ثانيه هاى قرمزِ پشتِ اون چراغ لعنتى انگار كِش اومده بود. كلافه بودم، دلم مى خواست زودتر برسم خونه. دلم مى خواست وقتى در رو باز كردم تو خونه منتظرم باشه، بخاطر دير برگشتنم غيرتى بازى دربياره، سرم داد بزنه و به همه چيز گير بده. بگه معلوم هست تا اين وقت شب كجا بودى؟! مگه روزُ ازت گرفتن كه تا اين وقت شب بيرون بودى؟! اين چيه پوشيدى؟! صد بار بهت نگفتم بدم مياد رنگ لاكت تو چشم باشه؟!.. دلم واسه گير دادنشم تنگ شده بود. قربونش برم من كه يك ساعت نشده خودش پشيمون مى شد، بغلم مى كرد و معذرت خواهى مي كرد. مى گفت اصلاً امشب هر چى تو بگى! كلى فكر شيطانى ميومد تو ذهنم و از خنده ريسه مى رفتم. قبل از رفتنش روزى هزار بار مى گفت دوسم داره، مى گفت عاشقمه، مى گفت تنهام نمى ذاره…پس چرا رفت؟ چرا امسال كنارم نبود؟ اون كه مى خواست بره، پس چرا اين همه خاطره واسم ساخت؟…
اين حس لعنتىِ تنهايى بند بند وجودم رو لرزوند. كاش امسال هم پيشم بود، كاش دستاى گرمش لحظه ى تحويل سال دورم حلقه مى شد و پيشونيم رو مى بوسيد. بغلم مى كرد و تو گوشم مى گفت “بگو ببينم امسال عيدى چى مى خواى؟!” منم با چشماى بسته لب هاش رو مى بوسيدم و مى گفتم “تو رو”… لبم رو گاز مى گرفت و مى گفت “تو كه منو دارى آتيش پاره!” لبخند مى زدم و ناخن هام رو پشت كمرش مى كشيدم، بعد با لحنى كه مى دونستم ديوونش مى كنه مى گفتم “بيييشتررر…”
چشمام رو باز كردم و خودم رو دم خونش ديدم. لعنت به خاطرات! گاهى وقتا كه خاطرات كنترلم رو به دست مى گرفت، منو جاهايى مى برد كه بارها و بارها به خودم قول داده بودم كه فراموششون كنم. خونه ى آجرى و قشنگى كه بخش زيادى از نماش رو پاپيتال پوشونده. به پنجره ى بزرگ اتاقش رو نگاه كردم. چراغ اتاقش روشن بود، كاش از جلوى پنجره رد مى شد تا مى ديدمش، كاش حضورم رو حس مى كرد، كاش بيرون رو نگاه مى كرد… هزار بار شمارش رو گرفتم اما نتونستم زنگ بزنم. امان از اين احساسات ضد و نقيض. مى خواستمش و نمى خواستم، دلتنگ بودم و نبودم. مدتى رو همونجا موندم و به پنجرش خيره شدم تا زمانى كه خاموش شد. پريشون تر از قبل به خونه برگشتم و وقتى رسيدم، پلاستيك ماهى ها رو تو كاسه ى آبىِ سفاليى خالى كردم كه چند سال قبل از كاشان خريده بوديم. منو ياد حوض وسط حيات خونه ى پدريم مينداخت، ياد خاطرات تلخ و شيرينش. ظرف ماهى رو ميون سفره گذاشتم و بقيه ى “سين”ها رو كنارش چيدم. چقدر تنهايى ٧سين انداختن بى معنى بود…
