اول از همه میخوام از تکتک شما که با نظرات گرمتون منو همراهی کردید تشکر کنم. خیلیها انگیزه دادین که ادامه بدم و بعضیها هم دلسوزانه نگران بودن که خیانت زن شوهر دار را دارم عادی سازی میکنم. سایت بکن تو به عنوان پلتفرمی آزاد برای بیان فانتزی های سکسی عمل میکند و محتوای آن به معنای تایید یا تشویق به رفتارهای خاص در زندگی واقعی نیست.
من تازهکارم و سعی کردم با توجه به نظرات شما، داستان رو طرفدارمحور پیش ببرم. یه عکس از اندامم رو گذاشتم (البته با رعایت حریم خصوصی!). امیدوارم این کمک کنه بهتر با فضای داستان ارتباط بگیرید!

اشکان سریع جواب داد: «حتماً قشنگه! خواهرت هم ورزشکاره؟»
مونا از پشت پوزخند زد: «بگو آره… خیلی هم حرفهایه!»
من هم تأیید کردم: «آره، تو روانشناسی رابطه متخصصه!»
مونا خندید: «ایول! فردا میبینیم این آقای مربی چقدر مرد میدونه!»
فردا صبح، با آرایش سنگین و لباس مشکی تنگم تو آینه چک کردم. مونا با اون لبخند همیشگی گفت: «نگران نباش، طبق نقشه پیش میریم.»
تاکسی گرفتیم. مونا تو راه یادآوری کرد: «اول من حرف میزنم، تو گوش کن. اگه اوکی بود، چشمک میزنم.»
رسیدیم اوپال. اشکان اونجا بود با تیشرت مشکی و عضلههای به رخ کشیده. «سلام قشنگه!» بغلم کرد و بعد به مونا نگاه کرد: «این همون خواهر خوشگلتونه؟»
مونا با اعتمادبهنفس جلو آمد: «سلام، مونا هستم. شنیدم به مریم کمک کردی.»
دیدم چطور اشکان داره مونا رو از سر تا پا برانداز میکنه. مونا امروز عمداً یه لباس نسبتاً محافظهکارانه پوشیده بود، اما اون اندام و چهرهی جذابش نمیتونست پنهان بشه.
. «بریم قهوه بخوریم؟»
تو کافه، مونا شروع کرد به پرسیدن سوال های ظاهراً ساده: «اشکان جان! شما مربی شخصی هستین؟ چطور با مریم آشنا شدین؟»
اشکان گفت: «تو اینستا. مریم سوال ورزشی داشت و…»
مونا وسط حرفش پرید: «پس رابطهتون حرفهای بوده؟»
اشکان کمی سرخ شد: «اولش بله، ولی حالا…»
من که داشتم از استرس میمردم، لیوان آبو برداشتم. مونا یه نگاه معنادار بهم انداخت و ادامه داد: راستی، شما با خانمهای متأهل هم کار کردین؟ تجربهتون چیه؟
اشکان یه لحظه به من نگاه کرد، بعد جواب داد: هر کسی حق داره برای سلامتیش سرمایهگذاری کنه، مهم وضعیت تأهل نیست.
مونا چشمک زد و بعد بهونه آورد که بره خرید. وقتی رفت، اشکان پرسید: «خواهرت چیه؟ بازپرسه؟»
گفتم: «نه… ولی خیلی باهوشه.»
اشکان دستش رو روی دستم گذاشت: «نگران نباش، آدم درستیام. فقط میخوام بدونم تو چی میخوای.»
ناگهان مونا برگشت: «مریم جون، سعید زنگ زده… گفتم بیاد اینجا! ناهار رو چهارتایی میخوریم!»
اشکان گیج شد. من هم استرس داشتم: «مونا! چیکار داری میکنی؟! شاید اشکان لازم باشه برگرده بیمارستان»
اشکان سریع گفت: «نه، مشکلی نیست… میتونم بمونم.»
ده دقیقه بعد، سعید با هیکل نزدیک به دو مترش اومد. مونا بوسش کرد: «عزیزم، این مریم خواهرمه و این اشکانه… مربی ورزشی مریم!»
مونا با شیطنت خاصی شروع کرد به تعریف کردن: سعید عزیزم، اشکان مربی ورزشی مریمه… تازه امروز روز اولیه که با هم ملاقات میکنن!
اشکان یه نفس عمیق کشید و گفت: «راستش من مربی نیستم، رزیدنت فیزیولوژی ورزشیام.» کارتش رو درآورد.
مونا با نگاه تیزش پرسید: «یعنی دکتری؟ چرا به مریم نگفته بودین؟»
اشکان گفت: «دیروز گفتم، ولی دوست ندارم با عنوان دکتر باهاش ارتباط داشته باشم.»
اشکان تو گوشم گفت: «خواهرت باهوشه… ولی منم ساده نیستم.»
رستوران بالای اوپال، با اون منظره بینظیرش از تهران، حالا صحنه یه دورهمی کاملاً غیرمنتظره شده بود. یه میز چهار نفره، دو زن، دو مرد، و کلی راز ناگفته بینمون!
سعید وسط ناهار با اون حالت ریلکسش گفت: بچهها، امشب یه پارتی تو ویلاي دوستمونه… اگه مایل باشین، میتونم به کوردیناتور بگم ما رو هم اضافه کنه!
