داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به چند سال پیش. موقعی که من ۳۳ سالهم بود و چند سالی میشد که با احسان همسرم ازدواج کرده بودم. ما بچه نداشتیم و البته هنوزم نداریم، زندگی آرومی داشتیم و بجز اینکه احسان بیشتر وقتشو صرف کار میکرد و وقت کمی رو به من و خودش اختصاص میداد مشکل دیگه ای نداشتیم شوهرم کلا آدم آروم و کم حرف و بی حاشیه ایه و تا حد زیادی درونگرا و خلق و خوی من دقیقا برعکس اون! البته یه مشکل دیگه که داشتیم که فکر میکنم لازمه بهش اشاره کنم این بود که توی سکس من خیلی داغ بودم و هستم و اون برعکس من سرد مزاج،، البته منظورم از سردمزاج اینه که مثلا هفته ای یک بار رابطه براش کافیه و بیشتر از اون نیازی حس نمیکنه برعکس من که سه یا چهار بار رابطه در هفته رو یه چیز طبیعی میدونم که باید باشه ولی خب شوهرم از اول ازدواجمون هم همینطوری بود. سکسمون هم با گذشت زمان خیلی تکراری، یکنواخت و فاقد تنوع شده بود انگار این کارو میکرد که فقط کرده باشه! انگار داشت رفع تکلیف میکرد! خلاصه بگم ارتباطمون به دلایلی که ذکر کردم( که البته بیشترش به خاطر تفاوت خلق و خو و طبیعتمون بود) چه از نظر احساسی و چه از نظر سکسی سرد و یکنواخت شده بود. احسان هم مثل همیشه به کار و بار خودش مشغول بود و منم که سر کار میرفتم سر خودمو با کار گرم میکردم.
احسان یه برادر داشت به اسم فرزان که از خودش ۱۱ سال کوچکتر بود. ته تغاری بودو عزیز یه خونواده. موقعی که با شوهرم ازدواج کردم یه بچه دبیرستانی ۱۵ -۱۶ ساله بود. البته قد بلند و چهارشونه بود و خوش قد و قامت و روی هم رفته نسبت به سنش درشت اندام. خیلی باهم صحبت نمی کردیم چون اوایل یکم از من خجالت میکشید، منم گهگاه شیطونیم گل میکردو یکم سر به سرش میذاشتم، از دوست دختراش میپرسیدم و اونم یه خنده ای تحویلم میداد و میرفت سر وقت کار خودش. شناخت زیادی ازش نداشتم بجز اون چیزی که با چشمام می دیدم، اینکه چه از نظر هیکل و چه قیافه خیلی از احسان بهتر بود و در کل پسر کوچولوی جذابی بود…
گذشت و آقا فرزان کنکور دادو دانشگاه دولتی قبول شد و با توجه به اینکه ته تغاری بودو خیییلی دوسش داشتن، به افتخار قبولیش یه مهمونی شام گرفتن و همه خانواده رو دعوت کردن. تو حیاط خونهی پدرشوهرم اینا بساط کباب و خوش و بش و بگو بخند به راه بود، یه طرف فرش پهن کرده بودنو یه طرفم میز صندلی چیده بودن و قرار بود شامو تو حیاط بزرگ و دلباز شدن مصرف کنیم. منتهی یه مشکلی وجود داشت، آقا فرزان، کسی که مهمونی به افتخارش برگزار شده بود غایب بود! و مامانش هرچی زنگ میزد جواب نمیداد. بنده خدا نگران بود که مبادا با ماشینی که باباش جدیدا به عنوان جایزه دانشگاه واسش خریده بود تصادف کرده باشه که ماها همه دلداریش میدادیم که چیزی نیست الانا پیداش میشه، و همینطورم شد. آقا فرزان با عجله برگشت خونه یه سلام هول هولکی تحویل جمع داد و ترافیک و شلوغی رو بهانه تاخیرش کردو سریع جیم شد و رفت بالا سمت اتاقش. رفتارش یکم عجیب بود و من اینو متوجه شدم، نه اینکه ناراحت یا عصبانی باشه، برعکس کیفش کوک بود اما دستپاچه به نظر می رسید و مثل همیشهش خونسرد نبود. منم که فضولیم گل کرده بود به بهانه اینکه گوشیم بالا مونده تو کیفم رفتم تو خونه دنبالش. خونه پدرشوهرم دوبلکسه و اتاقا همه طبقه بالا هستن و توی هال پایین اتاقی وجود نداره، خلاصه که بی سر و صدا رفتم بالا که مثلا کیفمو از تو اتاق بیارم که دیدم لای در اتاقش یکم بازه و انگار داره لباس در میاره. قبل از اینکه تصمیم بگیرم میخوام چیکار کنم از اتاقش پرید بیرون در حالی که لخت مادرزاد بودو با یه حوله روی دوشش میخواست بره سمت حموم! منو که دید از جا پرید سریع حوله رو زد دور باسنشو پرید تو اتاق و درو بست! از پشت در شروع کرد به عذرخواهی که ببخشید نمیدونستم شما اینجایی و منم از اینور که خواهش میکنم،، تو ببخش اومدم کیفمو ببرم ولی انگار بی سروصدا اومدم که نفهمیدی! از هیکلشم بخوام براتون بگم که حرف نداشت! میدونستم ورزشو خیلی دوست داره و ورزش های مختلفو امتحان میکنه و از بعد کنکورش خیلی بیشتر ومنظم تر از قبل ورزش میکنه نتیجهشم شده بود یه هیکل خوش تراشو متناسب، نه خیلی گولاخ و نه ریقو! سیکس پک نداشت ولی چربی شکم هم نداشت عضلات شکمش خیلی قشنگ و ورزیده به نظر میرسیدن، از شونه های پهن و عضلات سرشونه و بازوشم که نگم براتون، که قشنگ تایپ خودم بودم! این اتفاق در عرض دو سه ثانیه افتاد و خوشبختانه یا متاسفانه تو همون ثانیه اول چشمم به کیرش افتاد که با اینکه کاملا شُل بود اما میشد تشخیص داد که بزرگه و وقتی سفت بشه خوب چیزی میشه! وقتی هم که پشت کرد احساس کردم قرمزی جای چنگ و ناخن روی پشتش دیدم که باعث شد راجع به دیر رسیدنش یه حدسایی بزنم! اون شب گذشت و هر دو از نگاه کردن تو چشمای هم فراری بودیم و چشمامونو از هم میدزدیدیم. آخر شب خدافظی کردیم و برگشتیم خونه. احسان که طبق معمول خسته بود و زود خوابید و اون شبم یکم مست کرده بود. ولی من بیدار بودم تو فکرم درگیر صحنه ای که دیده بودم! تمام جزئیات هیکل جذاب شو تو ذهنم مرور میکردم و یک آن به خودم اومدمو دیدم از مرور بدن فرزان دارم داغ میشم و کُسم گرم شده بود! یه لحظه به خودم اومدم. به خودم نهیب زدم که اون بچهست و از اون مهمتر برادر شوهرته! ولی یه صدای دیگه از درونم گفت خب باشه! چه اهمیتی داره! کجاش بچهس حالا دیگه دانشجوی یه مملکته!
گذشت و این اتفاقو تقریب فراموش کردم با احسانم گه گُداری خونه پدر شوهرم میرفتیم آقا فرزانم گاهی خونه بود گاهیم نبود و رفتار و برخورد هردومون باهم مث قبل و کاملا عادی بود که یه بار که واسه ناهار فرزان و مادرشوهرمو دعوت کرده بودم به بهانه کمک کردن اومد تو آشپزخونه. احسان که سر کار بود نمیاومد و مادرشوهرمم اون لحظه اگه اشتباه نکنم تو دستشویی بود! که فرزان خیلی بیمقدمه گفت راستی بازم ببخشید…بابت اون شب! خودمو زدم به کوچه علیچپ که کدوم شب؟ چیو ببخشم؟؟ دو سه ثانیه به هم خیره شدیم و گفتم آها! اونو میگی!… نه بابا پیش میاد دیگه… تو هم خودتو اذیت نکن عذرخواهی نداره که. گفت واقعا باعث خجالته، باور کن خیلی ازت خجالت میکشم! با شیطنت گفتم کسی که هیکل به این خوبی به هم زده که نباید خجالت بکشه پسر خوب!
