لذت گناه (1)

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم . تا بفهمم چی شده صدا قطع شد ، قطع که نه ، رفت روی انسرینگ : ثمین ؟ ثمین کجایی ؟ ای بابا ! نگران شدم خب ! گوشیتم که ور نمی داری !
بدو بدو رفتم و خودم و رسوندم به تلفن :الو … الو کاوه؟

  • کجایی دختر ؟ از صبح ۱۰ بار زنگ زدم رو گوشیت ؟ خواب بودی؟
  • خونه ام ! مرخصی گرفتم … آره خواب بودم ! مگه چنده ساعت ؟
    همزمان نگاه کردم به ساعت روی دیوار ، ۹:۳۰ بود ، ۱۱:۳۰ با الهام قرار داشتم . موبایلمو نگاه کردم ۵ تا میس کال از کاوه .
  • تنبل … خوبی حالا؟
  • آره آره ! معلومه خوبم … دارم می رم با الهام خودسازی کنم تا امشب که میای ثمین همیشگیت باشم !
  • عزیزم …
    ساکت شد ، احساس کردم از چیزی ناراحته و نمی گه
  • کاوه؟ چی شده؟
    با یه صدایی که از اعماق چاه در میومد گفت :
  • نمی تونم بیام ثمینم . می دونم که ناراحت می شی اما کسی که باید جام میومده …
    دیگه بقیه حرفاشو نشنیدم یعنی گوش ندادم بسکه عصبانی بودم ، حتی اگه سنگ از آسمون می اومد باید امشب میومدی بی معرفت . اینم شد زندگی آخه؟

تو ماشین که می رفتم به سمت تجریش ، احساس می کردم از قیافه ام همه می فهمن که یه اتفاقی برام افتاده ، دقیقن مثل دیروز سر کار که همه همکارام از نیش بازم فهمیده بودن کاوه قراره برگرده ، انقدر که الهام زنگ زد بهم :