اشکان ذوق زده: “چه عالی! من حاضرم
مونا با اون لبخند همیشگیش به سعید نگاه کرد: عزیزم، تو همیشه پر از سورپرایزهای خوشمزهای! ولی… -رو کرد به من – مریم! تو چطور؟
دلم یه ذره گرفت. خب… من نمیدونم چی بگم؟ رضا فکر میکنه من امروز برمیگردم شمال و بهونه ای برای موندن تهران تدارم…
مونا گفت: خوب بهش میگم که دکتر برات آزمایش نوشته و باید انجام بدی حتما و فردا دویاره بری نتایج تست هارو نشونش بدی.
اشکان صورتش یه ذره درهم رفت. سعید با زیرکی جو رو عوض کرد: خب پس قراره بریم! من به رامین پیام میدم. فقط یه چیزو بگم… این پارتی یه ذره خاصه. کد لباس: مشکی و سفید!
مونا با هیجان پرسید: یعنی باید ماسک هم بزنیم؟
نه بابا! سعید خندید: فقط لباس فرمال باشه.
اشکان به من نگاه کرد: مریم، تو میای؟
چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. اینم یه تجربهی دیگه بود تو زندگیام… باشه، میام. ولی مونا باید به رضا ماجرا رو بگه من از عهده ام بر نمیاد.
مونا که حسابی ذوق کرده بود، گفت: رضا رو بسپار به من و ادامه داد الانم پسرا برامون لباس میخرن و میتونیم باهم ست بپوشیم!
و اینطوری، یه قرار ساده ناهار، به برنامهای تبدیل شد که ممکن بود همه چیز رو عوض کنه…
ناخودآگاه به ساعت مچیام نگاه کردم. ساعت 2 بعدازظهر بود و رضا حتما منتظر تماس من بود. مونا انگار ذهنم را خواند، گوشی را برداشت: الان به رضا زنگ میزنم، نگران نباش.
مونا که داشت با رضا صحبت میکرد، با اطمینان گفت: آره دکتر گفت باید آزمایشها تکرار بشه… فردا صبح اول وقت میریم… نه نگران نباش، من کنارش هستم.
وقتی مونا تماس با رضا رو قطع کرد، با یه چرخش نمایشی به سمت سعید برگشت و با اون لهجه بازیگرانهاش گفت: حله! فقط مونده که سعیدِ عزیز… اجازه من رو هم از شوهرم بگیره!
همه خندیدیم. سعید از جا بلند شد و با یه تعظیم مسخرهبازانه گفت: به روی چشم شاهدخت!
حتی اشکان هم که تا حالا جدی بود، زد زیر خنده. مونا ادامه داد: پس آقای متخصص، لطفاً به مهدی بگو همسرش رو صبح زود قبل از اینکه ایشون برن سر کار صحیح و سالم تحویلش میدی!
سعید با آرامش ظاهری گوشی را روی آیفون گذاشت. صدای مهدی از اسپیکر پخش شد:
سلام سعید جان!
سلام آقا مهدی! میخواستم ازتون اجازه بگیرم… سعید با آن اعتماد به نفس شروع کرد: امشب یه جشن تولد خانوادگی داریم تو ویلای دوستم حوالی کرج. دوس داشتیم مونا هم با ما بیاد.
سکوت سنگینی افتاد. نفسهام در سینه حبس شده بود.
فکر کنم نشه… . مونا امروز مهمون داره. خواهرش اومده تهران.
سعید مثل یه دیپلمات حرفهای بدون لحظهای تردید ادامه داد: چه عالی! پس خواهر مونا جون هم میتونن بیان با ما. همه دوستان صمیمی هستیم، فضای خیلی خوبیه!
مهدی گفت: “بذار با مونا صحبت کنم.” همین که تماس قطع شد، گوشی مونا زنگ خورد. همه بیصدا شدیم.
مونا با دستای لرزان گوشی رو برداشت: “سلام عزیزم!” صداش میلرزید. شروع کرد به قدم زدن دور میز -همیشه موقع استرس این کارو میکرد.
پنج دقیقه بعد برگشت، صورتش آرومتر شده بود. گوشی رو با یه حرکت قشنگ گذاشت رو میز: “حله!”
اشکان با تعجب پرسید: “واقعاً قبول کرد؟”
مونا با یه نیشخند گفت: “بهش گفتم دکتر گفته کیست رحمی داری و باید بری چکاپ! راستی…” -بهم نزدیک شد -”…فردا صبح میبرمت دکتر زنان ، اگه رضا پرسید بتونی توضیح بدی!”
من دهنم باز مونده بود: چی؟! مگه دیوونهای؟ اینهمه دروغ چرا؟
مونا شونه بالا انداخت: “بهترین بهونهای بود که به ذهنم رسید.”
اشکان خندید: “خانما تو این بازیها استادن!”
مونا کیفش رو برداشت: “حالا بریم لباس بخریم! امشب قراره خفن بشه!”
و اینطوری خودمون رو برای یه شب پر هیجان آماده کردیم…
ساعت ۹:۱۵ شب رسیدیم ویلا. جو گرمی بود، حدود ۲۰ نفر مهمون بودن. ما یه میز دنج تو گوشه گرفتیم. سعید با غرور مهمونها رو معرفی میکرد: “این دو تا نامزدن… اونا همکار منن… و این چندتا خانم…” -مکثی کرد و زمزمه کرد -“…شوگر مامیهای محترمن!”
