یك توضیح راجبه این داستان بدم كه در مورد یك خبرنگار زن هست ، كه شخصیت ایشان واقعیه و اكنون در امریكا، و در شهر ما ، زندگی می كنه و با خبرگزاریهای بزرگی هم كار می كنه. من ایشون رو اغلب می بینم و بخاطر رفاقت طولانی با هم حرف های زیاد می زنیم. دوستهای خیلی خوبی برای هم هستیم و با هم رودر واسی نداریم. این داستان با اقتباس از صحبتهای كلی ایشون، بر اساس وقایعی كه برایش اتفاق افتاده، اما با تغییرات زیاد توسط من و اضافه كردن جزییات نوشته شده و اصلا اصراری هم برای واقعی بودن و نبودنش ندارم. اگر چیز غیر واقعی ، یا تایپ اشتباه می بینید به بزرگی خودتون ببخشید . هدفم ، صرفا ، خلق داستان اروتیك فتیش تو همون زمینه ایی هست كه گفتم.
تو اوج كوران بگیر ببند های ٨٨ بود. بیست روزی بود كه دستگیرش كرده بودند و انداخته بودنش انفرادی. دیگه یواش یواش داشت به تمام مسایل وحشتناك درون زندان عادت می كرد و براش بی تفاوت می شد. مثل هر روز ، اون روز هم دو نگهبان در سلولش امدند تا برای بازجویی ببرندش. می دونست تو تمام چند تا راه رویی كه باید با چشمان بسته طی بكنه، انگشت این دو نگهبان، لای شیار كونش از روی لباس ، بالا پایین خواهد رفت. روزهای اول چند بار اعتراض كرد اما فهمید كه نتیجه اش فقط كتك خوردن بیشتره ، بنابراین بی تفاوت به نگهبانها اجازه می داد تا هر جوری دلشان می خواست ، از روی لباس با باسنش ور
بروند و وشگون بگیرند و انگشتش كنند. درونش اما پر بود از نفرت و خشم و اراده ایی قوی برای تحمل این شرایط سخت.
اسمش فهیمه بود (مستعار) و فقط ٢٤ سال داشت. از بچگی به دویدن عادت داشت ، برای همین هیكل ورزشكاری قشنگی داشت با سینه های متوسط اما سفت ، باسن كاملا گرد و كمر و شیكمی كه كوچكترین گوشت اضافه ایی بهش نبود.
صدای نكره خانوم نادری، زندانبان بخش تو پنجره در آهنی سلولش پیچید كه :
پاشو زنیكه ، باید بری بازجویی
در سلول با صدای بلندی باز شد و بعد از زدن چشم بند و دست و پابند ، تحویل دو نگهبان مرد هر روزه اش كه تا اتاق بازجویی اسكورتش می كردند ، شد.
فهیمه در حالیكه از دو طرف با دو نگهبان احاطه شده بود لخ لخ كنان، در راهرو به راه افتاد . با ناامیدی سعی كرد از زیر چشم بند به طرف نگهبانی كه حدس می زد داره با باسنش ور می ره نگاه كنه
فهیمه: خوش می گذره؟ كم و كسر نداری؟ تشریف نمیارین داخل؟ دمه در بده بخدا…
نگهبان: خفه شو زنیكه فاحشه تا نزدم سیاه و كبودت كنم دوباره ، سرتو بنداز پایین راهتو برو ، حاج اقا امروز باهات خیلی كار داره.
فهمیه: اخه عشقی، نامردی هم حدی داره ، تو كه داری استفادتو می بری ، لاقل دوزار خیرت هم به ما برسه.
نگهبان : گفتم خفه شو جنده.
