روزی روزگاری علی همکلاسیم یه ارگ ارزون قیمت که باباش ازقطر براش آورده بود را آورد مدرسه وسرود تمرین کردیم وبردش خونه.ماجرا از اونجا شروع شد که بهنام میره سراغ علی وبهش میگه ارگ را بهم میدی برا یه شب وعلی هم توو رودربایستی قرارمیگیره ومیگه ارگم پیش مرتضی است وبعد هم سریع به من گفت که بهنام را بپیچون .خلاصه بهنام اومد پیش من وگفت علی گفته ارگشو بدی به من ومن هم گفتم نمیدم . بهنام هی حساس شد وخیلی هم دلش میخواست از دست من گرفته باشه ومیرفت پیش علی وزیراب منو میزد که ارگ رااز مرتضی بگیر وبده به من.دو سه روزی گذشت ومن وبهنام که باهم همکلاسی هم بودیم وتوو راه مدرسه باهم میومدیم خونه یه روز به من گفت تو چرا ارگ علی را نمیدی به من ومن هم گفتم امانته نمیدم ازبهنام اصرا واز من نه گفتن تا اینکه به در خونمون رسیدیم بهنام گفت برو جان خودت برام بیار من هم از خداخواسته زد به سرم وگفتم باشه(ارگی هم نبود!) اومدم داخل خونه با خودم فکرکردم چه جوری بیارمش داخل؟برگشتم بهش گفتم بهنام جان گذاشتمش بالای کمد رختخواب دستم نمیرسه باید بیای کمک تا درش بیاریم اومد حالا مادرهم هم تووی اتاق بغلی دار قالی داشت ومشغول بود…بهنام اومد داخل اتاق اینوری وگفت کجاست؟ الکی کپسول گاز اوردم وگفتم بالاست …بعدش هم از پشت چسپیدم به کونش…گفت :نکن بابا ارگ کجاست؟ گفتم باید بهم بدی تا ارگ رابدم…رفت گوشه اتاق وایساد وگفت چی میگی؟گناه داره گناهه…گفتم من زده به سرم حالیم نیست …زود باش اگه ارگ میخوای…روشو برگردوند وپشت به من گفت بیا زود باش کاردارم…تمام وجودم گرم شد هیچی حالیم نبود حتی اگه کسی هم میومد…از روی شلوارسفیدی که داشت خودم رابهش چسپوندم…خیلی حال داد کیرم داشت میترکید…از ریشه ش درد گرفته بود بهش گفتم اینطوری نمیشه شلوارتو در بیار اولش زیربار نرفت ولی چند لحظه بعد کشید پایین شورت سیاه مایو داشت…شورتشو که دراورد قلبم انگار داشت از دهنم بیرون میومد یه لحظه پشیمان شدم ولی با دیدن کون تپل وسفیدش شلوارم رادر اوردم وکیرم را درست وسط کونش گذاشتم …اخ نرم وتپل بود وکاملا حسش میکردم یه کم خم شد وبادستام دولمبه را کنار زدم وسوراخ خط خطی وسیاهش را دیدم وامان ندادم سر کیرم را فرو کردم تووش وشروع کردم به تلمبه زدن وقتی کیرم رابیرون آوردم زیر گه بود که سبز بود انگار دیشبش قورمه سبزی خورده بود دوباره فرو کردم داخل وچند تلمبه زدم ولپشو بوسیدم گرمای سوراخ کونش به اومدن ابم کمک کرد وهمون داخل ریختمش ودوسه دقیقه ای هم توو بغلم نگهش داشتم تا داغ حسرت این مدت که توو کف اون بودم درآد…بعد هم با شلوارورزشی من کونشو پاک کرد…وگفت حالا برو ارگ رابیار برام. گفتم: بهنام منو ببخش !اصلا ارگی در کار نیست … ناراحت شد ودوباره تکرار کرد… ومن هم…گفتم نیست به خدا …همش الکی بود…گفت پس بیا تا من هم یه دس تورو بکنم… گفتم شرمنده بهنام خوشکلم حالم گرفته میشه تازه دارم حالشو میبرم… وبهنام با ناراحتی در خونمون را محکم زد ورفت وبا هم قهر شدیم…تا دوسال بعد که آشتی کردیم و دوباره یه شب توو کوچمون از روی شلوار بغلش کردم وآبم اومد…
نوشته: مرتضی
9 پاسخ به “ماجرای ارگ”
اخه این چی بود؟کردی تو گه اومد بیرون…جایزش این بود؟ریدی به داستان مردک…نمیشد اینو ننویسی؟ای بمیری…
چرا داستان رو گهی کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیر تو این داستان کیریت کیرم تو خودت هر چی آدم کیری درو و ورت
ریدم به سر کیری خودت و دوست کونیت با این داستان گفتنت؛
خیلی بد بود کونی
مرتیکه این چی بود نوشتی؟بابا شماکه اینقدر کوتاه مینویسید لااقل توضیحات کامل بدین.ㅐکردم تو گوه درامدㅐمثلا الان اینوگفتی که بخندیم؟؟جمعش کن بابا با این داستاناتADMINISTRATORجمعش کن بابا
کیر آقا بهنام هم تو دهنت با این کس شعرات
dostan bavar konid fohsh nadid nemigan bache mosbate vali ino nemishe karish kard va bayad goftakhe kooooni to khodet koooooooooooooni
vaghran in dastanet be darde khodeto un doooste obet mikhorenekbat