درود
ابتدای داستان باید بگم که اصلا به کاری که کردم افتخار نمیکنم اما اتفاقیه که افتاده و دلم خواست اینجا به اشتراک بذارم.
اسمم امین و ۳۲ سال سنمه .یه پسر لاغر و البته عضلانی و طبیعت گرد. شوخ طبع و مهربان و احساسی ام.
بگذریم از زن داییم سارا هم بگم که یه خانوم حدودا 45 ساله و از اون شرو شیطونا. یه آدم خود ساخته و کاری که البته از وقتی که با داییم ازدواج کرد، محدود شد.
شد زن خونه دیگه اجازه کار نداشت و البته چادر هم زورری اومد رو سرش.
من و سارا روابطمون خیلی دوستانه بود و شوخی های لطیفی میکردیم. از همون ابتدا با م دست میدادیم و توی مجازی هم کم و بیش در ارتباط بودیم.
البته سارا واقعا چیزی تو دلش نبود و بی غرض با من صمیمی بود. از لمس کردن ها موقع شوخی و خندیدن تا دست کشیدن رو موهام.
2 سال بعد هم حامله شد و یه دختر آورد که من خیلی دوسش داشتم و همیشه تو جمع های فامیلی باهاش بازی میکردم و بغلش میکردم.
چندین بار هم شده بود که وقتی از بغل سارا میخواستم بگیرمش دستم میخورد به سینه هاش یا بازوهاش. خلاصه همینطوری یه حس راحتی جالبی با هم داشتیم و کسی هم هیچ کاری نداشت باهامون.
تا اینکه گلایه هاش از کار داییم و توجه نکردن بهش ،توی خانواده خیلی زیاد شد.
به همه میگفت اخلاقای بد داییم رو و البته خیلیاش به حق بود و همه خانواده مخصوصا پدر و مادر داییم هم حق رو به زن داییم میدادن.
ولی با وجود بچه، جدایی خیلی سخته بارها خودش تهدید کرده بود ولی نبود استقال مالی و البته استقلال روانی، باعث میشد تا بسازه.
با این وجود گاهی شده بود سر بسته در مورد مشکلات کلی زندگیشون با هم صحبت کنیم اما اصلا اینطور نبود که بخوام وارد مسائل خصوصی اش بشم .
تا اینکه یه روز که حال و احوال کردم، خودش از مشکلاتش با داییم گفت . از اینکه وقت نمیذاره و همش سر کاره و توجه نمیکنه و…
من هم باهاش همدلی کردم و گفتم دعوا اینا پیش میاد ولی دگ زن و شوهر مشکلاتشون رو تو خلوتشون حل میکنن و یه استیکر چشمک هم فرستادم.
اونم سریع مطلب رو گرفت و خودش بی پرده گفت نه بابا داییت رو تخت هم افتضاحه والا من انقدر مشکل نداشتم که!
من اینجا فهمیدم که اوه ،پس مشکل اصلی همینه.
میخواد بده و داییمون نمیکنه !!!
و سر صحبت دیگه شروع شد. از اینکه آخرین رابطتتون کی بوده و در مورد کیفیتش داشتیم صحبت میکردیم. منم به راحت در مورد رابطه هام صحبت میکردم و خیلی زیاد از سکس ام و کیفیتش باهاش صحبت کردم.
اونم کلی دلش خواست و همش میگفت خوش به حالت و خوش به حال زنت…
صحبتامون یکی دو هفته ادامه داشت و من از اندامش تعریف میکردم و اونم خیلی مهربون بود و همش میگفت نه بابا من اندام خاصی ندارم.
توی پیام بهش گفتم چند بار دستم خورده به سینه هات بابا خیلی نرمی…
سارا هم می گفت نه بابا سایز بزرگی ندارم ولی اگر داییت یه کم میخورد یا میمالید الان بزرگتر شده بود.
خیلی هوس کردم که یه مالشو به ممه هاش بکنم.
از کونش هم کلی تعریف کردم چون واقعا کون بزرگی داشت.