یکم خجالت کشید و سرشو انداخت پایین و آروم خندید منم ادامه دادم: به نظرم هیچوقت ورزشو ترک نکن… ببین قشنگ دخترکُش شدیاااااا فقط یه چیزی! ( صدامو در حد پچ پچ آوردم پایین) اون شب تو از پیش دوست دخترت میومدی مگه نه؟
سعی کرد یه حالت مبهوت و معصومانه ای به خودش بگیره و گفت چطور؟! گفتم لحظه ای که پشتتو کردی رو پشتت از این جاها( انگشتامو به حالت چنگ زدن خم کردم) دیدم! یه لحظه مبهوت و مردد موند بعدش خندید و گفت: حالا نمیشد اینو به روم نمیاوردی که بیشتر از این خجالت نکشم؟! با شیطنت خندیدمو گفتم باشه بیشتر از این اذیتت نمیکنم…، فقط مردم میرن دانشگاه دوست دختر پسر پیدا کنن تو هنوز دانشگاه نرفته از کجا دختر به این پایه ای پیدا کردی؟! در حالیکه هنوز یه خنده ای تو صورتش بود سرشو خاروند و گفت همیناس بشقابا ببرم؟! یکم نگاش کردم خندیدمو گفتم آره ببر!
یه چن وقت گذشت یه شب تو اینستا دیدم یه استوری گذاشته، یه شعر غمگین با مضمون بیوفایی یار و از این حرفا،، ریپلای کردم که چی شده نکنه به هم زدین؟ که جواب نداد اون روز گذشت و فرزام همینجوری استوریهای غم انگیز میذاشت و منم شک نداشتم که با دوست دخترش به مشکل خورده…، فردا سر کار بودم که دیدم داره بهم زنگ میزنه جواب دادم که فرزان جان الان سر کارم یه نیم ساعت دیگه خودم بهت زنگ میزنم. کارم که تموم شد باهاش تماس گرفتم صداش از ته چاه درمیومد و خیلی ناراحت و درب و داغون به نظر میومد… بهم گفت نمیدونم چرا بهت زنگ زدم ولی حالم اصلا خوب نیست احتیاج دارم با یکی حرف بزنم ولی کسیو ندارم که بدون اینکه قضاوتم کنه به حرفامگوش کنه اگه وقت داری و مزاحمت نیستم میشه همدیگه رو جایی ببینیم گفتم باشه من یه چن تا کار دارم انجام میدم بعدش فلان جا همو ببینیم… خلاصه دردسرتون ندم تو یه کافه ای که هر دو میشناختیم همو دیدیم و خلاصه حرفاش این شد که مچ دوس دخترشو با یه پسر دیگه گرفته و خیلی از این بابت ناراحت بود،، منم زیاد تو حرفش نپریدم گذاشتم هر چقدر میخواد حرف بزنه و خودشو خالی کنه. حرفاش که تموم شد دلداریش دادم که تو هنوز اول جوونیته و راه زیادی در پیش داریو چهل تا از این دخترا میان تو زندگیتو میرنو سخت نگیرو… از این حرفا! ضمنا دستشو به نشانه همدلی میگرفتم فشار میدادم،، حرفاش که تموم شد ازم تشکر کرد بابت وقتی که گذاشتم و اینکه چقدر حرف زدن باهام خوبه و حس خوبی بهش داده و دلشو سبک کرده و منم بهش گفتم هر موقع احتیاج داشتی با کسی حرف بزنی میتونی رو من حساب کنی!
فرزانم از خدا خواسته توصیه منو خیلی جدی گرفت از اون روز پیام دادنا، ریلز فرستادنا، زنگ زدن های گاه و بی گاهش شروع شد و منم که میدونستم چی میخوام تعاملمو باهاش بیشتر کردم و بیرون رفتنامون با همدیگه چند مرتبه دیگه تکرار شد تو این ملاقاتا گه گاه با بهانه دلداری دادن سرشو به سینه هام فشار میدادم، رو صورتش دست میکشیدم و بغلش میکردم و اونم هیچ مخالفتی نمیکرد… نکته جالب اینه که طبق یه قرارداد ناگفته و نانوشته هیچکدام ما در مورد این صحبتا و بیرون رفتنا به هیچکس چیزی نمیگفتیم و در عین حال اینقدر با هم راحت و خوشحال و صمیمی بودیم که انگار نه انگار که این قضیه قرار گذاشتنای گاه گُدار یکم عجیب و غیرعادیه و یه چیزی این وسط درست نیست! ما هر دومون میدونستیم چی درست نیست اما ترجیح میدادیم راجع بهش باهم حرفی نزنیم و سکوت کنیم و فقط از وقت گذروندن با هم لذت ببریم… در اصل ما منتظر یه فرصت مناسب بودیم تا به حسی که به هم پیدا کرده بودیم اَکت مناسبی بدیم! اواخر اون دوره اونقدر با هم صمیمی و راحت شده بودیم که گه گاه راجع به روابط خصوصیش با اکسش و چند و چونش یه اشاراتی میکرد و منم خودمو یه بزرگترِ کول و باحال و منطقی و قابل اعتماد نشون میدادم ولی از اونور هر شب قبل از خواب عشقبازی با فرزانو مجسم میکردم کُسمو میمالیدم و برای اغفال و سکس باهاش مصمم تر میشدم. تا اینکه یه بار با ماشین اون رفتیم بام تهران، تو ماشین یکم حرف زدیم و بگو بخند کردیمو بعد یهو ساکت شدیمو به هم خیره موندیم چند ثانیه سکوت بینمون برقرار شد و گفت: میدونی…، تو خیلی خوبی احسان خیلی خوش شانسه که زنی مثل تو داره، در جواب چیزی نگفتمو فقط لبخند زدم، نگاهش از چشمام رو لبام رفت و ثابت موند…، که بعد تو یه لحظه اومد جلو و لبای داغشو به لبام چسبوند… چند ثانیه طول کشید که من خودمو عقب کشیدم اونم انگار که به خودش اومده باشه یا اینکه از عکسالعمل من ترسیده باشه گفت: ببخشید… واقعا معذرت میخوام… یه لحظه نفهمیدم چی شد…/ که من امونش ندادمو این دفعه من لبامو به لبای اون چسبوندم و تو ماشین شروع کردیم به لب و لب بازی! چنان با حرص و ولع و احساس لبامو میمکید و گاز میگرفت که مطمئن شدم اونم مدت هاست که داره این کارا رو با من تصور میکنه… همونطور که نان استاپ بدون نفس گرفتن لب و زبونمو میخورد دستش رفت زیر ژاکتم و سینمو گرفت و چنگ زد. . چند دقیقه ای لب گرفت و با سینه هام بازی کرد(با همه حرصش سینه هامو فشار میداد) بعد اومد دستشو ببره تو شلوارم که دستشوگرفتم، بهش گفتم تو واقعا میخوای این کارو بکنی؟ یه لحظه هاج و واج در حالیکه نفس نفس میزد نگام کرد.بهش گفتم واقعا دوس داری منو بُکُنی؟! گفت با همه وجودم گفتم با همه وجودت چی؟ دوس دارم بگی. دوس دارم ازت بشنوم٫ یه لبخند کج شیطنت آمیزی زد وگفت با همه وجود دوست دارم بُکُنمت و حین گفتن این جمله از روی شلوارم محکم دست کشید رو کُسم و کُسمو مالید و من چشمام خُمار شد… بهش گفتم اینجا نه… توی ماشین نه… منو ببر یه جای خوب… یه جای امن… یه جای راحت٫ گفت این چیزیه که میخوای گفتم آره گفت پس بسپرش به من! فردا میبرمت یه جای خوب! و لب آخرو گرفت و منو رسوند نزدیک خونه، اون شب بعد از اینکه احسان خوابید تا دیروقت با فرزان سکس چت کردیم عکس کیر و کُصمونو رد و بدل کردیم و از کارایی که میخواستیم با هم انجام بدیم حرف زدیم و من حتی از نوشته هاشم داغ شده بودم و حتی تصور کُس دادن به فرزان هم کُسمو خیس میکرد، کیرش ۱۹ سانت بود و کلفتی خوبی هم داشت و اونم از دیدن کُس کلوچه ای و خوردنی من چنان به وجد اومده بود و دهنش آب افتاده بود که اون شب تا صبح چند مرتبه خود ارضایی کرد!