من فقط یه شراب نصفه گرفتم، ولی مونا شات پشت شات میزد! موقع رقص،، اون پستانهای درشتش تو لباس مشکی براقش انقدر میلرزید که من دائم میترسیدم یه چیزی از لباسش بیرون بزنه!
نوبت من و اشکان که رسید، رقصمون یه ذره… چسباندنی شد! اونقدر که وقتی دستاش رو دور کمرم حلقه کرد، میتونستم گرمای بدنش رو از زیر پیراهن مشکیاش حس کنم.
هر بار هم که مینشستم، یه مردی میومد و با ادب از اشکان اجازه میگرفت: میشه با خانم برقصم؟
اشکان همیشه با یه حرکت سر به من اشاره میکرد که خودم تصمیم بگیرم. منم با لبخند جواب میدادم: ممنون، ولی فعلاً استراحت میکنم.
تو یه لحظه آروم، اشکان خم شد و تو گوشم گفت: همه دارن بهت نگاه میکنن… مثل یه ملکهی واقعی میدرخشی.
منم که حسابی گرم شده بودم، جواب دادم: پس مراقب ملکهات باش، شاید یهو یکی بخواد تاجم رو بدزده!
سعید یهو اومد و گفت: “بچهها سورپرایز داریم! مهدی گفت همینجا بمونیم تا صبح.” بعد با خونسردی ادامه داد: مونا با مهدی تماس گرفت… گفت من یه ذره زیادهروی کردم با مشروب و حالا نمیتونم رانندگی کنم.
من و اشکان به هم نگاه کردیم. اشکان آروم پرسید: یعنی… همه ما همینجا میمونیم؟
سعید با یه لبخند شیطنتآمیز جواب داد: نه میریم آپارتمان من. من و مونا تو پذیرایی میخوابیم، شما دوتا هم میتونین از تخت اتاق خواب استفاده کنید و یه چشمک زد.
مونا که حالا کاملاً مست شده بود، با یه خنده بلند گفت: مریم جون نترس! من به رضا گفتم دکتر گفته باید تحت نظر باشی… پس همه چی حله!
اشکان به من نگاه کرد و آروم پرسید: نظرت چیه؟
من که حسابی سرگیجه داشتم از اون همه هیجان، گفتم: خب… منم با تصمیم جمع موافقم.
همین جمله ساده کافی بود که پسرا ذوقزده بشن! اشکان یه لبخند راضی زد و سعید سریع رفت طرف میزبان تا هماهنگ کنه.
ساعت ۱۲ شب رسیدیم خونه سعید. حس میکردم تو یه فیلم پرحاشیه گیر افتادم! سعید در رو باز کرد و با نمایش گفت: “خوش اومدین!”
توی آپارتمان سعید، پسرا مثل دو تا پسر بچه شیطون بساط رو چیدن! شراب، ویسکی، حتی قلیون میوهای هم گذاشتن رو میز. من که هنوز ترس و هیجان تو وجودم بود، فقط یه کم مزه مزه کردم.
مونا اصلاً حواسش به ما نبود، چسبیده بود به سعید. دیدم چطور تو گوشش چیزی زمزمه میکنه و موهاشو ور میداره. بعد یهو فریاد زد: “وای سعید جون!” و پرت شد تو بغلش.
ما مثل مجسمه نشسته بودیم و تماشا میکردیم. سعیدم که حسابی مست بود، شروع کرد به بوسیدن گردن مونا: “قربون این سینههای لعنتی برم!”
مونا خندید: “آخه سعید! مریم و اشکان اینجان!” سعید فقط گفت: “ببخشین بچهها… مستی زودتر رسیده!”
اشکان تو گوشم پچ پچ کرد: “میریم اتاقمون؟” که مونا فریاد زد: “نه! همینجا بمونین! میخوام برقصم!”
سعید با شیطنت به اتاق خواب اشاره کرد: “بذارین عروس و داماد برن… بعداً رقصتو میبینیم مونا جان!” مونا با اکراه گفت: “پس میخوای از دستم خلاص شی؟ قرار بود شگفت زده کنی!”
من به اشکان چشمک زدم و دستش رو گرفتم. همه ترسهام تبدیل به هیجان شده بود. وقتی در اتاق بسته شد، نور چراغ خواب روی پوست اشکان بازی میکرد. در رو قفل کرد و آهسته گفت: ” حالا دیگه فقط ما دوتایی هستیم…
صدای خندههای مونا و سعید از پشت در به آرامی میآمد، اما انگار کیلومترها از ما فاصله داشتند. اشکان نزدیکتر آمد و دستش را روی گونهام گذاشت:
مطمئنی که راحتی؟ میتونم همینجا بخوابم روی زمین اگه بخوای.
لبخند زدم و دستش را گرفتم:
نه… میخوام تو هم کنارم بمونی.
اشکان آروم منو به سمت تخت هدایت کرد. ملحفهها سرد بودن، ولی گرمای بدنش فضا رو سریع گرم کرد. صورتهامون فقط چند سانت فاصله داشت…
بیرون، موسیقی قطع شده بود و فقط خندههای مونا میومد. اشکان: “فکر کنم سعید داره از استعدادهای رقصی مونا سوءاستفاده میکنه!”