سارا هم چون خیلی وقت بود کسی از اندامش تعریف نکرده، ذوق میکرد و تشکر میکرد و از ظاهر و اخلاق من تعریف میکرد.
تا اینکه بهش پیشنهاد دادم یه روز بیا ببینمت و یه بغلت کنم و یه کم صحبت کنیم.
قرار رو گذاشتیم و با موتور رفتم دنبالت و برای اولین بار روبوسی کردیم.
بعدش هم رفتیم توی یه پارک بشینیم یه کم صحبت کنیم.
وقتی نشستیم تو پارک اولین چیزی که گفتم این بود که من بغلت نکردم. بیا یه بغل محکم بده .
خلاصه اونم پایه، محکم بغلش کردم و یه تیکه انداختم گفتم همچین هم سینه هات کوچولو نیستا.میتونم سایزشو بگم.
سارا همپایه،گفت بگو ببینم.سایزش 75 بود ولی خودش اصرار داشت 70.
منم گفتم پس باید دست بزنم. اما گفت آخه تو پارک آدم هست زشته و …
پیاده روی کردیم و رفتیم یه جای خلوت و اونجا دست کردم تو سوتینش و ممه هاشو گرفتم . تو چشمام نگاه کرد و گفت الان فهمیدی سایزشو یا میخوای بیشتر فشارش بدی؟!
منم با پررویی گفتم لازمه اون یکی هم بگیرم
خلاصه هر دوشو گرفتم و حسابی فشار دادم و یه کم نوک اش هم گرفتم که گفت نکن نوکشو نگییر درد میگیره.
تو همون لحظه حسابی راست کرده بودم که قشنگ از رو شلوارم مشخص بود. از پشت بغلش کردم که کونشو میمالید بهش و قشنگ معلوم بود دلش کیر میخواد.
خلاصه که خیلی نمیتونست پیشم بمونه و نهایتا 20 دقیقه شد و گفت برسونمش .
منم سوار موتور کردمش و تو راه هم حسابی بهم چسبیده بود و خیلی حال داد.
چندین بار بهش تیکه انداختم که کاش میتونستم بیام خونتون و از نزدیک ممه هاتو ببینم و چون هردومون بالا بودیم ،اونم همراهی میکرد.
تا اینکه دیگه توی تلگرام حسابی با هم راحت حرف میزدیم و من از کونش و ممه هاش میگفتم و اونم از کیرم تعریف کرد که چقدر گنده است.
خلاصه که مشتاق بودیم یه حال اساسی با هم بکنیم.
ولی من از سکس نگفتم و گفتم دلم میخواد لختت کنم و ماساژت بدم، چون ماساژم خوبه و همه میدونن تو فامیل.
خودشم مشتاق بود تا اینکه داییم رفت ماموریت شهرستان و بهش گفتم بیام.
اونم قبول کرد و بعد از اینکه بچه اش رو گذاشت مهد کودک و رفتم خونشون.
حسابی سورپرایز شدم. سارا با موهای خیس که تازه از حمام اومده بود و یه لباس خواب صورتی تا زانو پوشیده بود.
سفیدی سینه هاش هم حسابی تو چشم بود و با دیدنش هوس خوردن میکردی.
نوک ممه های قهوه ایش از رو لباس مشخص بود .
بغلش کردم و روبوسی کردیم و کلی ازش تعریف کردم.
به کم پذیرایی کرد ازم و اومد جلو و یه لبی از هم گرفتیم.
من تا همونجاش فکر میکردم فقط قراره ماساژش بدم ولی بعد لب فهمیدم که نه، میکنمش…
رفتیم رو تخت و گفتم بخواب ماساژت بدم. سارا گفت بزار لباسمو در ارم . منم چشام چهارتا شده بود که ممه های خوشگلشو دارم میبینم . از اون خفن تر کون فوق العاده گنده و ژله ایش بود.
دو لپ کونش ،شرت صورتیش رو غیب کرده بود. صحنه فوق العاده ای بود.
