دور زدم پشت ساختمون استخر کوچک ولی تمیزی بود که از هر نوع جانداری خالی بود! ( جدی میگم تا لبه اش رفتم عین غاز خم شدم نکنه دخترا زیر آب باشن!) روبروش در پشتی ساختمون بود که جلوش دو جفت کفش بود رفتم داخل هیچ کس نبود از پله ها رفتم بالا سه تا اتاق بود از پشت در یکی صدای ناله دختر شنیدم فهمیدم در حال سکسن! دو تا اتاق دیگه رو درشو باز کردم کسی نبود برگشتم پایین از در اصلی خارج شدم و به سمت در ورودی رفتم قضیه واضح بود یا کل داستان استخر و دختر ها و پارتی دائمی دروغ محض بود یا اینکه واقعی بود ولی صاحبخونه عمدا پنج شنبه شب که اصل شب پارتی است رو تعطیل کرده بود که من حرمسرا شو نبینم! این یعنی هر لطفی که ازم میخواست پاداشش یه مشت وعده وعید الکی بود به در ورودی که رسیدم با احتیاط کمی بازش کردم از درز ایجاد شده یه وری رد شدم .
دوستان یکی از عادت های من اینه وقتی جایی میرم قیمت میکنم یارو گرون میگه اگر سطل آشغال جلو چشم باشه کارتشو ازش میگیرم یه دقیقه بعد ازش میپرسم تا کی بازین؟ بعد جلو خودش می اندازم سطل آشغال! اگرم نباشه میگم کارت بده قبل از اینکه یارو تکون بخوره میگم کارتتون رو اون دفعه ازتون گرفتم ولی انداختم سطل آشغال!! اون لحظه میشه از چشم فروشنده هزار تا فحش دانلود کرد!! واسه همینم هیچوقت کارت همرام نیست ولی اون روز شانسی بود از جیبم یه کارت مقوایی در آوردم گذاشتم رو سوراخ مادگی قفل.
درو کشیدم سمت خودم که کارت مانع داخل رفتن ناگهانی زبونه قفل و ایجاد صدا بشه بعد با احتیاط میلیمتر به میلیمتر کارتو از لای در کشیدم که زبونه روی کارت سر بخوره آروم و بی صدا بره داخل مادگی! درو یواش به سمت خودم کشیدم که مطمئن شدم بسته شده بعد با انگشت به سمت داخل فشار دادم که مطمئن شم با یه هول باز نمیشه! کار که تموم شد رفتم سر کوچه یه مینی بوس اومد باهاش اومدم تهران وقتی رسیدم جلوی جنگل حال خونه اومدن نداشتم رفتم داخل نگهبانا داشتن شطرنج بازی میکردن. سرخه حصار قبل از انقلاب مهسا فقط سه تا چیز داشت معتاد ، پیرمرد مهربون پارک و سگای ولگرد! بعد انقلاب دخترای با ست ورزشی و تاپ و شلوارک ریختن داخلش بهشت شد ولی اون موقع هنوز جای مزخرفی بود یه جا نشستم و به مردم خیره شدم. آن سوتر دسته های پسرانی را میدیدم که به دنبال معتاد ها میرفتند تا جشن تکلیفشان برگزار شود… اگر حوصله داشتم نصیحتشان میکردم… معتاد تا احساس امنیت نکند بساط نمیکند… تا بساط نکند نعشه نمیشود… و تا نعشه نشود کونش مایه جشن تکلیف شما نمیشود! پس با فاصله زیاد از او حرکت کنید تا هم گمش نکنید هم او فکر کند تنهاست تا به مقصود برسید ( صادق هدایت تو قبرش سه دور غلت زد!!) ، یه کم بعد کیراتو الثلاثه ( سه تا پیرمرد که یه سگ کوچولوی پشمالو دارن عصرا میارنش پارک باهاش پسر بچه تور کنن) از جلوم رد شدن یه کم اونورتر یه زن سی ساله یه پیرزن و دو تا پسر نشسته بودن اونا منو نشناختن ولی من شناختمشون زنو بچه بقال محلمون بودن برای شناختن این باید یه کمی برگردیم به عقب! سعید بچه محل ما بود ولی سه چهار سال بزرگتر. اون زمان یه همکلاسی دوران دبیرستان هم داشتیم که بهش میگفتن زاپاس گنجیشکه! داداش زاپاس صاحب استخر محله بود یه تیکه مقوا رو روش مهر میزد ده تا ده تا با تخفیف میفروخت حکم بلیط استخرو داشت این از میز داداشش کارتها رو میدزدید نصف قیمت می فروخت به بچه محلا ! اون روز رفتم پاتوقش ازش کارت بخرم نبود موقع برگشت سعید و دیدم با توپ و دروازه داشتن میرفتن جنگل گفت بیا بریم فوتبال. گفتم کار دارم دنبال زاپاس گنجیشکم . گفت اون قراره بیاد پیش ما بهمون کارت بده! باهاشون رفتم یارکشی کردیم یه بیست دقیقه بعد سه تا دختر اومدن سعید بلافاصله شلوارشو درآورد فیگور گرفت با شلوارک و تیشرت رفت پیش دخترا گفت ما یار کم داریم میشه با ما بازی کنین؟ دخترا بدشون نیومد ولی گفتن ما سه تاییم نمیشه! منم که ابرقهرمان! طبق روال فداکاری اینجور موقع ها گفتم من دارم میرم یکیتون بره تیم مقابل دوتاتون بیاید تیم ما مساوی میشید! البته اینم بگم وقتی این رفت سراغ دخترا یکی از بچه محلا گفت اگه معطل زاپاسی اون نمیاد ، این چون یار کم داشتیم زر زده! خلاصه بازی شروع شد صبر کردم همه برن سمت دروازه حریف رفتم شلوار اینو قاپ زدم مشت کردم تو سینم که از پشت نبینن دستمه رفتم که رفتم! مستقیم رفتم خونشون در زدم گفتم آقا مصطفی؟ بابای کچل بداخلاق اومد دم در! باباش دو تا مغازه تو محلمون داشت ولی چون همش با مردم دعوا میکرد آخر داد اجاره خودشو بازنشسته کرد! شلوار سعیدو دادم گفتم خدمت شما! گفت این چیه؟ گفتم شلوار پسرتون! گفت دست تو چیکار میکنه؟ گفتم هرچی صبر کردم عمو شعبون نیومد منم دیرم شد باید میرفتم خونه!! گفت چی میگی عمو شعبون کیه؟ گفتم یه پیرمرده است به اسم شعبانعلی تازه از زندان آزاد شده میگه گیاه شناسه سعید و میبره داخل جنگل اسم درختا رو یادش بده سعید هم همیشه زیر شلوارش شلوارک میپوشه برای اینکه شلوارش تو جنگل گلی نشه درش میاره میسپره به یکی ، با عمو شعبان میره نیم ساعت یه ساعت دیگه هم میان! امروز خیلی طول دادن دیگه من اومدم! شلوارو دادم دستش رفتم! بعدها شنیدم که فوتبال که تموم شده بدبخت فکر کرده بادی چیزی شلوارشو برده یه ساعت دنبالش گشته بود آخرش همونجوری رفته بود خونه ، باباشم کلشو کنده بود که شعبون کیه؟ اینم طبیعتا انکار کرده بود و دعوا شده بود چه دعوایی! سعید قضیه رو به بچه ها میگه به گوش منم رسید ولی حس میکردم این جریان هنوز در حد پارس جنوبی استعداد توسعه داره! چند وقت بعدش یه اکیپ از بچه محلا رو دیدم چند تا دختر همراهشون بود تور والیبال و توپ دستشون بود داشتن میرفتن جنگل گفتن تو نمیای؟ خیلی نگران گفتم این ساعت (5 عصر) میخواین دخترا رو ببرین جنگل؟ یکی از دخترا گفت مگه چیه؟ با لحن جدی گفتم شماها مال این اطراف نیستین درسته؟ خانوم اون جنگل روح داره برای همینم سمت شب خطرناکه مدتها قبل ( دو هفته پیش!!) یه پیرمرد یه پسر رو میبره اونجا لختش میکنه جوری بهش تجاوز میکنه که میمیره! بعد از اون جریان اهالی محل بارها شب ها روحش رو دیدن که گریه کنون داره بین درختا دنبال شلوارش میگرده! یکی از دخترا گفت زر نزن میخواد بترسونتمون! خیلی جدی گفتم اثباتش ساده است ، یک شب که داره بارون میاد جلوی ردیف درختا وایسین بلند بگید سعید!!! میبینید ازبین درختها صدای ناله ضعیفی میگه سعییییییییییدد…سعییییییییددد…سعیییددددددددد خانوما همه اهالی اینجا حتی اونایی که اون تجاوز وحشتناک رو به شوخی میگیرن و اسم اون روحو گذاشتن کون سرگردان میدونن جریان حقیقت داره دیگه خود دانید! البته قصد من فریب دادن دخترا نبود میخواستم بچه محلا اینو بشنون برن به خودش بگن بیشتر حرص بخوره که گفتن!! در نتیجه سعید مورد نظر با وجود این که 20 ساله بقال محله ماست و دو تا پسر بزرگ هم داره هنوزم که هنوزه معروفه به کون سرگردان!!😁
شاه ایکس بر میگردد در… اونجرزه مگه؟؟!! 😁
5 پاسخ به “جنگل ارواح!”
دمت گرم پسر . مردم از بس که خندیدم . ای ول عالی بود 🌹
😁
قلم زیبایی دارید شاه ایکس عزیزظنز ظریفی داشت .دمتون گرم.
ابراهیمه به گا رفت که 😂😂
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