نگهبان یكم صبر كرد و دوباره گفت: خیر ، خیر چی می خواهی؟
فهیمه: ها ، حالا شدی بچه خوب!، ببین چند تا روزنامه جدید می خوام ، برام بیار تروخدا
نگهبان با تشر : نخیر ، غدغنه، نمیشه
فهیمه: بیا یه معامله ، تو تمام روزنامه های مهم این هفته رو بیار ، منم امشب خشتك شلوارمو پاره می كنم ، شورتم نمی پوشم ، تا فردا از زیر مانتو انگشتتو به اصل كاری برسونی و حسابی حالشو ببری، چقدر پارچه می مالونی ، اصله كاری اون زیره
نگهبان یه مكسی كرد و معلوم بود داره با رفیقش پچ پچ می كنه.
نگهبان: ببینم حالا ، شاید
در اتاق بازجویی باز شد و فهمیه رو نشوندند رو همون صندلی فلزی سرد همیشگی
چشاش كاماكان پوشیده بود. دیگه به همه چی اونجا از بس تكراری بود، عادت كرده بود. انگار نوار یه فیلم رو هی می گذارند روی دور تكرار ، تكرار و تكرار
بازجو وارد شد ، همون صدای بد اهنگ با لحجه قزوینی اما از نوع دهاتیش. سوالهای تكراری ، تهمتهای تكراری، طبعا جوابهای تكراری
بازجو: خب برامون تعریف كن، وقتی فلانی ، فلانی و فلانی (سه تا از سران دستگیر شده اصلاح طلب) داشتند هم زمان از جلو و دبر و دهانه نجست می كردند، چی ازشون می پرسیدی تا جاسوسیه انگلیسو كنی، زنیكه فاحشه؟
فهیمه: حاج اقا ، من بخدا دخترم ، گواهی بكارت دارم ، این ماه قرار بود عروسیم باشه ، چجوری اخه؟
بازجو: شما فاحشه ها راهشو بلدید، تو هفت تا سولاختون فرو می كنین، دین و ایمان ندارید كه ، حلال حرام حالیتون بشه . دو تا دو تا از دبر می كردنت، اونجات بازه ، ماشالا فكر كنم قطار تهران مشد توش با واگناش جا شه.
و مكالمه به همین صورت ، چند ساعت ادامه داشت ، تكرار اتهام و توهم، همش هم از نوع جنسی، منتها از نوع تهوع اورش. حتی ذهن مریض طرف اجازه نمی داد تا اقلا یه توهم اروتیك از توش در بیاره. از سكس با سگ و خر تو ذهن مریضش می كذشت تا هم خوابگی با برادر و پدرش.
اخر بازجویی هم كه معلوم بود مثل همیشه. حاج اقا ، از كوره مثلا ارواح عمش ، در می رفت ، میامد فهیمه رو بلند می كرد، دستشو می گذاشت پشت گردنش، و روی میز فلزی جلوش ، خمش می كرد. بعد كیر شو از رو شلوار با باسن فهیمه تنظیم می كرد و شروع می كرد مثلا فحش دادن ، اما در واقع داشت با مالش كیرش به باسن فهیمه لذت می برد . ده دقیقه ایی كارش ادامه داشت ، تا اتاق كوچیك بازجویی پر می شد از بوی متعفن منی اقای بازجو . اون موقع بود كه فهیمه می فهمید خدارو شكر جلسه بازجوییش تموم شده، فقط می مونه انگشتهای گرسنه جناب اقایون نگهبان لای شكاف باسنش تا دم در سلول انفرادیش…
.
.
هشت سال از اون خاطرات بد گذشته بود. حالا دیگه فهیمه امریكا زندگی می كرد و شغل و كار خیلی خوبی داشت. برای چند تا مجله ، مقاله می نوشت . برای یه كانال خبری مهم گزارش تهیه می كرد ، خبرنگار رسمی شون شده بود وبرای مصاحبه با شخصیتهای مهم فقط اونو می فرستادند.
بجز پشتكار و استعداد عالیش تو این زمینه ، یكی از مهمترین عوامل موفقیتش ، زیبایی سحرانگیزش بود ، واقعا صورتش از زمان جونیش فرق كرده بود، هر چه سنش بالا تر رفته بود ، كامل تر و بهتر شده بود. حالا تو دهه سی زندگیش ، بجز هیكل بی نقصش كه از جوونی حفظ كرده بود، صورتش به زیبایی رسیده بود كه چشمان هر انسانی رو مسحور خودش می كرد و به طرف اجازه پلك زدن نمی داد.