من خندیدم: “حداقل من اینجا در امانم…”
نالههای مونا از پشت در میومد، یه ترکیب عجیب از درد و لذت: “نه… صبر کن… امشب نه…باشه یه شب دیگه” ولی آه و ناله اش چیز دیگهای میگفت.
اشکان کنار من روی تخت نشست و با شنیدن این دیالوگها، چشمانش از تعجب گرد شده بود. آرنجش را به من زد و با لبخندی شیطنتآمیز زمزمه کرد: به نظر میاد اونا دارن یه بازی جدید رو امتحان میکنن… بازیای که نیاز به آمادگی فیزیکی داره!
سعید با صدای گرفته جواب داد: “چرا انقدر مقاومت میکنی؟ میدونم دوست داری تجربه اش کنی…”
ناخودآگاه دستم رو روی ران اشکان گذاشتم. اون با نگاهی معنادار گفت: “به نظر میاد خیلی… صمیمی شدن. بریم ببینیم چی شده؟”
صدای مونا دوباره بلند شد، اینبار با یه جیغ دردناک قطع شد. اشکان از تخت بلند شد و دستش رو به سمت من دراز کرد: “مریم جون… بریم کمکشون کنیم؟”
قلبم تند میزد وقتی دستش را گرفتم و از تخت بلند شدم. نزدیک در که رسیدیم، صداها واضحتر شدند. مونا داشت با غر زدن میگفت: خواهرم اونجاست بی شرف… نباید اینقدر وحشیانه جیغمو در بیاری… اما سعید در جوابش فقط خندید: پس بیا آرومتر…
وقتی در رو باز کردیم. صحنهای که دیدیم، نفس را در سینهام حبس کرد. مونا روی مبل خوابیده بود دستش روی کونش گذاشته بود و سعید بالای او ایستاده بود. وقتی متوجه حضور ما شدند، مونا سریع خودش را جمع کرد، اما سعید فقط لبخند زد: سلام به مهمونای ناخونده!
مونا صورتش گل انداخته بود: “مریم! ما فقط…” که اشکان با خنده قطعش کرد: “نیازی به توضیح نیست! ما همهچیز رو فهمیدیم!
به مونا نزدیک شدم و در گوشش پرسیدم: رخم شد؟
جواب داد: نمیدونم… ولی خیلی میسوزه… بعد یهو کوسنی پرت کرد به سمت سعید و داد زد: “وحشی!
اشکان سریع پیراهنش رو پوشید و کلیدهای ماشین را از روی میز برداشت و رفت. پنج دقیقه بعد برگشت با یه جعبه کوچک. یه شیاف بیرون آورد و به سعید داد: لطفاً کمک کن اینو استفاده کنه… دردش رو کم میکنه.”
سعید با تعجب به شیاف نگاه کرد، اما اشکان اضافه کرد: فقط برای تسکین عضلاته.
بعد رو به من برگشت و با لبخند گفت: “برا تو هم آوردم… اگه بخوای.” تو دستش یه شیاف دیگه بود.
مونا با تعجب پرسید: “این چیه؟”
اشکان آروم جواب داد: “دیکلوفناکه… برای درد عضلانی. فکر کردم بعد این همه تحرک بدنی به دردتون بخوره
به شیاف نگاه کردم. اشکان با چشمانی جدی گفت: “نگران نباش، فقط میخوام حالت خوب باشه. اجباری نیست.”
سعید با احتیاط به مونا نزدیک شد: “بیا کمکت کنم، دردت کمتر میشه.” فضای اتاق آرامتر شده بود. مونا حالا راحتتر روی مبل دراز کشیده بود و سعید با مهربانی پیشانیاش را نوازش میکرد.
نیم ساعت بعد، جو کاملاً عوض شده بود. شراب دست به دست میچرخید و خندههایمان بلندتر میشد. اشکان دستش را روی زانوم گذاشت و پرسید: “خب مونا، حالا که بهتر شدی، برنامه بعدی چیه؟”
مونا با نگاهی به من گفت: “هم احساس دستشویی داری؟” من هم همین حس عجیب فشار در روده را داشتم. صورت مونا هم کمی درهم رفته بود.
اشکان خونسرد توضیح داد: “طبیعیه. شیاف روده رو تحریک میکنه. بهتره برید دستشویی و بعد با آب ولرم شستشو بدید.”
اشکان با دقت توضیح داد: “بعد دفع، با حوصله آب ولرم رو به آرومی به داخل وارد کنید چند ثانیه نگه دارید و رها کنید. دو سه بار تکرار کنید.”
مونا ابروهایش را بالا انداخت و با شوخی گفت: پس دکتر اشکان الان متخصص رودهها هم شد!
اشکان خندید: نه، ولی یه چیزایی رو باید بدونیم، مخصوصاً وقتی پای سلامتی در میونه!
من و مونا با هم به دستشویی رفتیم. او اول رفت و بعد از چند دقیقه با چهرهای راحتتر برگشت. -حالت بهتر شد؟
خیلی! ، فقط اون شستوشو رو هم انجام بده، واقعاً کمک میکنه.
وقتی نوبت من شد، طبق توصیه اشکان عمل کردم. آب ولرم حس عجیبی داشت—نه سرد بود که ناراحتکننده باشد، نه داغ که بسوزاند. بعد از تکرار این کار، واقعاً احساس سبکی و تمیزی میکردم.