خلاصه که فردای اون شب به یه بهانه ای از کار مرخصی گرفتم و چون میدونستم از آخرین باری که مرخصی گرفتم زمان خیلی زیادی میگذره، مطمئن بودم که مشکلی پیش نمیاد. میخواستم اون روزو کامل با فرزان باشم و هیییچ کار و دغدغه ای نداشته باشم جز رسیدگی به اون کیرِ کلفت خواستنی! البته که شوهرم فکر میکرد مثل هر روز میرم سر کار و از شانس خوبم احسان زیاد آدم پیگیری نبود و معمولا سر کار به من زنگ نمیزد مگر اینکه مسئله مهمی باشه… حموم کردم، شیوکردم، ارایش کردم، به گوش و گردنو لای سینه هام عطر زدم، بیکینی سکسی و خوشگلیو که چند وقت پیش خریده بودم و هرگز استفاده نکرده بودم پوشیدم تیپ زدم و حاضر شدم. با فرزان هماهنگ شدیم و گفت که خونه باغ یکی از دوستاشو اوکی کرده و بعد اومد دنبالم، از تعریف شیطونیای تو راهش میگذرم فقط اینو بگم که شخصیتش با احسان شوهر ماست وخیارم زمین تا آسمون فرق داشت! تو ماشین یه دیقه آروم و قرار نداشت شوخی، شیطنت، بگو بخند گاهی به سینه هام دست میزد گاهی به رونهام و گاهی سعی می کرد دزدکی دستشو ببره سمتِ کُسم که من بهش اجازه نمیدادم و میگفتم بذار برسیم بعد… اینقدر هول نباش!
خلاصه که رسیدیم به مقصد! از همون دقایق اول که من داشتم ویلا رو برانداز میکردم آقا فرزان امون ندادن… کمرمو گرفتو سِفت منو چسبوند به خودش و گفت بیا اینجا ببینم! شروع کرد به لب گرفتن، در حینش دستشو برد سمت باسنم و شروع کرد به مالیدنش… اون قدر هر دوتامون داغ و آتیشی بودیم که در حین لب بازی لباسای همو دونه دونه درمیاوردیم و مینداختیم اینور اونور… بعد منو در حالی که فقط شورت و سوتینم تنم مونده بود، برد تو اتاق و خوابوند روی تخت!
شروع کرد به خوردن و لیسیدن زیر گردنو گوشم! حشرم زده بود بالا… کُسم داغ داغ شده بود، بین اینکه گردنمو میخورد گاهی یه لبیم میگرفت واسه مزهی دهن! سینه های من بزرگ و سایز ۸۰ و سفیدن و فرم گرد و خوبی هم دارن، اون روزم برای فرزان یه ست زرشکی خیلی جذاب پوشیده بودم که طرح گل بود و جلوش کاملا توری بود طوری که هاله سینه و همچنین کُسم به طور کامل معلوم بود از پشت هم یه نخ باریک بود که لای کونم میرفت… اومد در گوشم( درحالی که تند تند نفس میکشید و گرمای نفسش توی گوشم میرفتو حشرمو صد برابر میکرد) گفت: میدونستی خیلی سکسی هستی؟ میدونستی چشمم خیلی وقته دنبالته؟ گفتم چرا چشمت دنبالم بود گفت چون خوب کُسی هستی! و بعد یه گاز از گردنم گرفت که گفتم آاای! و بهش یادآوری کردم که نباید کبود شم چون احسان میبینه گفت امشب بهت ثابت میکنم من مرد ترم یا احسان! و بعد رفت سراغ سینه هام! گفت اااووووووخخخخخ عجب سینه هایی، بخورمشون!! و سوتینمو به طرز وحشیانه ای در آوردو انداخت دور،، جفت سینه هامو محکم تو مشتاش گرفت و شروع کرد به خوردن و لیسیدن سینه راستم، کُل هاله سینهمو برده بود تو دهنش و یه جوری مک میزدو قورت میداد که با خودم فکر کردم الانه که معجزه شه و به اذن خدا شیرش دراد! و گاهی گازم میگرفت،، کلا خیلی گازی بود و از گاز گرفتنم خیلی لذت میبرد و من هر چند دقیقه یه بار مجبور بودم بهش یادآوری کنم که کبودم نکنه! بس که سینه هامو مک زد تموم دورتادورش نقطه نقطه قرمز شده بود، یه جوری پستونامو می بلعید میکرد تو دهنش انگار سعی داشت بفهمه میشه همهشو تو دهنش جا بده یا نه! خلاصه وقتی ده دقیقه کامل(شایدم بیشتر) به خوردنو لیسیدنو مکیدن سینه هام گذشت آروم دستشو آورد پایین توی شورتم و با یه کُس خیس مواجه شد و گفت: اااوووفف…،جووووون! خیس شده برام ها؟ گفتم واسه تو خیس شده منتظر لب و زبونو کیر توئه! اینو که گفتم رفت پایین( حین پایین رفتن شکممو میبوسید و زبون میزد تا اینکه رسید به کُس خیسم که زیر شورت توری بود… صورت و بینیشو مالید به کُسم و شروع کرد بو کردن و نفس کشیدن، چند بار که این کارو تکرار کرد( و گفت چه کُسی داری جووون به کُست، من قربون این کُس میرم) از روی شورت توری یکم آروم و مِلو لیس زد کُسمو ( تو حین این کار با چشمای پر از هوسش به چشمام خیره شده بود) و بعد تو یه لحظه وحشی شد شورتو جر داد پاره کرد و افتاد به جون کُسم، با انگشت لای کُسمو باز کرد و شروع کرد وحشیانه لیس و مک زدن،، یه جوری میخورد انگار خوشمزه ترین خوراکی دنیاست! رو چوچولم زبون میکشید، چوچولمو مک میزدو میکشید لابیاهامو زبون میزد و میخورد زبونشو میکرد تو سوراخ کُسمو عقب جلو میکرد…، با زبونش داشت کُسمو میکرد، منم غرق لذت بودمو و هیجان. به چشمای وحشیش خیره میشدم و با آهو اوهام راهنماییش میکردم که کدوم حرکتش بیشتر به کُسم لذت میده گاهی وقتا چشمامو میبستم که بهتر حسش کنم و بیشتر لذت ببرم، زبونشو وقتی تند تند رو چوچولم کشیده میشد زبون نرم و خیسش که سفت کرده بودو توی سوراخ کُسم هُل میداد و بیرون میکشید، فشار زبونش روی چوچولم وقتی داشت مکش میزد، صدای ملچ و مولوچ دیوونه کننده ای که از سمت کُسمو لب و دهن و زبون اون به گوش میرسید…، وااای همه اینا داشت دیوونهم میکرد، پاهامو بازِ باز کرده بودم و انداخته بودم دور گردنش، گوشت کُسمو به دندون میکشید گاز میگرفتو میخورد… لای کُسمو باز کرد و انگشتشو توش فرو کرد و گفت جوووون تنگم که هستی!.. انگشتشو به طرز خشنی تا ته برد تو و بعد آروم بیرون آورد… انگشتش خیس خیس بود از آب کُس من و در حالی که به چشمام زُل زده بود انگشتشو تا ته کرد تو دهنش و مکید! و گفت کُست خیلی خوشمزه و خوردنیه تا حالا کسی بهت گفته، و بعد همونطور که با چشمای حشری و وحشیش به چشمام نگاه میکرد گفت تنگه دوس دارم ولی بهتره یکم جا باز کنه تا آماده بشه واسه کیر کُلُفتم… و بعد دو تا انگشتشو فرو کرد تو کُسم و شروع کرد تند تند عقب جلو کردن و انگشت کردنم ، همونطور که داشت انگشتم میکرد کُس خوردنو از سر گرفت، با زبونو لب و دهن میخورد و با انگشت میکرد، تمام صورتش از آب کُسم خیس بود، کیرش سفت سفت شده بودو شق کرده بود از زیر شورتش دیده میشد، غرق در لذت بودیم جفتمون… بعد از چند دقیقه گفت وای کیرم داره میترکه گفتم رو زانوهات وایسا میخوام بخورم کیرتو. میدونستم به خاطر این کُس خوردن خوب و با احساس و بی نقصش لایق یه ساک خوبو پرتُفه ولی میخواستم دیوونهش کنم، درحالی که خودمم داشتم واسه خوردن کیرش له له میزدم، شروع کردم آروم با زبون باهاش بازی کردن، چن تا لیسِ ریز به سرِ کیرش زدم بعد در حالی که قمبل کرده بودم( و فرزانم از بالا به کونم دست میزد) با شیطنت یه نگاهی به چشماش انداختمو خندیدم اونم خندید و گفت میخوای دیوونهم کنی آره؟