البته فهیمه ، تكنیكهای خودش را هم برای پیشرفت داشت. وقایع وحشتناك پیش امده تو زندان های ایران ، بجای خورد كردنش ، اونو به یك كماندو اموزش دیده تبدیل كرده بود كه مخرب ترین سلاحش ، اندام زیبایش باشد. هیچ ابائی از استفاده از بدنش و نمایش اون نداشت و مفهوم خجالت یا شرم در این مورد كاملا برایش فرق كرده بود.
خودش هم فراموش كرده بود كه برای پیشرفت در كارش ، با چند نفر مدیر و رییس و مالك شبكه و سایت و مجله ، هم خوابه شده بود و دیگه براش اهمیتی هم نداشت.
امروز یه مصاحبه مهم با یكی از گردن كلفت های رژیم ایران كه برای كنفرانسی به امریكا امده بود، داشت. سوالاتشو توی سرش مرور كرد ، می دونست اگه بتونه از طرف مصاحبه اش ، جواب درست این سوالات رو بپرسه، غوغایی تو اخبار بین المللی بوجود میاره . برای همین باید از موثر ترین تكنیكهایی اختصاصی خودش برای نتیجه بهتر ، استفاده می كرد.
برهنه جلوی كمد اینه اش نشسته بود و موهای بلند خرمایی رنگشو سشوار می كشید. یه ست جوراب نازك توری مشكی بلند كه تا بالای روناش میامد و یه ست شرت و سوتین قرمز جیغ كه از ویكتوریا سیكرت خریده بود روی تخت اماده گذاشته بود. تصمیم داشت اون دامن مشكی بلند و طرحدار شو بپوشه كه تا زیر زانوش میامد و یه پیراهن قرمز دكمه ایی. نمی خواست در وحله اول دیدارش با طرف حكومتیش ، باعث اضطراب طرفش بشه. وقتی لباسشو پوشید ، یه شال بلند هم جای روسری روی سرش انداخت و راهی محل قرار ملاقات ، كه یكی از هتلهای پنج ستاره شهر بود، شد.
قبلا قرار كذاشته بودند كه برای اینكه مزاحمتی برای مصاحبه پیش نیاید ، در اتاق هتل ، مصاحبه صورت بپذیره. اتاق هتل بسیار بزرگ و مجلل بود و شامل سه اتاق متصل به هم می شد. اقای عباسی (مستعار) دمه در اتاق منتظر فهیمه بود. اونو پذیرفت و با هم داخل اتاق شدند. هر دو محافظ اقای عباسی تو اتاق بغلی نشسته بودند و تلوزیون تماشا می كردند. فهیمه با ضبط صوتش و دفترچه كوچك خبرنگاریش روی مبل راحتی نشست و عباسی كه از زیبایی چهره فهیمه، دهنش خشك شده بود روبروی فهمیمه روی صندلی ولو شد و مصاحبه اغاز گردید. مصاحبه با سوالات متعدد فهیمه و جوابهای كلیشه ایی و گاها بی ربط و آبكی ع
باسی ادامه داشت.