وقتی برگشتم، مونا با کنجکاوی پرسید: خوب بود؟
لبخند زدم: بله… یه کم عجیب بود، ولی خوب جواب داد.
اشکان که داشت لیوان شرابش را تکان میداد، با رضایت گفت: خوبه که حالتون بهتر شده. حالا میتونیم با خیال راحت ادامه برنامه رو بچینیم.
سعید با خنده لیوانش را بلند کرد: ما که همیشه حوصله برنامه داریم! مگه نه، مونا؟
مونا چشمغره رفت، بعدش گفت هنوز احساس سوزش میکنه ولی درد ندارم.
اشکان گفت به نظر من نیاز به یک معاینه دقیقتر داره.
اشکان با لبخندی بازیگوش به من نگاه کرد: “تو هم موافقی مریم؟” بعد به سعید رو کرد: “اجازه میدی گل قشنگت رو معاینه کنم؟ قول میدم حرفهای باشم.”
سعید با خنده موافقت کرد: “هر کاری برای سلامتی عزیزم لازمه!”
اشکان به مونا گفت: “لطفاً حالت سجده بگیر، راحت باش.” مونا با صورت سرخ شده، شلوار و شورتش را درآورد و روی مبل خم شد. اشکان با دقت بررسی کرد: “التهاب درجه دو داریم، احتمالاً تا سه روز کبود میشه. دو زخم کوچک هم اینجا هست.”
سعید نگران پرسید: “بخیه میخواد؟”
اشکان ژل دیکلوفناک درآورد: “نه، روزی سه بار اینو بزن. و چهارده روز استراحت مطلق!”
سپس با لحنی قاطع ادامه داد: باید تمام فعالیتهای فیزیکی سنگین را به مدت ۱۴ روز به تعویق بیندازیم سعید جان.
من سعی کردم با شوخی فضا رو عوض کنم: “پس تیم شما یه بازیکن کم داره!”
سکوت کوتاهی در اتاق حکمفرما شد. سپس نگاههای معنی دار سعید و اشکان به من دوخته شد. اشکان اولین نفری بود که واکنش نشان داد، با چشمانی براق و لبخندی شیطنتآمیز: مریم جان، نگران نباش! من مطمئنم تو به تنهایی میتونی هم نقش بازیکن رو بازی کنی، هم مربی رو!
سعید با خنده گفت: “پس مونا که استراحت میکنه، ما سهتایی بازی کنیم؟”
صورتم سرخ شد، ولی سعی کردم خونسرد باشم. اشکان کیفش رو بست و با اطمینان گفت: “از نظر پزشکی مشکلی نیست، فقط گرم کردن بدن رو فراموش نکنید!”
مونا که حالا کمی حالش بهتر شده بود، از پشت بالشش نالهای کرد: شماها واقعاً شرموحیا ندارید! من اینجا در حال مرگم، شما دارید برنامهریزی میکنید…
سعید به سمتش رفت: عزیزم، ما فقط داریم برای سلامتی شما برنامهریزی میکنیم! دکتر اشکان هم تأیید میکنه که شادی بهترین درمانه!
اشکان با جدیتی ساختگی تأیید کرد: کاملاً درسته. اندورفین آزاد شده در حین فعالیتهای لذتبخش، بهترین مسکن طبیعی است.
من با چشمغره به هر دوی اینها نگاه کردم: پس به نظر شما پزشکان، ما باید نسخه شادی بگیریم؟
اشکان نزدیک شد و در گوشم زمزمه کرد: “بله، و من شخصاً اجراش میکنم… اگه اجازه بدی.”
اتاق پر از خنده شد. حتی مونا هم لبخند زد. انگار بینمون یه پیوند نامرئی قویتر شده بود.
همه منتظر بودند. نفسها در سینه حبس شده بود، انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شده بود. نگاههای مشتاق سعید و اشکان به من دوخته شده بود، و مونا با آن لبخند شیطنتآمیزش، مثل کسی که نقشهای در سر دارد، به من چشمک زد.
با صدایی که کمی لرزش داشت اما قاطع بود، گفتم: باید قول بدهید سرنوشت مریم رو تکرار نکنید.
اشکان سریع جواب داد، دست روی قلبش: “قول میدم… به شرطی که تو هم قول بدی لذت ببری!”
سعید با خنده اضافه کرد: “همه مراقب همیم. هیجان باید امن باشه.”
دیگه مونا طاقت نداشت. با عجله دکمههای بلوزش رو باز کرد: “پس دیگه منتظر چی هستیم؟ بیاین شروع کنیم!”
همه چیز در یک لحظه دگرگون شد. مونا اولین نفری بود که لباسشو درآورد. سینههای سفیدش در نور ملایم اتاق میدرخشید. سعید با چشمانی گشاد شده به او نگاه کرد، اما مونا فقط خندید: نگاه نکن، عمل کن!.
اشکان به من نزدیک شد، انگشتانش به آرامی روی بازویم لغزید: تو زیباتری… وقتی میلرزی. گرمای نفسش روی پوست گردنم نشست، و من بیاختیار لرزیدم.
لباسها یکی پس از دیگری روی زمین ریخت. سعید با حرکتی نمایشی شلوارش را پرت کرد. اشکان… مثل مجسمهای از برنز در نور میدرخشید. هر عضلهاش به دقت تراشیده شده بود.