  • تابلو جان ! کاوه قراره بیاد ؟
  • آره خوب ! فردا شب می رسه . چطور مگه ؟
  • بسکه آبرو بری . یه کاری کن حالا همه بتونن فردا شب رو توی رختخواب تجسمت کنن که چجوری داری ناله می کنی زیر کاوه ! یه ذره خوددار باش دختره خنگ !
    خندیدم : – خفه شو بی شعور ! جلوی رسولی و حامدی داری می گی این مزخرفاتو؟
  • نه بابا . کسی نیست ، بعدشم تو اگه خیلی نگرانی کسی نفهمه اون لبخند تابلوتو عوض کن ! صبح رسولی اومده می گه ، خانم رحیمی چه قدر خوشحاله …
  • اه خاک تو سرم ! جدی می گی؟ … خوب خوشحالم قراره شوهرم رو بعد ۲ ماه ببینم ، یه کسی بدهکارم؟
  • نه والله ! به شرطی که هر کاری کردین همشو با جزئیات برام تعریف کنیا …
  • بمیری !
    و خوشحال بودم ، تا ۲ ساعت پیش که کاوه بهم گفت هنوز این تنهایی قراره ۲ هفته دیگه تمدید بشه . قرار بود با الهام برم وکسینگ و آرایشگاه و بعدشم فرودگاه دنبال کاوه که همه چی خراب شد . یعنی خرابش کرد . آخه به من چه که اون کسی که جات قرار بوده بیاد نیومده ؟ مگه من آدم نیستم ؟
    ۳ سال بود ازدواج کرده بودیم ، تازه بعد از ۲ سال دوستی خیلی خیلی خوب . رابطمون با هم فوق العاده بود ، روابط عاشقانه ، درک و فهم متقابل و سکس … هم کیفیت این رابطه و هم کمیتش انقدر بود که نبودنش واقعن مریض و عصبیم می کرد. لمسش ، شعورش برای ارضای طرف مقابل و بازیهایی که با هم می کردیم همه و همه منو معتاد کرده بود به این رابطه . همه چی خیلی خوب بود تا اینکه کاوه کار گرفت توی یه شرکت آلمانی که تو عسلویه پیمانکار بود و سفرها شروع شد ، اوایل همه چی سر جاش بود ، یک هفته خونه ، ۲ هفته کار ، نگفته پیداست که وقتی خونه بود از تو بغلش تکون نمی خوردم تا همه اون بغل خوب و بزرگش مال من باشه و برای ۲ هفته آینده ذخیره کنم. اما مگه می شد ؟ یه بار باهاش صحبت کردم و گفتم می ترسم از این نبودنت . گفت پولش و سابقش براش خوبه ، اما خب ما هر دو کار می کردیم ، پولش برام مهم نبود واقعن ، از زندگیم راضی بودم و کنارش بودنو می خواستم ، اما قانعم کرد که تحمل کنم ، و من تحمل می کردم و می دونستم این تحمل دو سر داره ، هم من و هم کاوه ، پس باید دووم بیاریم . چون همو دوست داریم . با بالاتر رفتن سابقه اش و مسوولیتش همه چیز ریخت بهم ، ۲هفته شد ، ۳ هفته ، ۱ ماه و این بار آخر۲ ماه و هنوزم قرار بود ۲ هفته دیگه ادامه داشته باشه.
    … تازه چند روز بود که پریودم تموم شده بود و تشنه سکس بودم ،یه زن تو اوائل ۳۰ سالگی اونم بعد ۲ ماه ، چه توقعی باید داشت ؟ تو این مدت چند باری خود ارضائی کرده بودم ، اما برای من هیچی خود کاوه نمی شد ، لمس تنم با دستاش ، احساس آرامشی که وقتی با هم می خوابیدیم تو تموم تنم می دوید … احساس کردم حتی با فکر به سکس یه کم شرتم مرطوب می شه . داشت گریه ام می گرفت ، که اس ام اس اومد ، از الهام بود :
    ثمین جونم ، از مهد آرمان زنگ زدن ، مثل اینکه باز دعوا کرده ، من باید برم مهد ، یکساعتی دیر می رسم سر قرار اما حتمن خودمو به قرار آرایشگاه می رسونم ، یکم بچرخ تا من بیام . بوس
    فقط همینو کم داشتم ، ساعت رو نگاه کردم ، ۱۱:۱۵ ، یعنی تا یکساعت دیگه من چیکار کنم آخه ؟ اونم با این حالم ؟ از الهام حرصم گرفت ، بعد از خودم و زندگیم حرصم گرفت که همه چیز تو آخرین دقیقه ها عوض می شه و من توانایی تغییر هیچ چیزی رو ندارم . اون از کاوه و این هم الهام ! اااااااااااه!
    خواستم جواب بدم که اصن بی خیال ، باشه یه روز دیگه ، که دیدم بهتره یه کم قدم بزنم و این حال و هوای بی حوصله و مریض ازم دور شه ، برم خرید ، آدمهارو ببینم که شادن و درگیر زندگی معمولیشون شاید باعث شه دیگه حداقل الان به سکس فکر نکنم اما … کاش می رفتم خونه …
    قبل از تجریش از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن و دیدن ویترین مغازه ها ، نیمساعتی قدم زدم و با حسرت به زندگی معمولی آدمها نگاه کردم ، اما هر کاری می کردم فکر لمس کاوه از ذهنم بیرون نمی رفت ، به چیز دیگه ای غیر از سکس نمی تونستم فکر کنم ، تا اینکه توی ورودی یه بوتیک زنونه ، یه شلوار جین خیلی خوشگل چشممو گرفت ، بلو جین ، با پاره گی توی قسمت رون بالای زانو و خیلی خوش دوخت . تن یه مانکن بود با یه کمربند قهوه ای ، خیلی خوشم اومد ، به اتیکت قیمت نگاه کردم ۶۰۰۰۰ تومن ! اول فکر کردم اشتباه دیدم تو همین حین یه صدایی شنیدم :