دمر خوابید و گفت شروع کن ببینم چه میکنی. منم شروع کردم به مالیدن کمرش و سریع اومدم رو کونش.
بهش گفتم میدونستی تمام خستگی توی کون جمع میشه. اونم کلی خوشش اومد و میخندید.
تا اینکه بهم گفت لباستو درار قشنگ بیا روم اینجوری اذیتی که…
واقعا هردومون بالا بودیم و من لباسامو در اوردم و بهش گفتم شورتتو در بیارم که جواب مثبت داد و منم لخت شدم اومدم روش.
کیرم که مثل سنگ شده بود روی چاک کونش جلو عقب می رفت و همزمان در حال ماساژ شونه ها و کمرش بودم.
سارا خیلی قشنگ آه و اوه میکرد و منم واقعا دیگه تحمل نداشتم دوست داشتم کسش رو فتح کنم.
بهش گفتم برگرد که ممه هاتم ماساژ بدم.
وقتی برگشت تازه نوک قهوه ای ممه هاش خورد به چشمم و انصافا خیلی گنده بود. شروع به مالدین کردم و کیرم رو کسش میمالید…
دیگه نتونستم تحمل کنم و افتادم روش و ممه هاش رو خوردم. نوکش رو با زبونم بازی میدادم و محکم میمالیدم.
10 دقیقه ای شد که گردنش و لب و ممه هاش رو بلعیدم.
حسابی رو ابرا بودیم که در گوشم گفت که کیرتو بکن تو کسم.
توی اون چند دقیقه کیرم حسابی خیس بود و به راحتی گذاشتم دم کس سارا و با یه فشار رفت تو
همون 1 دقیقه اول ارضا شد خیلی عجیب بود و تو اینجور مواقع من خیالم راحت میشه که دیرتر ارضا میشم.
بعد تلمبه ها ی مکرر و خوردن نوک ممه هاش و لب گرفتن بهش گفتم داگی بشینه و یه کون گنده جلوم بود با سوراخ قهوه ای تمیز.
بدنش اصلا مو نداشت و سفییید سفید بود.
کردم تو کسش و محکم به کونش ضربه میزدم.
بعد که نزدیک ارضام شد ،کشیدم بیرون و گفتم بشینه روم و روی کیرم بالا پایین می شد که داشت آبم میومد.، دوست داشتم بریزم تو کسش ولی گفت نه .
منم در اوردم ریختم رو ممه هاش. از آب زیادی که داشتم تعجب کرد ولی خیلی کیف داد.
خیلی حال کرده بود و یه چیزی بهم گفت که منم خیلی لذت بردم.
گفت که کیرت از داییت خیلی بزرگتر و کلفت تره.
گفت بازم بیا بکن که داییت اصلا خوب بلد نیست بکنه.
زن داییم تمیز کرد خودشو و منم تمیز کرد و یه آبمیوه داد خوردم و حالمون جا اومد.
با یه لب حسابی خدافظی کردم و رفتم.
ابتدای داستان باید بگم که اصلا به کاری که کردم افتخار نمیکنم اما اتفاقیه که افتاده و دلم خواست اینجا به اشتراک بذارم.
اسمم امین و ۳۲ سال سنمه .یه پسر لاغر و البته عضلانی و طبیعت گرد. شوخ طبع و مهربان و احساسی ام.
بگذریم از زن داییم سارا هم بگم که یه خانوم حدودا 45 ساله و از اون شرو شیطونا. یه آدم خود ساخته و کاری که البته از وقتی که با داییم ازدواج کرد، محدود شد.
شد زن خونه دیگه اجازه کار نداشت و البته چادر هم زورری اومد رو سرش.
من و سارا روابطمون خیلی دوستانه بود و شوخی های لطیفی میکردیم. از همون ابتدا با م دست میدادیم و توی مجازی هم کم و بیش در ارتباط بودیم.
البته سارا واقعا چیزی تو دلش نبود و بی غرض با من صمیمی بود. از لمس کردن ها موقع شوخی و خندیدن تا دست کشیدن رو موهام.