مونا با چشمانی نیمهباز به من نگاه کرد: حالا دیگه هیچ مرزی وجود نداره… فقط ما و این لحظه.
اشکان دستش را به سمت من دراز کرد: “آمادهای؟”
قلبم دیوانهوار میتپید: “بله… اگه تو هم باشی.”
باید قول بدید به سرنوشت مریم دچار نشم.
نگاهم بین دو کیر برافراشته سعید و اشکان گیر کرده بود—یکی ستبر و پرصلابت مثل خودش، دیگری بلند و کشیده با رگی که تند تند میزند. پاهایم سست شد.
…میشه پشیمون بشم؟
اشکان با آن خندهی شیطنتآمیزش که مو بر تنم سیخ میکرد پاسخ داد: نه عزیزم. دیگه از این مرزها رد شدی.
دستای سعید و اشکان محکم بازوم رو گرفتن و منو به سمت اتاق و روی تخت هدایت می کردند.
مونا از پشت با نیشخند گفت: بیغیرتا! فقط مریم براتون مهمه؟— ولی من اصلاً حواسم نبود. بدنم از شدت هيجان میلرزید:
-بوی تند بدن مردانه پسرا فضای اتاق را پر کرده بود…
-گرمای بدن برهنه اشکان که به پهلوم چسبیده بود…
-زمختی سعید که زانویش را روی تخت گذاشته بود و به جلو خم میشد…
یاد رضا افتادم و بدنم بی حس شد!!
همون لحظه اشکان چونه مو گرفت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم: “میخوای بری؟ سعید پشت سرم زمزمه کرد: یا میمونی و حس میکنی… یا میری و تا آخر عمرت حسرت میخوری.
دستهایم را روی سینه اشکان گذاشتم. پوستش داغ بود. …میخوام بمونم.
اشکان لبخند زد: “پس دیگه نگو پشیمونم!”
سعید از پشت، موهایم را در مشتش گرفت و سرم را به عقب کشید. حالا بیا ببینیم این گناه چقدر میارزه…
نفس نفس زنان، خودم را برای نخستین تماس آماده میکردم—همان لحظه که مرز همسر وفادار بودن را برای همیشه پشت سر می گذاشتم.
اشکان به سعید اشاره کرد: باید با حوصله پیش بریم، مریم رو باید آماده کنیم. صداش مثل نوازش گرمی روی پوستم لغزید. دیلدو سایز کوچیک نداری ؟
سعید: وضعیت ما اینجا کمی… محدوده!
اشکان رو به مونا کرد: میشه لطفاً از یخچال خیار یا بادمجون بیاری عزیزم؟
مونا با ادا و اطوار لنگلنگان رفت آشپزخانه و با دو تا خیار برگشت… اشکان هم در همین فاصله، تیوب وازلینش را از کیفش درآورده بود.
همه چیز به ظاهر آماده بود، اما درونم میدان جنگ احساسات بود. ترس سردی توی استخوانهام جا کرده بود، تا جایی که میتونستم لرزش دستانم را ببینم. مونا که متوجه حالم شده بود به سمت من آمد و منو در آغوش گرفت و در گوشم زمزمه کرد:
همه چی رو به راهه عزیزم امشب لذتی میری که تجربه اش بی نظیره،. اما من که از این نزدیکیهای ناگهانی غافلگیر شده بودم، با صدایی لرزان پاسخ دادم: خودت که توی این بازی تازه کارتر از منی! نشستی بیرون میگی لنگش کن! اصلا اصلا تو مگه تجربه کردی که میگی لذت میبرم؟
مونا سرش را به آرامی تکان داد، حرکتی که هم ناز داشت هم طعنه. سپس با حرکتی آهسته و حسابشده، انگشتش را به سمت سعید گرفت. نفسم بند اومد وقتی کلمه بعدی را بر زبان آورد: پلاس… مهدی.
صداش در سکوت سنگین اتاق پیچید، انگار رازی را فاش میکرد که سالها پنهانش کرده بود. چشماش برق میزد، پر از خاطراتی که من از آنها بی خبر بودم.
ذهنم هنوز درگیر راز مونا بود که یهو حس کردم انگشتان اشکان، سردی وازلین را به دروازه ممنوعه کونم هدایت کرد. یک لرزش عمیق از ستون فقراتم گذشت
“آروم باش گلم…” صداش نرم و گرم بود.
انگشتش با حرکتی چرخشی وارد شد -اول فقط نوکش، سپس به آرامی تا بند اول. بدنم بی اختیار منقبض شد. خودتو شل کن عزیزم… اشکان با دست آزادش کف دست مرا نوازش داد. همینجوری… بذار کم کم عادت کنی.
سعید از پشت، بدنش را به پشتم چسباند. دستاش از زیر بغلم رد شد و به آرامی سینه هایم را در مشت گرفت. این فرشته کوچولو چقدر حساسه… نفس گرمش گوشم را نوازش داد.
اشکان انگشتشو یه ذره بیشتر فرو کرد. یه حس عجیب غریب تو دلم پیچید -نه درد بود، نه لذت، یه چیزی بین این دوتا. بعد آروم گفت: “حالا میخوایم یه چیز خنکتر رو امتحان کنیم…” و خیار لیز رو جای انگشتش گذاشت.