( یه لیس از پایین کیرش به بالا زدم) گفتم دوست دارم باهاش بازی کنم هر چی باشه مال خودمه( از این حرفم خوشش اومد) همینطور آروم آروم لیسای از پایین به بالا میزدم و گاهی سرشو یه مک میزدم گاهیم سر کیرشو بوس میکردم بعد از یه مدت تا یه جاییشو کردم تو دهنمو مک زدم( گفت اووووووح و چشماشو بست) یکم بالا پایین کردم و هر دفعه که به سر کیرش میرسیدم با لب و زبونم با سرش بازی میکردم… تا نصف کیرش رفتم پایین هر دفعه که پایین میرفتم مقدار بیشتری از کیرشو تو دهنم جا میدادم تا اینکه رسیدم به تهش و کل کیرشو تو دهنم جا دادم( سر کیر نوزده سانتیشو تو حلقم حس میکردم) شروع کردم بالا و پایین کردن و هر لحظه به سرعتم اضافه میکردم، به طور منظم با تُف خیس و لغزندهش میکردمو با دستم میمالیدم تند تند واسش ساک میزدم و هر چی از فیلم پورن و تجربه شخصی خودم یاد گرفته بودم روش پیاده کردم یکمم خودش تو دهنم عقب جلو کرد و تلمبه زد بعد چونهمو که آب دهنم ازش سرازیر شده بود گرفت بالا و گفت برگرد داگی استایل بُکنمت منم برگشتمو قُمبُل کردم اول یکم با کونم ور رفت لُپای کونمو میگرفتو تکون میداد اسپنک میزد منم برمیگشتمو نگاش میکردمو با شیطنت لبخند میزدم گفت این کونو کُس مال کیه گفتن از امروز به بعد مال تو گفت جووونم و رفت بین لُپای کونم کامل اون بین صورتش گُم شد یکم که سوراخ کونو کُصمو از پشت لیسید، کیر سفت و داغشو آروم گذاشت دم سوراخ کُسم و بعد یه دفعه هُل داد تو. کیرشو تا ته فرو کرد تو کُسم… کیرش از احسان بزرگتر بود… باب میل خودم بود…
تلمبه زدنو شروع کردم کیرش تو کُسم رفت و آمد میکرد و هر لحظه سرعتش بیشتر میشد و آهو اوهو ناله منم بلند تر، و در حین کردن از اسپنک زدن به کونمم غافل نمیشد یه چن دیقه که داگی منو کرد یکی زد در کونمو گفت بخواب به پهلو… خودشم پشت من به پهلو خوابید و خودشو چسبوند بهم. پای راستمو داد بالا که لای کُسم یکم باز شه بعد کیرشو از لای پام رد کرد و فروکرد تو کُسم یکم که جا افتاد تلمبه زدنو شروع کرد با دستاش سینه هامو محکم چنگ میزد و در گوشم نفس نفس میزدو حرفای سکسی میزد: دوست داری کُستو جِر بدم؟ قربون اون کُس تنگت برم، از حالا جای کیر من تو کُس توئه، جووووون، پاره میکنم کُستو…، اون کُس تنگ خوردنیتو…و گه گاه چونمو میگرفت سرمو میچرخوند و ازم لب میگرفت هنوز لباش از آب کُسم خیس بود گفت: مزه کُستو چشیدی؟ دیدی چه خوب و خوردنیه؟ و بعد دوباره تلمبه زدنو از سر گرفت… چنان محکم تو کُسم تلمبه میزد که فکر میکردم هر آن ممکنه جِر بخورم… کیرشو محکم میکوبید تو کُسم… بعدش من به شکم خوابیدم و اون از پشت بهم چسبوند و شروع کرد… و در نهایت در حالی که من به پشت دراز کشیده بودم و اون روم بود، چشم تو چشم، سینه و شکم به هم چسبیده ارضا شدم، تمام بدنم به رعشه افتاد و فرزانم سعی میکرد با دست بدنمو کنترل کنه و از پایین کارشو ادامه بده، دو سه دیقه بعد اونم آبش اومد و چند ثانیه قبل از اینکه بیاد از کُسم کشید بیرون کیرشو و آبشو رو صورت سینه ها شکم و روی کُسم خالی کرد بعد در حالیکه جفتمون کاملا بیحال شده بودیم نا نداشتیم نفس نفس زنان تو بغل هم افتادیم سرشو گذاشت رو سینه هام. سرشو بوس کردم و هر دو خوابمون برد.
اون روز از فرصت استفاده کردیم و تا پیش هم بودیم یه راند دیگه هم رفتیم( اینبار من که زودتر ارگاسم شده بودم گفتم میخوام تو دهنم بیای یه دیقه تو دهنم تلمبه زد و نهایتا آبشو تو دهنم آورد که یکمشو قورت دادمو بقیه رو از گوشه کنار لبم دادم بیرون) اون روز هر دو تامون خیلی لذت بردیم… فهمیدم که اونم مثل من طبیعت داغ و هاتی داره و چون سنش کم بود درست مثل یه اسب تازه نفس بود…بعدم همونجا یه دوش سریع گرفتم و منو رسوند خونه. ماجراجویی های سکسی ما تا همین پارسال ادامه داشت و ما تا تهِ تهِ هیجان و تا آخرین قطره آدرنالینی که این رابطه ممنوعه پرهیجان و لذت بخش در ما تولید میکرد، ازش لذت بردیم، از یه جایی به بعد هم به این نتیجه مشترک رسیدیم که صلاح نیست به رابطهمون ادامه بدیم و بهتره قبل از اینکه کسی بفهمه و عواقبش دامنگیرمون بشه به رابطهمون خاتمه بدیم برای جفتمون سخت بود چون غیر از سکسهای فوقالعاده، به نوعی دلبستگی نسبت به هم دچار شده بودیم اما نهایتا تونستیم رو حرفمون وایسیم و تمومش کنیم. فرزان هم پارسال برای ارشدش اپلای کرد و از کشور رفت که به نظرم بهترین و درست ترین تصمیم زندگیش بود. با وجود اینکه از هم خداحافظی کردیم اما اون خاطرات شیرین و اون سکسهای داغ و دلچسب هرگز از یادمون نمیره…، فرزان هم هر از چند گاهی بهم پیام میده، یا توی اینستا ریلز میفرسته، همیشه هم محتوای پیامش اینه که هیچ رابطه ای براش مزه رابطه ای که با من داشتو نمیده… منم با اینکه باهاش هم نظرم و واقعا تا همین امروز هیچکی به خوبی اون نتونسته منو بکنه و به اوج لذت برسونه اما پیامش رو معمولا بیجواب میذارم که بدونه از نظر من رابطه ما تموم شدهست و اون خاطرات خوش برای همیشه خاطره میمونه…
احسان یه برادر داشت به اسم فرزان که از خودش ۱۱ سال کوچکتر بود. ته تغاری بودو عزیز یه خونواده. موقعی که با شوهرم ازدواج کردم یه بچه دبیرستانی ۱۵ -۱۶ ساله بود. البته قد بلند و چهارشونه بود و خوش قد و قامت و روی هم رفته نسبت به سنش درشت اندام. خیلی باهم صحبت نمی کردیم چون اوایل یکم از من خجالت میکشید، منم گهگاه شیطونیم گل میکردو یکم سر به سرش میذاشتم، از دوست دختراش میپرسیدم و اونم یه خنده ای تحویلم میداد و میرفت سر وقت کار خودش. شناخت زیادی ازش نداشتم بجز اون چیزی که با چشمام می دیدم، اینکه چه از نظر هیکل و چه قیافه خیلی از احسان بهتر بود و در کل پسر کوچولوی جذابی بود…
گذشت و آقا فرزان کنکور دادو دانشگاه دولتی قبول شد و با توجه به اینکه ته تغاری بودو خیییلی دوسش داشتن، به افتخار قبولیش یه مهمونی شام گرفتن و همه خانواده رو دعوت کردن. تو حیاط خونهی پدرشوهرم اینا بساط کباب و خوش و بش و بگو بخند به راه بود، یه طرف فرش پهن کرده بودنو یه طرفم میز صندلی چیده بودن و قرار بود شامو تو حیاط بزرگ و دلباز شدن مصرف کنیم. منتهی یه مشکلی وجود داشت، آقا فرزان، کسی که مهمونی به افتخارش برگزار شده بود غایب بود! و مامانش هرچی زنگ میزد جواب نمیداد. بنده خدا نگران بود که مبادا با ماشینی که باباش جدیدا به عنوان جایزه دانشگاه واسش خریده بود تصادف کرده باشه که ماها همه دلداریش میدادیم که چیزی نیست الانا پیداش میشه، و همینطورم شد. آقا فرزان با عجله برگشت خونه یه سلام هول هولکی تحویل جمع داد و ترافیک و شلوغی رو بهانه تاخیرش کردو سریع جیم شد و رفت بالا سمت اتاقش. رفتارش یکم عجیب بود و من اینو متوجه شدم، نه اینکه ناراحت یا عصبانی باشه، برعکس کیفش کوک بود اما دستپاچه به نظر می رسید و مثل همیشهش خونسرد نبود. منم که فضولیم گل کرده بود به بهانه اینکه گوشیم بالا مونده تو کیفم رفتم تو خونه دنبالش. خونه پدرشوهرم دوبلکسه و اتاقا همه طبقه بالا هستن و توی هال پایین اتاقی وجود نداره، خلاصه که بی سر و صدا رفتم بالا که مثلا کیفمو از تو اتاق بیارم که دیدم لای در اتاقش یکم بازه و انگار داره لباس در میاره. قبل از اینکه تصمیم بگیرم میخوام چیکار کنم از اتاقش پرید بیرون در حالی که لخت مادرزاد بودو با یه حوله روی دوشش میخواست بره سمت حموم! منو که دید از جا پرید سریع حوله رو زد دور باسنشو پرید تو اتاق و درو بست! از پشت در شروع کرد به عذرخواهی که ببخشید نمیدونستم شما اینجایی و منم از اینور که خواهش میکنم،، تو ببخش اومدم کیفمو ببرم ولی انگار بی سروصدا اومدم که نفهمیدی! از هیکلشم بخوام براتون بگم که حرف نداشت! میدونستم ورزشو خیلی دوست داره و ورزش های مختلفو امتحان میکنه و از بعد کنکورش خیلی بیشتر ومنظم تر از قبل ورزش میکنه نتیجهشم شده بود یه هیکل خوش تراشو متناسب، نه خیلی گولاخ و نه ریقو! سیکس پک نداشت ولی چربی شکم هم نداشت عضلات شکمش خیلی قشنگ و ورزیده به نظر میرسیدن، از شونه های پهن و عضلات سرشونه و بازوشم که نگم براتون، که قشنگ تایپ خودم بودم! این اتفاق در عرض دو سه ثانیه افتاد و خوشبختانه یا متاسفانه تو همون ثانیه اول چشمم به کیرش افتاد که با اینکه کاملا شُل بود اما میشد تشخیص داد که بزرگه و وقتی سفت بشه خوب چیزی میشه! وقتی هم که پشت کرد احساس کردم قرمزی جای چنگ و ناخن روی پشتش دیدم که باعث شد راجع به دیر رسیدنش یه حدسایی بزنم! اون شب گذشت و هر دو از نگاه کردن تو چشمای هم فراری بودیم و چشمامونو از هم میدزدیدیم. آخر شب خدافظی کردیم و برگشتیم خونه. احسان که طبق معمول خسته بود و زود خوابید و اون شبم یکم مست کرده بود. ولی من بیدار بودم تو فکرم درگیر صحنه ای که دیده بودم! تمام جزئیات هیکل جذاب شو تو ذهنم مرور میکردم و یک آن به خودم اومدمو دیدم از مرور بدن فرزان دارم داغ میشم و کُسم گرم شده بود! یه لحظه به خودم اومدم. به خودم نهیب زدم که اون بچهست و از اون مهمتر برادر شوهرته! ولی یه صدای دیگه از درونم گفت خب باشه! چه اهمیتی داره! کجاش بچهس حالا دیگه دانشجوی یه مملکته!
گذشت و این اتفاقو تقریب فراموش کردم با احسانم گه گُداری خونه پدر شوهرم میرفتیم آقا فرزانم گاهی خونه بود گاهیم نبود و رفتار و برخورد هردومون باهم مث قبل و کاملا عادی بود که یه بار که واسه ناهار فرزان و مادرشوهرمو دعوت کرده بودم به بهانه کمک کردن اومد تو آشپزخونه. احسان که سر کار بود نمیاومد و مادرشوهرمم اون لحظه اگه اشتباه نکنم تو دستشویی بود! که فرزان خیلی بیمقدمه گفت راستی بازم ببخشید…بابت اون شب! خودمو زدم به کوچه علیچپ که کدوم شب؟ چیو ببخشم؟؟ دو سه ثانیه به هم خیره شدیم و گفتم آها! اونو میگی!… نه بابا پیش میاد دیگه… تو هم خودتو اذیت نکن عذرخواهی نداره که. گفت واقعا باعث خجالته، باور کن خیلی ازت خجالت میکشم! با شیطنت گفتم کسی که هیکل به این خوبی به هم زده که نباید خجالت بکشه پسر خوب!
یکم خجالت کشید و سرشو انداخت پایین و آروم خندید منم ادامه دادم: به نظرم هیچوقت ورزشو ترک نکن… ببین قشنگ دخترکُش شدیاااااا فقط یه چیزی! ( صدامو در حد پچ پچ آوردم پایین) اون شب تو از پیش دوست دخترت میومدی مگه نه؟
سعی کرد یه حالت مبهوت و معصومانه ای به خودش بگیره و گفت چطور؟! گفتم لحظه ای که پشتتو کردی رو پشتت از این جاها( انگشتامو به حالت چنگ زدن خم کردم) دیدم! یه لحظه مبهوت و مردد موند بعدش خندید و گفت: حالا نمیشد اینو به روم نمیاوردی که بیشتر از این خجالت نکشم؟! با شیطنت خندیدمو گفتم باشه بیشتر از این اذیتت نمیکنم…، فقط مردم میرن دانشگاه دوست دختر پسر پیدا کنن تو هنوز دانشگاه نرفته از کجا دختر به این پایه ای پیدا کردی؟! در حالیکه هنوز یه خنده ای تو صورتش بود سرشو خاروند و گفت همیناس بشقابا ببرم؟! یکم نگاش کردم خندیدمو گفتم آره ببر!
یه چن وقت گذشت یه شب تو اینستا دیدم یه استوری گذاشته، یه شعر غمگین با مضمون بیوفایی یار و از این حرفا،، ریپلای کردم که چی شده نکنه به هم زدین؟ که جواب نداد اون روز گذشت و فرزام همینجوری استوریهای غم انگیز میذاشت و منم شک نداشتم که با دوست دخترش به مشکل خورده…، فردا سر کار بودم که دیدم داره بهم زنگ میزنه جواب دادم که فرزان جان الان سر کارم یه نیم ساعت دیگه خودم بهت زنگ میزنم. کارم که تموم شد باهاش تماس گرفتم صداش از ته چاه درمیومد و خیلی ناراحت و درب و داغون به نظر میومد… بهم گفت نمیدونم چرا بهت زنگ زدم ولی حالم اصلا خوب نیست احتیاج دارم با یکی حرف بزنم ولی کسیو ندارم که بدون اینکه قضاوتم کنه به حرفامگوش کنه اگه وقت داری و مزاحمت نیستم میشه همدیگه رو جایی ببینیم گفتم باشه من یه چن تا کار دارم انجام میدم بعدش فلان جا همو ببینیم… خلاصه دردسرتون ندم تو یه کافه ای که هر دو میشناختیم همو دیدیم و خلاصه حرفاش این شد که مچ دوس دخترشو با یه پسر دیگه گرفته و خیلی از این بابت ناراحت بود،، منم زیاد تو حرفش نپریدم گذاشتم هر چقدر میخواد حرف بزنه و خودشو خالی کنه. حرفاش که تموم شد دلداریش دادم که تو هنوز اول جوونیته و راه زیادی در پیش داریو چهل تا از این دخترا میان تو زندگیتو میرنو سخت نگیرو… از این حرفا! ضمنا دستشو به نشانه همدلی میگرفتم فشار میدادم،، حرفاش که تموم شد ازم تشکر کرد بابت وقتی که گذاشتم و اینکه چقدر حرف زدن باهام خوبه و حس خوبی بهش داده و دلشو سبک کرده و منم بهش گفتم هر موقع احتیاج داشتی با کسی حرف بزنی میتونی رو من حساب کنی!
فرزانم از خدا خواسته توصیه منو خیلی جدی گرفت از اون روز پیام دادنا، ریلز فرستادنا، زنگ زدن های گاه و بی گاهش شروع شد و منم که میدونستم چی میخوام تعاملمو باهاش بیشتر کردم و بیرون رفتنامون با همدیگه چند مرتبه دیگه تکرار شد تو این ملاقاتا گه گاه با بهانه دلداری دادن سرشو به سینه هام فشار میدادم، رو صورتش دست میکشیدم و بغلش میکردم و اونم هیچ مخالفتی نمیکرد… نکته جالب اینه که طبق یه قرارداد ناگفته و نانوشته هیچکدام ما در مورد این صحبتا و بیرون رفتنا به هیچکس چیزی نمیگفتیم و در عین حال اینقدر با هم راحت و خوشحال و صمیمی بودیم که انگار نه انگار که این قضیه قرار گذاشتنای گاه گُدار یکم عجیب و غیرعادیه و یه چیزی این وسط درست نیست! ما هر دومون میدونستیم چی درست نیست اما ترجیح میدادیم راجع بهش باهم حرفی نزنیم و سکوت کنیم و فقط از وقت گذروندن با هم لذت ببریم… در اصل ما منتظر یه فرصت مناسب بودیم تا به حسی که به هم پیدا کرده بودیم اَکت مناسبی بدیم! اواخر اون دوره اونقدر با هم صمیمی و راحت شده بودیم که گه گاه راجع به روابط خصوصیش با اکسش و چند و چونش یه اشاراتی میکرد و منم خودمو یه بزرگترِ کول و باحال و منطقی و قابل اعتماد نشون میدادم ولی از اونور هر شب قبل از خواب عشقبازی با فرزانو مجسم میکردم کُسمو میمالیدم و برای اغفال و سکس باهاش مصمم تر میشدم. تا اینکه یه بار با ماشین اون رفتیم بام تهران، تو ماشین یکم حرف زدیم و بگو بخند کردیمو بعد یهو ساکت شدیمو به هم خیره موندیم چند ثانیه سکوت بینمون برقرار شد و گفت: میدونی…، تو خیلی خوبی احسان خیلی خوش شانسه که زنی مثل تو داره، در جواب چیزی نگفتمو فقط لبخند زدم، نگاهش از چشمام رو لبام رفت و ثابت موند…، که بعد تو یه لحظه اومد جلو و لبای داغشو به لبام چسبوند… چند ثانیه طول کشید که من خودمو عقب کشیدم اونم انگار که به خودش اومده باشه یا اینکه از عکسالعمل من ترسیده باشه گفت: ببخشید… واقعا معذرت میخوام… یه لحظه نفهمیدم چی شد…/ که من امونش ندادمو این دفعه من لبامو به لبای اون چسبوندم و تو ماشین شروع کردیم به لب و لب بازی! چنان با حرص و ولع و احساس لبامو میمکید و گاز میگرفت که مطمئن شدم اونم مدت هاست که داره این کارا رو با من تصور میکنه… همونطور که نان استاپ بدون نفس گرفتن لب و زبونمو میخورد دستش رفت زیر ژاکتم و سینمو گرفت و چنگ زد. . چند دقیقه ای لب گرفت و با سینه هام بازی کرد(با همه حرصش سینه هامو فشار میداد) بعد اومد دستشو ببره تو شلوارم که دستشوگرفتم، بهش گفتم تو واقعا میخوای این کارو بکنی؟ یه لحظه هاج و واج در حالیکه نفس نفس میزد نگام کرد.بهش گفتم واقعا دوس داری منو بُکُنی؟! گفت با همه وجودم گفتم با همه وجودت چی؟ دوس دارم بگی. دوس دارم ازت بشنوم٫ یه لبخند کج شیطنت آمیزی زد وگفت با همه وجود دوست دارم بُکُنمت و حین گفتن این جمله از روی شلوارم محکم دست کشید رو کُسم و کُسمو مالید و من چشمام خُمار شد… بهش گفتم اینجا نه… توی ماشین نه… منو ببر یه جای خوب… یه جای امن… یه جای راحت٫ گفت این چیزیه که میخوای گفتم آره گفت پس بسپرش به من! فردا میبرمت یه جای خوب! و لب آخرو گرفت و منو رسوند نزدیک خونه، اون شب بعد از اینکه احسان خوابید تا دیروقت با فرزان سکس چت کردیم عکس کیر و کُصمونو رد و بدل کردیم و از کارایی که میخواستیم با هم انجام بدیم حرف زدیم و من حتی از نوشته هاشم داغ شده بودم و حتی تصور کُس دادن به فرزان هم کُسمو خیس میکرد، کیرش ۱۹ سانت بود و کلفتی خوبی هم داشت و اونم از دیدن کُس کلوچه ای و خوردنی من چنان به وجد اومده بود و دهنش آب افتاده بود که اون شب تا صبح چند مرتبه خود ارضایی کرد!
خلاصه که فردای اون شب به یه بهانه ای از کار مرخصی گرفتم و چون میدونستم از آخرین باری که مرخصی گرفتم زمان خیلی زیادی میگذره، مطمئن بودم که مشکلی پیش نمیاد. میخواستم اون روزو کامل با فرزان باشم و هیییچ کار و دغدغه ای نداشته باشم جز رسیدگی به اون کیرِ کلفت خواستنی! البته که شوهرم فکر میکرد مثل هر روز میرم سر کار و از شانس خوبم احسان زیاد آدم پیگیری نبود و معمولا سر کار به من زنگ نمیزد مگر اینکه مسئله مهمی باشه… حموم کردم، شیوکردم، ارایش کردم، به گوش و گردنو لای سینه هام عطر زدم، بیکینی سکسی و خوشگلیو که چند وقت پیش خریده بودم و هرگز استفاده نکرده بودم پوشیدم تیپ زدم و حاضر شدم. با فرزان هماهنگ شدیم و گفت که خونه باغ یکی از دوستاشو اوکی کرده و بعد اومد دنبالم، از تعریف شیطونیای تو راهش میگذرم فقط اینو بگم که شخصیتش با احسان شوهر ماست وخیارم زمین تا آسمون فرق داشت! تو ماشین یه دیقه آروم و قرار نداشت شوخی، شیطنت، بگو بخند گاهی به سینه هام دست میزد گاهی به رونهام و گاهی سعی می کرد دزدکی دستشو ببره سمتِ کُسم که من بهش اجازه نمیدادم و میگفتم بذار برسیم بعد… اینقدر هول نباش!