2 سال بعد هم حامله شد و یه دختر آورد که من خیلی دوسش داشتم و همیشه تو جمع های فامیلی باهاش بازی میکردم و بغلش میکردم.
چندین بار هم شده بود که وقتی از بغل سارا میخواستم بگیرمش دستم میخورد به سینه هاش یا بازوهاش. خلاصه همینطوری یه حس راحتی جالبی با هم داشتیم و کسی هم هیچ کاری نداشت باهامون.
تا اینکه گلایه هاش از کار داییم و توجه نکردن بهش ،توی خانواده خیلی زیاد شد.
به همه میگفت اخلاقای بد داییم رو و البته خیلیاش به حق بود و همه خانواده مخصوصا پدر و مادر داییم هم حق رو به زن داییم میدادن.
ولی با وجود بچه، جدایی خیلی سخته بارها خودش تهدید کرده بود ولی نبود استقال مالی و البته استقلال روانی، باعث میشد تا بسازه.
با این وجود گاهی شده بود سر بسته در مورد مشکلات کلی زندگیشون با هم صحبت کنیم اما اصلا اینطور نبود که بخوام وارد مسائل خصوصی اش بشم .
تا اینکه یه روز که حال و احوال کردم، خودش از مشکلاتش با داییم گفت . از اینکه وقت نمیذاره و همش سر کاره و توجه نمیکنه و…
من هم باهاش همدلی کردم و گفتم دعوا اینا پیش میاد ولی دگ زن و شوهر مشکلاتشون رو تو خلوتشون حل میکنن و یه استیکر چشمک هم فرستادم.
اونم سریع مطلب رو گرفت و خودش بی پرده گفت نه بابا داییت رو تخت هم افتضاحه والا من انقدر مشکل نداشتم که!
من اینجا فهمیدم که اوه ،پس مشکل اصلی همینه.
میخواد بده و داییمون نمیکنه !!!
و سر صحبت دیگه شروع شد. از اینکه آخرین رابطتتون کی بوده و در مورد کیفیتش داشتیم صحبت میکردیم. منم به راحت در مورد رابطه هام صحبت میکردم و خیلی زیاد از سکس ام و کیفیتش باهاش صحبت کردم.
اونم کلی دلش خواست و همش میگفت خوش به حالت و خوش به حال زنت…
صحبتامون یکی دو هفته ادامه داشت و من از اندامش تعریف میکردم و اونم خیلی مهربون بود و همش میگفت نه بابا من اندام خاصی ندارم.
توی پیام بهش گفتم چند بار دستم خورده به سینه هات بابا خیلی نرمی…
سارا هم می گفت نه بابا سایز بزرگی ندارم ولی اگر داییت یه کم میخورد یا میمالید الان بزرگتر شده بود.
خیلی هوس کردم که یه مالشو به ممه هاش بکنم.
از کونش هم کلی تعریف کردم چون واقعا کون بزرگی داشت.
سارا هم چون خیلی وقت بود کسی از اندامش تعریف نکرده، ذوق میکرد و تشکر میکرد و از ظاهر و اخلاق من تعریف میکرد.
تا اینکه بهش پیشنهاد دادم یه روز بیا ببینمت و یه بغلت کنم و یه کم صحبت کنیم.
قرار رو گذاشتیم و با موتور رفتم دنبالت و برای اولین بار روبوسی کردیم.
بعدش هم رفتیم توی یه پارک بشینیم یه کم صحبت کنیم.
وقتی نشستیم تو پارک اولین چیزی که گفتم این بود که من بغلت نکردم. بیا یه بغل محکم بده .
خلاصه اونم پایه، محکم بغلش کردم و یه تیکه انداختم گفتم همچین هم سینه هات کوچولو نیستا.میتونم سایزشو بگم.
سارا همپایه،گفت بگو ببینم.سایزش 75 بود ولی خودش اصرار داشت 70.
منم گفتم پس باید دست بزنم. اما گفت آخه تو پارک آدم هست زشته و …
پیاده روی کردیم و رفتیم یه جای خلوت و اونجا دست کردم تو سوتینش و ممه هاشو گرفتم . تو چشمام نگاه کرد و گفت الان فهمیدی سایزشو یا میخوای بیشتر فشارش بدی؟!
منم با پررویی گفتم لازمه اون یکی هم بگیرم
خلاصه هر دوشو گرفتم و حسابی فشار دادم و یه کم نوک اش هم گرفتم که گفت نکن نوکشو نگییر درد میگیره.
تو همون لحظه حسابی راست کرده بودم که قشنگ از رو شلوارم مشخص بود. از پشت بغلش کردم که کونشو میمالید بهش و قشنگ معلوم بود دلش کیر میخواد.
خلاصه که خیلی نمیتونست پیشم بمونه و نهایتا 20 دقیقه شد و گفت برسونمش .
منم سوار موتور کردمش و تو راه هم حسابی بهم چسبیده بود و خیلی حال داد.
چندین بار بهش تیکه انداختم که کاش میتونستم بیام خونتون و از نزدیک ممه هاتو ببینم و چون هردومون بالا بودیم ،اونم همراهی میکرد.
تا اینکه دیگه توی تلگرام حسابی با هم راحت حرف میزدیم و من از کونش و ممه هاش میگفتم و اونم از کیرم تعریف کرد که چقدر گنده است.
خلاصه که مشتاق بودیم یه حال اساسی با هم بکنیم.
ولی من از سکس نگفتم و گفتم دلم میخواد لختت کنم و ماساژت بدم، چون ماساژم خوبه و همه میدونن تو فامیل.
خودشم مشتاق بود تا اینکه داییم رفت ماموریت شهرستان و بهش گفتم بیام.
اونم قبول کرد و بعد از اینکه بچه اش رو گذاشت مهد کودک و رفتم خونشون.
حسابی سورپرایز شدم. سارا با موهای خیس که تازه از حمام اومده بود و یه لباس خواب صورتی تا زانو پوشیده بود.
سفیدی سینه هاش هم حسابی تو چشم بود و با دیدنش هوس خوردن میکردی.
نوک ممه های قهوه ایش از رو لباس مشخص بود .
بغلش کردم و روبوسی کردیم و کلی ازش تعریف کردم.
به کم پذیرایی کرد ازم و اومد جلو و یه لبی از هم گرفتیم.
من تا همونجاش فکر میکردم فقط قراره ماساژش بدم ولی بعد لب فهمیدم که نه، میکنمش…
رفتیم رو تخت و گفتم بخواب ماساژت بدم. سارا گفت بزار لباسمو در ارم . منم چشام چهارتا شده بود که ممه های خوشگلشو دارم میبینم . از اون خفن تر کون فوق العاده گنده و ژله ایش بود.
دو لپ کونش ،شرت صورتیش رو غیب کرده بود. صحنه فوق العاده ای بود.
دمر خوابید و گفت شروع کن ببینم چه میکنی. منم شروع کردم به مالیدن کمرش و سریع اومدم رو کونش.
بهش گفتم میدونستی تمام خستگی توی کون جمع میشه. اونم کلی خوشش اومد و میخندید.
تا اینکه بهم گفت لباستو درار قشنگ بیا روم اینجوری اذیتی که…
واقعا هردومون بالا بودیم و من لباسامو در اوردم و بهش گفتم شورتتو در بیارم که جواب مثبت داد و منم لخت شدم اومدم روش.
کیرم که مثل سنگ شده بود روی چاک کونش جلو عقب می رفت و همزمان در حال ماساژ شونه ها و کمرش بودم.
سارا خیلی قشنگ آه و اوه میکرد و منم واقعا دیگه تحمل نداشتم دوست داشتم کسش رو فتح کنم.
بهش گفتم برگرد که ممه هاتم ماساژ بدم.
وقتی برگشت تازه نوک قهوه ای ممه هاش خورد به چشمم و انصافا خیلی گنده بود. شروع به مالدین کردم و کیرم رو کسش میمالید…
دیگه نتونستم تحمل کنم و افتادم روش و ممه هاش رو خوردم. نوکش رو با زبونم بازی میدادم و محکم میمالیدم.