“وایسااا! خیلی سردِ…” ناله کردم. ولی اشکان با یه صبر عجیبی آروم آروم چرخوندش. “داری عالی پیش میری… یه چند لحظه دیگه گرم میشه.”
همین موقع سعید نوک سینههام رو بین انگشتاش میچرخوند. هر بار که فشار میداد، یه موج گرمایی میرفت ته دلم. “ببین چقدر زود داغ شدی…” غر زد و آروم گردنم رو گاز گرفت
خیار کم کم گرم می شد، یا شاید بدنم داشت به آن عادت می کرد. اشکان حرکتی دورانی ایجاد کرد که باعث شد نفسم بند بیاید. آره… همینجوری… تشویقم کرد. حالا میخوای بیشترش کنی؟
سعید با زبانش یه خط گرم روی گردنم کشید. “بذار کمکت کنم برسی…” دستش آروم پایینتر رفت. حالا انگشتای هر دو شون مثل یه نوازنده حرفه ای بدن منو مینواختن -یکی جلو، یکی عقب. منم که تو این دریای حسهای متناقض گیر افتاده بودم، فقط میتونستم چنگ بندازم به ملحفه ها و خودمو بدم به این موجای گرم و سرد.
لبام میلرزیدن و با چشمان خیس به مونا نگاه کردم: “راست…راست میگفتی…” هر کلمه مثل آتیش تو گلویم میسوخت. “تا حالا…تو خوابمم نمیدیدم اینطوری بشه…”
سعید با یه خنده پر از شهوت، کمرم رو محکمتر بغل کرد: “عزیزم، این تازه اولِ بازیِه!” انگشتای زبرش تو چربی پهلوهام فرو رفتن. “تازه پای کوه رسیدیم، قله که هنوز مونده!”
اشکان از اون ور، با یه حرکت حساب شده کونم رو تو مشتش فشار میداد. با این که نود کیلویی بودم، تو دستای این دوتا مرد قوی حس میکردم سبُکتر از یه پرِ پُفکی هستم. “ببین چقدر راحت میشه باهات بازی کرد…” نفس داغش رو گردنم حس میکردم.
هر بار که منو بین خودشون میچرخوندن، چشمام سیاهی میرفت. سعید با دندوناش خط فکمو گاز گرفت، همون موقع که اشکان از پشت یه موج لذت تو وجودم می فرستاد. “حالا فهمیدی چرا میگن زنای تپل بهترین سکسن؟” جوووون کشیده ای گفت و محکمتر بغلم کرد.
مونا از کنارِ تخت با یه نگاهِ راضی تماشامون میکرد. لبخندِ شیطنتآمیزش میگفت: “نگفتم تا خودت امتحان نکنی باور نمیکنی؟”
من توی این آشفتهبازارِ دستهای ماهر و بدنهای ورزیده، برای اولین بار حس میکردم واقعاً یه زنم -زنی که نه به خاطر اندامش، که به خاطر شهوت سرکش و واکنشهای صادقانهاش مورد تمناست. سعید ناگهان مرا به روی اشکان پرتاب کرد: حالا میخوایم بهت نشون بدیم قله این کوه کجاست!”
اشکان با یه حرکتِ سریع خودش رو جابه جا کرد و زمزمه کرد: “نترس گلم، دستِ منه…”
همون لحظه مونا از ته دل خندید: “آفرین! حالا دیگه میدونین چرا بهم میگن مربیِ شخصیِ روابط!”
سعید با اون بدنِ عضلانیاش بالای سرم خم شد: “آمادگی داری برای صعودِ نهایی؟”
من که داشتم از هیجان می لرزیدم، فقط تونستم یه “آره”ی لرزان بگم.
اشکان با یه حرکتِ ماهرانه دورِ کمرم رو گرفت: “پس بیا بریم بالا… آروم آروم…”
اشکان محکم گفت: دیگه وقتش رسیده! یهو منو برگردوند رو تخت و دمر خوابوند. دو تا بالش زیر شکمم گذاشت که کونم بیاد بالا. مونا هم کنارم وایساده بود و میگفت: سعی کن کمرتو قوس بدی عزیزم!
دستم رو کشیدم بالا سر و محکم چنگ زدم به ملحفه. ترسیده بودم ولی هیجان زده هم بودم. اشکان اومد پشت سرم وایساد. دیدم که داره کیرش رو چرب میکنه. نفسمو حبس کردم…
اولین تماس رو حس کردم. سر کیرشو گذاشت روی سوراخم که از قبل با انگشت و خیار راهش رو باز کرده بود، داشت داغ و سنگین روی سوراخم فشار میداد. یه لحظه بدنم منقبض شد، ولی اشکان آروم زمزمه کرد: آروم باش گلم… بذار کم کم بره تو.