فهیمه پاهاشو رو هم انداخته بود، و دامن مشكی بلندش تا پایین ساق پاشو پوشانده بود. بدون اینكه حالت جدی و خشك صورتش رو عوض كنه، یواش یواش شروع به بالا كشیدن دامنش كرد. عباسی اولش متوجه نشد و داشت تند تند چرندیات همیشگی شو بلغور می كرد ، اما وقتی دامن فهمیه به سر زانوهاش رسید، تازه متوجه پاهای زیبا، كشیده و تراشیده فهیمه شدكه هر لحظه بیشتر در معرض دیدش قرار می گرفت. اهنگ صحبت كردنش كندتر و كند تر شد. فهیمه پاهاشو از حالت روی هم عوض كرد و اونا رو كیپ هم قرارداد و به بالا كشیدن خیلی اهسته دامنش ادامه داد. عباسی دیگه به تته پته افتاده و كاملا تمركزشو از دست دا
ده بود. با ترس به اتاق بغلی كه محافظاش نشسته بودند نگاه كرد و وقتی مطمئن شد اونا پشتشون بهش هست و نمی تونند صحنه رو ببینند ، نگاهشو دوباره روی پاهای فهیمه میخكوب كرد. دامن فهیمه دیكه به بالای زانوش رسیده بود و دیگه موقع اجرای نقشه اصلیش بود.
فهیمه: جناب عباسی، شایعات زیادی هست كه می گه حكومت شما هزینه های مالی عملیات گروه تروریستی … در اروپا تامیت می كنه، ایا این موضوع حقیقت داره؟
در یك لحظه و بسرعت ، فهیمه پاهاشو از هم باز كرد . عباسی خودش هم باور نمی كرد كه در مقابل چشمانش، یكی از زیباترین خبرنگاران مشهور ایرانی نشسته كه حالا ، با باز شدن پاهاش از هم ، می تونه شورت قرمز اونو بطور واضح و بدون هیچ مانعی ببینه كه روی كص پف كرده این زن خوش اندام جای گرفته.
عباسی كاملا گنگ شده بود، می شه گفت برای لحظه ایی نفسش بند امده بود. با چشاش از پایین پای فهیمه تا روی جوراب مشكیش رو مرور كرد و بالا رفت تا به رونهای سفید و بی نقصش رسید و در انتهای مسیر هم شكل زیبای یك مثلث قرمز رنگ توری بود كه بطور خفیفی كص یكی از زیباترین زنان عمرش رو پوشانده بود.
فهیمه خیلی جدی و اینبار محكمتر سوالشو تكرار كرد و برای بیشتر در معرض قراردادن لای پاش، كمی به طرف عقب خم شد و با انگشت اشارش، گوشه شورتش رو به یك طرف كشید تا كص بدون مو و زیباشو نشون عباسی بده.
عباسی كاملا عرق كرده بود و اصلا خون به مغزش نمی رسید ، به تندی و بی اعتنایی جواب داد : بله بله از طریق سوریه و بانك … براشون پول فرستادیم .
عباسی دستمالش عرقشو خشك كرد و اب دهنشو به سختی قورت داد اما نمی تونست لحظه ایی از صحنه مقابلش چشم برداره ، تا اینكه فهمیه بسرعت پاهاشو بست و بلند گفت: متشكرم اقای عباسی، دیكه برای امروز بسه.
بعد ضبط صوتشو خاموش كرد و بلند شد به طرف در اتاق راه افتاد. عباسی كه انگار تازه به این دنیا برگشته بود ، هنوز روی مبلش نشسته بود و تته پته كنان گفت خواه خواه خواهش می ك…
صدای محكم بسته شدن درب اتاق هتل بلند شد.
نوشته: Miagoalkapon
17 پاسخ به “لاپای خبرنگار جوان”
eدوس داشتم
بسیار کیری بود
اتفاقات دوران انتخابات۸۸ بسیار وحشتناک بود
چرا فکر میکنید کله گنده های ایران همشون کس و کون ندیدن و یه مشت عقب افتادن؟؟اینا شیطون هم درس میدن.اینا کس سفارشی به بدن میزنن که روحشون شاد میشه آره با یه شرت قرمز ازش اعتراف گرفت ما هم لابد خر یا گاو یا ابله یا هر چیزی که فکر کردی راجع به ما
سال نو مبارکخوب قلم روانی داری . بحثی هم ندارم که بعضی از مردها سوای پست و مقامی که دارند فوق العاده هیز و چشم چران هستنند . اما اینکه یک سیاستمدار اینقدر ساده گاف بده رو حداقل به سختی می پذیرم.
جالب بود.
سلام به دوستان و كامنت گزاران عزيز
فقط اینقد بگم کسیو میفرستن واسه انجام مصاحبات مهم قبلا ارضاش میکنن واسلام
باحال بود ای ول احساس خوب مبارزه با جمهوری اسلامی رو داشت
اين زنها با سياست بهمراه سوراخشون قدرت چه كارهاييو كه ندارن،،،لامصبها ميتونن با نگاهشون مردهارو سحروجادو كنند
یعنی کاملا مشخص بود که داری میکوبی رژیم ایرانو خاک تو سرت که فک میکنی با یه کص ایرانو بگا دادیهمون 88 اگه نگهباناشو بازپرساش اینطوری بودن که مملکت تو 2 روز نابود میشد و رژیم تخمی رضا پهلدی میومداون دیپلمات واقعا فک کردی اینطوری میشه اگرم بشه به همین راحتی از طرف یه مملکت حرف نمیزنه چون میدونه دیگه نمیتونه تو این مملکت پا بذارهو ثالثا تلشتو کردی که بگی ایران تو زندانش وحشیهتو تروریست سهیمه واقعا ریدم تو فکرت حداقل 2 روز فکر میکردی میخواستی چیزی رو تو ذهن ملت فرو کنی
اولا کیر ملت بکن تو تو راست و چپ اصولگراو اصلاح طلب دوما زندان خونه خالت نیست سوزن نمیشه برد چه برسه به روزنامه سوما بازجوی ها و سران سیاسی کوس هایی میکنن که جانی تو خواب نمیبینه که هوس کوس وکون پلاسیده فهیمه رو بوکونن چهارما هزارتا روش برای تخریب و تضعیف روحی و شکنجه جسمی هست نیازی به مالیدن نیست خیلی مسخرس تا شما بی مغزهای کونی مخالف حکومتین،این حکومت صدساله دیگه هم هست،پنجما اینجا قرارگاه خاتم الانبیا نیست اومدی گزارش میدی اینجا بخش مرکزی بکن تو واحد بوکون های ناموسته کوس کش،کیر خودم و بروبچه بکن تو تو صورت تخمیت
خوشحالم كه كه پستاي سانديس خورهاي رژيم رو زير اين داستان مي بينم
جناب اقای میاگو پدرمن الان بازنشسته شده اما قبلا دیپلمات بود تو هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل هم خدمت کرده با وجود اینکه اعضائ کشورهای متخاصم حق خارج شدن از محدوده چهل کیلومتری سازمان ملل رو ندارن اما اینو بدون که چون هر سه سال یکبار محل خدمتشون عوض میشه اگر اهل حال باشن تا دلت بخواد خاطرات رنگارنگ از, دخترای رنگارنگ با ملیت های متفاوت دارن . با دیدن یه شورت نمیاد اسراری رو لو بده که فرداش تو روز نامه چاپ کنن تک تک بازرسهای وزارت اطلاعات در چند ماه بعد شورتش خودشو ببینن!! ? یه چیز دیگه هم که به اینا یاد میدن طرز مصاحبه است اگر قبل از گفتن چیزی به خبرنگار بگی اف د رکورد اون فرد حق چاپ کردنش رو نداره اگر راجع به یه فرد معمولی اینو نوشته بودی قابل باور بود چون به لطف دولت عزیزمون هممون عقده و کمبود, سکس داریم اما دیپلوماتها حقوقشون به دلاره سالهای خدمتشون رو هم در کشورهای خارج میگزرونن از خود خارجیها هم سیرترن!! صرفا جهت اطلاع!! ?
عالي ، بي نظير
به نظر داستانت بیشتر سیاسی بود تا سکسی و می خواستی به زور به مخاطب اینو القا کنی که سیستم در ایران خیلی فاسده!خیلی از مواردی که گفتی اصلا منطقی و واقعی نیستاصلا لذت نبردم، داستان فوق العاده بدی بود
آخه کشمش کسکش اینجا جای سیاست بازیه