10 دقیقه ای شد که گردنش و لب و ممه هاش رو بلعیدم.
حسابی رو ابرا بودیم که در گوشم گفت که کیرتو بکن تو کسم.
توی اون چند دقیقه کیرم حسابی خیس بود و به راحتی گذاشتم دم کس سارا و با یه فشار رفت تو
همون 1 دقیقه اول ارضا شد خیلی عجیب بود و تو اینجور مواقع من خیالم راحت میشه که دیرتر ارضا میشم.
بعد تلمبه ها ی مکرر و خوردن نوک ممه هاش و لب گرفتن بهش گفتم داگی بشینه و یه کون گنده جلوم بود با سوراخ قهوه ای تمیز.
بدنش اصلا مو نداشت و سفییید سفید بود.
کردم تو کسش و محکم به کونش ضربه میزدم.
بعد که نزدیک ارضام شد ،کشیدم بیرون و گفتم بشینه روم و روی کیرم بالا پایین می شد که داشت آبم میومد.، دوست داشتم بریزم تو کسش ولی گفت نه .
منم در اوردم ریختم رو ممه هاش. از آب زیادی که داشتم تعجب کرد ولی خیلی کیف داد.
خیلی حال کرده بود و یه چیزی بهم گفت که منم خیلی لذت بردم.
گفت که کیرت از داییت خیلی بزرگتر و کلفت تره.
گفت بازم بیا بکن که داییت اصلا خوب بلد نیست بکنه.
زن داییم تمیز کرد خودشو و منم تمیز کرد و یه آبمیوه داد خوردم و حالمون جا اومد.
با یه لب حسابی خدافظی کردم و رفتم.
بخواهم صادق باشم، قبل اینکه زن داییم رو بکنم ،خیلی مشتاق بودم و هیجان فوق العاده بالایی داشتم اما بعد که از خونه داییم اومدم بیرون یه حس چرک شبیه بعد جق رو داشتم!
یک هفته ای سرد باهاش رفتار میکردم اما باز دلم میخواست ببینمش و از کون بکنمش.
خودش خیلی پایه بود و دلش میخواست.
یه بار هم که مهمونی رفته بودیم خونشون تو یه اتاق اتفاقی تنها شدیم که من ممه هاشو گرفتم و راست کردم… کیرمو گرفت گفت واسه کی راست کردی، و منم گفتم برا تو ،جور کن بیام پیشت و سارا هم جواب داد به زودی…
یه لحظه کوتاه بود ولی خیلی حال داد.
مزه چرک سکس با زن داییم رو وقتی چشیدم که، داییم فهمید…
فاجعه اینطوری به وجود میاد.
نوشته: امین
7 پاسخ به “ماجرای من و زندایی پایه”
حالا ما میگیم که تو درست گفتیولی منم این رو فکر میکنم که بعد از اینکه داییت فهمید گذاشت تو کون خودت و این شد از نظر تو فاجعه
من خودمم با اینکه زندایی ام رو دووست داشتم و اونم من دوست داشت کلا ۶ و ۷ سالم بود یه بار کاملا اتفاقی بدن لخت و جذاب شو از پشت حصیر دیدم .سفید و ممه های خوشگل .من ۹ سالم بود کارشون به متارکه و طلاق رسید ولی تو همون سن ۶ و ۷ سالگی عاشقش شدم .یادش بخیر
«توی اون چند دقیقه کیرم حسابی خیس بود»جلالخالق، آب کونت بود اومده بود کیرتو خیس کرده بود؟😄
من اصلا تا سایت بکن تو وارد نشدم نمیدانستم که نوک ممه قهوه ای هست وفکرمیکردم ابی یا سبز باشد …
خیلی دوست داشتی همه ی این هایی که گفتی راست باشه ولی رویاها هیچ وقت واقعی نیستند
اوه این دیگه چرک نیست کونت پاره س🤣🤣🤣
کردن زندایی خیلی مزه میده من هم تجربه کردم