خلاصه که رسیدیم به مقصد! از همون دقایق اول که من داشتم ویلا رو برانداز میکردم آقا فرزان امون ندادن… کمرمو گرفتو سِفت منو چسبوند به خودش و گفت بیا اینجا ببینم! شروع کرد به لب گرفتن، در حینش دستشو برد سمت باسنم و شروع کرد به مالیدنش… اون قدر هر دوتامون داغ و آتیشی بودیم که در حین لب بازی لباسای همو دونه دونه درمیاوردیم و مینداختیم اینور اونور… بعد منو در حالی که فقط شورت و سوتینم تنم مونده بود، برد تو اتاق و خوابوند روی تخت!
شروع کرد به خوردن و لیسیدن زیر گردنو گوشم! حشرم زده بود بالا… کُسم داغ داغ شده بود، بین اینکه گردنمو میخورد گاهی یه لبیم میگرفت واسه مزهی دهن! سینه های من بزرگ و سایز ۸۰ و سفیدن و فرم گرد و خوبی هم دارن، اون روزم برای فرزان یه ست زرشکی خیلی جذاب پوشیده بودم که طرح گل بود و جلوش کاملا توری بود طوری که هاله سینه و همچنین کُسم به طور کامل معلوم بود از پشت هم یه نخ باریک بود که لای کونم میرفت… اومد در گوشم( درحالی که تند تند نفس میکشید و گرمای نفسش توی گوشم میرفتو حشرمو صد برابر میکرد) گفت: میدونستی خیلی سکسی هستی؟ میدونستی چشمم خیلی وقته دنبالته؟ گفتم چرا چشمت دنبالم بود گفت چون خوب کُسی هستی! و بعد یه گاز از گردنم گرفت که گفتم آاای! و بهش یادآوری کردم که نباید کبود شم چون احسان میبینه گفت امشب بهت ثابت میکنم من مرد ترم یا احسان! و بعد رفت سراغ سینه هام! گفت اااووووووخخخخخ عجب سینه هایی، بخورمشون!! و سوتینمو به طرز وحشیانه ای در آوردو انداخت دور،، جفت سینه هامو محکم تو مشتاش گرفت و شروع کرد به خوردن و لیسیدن سینه راستم، کُل هاله سینهمو برده بود تو دهنش و یه جوری مک میزدو قورت میداد که با خودم فکر کردم الانه که معجزه شه و به اذن خدا شیرش دراد! و گاهی گازم میگرفت،، کلا خیلی گازی بود و از گاز گرفتنم خیلی لذت میبرد و من هر چند دقیقه یه بار مجبور بودم بهش یادآوری کنم که کبودم نکنه! بس که سینه هامو مک زد تموم دورتادورش نقطه نقطه قرمز شده بود، یه جوری پستونامو می بلعید میکرد تو دهنش انگار سعی داشت بفهمه میشه همهشو تو دهنش جا بده یا نه! خلاصه وقتی ده دقیقه کامل(شایدم بیشتر) به خوردنو لیسیدنو مکیدن سینه هام گذشت آروم دستشو آورد پایین توی شورتم و با یه کُس خیس مواجه شد و گفت: اااوووفف…،جووووون! خیس شده برام ها؟ گفتم واسه تو خیس شده منتظر لب و زبونو کیر توئه! اینو که گفتم رفت پایین( حین پایین رفتن شکممو میبوسید و زبون میزد تا اینکه رسید به کُس خیسم که زیر شورت توری بود… صورت و بینیشو مالید به کُسم و شروع کرد بو کردن و نفس کشیدن، چند بار که این کارو تکرار کرد( و گفت چه کُسی داری جووون به کُست، من قربون این کُس میرم) از روی شورت توری یکم آروم و مِلو لیس زد کُسمو ( تو حین این کار با چشمای پر از هوسش به چشمام خیره شده بود) و بعد تو یه لحظه وحشی شد شورتو جر داد پاره کرد و افتاد به جون کُسم، با انگشت لای کُسمو باز کرد و شروع کرد وحشیانه لیس و مک زدن،، یه جوری میخورد انگار خوشمزه ترین خوراکی دنیاست! رو چوچولم زبون میکشید، چوچولمو مک میزدو میکشید لابیاهامو زبون میزد و میخورد زبونشو میکرد تو سوراخ کُسمو عقب جلو میکرد…، با زبونش داشت کُسمو میکرد، منم غرق لذت بودمو و هیجان. به چشمای وحشیش خیره میشدم و با آهو اوهام راهنماییش میکردم که کدوم حرکتش بیشتر به کُسم لذت میده گاهی وقتا چشمامو میبستم که بهتر حسش کنم و بیشتر لذت ببرم، زبونشو وقتی تند تند رو چوچولم کشیده میشد زبون نرم و خیسش که سفت کرده بودو توی سوراخ کُسم هُل میداد و بیرون میکشید، فشار زبونش روی چوچولم وقتی داشت مکش میزد، صدای ملچ و مولوچ دیوونه کننده ای که از سمت کُسمو لب و دهن و زبون اون به گوش میرسید…، وااای همه اینا داشت دیوونهم میکرد، پاهامو بازِ باز کرده بودم و انداخته بودم دور گردنش، گوشت کُسمو به دندون میکشید گاز میگرفتو میخورد… لای کُسمو باز کرد و انگشتشو توش فرو کرد و گفت جوووون تنگم که هستی!.. انگشتشو به طرز خشنی تا ته برد تو و بعد آروم بیرون آورد… انگشتش خیس خیس بود از آب کُس من و در حالی که به چشمام زُل زده بود انگشتشو تا ته کرد تو دهنش و مکید! و گفت کُست خیلی خوشمزه و خوردنیه تا حالا کسی بهت گفته، و بعد همونطور که با چشمای حشری و وحشیش به چشمام نگاه میکرد گفت تنگه دوس دارم ولی بهتره یکم جا باز کنه تا آماده بشه واسه کیر کُلُفتم… و بعد دو تا انگشتشو فرو کرد تو کُسم و شروع کرد تند تند عقب جلو کردن و انگشت کردنم ، همونطور که داشت انگشتم میکرد کُس خوردنو از سر گرفت، با زبونو لب و دهن میخورد و با انگشت میکرد، تمام صورتش از آب کُسم خیس بود، کیرش سفت سفت شده بودو شق کرده بود از زیر شورتش دیده میشد، غرق در لذت بودیم جفتمون… بعد از چند دقیقه گفت وای کیرم داره میترکه گفتم رو زانوهات وایسا میخوام بخورم کیرتو. میدونستم به خاطر این کُس خوردن خوب و با احساس و بی نقصش لایق یه ساک خوبو پرتُفه ولی میخواستم دیوونهش کنم، درحالی که خودمم داشتم واسه خوردن کیرش له له میزدم، شروع کردم آروم با زبون باهاش بازی کردن، چن تا لیسِ ریز به سرِ کیرش زدم بعد در حالی که قمبل کرده بودم( و فرزانم از بالا به کونم دست میزد) با شیطنت یه نگاهی به چشماش انداختمو خندیدم اونم خندید و گفت میخوای دیوونهم کنی آره؟( یه لیس از پایین کیرش به بالا زدم) گفتم دوست دارم باهاش بازی کنم هر چی باشه مال خودمه( از این حرفم خوشش اومد) همینطور آروم آروم لیسای از پایین به بالا میزدم و گاهی سرشو یه مک میزدم گاهیم سر کیرشو بوس میکردم بعد از یه مدت تا یه جاییشو کردم تو دهنمو مک زدم( گفت اووووووح و چشماشو بست) یکم بالا پایین کردم و هر دفعه که به سر کیرش میرسیدم با لب و زبونم با سرش بازی میکردم… تا نصف کیرش رفتم پایین هر دفعه که پایین میرفتم مقدار بیشتری از کیرشو تو دهنم جا میدادم تا اینکه رسیدم به تهش و کل کیرشو تو دهنم جا دادم( سر کیر نوزده سانتیشو تو حلقم حس میکردم) شروع کردم بالا و پایین کردن و هر لحظه به سرعتم اضافه میکردم، به طور منظم با تُف خیس و لغزندهش میکردمو با دستم میمالیدم تند تند واسش ساک میزدم و هر چی از فیلم پورن و تجربه شخصی خودم یاد گرفته بودم روش پیاده کردم یکمم خودش تو دهنم عقب جلو کرد و تلمبه زد بعد چونهمو که آب دهنم ازش سرازیر شده بود گرفت بالا و گفت برگرد داگی استایل بُکنمت منم برگشتمو قُمبُل کردم اول یکم با کونم ور رفت لُپای کونمو میگرفتو تکون میداد اسپنک میزد منم برمیگشتمو نگاش میکردمو با شیطنت لبخند میزدم گفت این کونو کُس مال کیه گفتن از امروز به بعد مال تو گفت جووونم و رفت بین لُپای کونم کامل اون بین صورتش گُم شد یکم که سوراخ کونو کُصمو از پشت لیسید، کیر سفت و داغشو آروم گذاشت دم سوراخ کُسم و بعد یه دفعه هُل داد تو. کیرشو تا ته فرو کرد تو کُسم… کیرش از احسان بزرگتر بود… باب میل خودم بود…
تلمبه زدنو شروع کردم کیرش تو کُسم رفت و آمد میکرد و هر لحظه سرعتش بیشتر میشد و آهو اوهو ناله منم بلند تر، و در حین کردن از اسپنک زدن به کونمم غافل نمیشد یه چن دیقه که داگی منو کرد یکی زد در کونمو گفت بخواب به پهلو… خودشم پشت من به پهلو خوابید و خودشو چسبوند بهم. پای راستمو داد بالا که لای کُسم یکم باز شه بعد کیرشو از لای پام رد کرد و فروکرد تو کُسم یکم که جا افتاد تلمبه زدنو شروع کرد با دستاش سینه هامو محکم چنگ میزد و در گوشم نفس نفس میزدو حرفای سکسی میزد: دوست داری کُستو جِر بدم؟ قربون اون کُس تنگت برم، از حالا جای کیر من تو کُس توئه، جووووون، پاره میکنم کُستو…، اون کُس تنگ خوردنیتو…و گه گاه چونمو میگرفت سرمو میچرخوند و ازم لب میگرفت هنوز لباش از آب کُسم خیس بود گفت: مزه کُستو چشیدی؟ دیدی چه خوب و خوردنیه؟ و بعد دوباره تلمبه زدنو از سر گرفت… چنان محکم تو کُسم تلمبه میزد که فکر میکردم هر آن ممکنه جِر بخورم… کیرشو محکم میکوبید تو کُسم… بعدش من به شکم خوابیدم و اون از پشت بهم چسبوند و شروع کرد… و در نهایت در حالی که من به پشت دراز کشیده بودم و اون روم بود، چشم تو چشم، سینه و شکم به هم چسبیده ارضا شدم، تمام بدنم به رعشه افتاد و فرزانم سعی میکرد با دست بدنمو کنترل کنه و از پایین کارشو ادامه بده، دو سه دیقه بعد اونم آبش اومد و چند ثانیه قبل از اینکه بیاد از کُسم کشید بیرون کیرشو و آبشو رو صورت سینه ها شکم و روی کُسم خالی کرد بعد در حالیکه جفتمون کاملا بیحال شده بودیم نا نداشتیم نفس نفس زنان تو بغل هم افتادیم سرشو گذاشت رو سینه هام. سرشو بوس کردم و هر دو خوابمون برد.
اون روز از فرصت استفاده کردیم و تا پیش هم بودیم یه راند دیگه هم رفتیم( اینبار من که زودتر ارگاسم شده بودم گفتم میخوام تو دهنم بیای یه دیقه تو دهنم تلمبه زد و نهایتا آبشو تو دهنم آورد که یکمشو قورت دادمو بقیه رو از گوشه کنار لبم دادم بیرون) اون روز هر دو تامون خیلی لذت بردیم… فهمیدم که اونم مثل من طبیعت داغ و هاتی داره و چون سنش کم بود درست مثل یه اسب تازه نفس بود…بعدم همونجا یه دوش سریع گرفتم و منو رسوند خونه. ماجراجویی های سکسی ما تا همین پارسال ادامه داشت و ما تا تهِ تهِ هیجان و تا آخرین قطره آدرنالینی که این رابطه ممنوعه پرهیجان و لذت بخش در ما تولید میکرد، ازش لذت بردیم، از یه جایی به بعد هم به این نتیجه مشترک رسیدیم که صلاح نیست به رابطهمون ادامه بدیم و بهتره قبل از اینکه کسی بفهمه و عواقبش دامنگیرمون بشه به رابطهمون خاتمه بدیم برای جفتمون سخت بود چون غیر از سکسهای فوقالعاده، به نوعی دلبستگی نسبت به هم دچار شده بودیم اما نهایتا تونستیم رو حرفمون وایسیم و تمومش کنیم. فرزان هم پارسال برای ارشدش اپلای کرد و از کشور رفت که به نظرم بهترین و درست ترین تصمیم زندگیش بود. با وجود اینکه از هم خداحافظی کردیم اما اون خاطرات شیرین و اون سکسهای داغ و دلچسب هرگز از یادمون نمیره…، فرزان هم هر از چند گاهی بهم پیام میده، یا توی اینستا ریلز میفرسته، همیشه هم محتوای پیامش اینه که هیچ رابطه ای براش مزه رابطه ای که با من داشتو نمیده… منم با اینکه باهاش هم نظرم و واقعا تا همین امروز هیچکی به خوبی اون نتونسته منو بکنه و به اوج لذت برسونه اما پیامش رو معمولا بیجواب میذارم که بدونه از نظر من رابطه ما تموم شدهست و اون خاطرات خوش برای همیشه خاطره میمونه…
نوشته: پریناز
16 پاسخ به “لذت گناه”
فقط بهت میگم جنده
قلمت قشنگه
همه جنده های این سایت:من هات بودم چهار بار سکس میخواستم شوهرم یبار میکرد با اینکه شوهرای نرمالی دارن ولی جندگی میکنن زیر خودی و غیر خودی میخوابن و توجیحم میکنن تقصیر شوهرمهبیچاره ما مردا کار میکنیم که شما هرزه ها آسایش داشته باشین ولی زیر خواب یکی دیگه میشین
چند خط اول خوندم اومدم یه نکته مهم به خانمها بگم. اکثر اقایونی که فکر میکنید سردمزاج هستن، مخصوصا اقایون متاهل ، یه دلیل بزرگ داره . دلیلش اینه ، وقتی اقا میبینه خانم از سکس کردن باج میخواد . کم کم بیخیال سکس میشه . یجوری رفتار میکنه تا بهت بفهمونه بخاطر سکس باج نمیده .
کوی کش از زبان تودت بنویس ازبس از خودت تعریف کردی ریدمانمان گرفت مجبور سدم وسطاش برینم تو هیکلو نوشتت
آفرین جنده قانون مدار
خوب بود
اخر داستان گفتی هیچکس نتونسته مث اون بکندت یعنی به خیلیا دادیفرهنگ فارسی به تو میگه جندهمام انتظارمون از جنده اینه به مام بده
کاری با محتوا ندارم، داستان از نظر نگارشی خوب بود
نوش جونت گوشت بشه بچسبه به بدنت
کص شعره. چند سطر اولبعدش رفتم اخرشو خوندمتیپیکزائیده ذهن!
داستان خوبی بود لذت بردم . من از همه پاتنرهام لذت زیادی بردم ولی اولین ممنوعه یه چیز دیگه است و همیشه به یاد ماندنیه
خوب بود داستانت چندتا غلط املایی و نگارشی داشت ولی درکل خوب بود
پس اینطور که فهمیدم . خیانت درست حسابی نه تنها بد نیست که خیلی هم حال میده ! و میشه خاطره خوش تمام عمر !
اون کاربر همیشگی جاش خالیه من جمله معروفش را مینویسم توهمات یک جلقی کس ندیده امیدوارم خودش بیاد کاملش رو بنویسه
فقط میتونم بگم خیییلی خوب بود…