وقتی اولین فشار رو وارد کرد، دندونامو به هم قفل کردم. درد داشت… ولی همزمان یه حالتی داشت که نمیتونستم توصیف کنم! مونا که دستش رو ملایم روی پشتم کشوند، تشویقم کرد: “عزیزم داری خفن انجام میدی! همینجوری ادامه بده…”اشکان کم کم جلوتر می رفت. هر بار یه ذره بیشتر تو میرفت. احساس میکردم چطور دارم باز تر میشم. سعیدم اومد جلو و موهام رو گرفت: میخوای ببینی چقدر خوشگل شدی؟ آینه میز توالت رو جلوم گرفت…
آینه رو که نگاه کردم، خودم رو دیدم: صورت گل انداخته، رژ لب پخش شده، و اشکان که پشت سرم زانو زده بود و داشت آروم آروم منو تصاحب میکرد. خم شد و با یه صدای خفه تو گوشم پچ کرد: “حالا دیگه مال منی…” همون لحظه بود که کلا رها شدم…
اشکان شکمش رو محکم به کمرم چسبوند -یعنی دیگه همش تو بود! یه لحظه ساکت شد، بعد نفس گرمش رو تو گوشم ریخت و پچ پچ زد: “همهچیت مال منه…”
چشامو چرخوندم به سعید و مونا. با یه نگاه شیطنتآمیز گفتم: “دیدین؟ همشو تو خودم جا دادم!”
مونا چشمگردوند و با خنده گفت: “عزیزم، این تازه پیشغزاست!”
اشکان یه لحظه مکث کرد، بعد شروع کرد به حرکت دادن—یه ضربه… آروم بیرون کشید، یه ثانیه معطل کرد که دلم هواشو بکنه، بعد با قدرت دوباره تو. هر بار که میکشید بیرون، بدنم بیتابانه دنبال کیر گرمش میگشت… و هر بار که دوباره میرفت تو، یه موج آتش از کونم تا فرق سرم میدوید.
سعید که داشت تماشا میکرد، با اون صدای خشنش داد زد: “حالا فهمیدی چرا بهم میگن استاد کوهنوردی؟” و دستش رو محکمتر روی کمرم فشار داد.
من فقط میتونستم ناله کنم: “آخ… همینجوری… همینجوری ادامه بده…
سعید جلو خم شد و با یه سیلی ملایم رو کونم زد: “عجب گایشی میشی ها! حالا بگو راست راستی… خیار بهتر بود یا این؟”
نفسم بند اومده بود… فقط یه ناله خفه از گلویم در اومد و ملافه رو چنگ زدم. اشکان ضربات رو سریعتر کرد و من کلاً رفتیم تو یه دنیای دیگه—
همین… همین ریتم…
همین حرکات…
و یه سیل بیپایان از لذتِ خالص.
مونا با خنده گفت: “حالا میفهمی چرا میگفتم آخرش پشیمون نمیشی!”
سعیدم یه سیلی دیگه نواخت رو کونم.
من فقط میتونستم زیر لب زمزمه کنم: “آخ… همینجوری… نذار تموم شه…”
تکرار… تکرار… و یه دنیا لذت.
بی رمق شده بودم. زیرِ وزنِ اشکان و اون ضرباتِ بیامان، نفسنفس میزدم. بدنم خیسِ عرق بود، و از بین پام هم یه جریان گرم ملحفه و روبالشی رو خیس خیس کرده بود. مونا خم شد و با نگرانی پرسید: “همه چی رو به راهه؟”
با یه ناله بیحال گفتم: “دارم له میشم زیرِ این گاوِ نر…!”
اشکان یهو وایساد. یه لحن محکم گفت: “بلند شو گلم…” و با دستای قدرتمندش منو از تخت کشوند بالا. سعی داشت کیرش تو بمونه، ولی یهو در اومد با یه صدای “پلپ!” -آخ! یه نفس عمیق کشیدم و به این سه تا آدمِ هوسباز نگاه کردم… همه چشم به راه بودن.
اشکان با اون لبخند شیطنتبارش خم شد و یه بوس آتشین روی لبم چسبوند. بعد با اون صدای خشن و هوس انگیزش، که انگار از ته دل می اومد، گفت: “حالا بیا… اینبار میخوام از پشت ببینمت. لبه تخت وایسا، دستات رو بذار روش…”
همون لحظه مونا از پشت یه سیلی محکم به کونم زد و با خنده گفت: “زود باش عزیزم! اینم از جریمه اعتراضات بیموقعت!”
سعیدم که داشت با حرص تماشا میکرد، اضافه کرد: “داگیش کن دکتر! این فرشته رو ببر تو قله!”
منم که دیگه کاملاً تسلیم شده بودم، با یه نگاه نیمهشیطون نیمهمعصوم، آروم رفتم لبه تخت و خودمو آماده کردم برای دورِ بعدی…
ادامه دارد…
نوشته: بی اجازه از گذشته (مریم)
4 پاسخ به “مرز ناپیدا (۴)”
عالی بود قشنگبردیمارو تو حس
وقتی دوست داری داستان بنویسی سعی کن یکم واقعی بنظر بیاد ، یک زن مثلاً خوب و نجیب و سن بالا یکشبه نمیاد پاکی خودش به باد هوس بده اونم با داشتن یک زندگی خوب و مرفه و شوهر خوب و بعد هم شوهری که همیشه مراقب زنش هست و زرنگ رو آوردی با یه تلفن از طرف خواهرش موضوع حل کردی و بعد تمام شد و باز واسه جشن تا صبح اجازه گرفتی و خواهرش فرستادی دکتر و دکتر چی هست که نصف شب و تا صبح میتونه باشه و …تو قسمت اروتیک بهتر بود ولی تو قسمت عقلانی یکمی شیرین عقل بود ،
بزار بعدیشو دیگه
نسرین یا مونا مساله این استعه اسم خواهرشو یادش رفت