هر چى سعى مى كردم خودم رو از ياد آورى خاطرات دور كنم اما بى فايده بود. خودم رو روى تخت انداختم و غرق خاطرات شدم. انگار گرماى تنش رو حس مى كردم، دستاش رو كه دورم حلقه مى شد، صداى نفسش كه موهام رو بو مى كرد… دلم مى خواستش، تنم از گرماى تنش گُر گرفته بود. لب هامون گره خورد و ولع يكى شدن نفسم رو به شماره انداخت. لب هاش تنم رو كشف مى كرد و من از لذت به خودم مى پيچيدم. سرش رو بين دستام گرفتم و بالا آوردمش، درست رو به روى صورتم. انگار تمام احساسش رو ريخت تو چشماش و به چشمام خيره شد، دلم از حس امنيت حضورش غرق آرامش شد. دستاى بزرگ و مردونش سينه هام رو تو مشتش گرفت و فشار داد و ناله هام انگار مشتاق ترش مى كرد. لحظه ى ورودش تنم از لذت اين هم آغوشى لرزيد. سنگينى تنش حس خوبى بهم مى داد. لب هاش رو گردن و گوشم حركت كرد و به لب هام رسيد. ديگه حسرت نبود، تمام وجودش رو تو عمق وجودم حس مى كردم. خودم رو با حركاتش هماهنگ مى كردم و كمرش رو چنگ مينداختم. نفس داغم رو با صدا زير گوشش خالى كردم. پاهام رو دور كمرش حلقه كردم و نفس نفس زدم. تمام عضلات تنم منقبض شد و تو بغلش ارضاء شدم. اسمش رو ميون نفس هام صدا مى كردم “امييييين…” و بعد انگار طلسم حضورش شكسته شد. رفته بود…
با چشم هاى خيس به واقعيتِ تلخِ جاى خاليش برگشتم. هق هق مى كردم و تو دلم اسمش رو فرياد مى زدم. دوسش داشتم و ازش متنفر بودم. روحم اشباع از احساسات ضد و نقيض بود اما دلتنگيش منو به جنون مى رسوند. دلتنگى مردى كه بى دغدغه تنهام گذاشت و رفت. رفت و نفهميد بعد از اون هر روزم، روزمردگى و هر شبم هزار سال مى گذره… زانوهام رو بغل كردم واشك ريختم، مثل اكثر شب ها. كاش حافظم به كوتاهى حافظه ى ماهى هاى اون كاسه ى فيروزه اى بود…
“برگرفته از خاطرات”
نوشته: سوفی
22 پاسخ به “ماهی قرمز”
نميدونم چرا رفته ولي احساس ميكنم مجبورش كردي كه برهيعني خودت خواستي كه برهحالا هم غرورت نميزاره كه ابراز ندامت كني و بهش بگي كه برگرد…
کس لیس نیستم ولی قشنگ بود ?
باز خوبه به لطف حافظه کوتاه مدت ماهی قرمزا؛ یادشون نمیمونه چقد پیششون کولیبازی دراوردی! ?
فک کنم دوستمون سوفیا لارن هستن
خوب نوشتی،ناراحت کننده بود و منو یاد خاطرات تخمی گذشتم انداخت ولی خب یه اخلاقی دارم که برای کسی که رفته زیاد ناراحت نیستم و به عبارت بهتر به تخممه 🙂
خوب بود و زیبا خانم سوفیهرچند احساس میکنم قسمت فانتزیش دیگه بیش از حد شده بود ولی خوب بود.لایک.
دو ساعت نظر نوشتم، همش پرید!!! دیگه حوصله نوشتن ندارم. تهش اینکه موفق و پیروز باشید…
سوفی جان شاید شما داستان نوشتی و اونم بسیار زیبا و خواندنی ولـــــــی برا من تجدید خاطره شد و بردیم به اون زمان و باز بعد از ماه ها گریه کردم—مرسی خیلی عالی بود هر چند حال منو خراب کرد خـــــراب
قشنگ بود ولی کلا نفهمیدیم چی شد کی اومد کی رفت؟
غمگین
بیان شیوااااا افرینیاد دوس تدختر خودم افتادم بیوه بود منتها فقط با من بود خیلی دوسش داشتم سنش زیاد نبود ولی مجبور شدم که بخوام بره تا چند ماهی حالم خراب بوود 😢 😢
عاشقانه بود و زیبا نوشتی ولی باب طبع اهالی سایت فک نکنم باشه
درود بر بانو سوفیباورم نمیشه!من هم در این داستان و هم در داستان “آغوش” اولین کسی بودم که کامنتم رو ثبت کردم ولی اوج ناباوری،کامنتام در چندتا از داستانا بخاطر مشکلات فنی سایت پریده!انگار فقط شانس منه!همین الانم که داشتم مینوشتم،چندبار فیلترشکنم کار نکرد و نتونستم ثبت کنم!!! هفت خان رستم شد!!!جر خوردم تا این کامنتو گذاشتم با این سیستم عجیب سایت!!!خلاصه میگم که شلوغ نشه!کلیدی ترین عاملی که داستان رو از بقیه ممتاز میکنه،طرز بیان کردن داستان است که خواننده احساس می کند که داستان را بصورت واقعی تجربه می کند و گویی در آنجا حضور دارد(من که رفتم تو حال و هوای داستان!!!) و این تسلط نویسنده بر قلم و چیزی را که می نویسد،نشان می دهد…یکی دیگه از خاصیت های داستان که خیال منو راحت کرد،نبودِ اشکالات املایی و نگارشی بود(به شخصه با این موضوع در داستان های بکن تو درگیر هستم!!!).فقط کاش میشد که همه داستانای بکن تو رو خودت بنویسی که همه داستانا مثل مال خودت عالی و بشه!در آخر هم یه احساس همدردی با ماهی ها می کنم!!!امیدوارم از رنگ خوشت بیاد.حتماً منتظر داستان های بعدی با قلم جادویی خودت هستم…
ببخشید اما ، ک*س برای نموده شدنه دیگه قرار نیست با هرکی خوابیدی بیاد بگیردت، شانس اوردی دم پنجره اش ندیدی که داره یه شاسکول دیگه مثل خودت رو میکنه ، تو هم اشتباه نکن تنها نمون ، هرشب با یکی حال کن، اینجوری بمونی نانازت حروم میشه ، پس فردا سنت میره بالا ، باید از حشر بری به یه مفنگی بدی ، تا تازه است برو باهاش حالش رو ببر ، بذار این پسرای دهه هفتاد هم حال کنن …
بسیار خوب نوشتی. کاملا مشخصه که دست به قلمی. توصیفات عالی پرهیز از گزافه گویی و قلم روان از ویژگی های متنت بودپارسال دو سه تا داستان توی این سایت گذاشتم که اولین تجربه های داستان نویسیم بود و استقبال کاربرها برام بسیار ایجاد انگیزه میکردداستان خوب شما هم قطعا جزء داستان های برگزیده خواهد بودموفق و سلامت باشی دوست خوبم
شق کرده بودم جق بزنم.این که غمگین بود؟؟حیف تخم چپ و راستم که به تو بدمش. ?
geryam gereft
دست مریزادتلخ و با احساسپرچمت بالاس سوفی جان(f)
سلام سوفی جان.نوشته ی تو به نظرم جزء بهترینا بود.ولی شما این استعداد رو نباید هدر بدی فوق العاده زیبا نوشتی.سعی کن دنبال این باشی که از خاطرات با همین لحن و بیان بهترین استفاده رو بکنی و به صورت کتاب در بیاری
قرار بود آبمون بیاد جاش اشکمون اومد … ای بابا 🙁
قشنگ بود خیلی.نمیدونم چرا شما خانوما اینجوری هستید تا وقتی اقایون هستند اذیت میکنید وقتی میرن باید زیر پنجره اطاق باشید.چرا رفتید زنگ نزدید؟من این جمله را چند بار شنیدم ولی اگر زنگ میزد با خوش رویی جواب میدادم.در هر حال به قوله دوستی اگر الان عقل 5 سال پیشمو داشتم خیانت همسرش را به روش نمی اورد.امیدوارم به اینجا نرسه
واااای عالیییی بود خیلی ناز و پر از احساس این داستان تنها مشکل بزرگ دخترارو باز گو میکنه که دلشونه و خیلی ازارشون میده زود دل میبندن و روزهای خودشونو حروم میکنن مواظب دلتون باشین دخملااااااا…20…