    • سلام خانم ، خیلی خوش اومدین ، بفرمایین ؟
      فروشنده بود ، سرم وآوردم بالا و دیدم یه پسر ۲۷،۸ ساله ، خوش تیپ البته از اون مدل خوش تیپهایی که به عنوان فروشنده بوتیک انتظار می ره شلوار خوش فرم جین مشکی ، پلیور یقه هفت خاکستری و زیرشم یه تیشرت سفید ، جلوم وایساده با یه لبخند کج و ظاهرن مودب. لبخند مودبانه ای زدم و گفتم
    • سلام ، ببخشید این شلوار رو سایز ۳۴ اش رو دارین من پرو کنم ؟
      • البته که داریم خانم ، تشریف بیارین داخل تا من بهتون بدم امتحانش کنین ، ایشالا که بپسندین و افتخار بدین به ما که همچین مشتری موقر و زیبایی داشته باشیم
        تو دلم گفتم : روزی به چند نفر این قصه ها رو میگی پسره زبون باز ؟ لبخند بی روحی زدم و مشغول تماشای اجناس داخل بوتیک شدم تا شلوار رو بهم بده . یه کیف D&G با پوست چرم کرم هم چشمم رو گرفت پرسیدم :
    • آقا ببخشید این چنده ؟
    • قابل نداره خانم ، شما بفرمائید این شلوار رو تن بزنین ، تا من کیفو کادو کنم براتون ، تمام اجناس ما متعلق به شماست .
    • ممنونم ، حالا شما بگین این چنده ؟
    • به خدا قابل نداره ، ۲۰۰ تومن قیمتشه ، اما شما هر چقدر خواستین بردارینش
      چیزی نگفتم ، شلوار رو ازش گرفتم و پرسیدم
    • من کجا پرووش کنم ؟
    • ته مغازه سمت چپ . حالا چه عجله ایه؟ یه سری تاپ هم داریم ، ببینین شاید پسند کردین
      تشکر کردم و رفتم سمت اتاق پرو ، تنها چیزی که الان دلم نمی خواست لاس زدن با یه پسر هیز بود ، شلوار رو پوشیدم و خیلی خوشم اومد ازش ، انگار برای پای من دوخته بودنش ، با توجه به قیمتش مطمئن بودم تقلبیه ، اما چیزی که خوشگله دیگه چه اهمیتی داره ؟ بهش گفتم که می خوامش ، بعد از کلی زبون بازی که مهمان باشید و چرا کیف و بر نمی دارین شلوار رو گذاشت داخل پلاستیک و در حالی که من داشتم کیف پولم رو در می آوردم تا حساب کنم گفت :
    • حالا که اصرار می کنین ، چشم ! هر چند بازم می گم مهمون باشین ، ۲۵۰ تومان !!
      برق از سرم پرید!
    • آقا اشتباه نمی کنین ؟ اونجا که نوشته ۶۰ تومن ؟
    • ۶۰ ؟ نه خانم! اون قیمت کمربنده نه شلوار !
      یخ کردم ، همه حال خوبم دود شد و رفت آسمون ، احساس می کردم روی یخ لیز خودم و همه دارن با انگشت نشونم می دن و می خندن ، نگاهش کردم ، دیدم داره پوزخند می زنه . حس رقابت زنونه ام تحریک شد . خودم و جمع و جور کردم
    • بسیار خوب !پس نمی خوام مرسی ، ببخشین وقتتونو گرفتم
      درحالیکه میومد به سمتم گفت
    • خانم من که گفتم قابل نداره ، …
      کنارم وایساد
  • … اگه بخواین تخفیف می دم
    • آخه نهایتن شما ۱۰۰ تومن به من تخفیف بدین هم نمی تونم ، بازم ببخشید…
    • شما ۶۰ تومن رو بدین هم کیف رو ببرین و هم شلوار رو ، البته …
      قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی داره میفته ، احساس کردم دستش رو گذاشت روی سینه ام ، انقدر شوکه شدم که نفهمیدم چقدر گذشت ، اولین عکس العملم نگاه به بیرون مغازه بود که ببینم کسی می بینه یا نه اما عین یه جوجه ترس خوده وایسادم و برای چند ثانیه تموم نشدنی هیچ عکس العملی نشون ندادم
  • جوووووون ، چه سینه نازی داری …البته اگه شما با ما راه بیاین ، همینشم نمی خواد بدین
    سریع خودمو جمع و جور کردم ، خودم و کشیدم کنار و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم

    • دستتو بکش کنار عوضی ! نمی بینی حلقه دستمه ؟ بی شعور
    • خانم من جسارت نکردم ، شما هم زیبایی و هم خوش هیکل و خوش لباس ، اگه بدتون اومده عذر می خوام ، اما من سر حرفم هستم ، مطمئنم بهترین حال زندگی تو خواهی داشت باهام ، یه شلوار و کیف هم که چشمتو گرفته با خودت می بری ، این شمارمه ، اگه نظرت عوض شد بهم زنگ بزن
      نمی دونم بخاطر اومدن یه مشتری دیگه داخل مغازه بود یا چی که کارتشو ازش گرفتم … با سرعت از در مغازه اومدم بیرون ، سرم داغ شده بود و قلبم تاپ تاپ می زد ، اوین بارم نبود که هدف یه آزار جنسی قرار می گرفتم ، اما اولین بارم بود که عکس العملم انقدر منفعلانه بود . احساس می کردم که سر سینه هام سفت شده و به شدت خیسم ، باورم نمی شد که تحریک شده باشم از تماس یه دست غریبه !
      نشستم کنار جدول ، نفس نفس می زدم ، موبایلم زنگ زد :
    • ثمین جونی ؟ من الان دم پارکینگ نبش میدونم ، کجائی قربونت برم ؟
      با تته پته به الهام گفتم که تا ۵ دقیقه دیگه بهش می رسم ساعت و نگاه کردم ۱۲:۲۰ دقیقه بود ،اصلن متوجه گذر زمان نشده بودم ! با عجله رفتم به سمت محل قرار وقتی رسیدم بهش از دیدن قیافه ام جا خورد
    • وا ! چته ! چرا رنگت پریده ؟
    • هیچی ، حالم خوب نیست ! بریم بشینیم یه جا یه چیزی بخوریم ؟
    • آره عزیزم ، فقط وقت آرایشگاه؟ ۱۲:۳۰ بود خوب؟
    • کنسلش کن ، اصلن حوصله ندارم
      براش تعریف کردم که کاوه نمی آد، اون بیچاره هم فکر کرد این حال من به خاطر نیومدن کاوه است و بدون هیچ حرف اضافه قرار آرایشگاه رو کنسل کرد، رفتیم توی یه کافی شاپ توی بازار قائم ، الهام با هیجان از شیطنتای آرمان میگفت تا حال منو عوض کنه ، و من هنوز تو فکر دستی بودم که سینه منو لمس کرده بود و از فکر جمله ای که شنیده بودم بیرون نمی اومدم و هی خیس و خیس تر می شدم ، اصلن حرفای الهام رو نمی فهمیدم ، احساس می کردم الان همه می فهمن که من انقدر تحریک شدم …با صدای الهام برگشتم به واقعیت
    • هوی ! ثمین ؟ کجایی بابا؟ حالا دو هفته دیگه میاد خوب ! عجبا … یه چشمک زد و ادامه داد :‌می خوای خودم بیام ترتیبتو بدم که حالت خوب شه ؟
    • الهام یه کلمه دیگه بکی در این باره می شینم ۲ ساعت عر می زنما ! خفه شو !
    • باشه خب ! دیوونه !پاشو بریم خونه ما ، زنگ می زنم امیر بره دنیال آرمان می ریم اونجا یه فیلمی می بینیم یه ذره مزخرف می گیم می خندیم . پاشو
    • نه نه نه اصلن ، برو به زندگیت برس تا همین جاشم سر قرار آرایشگاه و مرخصی امروز خیلی علاف من شدی ، منم می رم خونه مامان اینا ، حال و هوام عوض می شه …
      داشتم الهام رو می پیچوندم ! قیافه پسره و کارش از ذهنم بیرون نمی اومد . بعد از کلی تعارف با الهام که می خواست برسونتم خونه مامانم ، بالاخره با دلخوری قبول کرد که من تنها باشم برام بهتره ، بیچاره الهام ! اگه می دونست …
      پیاده برگشتم به سمت همون مغازه . یه آهنربایی منو خواسته یا ناخواسته می کشوند به سمت اون جا ، از دور نگاه کردم دیدم پسره اونجاست ، کارتشو تو جیب مانتو لمس کردم ، با تردید درش آوردم و دیدم نوشته دامون ۰۹۱۲… موبایلمو در آوردم ، اما به سرعت فهمیدم که کار احمقانه ایه زنگ زدن از شماره خودم ، یه کم بالاتر تلفن عمومی بود ، برگشتم به سمتش ، یه کارت تلفن خریدم و شماره گرفتم …
    • الو ؟
    • الو سلام ، بفرمائید؟
    • آقای دامون ؟
    • بفرمائید خودم هستم …
    • من …من امروز اومده بودم…مغازتون …
    • همون خانم خوشگله که شلوار وکیف می خواستین و زیادی خجالتی بودین ؟
    • بله … خودمم
    • آخ جوووووون ، کار خوبی کردی زنگ زدی عزیزم ، الان کجایی؟
    • خیلی دور نیستم …
    • اوکی … ببین ، اسمت چیه راستی؟
    • ممم …سارا
    • اوکی سارا جون ، ببین اگه بتونی تا ۱۰ دقیقه دم مغازه باشی ، من دم در وای میسم ، اومدی ویتریونو نگاه کن توی مغازه نیا تا بهت بگم چیکار می کنیم . باشه خانومی؟
    • باشه …
      گفتم باشه؟ انگار من دیگه من نبودم ، من ثمین ام ؟ یا سارا؟ هیچ اراده ای نداشتم ، یعنی ثمین نداشت ، سارا داشت منو می کشوند به سمت مغازه ، انقدر ذهنم به هم ریخته بود که حتی نمی تونستم تمرکز کنم که این کار می تونه خطر ناک باشه ! اونم که معلوم بود هم آماده است و هم این کار ، کار همیشه شه ، چی کار داشتم می کردم ؟ کاوه …

ادامه …

نوشته: ثمین

بازدید 10,958

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “لذت گناه (1)”

  1. چرا همچین سوژه ای؟ من نمیتونم همچین زنی رو تصور کنم :|کسی که شوهرش یا حتی دوست پسرشو دوست داره و ازش لذت میبره چجوری می تونه از لمس یه غریبه خیس بشه و بخواد باهاش سکس کنه؟!من نمیتونم فکرش هم خیلی مزخرفه:|

  2. از نظر نگارش و جمله بندی تقریبا بی عیب بود ولی موضوع قصه کمی اغراق آمیز و غیرواقعی به نظر میرسید. زنی تا آن حد عاشق مردش باشه اونوقت وسط روز روشن توی محیطی غیر سکسی با تماس دست یک آدم غریبه از خودبیخود بشه با واقعیت جور در نمیاد

  3. میدونی چیه؟حالمو گرفتی.قلم به این زیبایی.سوژه به این وقیحی.شما که دست به قلمتون خوبه یه داستانی بنویس موافق روحیه بچه های بکن تو تا یه حال و هوایی تازه کنند.اما به نوشتنت ادامه بده که زیبا مینویسی.ممنون. =D>

  4. یه اصلی تو فیلمنامه نویسی وجود داره که میگه مهم نیست چقدر دروغ می گی، مهم اینه که چطور دروغ می گی چون داستان لزوما قرار نیست راست باشه و اصلا مبنای داستان نویسی بر تخیله ولی باید با واقعیت بیرونی همخونی داشته باشه وگرنه مخاطب ارتباط برقرار نمی کنه چرا که بنا بر نظریات بزرگانی مثل ارسطو … هنر تقلید از واقعیته نه خود واقعیت… مثل اسم داستانت که ریشه در واقعیت داره … گناه ممکنه با ترس و دودلی همراه باشه ولی معمولا لذت بخش تر از نوع مرسومشه …البته در مورد رمان یا متون تاریخی یا زندگینامه ها و خاطرات موضوع فرق میکنه …در مورد متن شما و متنهایی مشابه که با بقیه کارها تفاوتهای قابل تشخیصی دارن و ارزش نقد رو پیدا می کنن مشگل دروغ یا راست بودن یا حتی غیر اخلاقی بودنشون نیست، مشگل تکراری بودنشونه که نمیتونن اتفاق تازه ای رقم بزنند و معمولا اینجور متنها قابل پیش بینی اند …

  5. هنوز که به خیانت نرسیده اینقدر شماتتش کردید. شایدم اصلن نرسه. در کل نگارشت بدک نبود. ادامه بده…

  6. داستان از نظر نگارشی خوبو بی نقص بود…ولی منم با نظر دوستان موافقم… آدم که کسی رو دوست داشته باشه دلش نمیخواد حتی نگاهش به کس دیگه بیفته…داستان های زن و شوهری رو دوست دارم، ولی اینکه خیانت توش باشه واقعا آزارم میده

  7. خوب بود,دنباله شو هم میخونم.خیانتو نیستم,اما…از اون تیپ داستاناییه که با اینکه سوژه خیانته,ولی میخوام ادامه شو بخونم, البته اگه خرابش نکنی…مرسی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید