رابطه سمی با دوقلوها (۲)

درود دوستان مشتی و گل، واقعا از اون همه ریکشن مثبتی که به قسمت قبلی خاطراتم دادید هم شوکه شدم هم ذوق زده، واقعا خوشحالم که خوشتون اومده و مرسی از همه اونایی که به قسمت قبلی ریکشن مثبت دادن اینم قسمت دوم با افتخار تقدیم شما دوستان با شخصیت و با فهم و شعور❤️
خب بریم سراغ قسمت دوم داستانمون:
بردم رسوندمشون سر کوچشون و از هم خدافظی کردیم موقع خدافظی یگانه که جلو نشسته بود اومد لبمو بوس کرد، یلدا هم که عقب نشسته بود اومد لپمو بوس کرد، وقتی یلدا بوسم کرد با این که قبلا بارها سکس کرده بودم باهاش ولی یه جورایی شوکه شدم، نمی‌دونم چرا برام غریبه بود.
یه چند روزی گذشت و یگانه مدام زنگ میزد و پیام میداد، نمی‌خواست بینمون فاصله بیوفته، منم اون زمان به شدت دورم شلوغ بود و دائم در حال رفت و آمد با رفیقام بودم، یه شب یکی از بچه ها مهمونی گرفت و منم برخلاف همیشه که یکیو با خودم می‌بردم تنها رفتم اون شب برعکس مهمونی های دیگه که من خیلی پر جنب و جوش بودم یه گوشه نشسته بودم و به یک نقطه خیره شده بودم، ظاهرم شبیه کسایی بود که عمیقاً دارن فکر میکنن ولی در حقیقت انگار کلم خالی بود!
محمدرضا…رضا… رضاااا ! صدای پارمیس بود که داشت تو سر و صدا و صدای بلند موزیک منو صدا میزد، پارمیس دوست دختر یکی از رفیقای صمیمی من بود، گفت: چیه چرا انقد فِسی(بی‌حالی) گفتم: هیچی نیست بابا خوبم، یه قرص از تو سوتیَنش درآورد و گذاشت تو دهنم، در گوشم داد زد گفت: الان میزون میشی! خندید و رفت، تا رفت روم و کردم اون طرف و قرص و درآوردم و پیچیدمش لای یه تیکه فویل سیگار و گذاشتمش جیبم. رفتم دو تا پیک مشروب خوردم، سَر و صدا و صدای بلند موزیک داشت مغزمو میگایید.
رفتم تو حیاط هوا به شدت سرد بود، یه نخ سیگار روشن کردم دیدم واقعا سرده و نمیتونم وایسم، رفتم سمت ماشین نشستم داخلش و روشنش کردم تا گرم بشه و بخاری بگیرم، صندلیو کمی خوابوندم و چشمامو بستم که با لرزش گوشیم توی جیب هودیم دوباره چشمامو باز کردم، تا اومدم گوشیمو از جیبم در بیارم قطع شد، دیدم اوووه 38 تماس بی پاسخ و 7 پیام خوانده نشده! شوکه شدم و کمی ترسیدم چون سابقه نداشته گوشی من اینجوری میس کال بیوفته، اول تماس هارو نگاه کردم دیدم شماره یگانه و یلدا و یه شماره غریبه این همه به من زنگ زدن! رفتم پیامارو دیدم تا اومدم بخونم دوباره یلدا زنگ زد این دفعه سریع جواب دادم گفتم: الو سلام چی شده؟ دیدم یلدا داره گریه می‌کنه و انقد هُول شده نمیتونه صحبت کنه، فقط از توی حرفاش فهمیدم یه چیزی در مورد باباشونه، داد زدم گفتم: آروم باش نفس عمیق بکش، آروم بگو ببینم چی شده؟ که یگانه گوشیو از دستش گرفت اونم داشت گریه میکرد ولی می‌تونست جوری حرف بزنه که قابل فهم باشه، گفتم: چیشده یگانه حرف بزن ببینم، که بریده بریده گفت: بابام و داداشمو پلیس گرفته دارن میبرنشون اردوگاه تا رد مرز شون کنن و بفرستشون افغانستان (اصالت پدرشون از افغان های هرات بود ولی نزدیک سی سال بود که توی ایران بود و همسرش هم که میشه مادر یگانه و یلدا ایرانی بود) گفتم: کی گرفتنشون؟ گفت: دو ساعت پیش، گفتم: وایسید الان میام نگران نباشید هیچی نمیشه، گوشی رو قطع کردم. داشتم فکر میکردم الان باید چیکار کنم یعنی چه کاری از دست منی برمیاد که همیشه با پلیس و قانون درگیر بودم؟!(عاقا منظورم این که خلافکارم در کل منظورم اینه ادم قانونمندی نبودم) مغزم به جایی قد نمی داد، اومدم برم عقب دیدم پشتم سه تا ماشین پارکه با هزار بدبختی رفتم بچه هارو از وسط مهمونی کشیدم بیرون و ماشین هارو جابجا کردن و بچه ها وقتی دیدن من دارم میرم تبر زدن که چی شده، موزیک و قطع کردن لامپ هارو روشن کردن همشون اومدن گفتن کجا داری میری؟چی شده و فلان، گفتم: هیچی نشده یه کار پیش اومده برم اوکیش کنم بیام و خلاصه راه افتادم سمت خونه یگانه اینا. حالمم نه اینکه مست مسته باشم ولی هوشیار کامل هم نبودم، تو مسیر داشتم فکر میکردم که چجوری بابا و داداششو که 14 سالش بود از اونجا بکشم بیرون، که یهو یاد یکی از رفیقام افتادم که باباش از این ملاک های کله گنده بود و تو کار ساخت و ساز بود و کارگر افغانی زیاد زیر دستشون بود، سریع زنگ زدم بهش و ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم: بابات می‌تونه بیاد بگه اینا کارگرای منن و یه جوری از اونجا بیاره بیرون اینارو؟ گفت: نمی‌دونم داداش بخدا وایسا بهش بگم ببینم چی‌میگه, گفتم: باشه پس زود خبرشو بده. این رفیقم اسمش سینا بود خیلی بچه گل و با معرفتی بود با اینکه سابقه رفاقتش باهام طولانی نبود ولی خیلی به هم نزدیک بودیم، منم چون کلا پسر پردردسر و بی کس و کاری بودم تقریبا خانواده اکثر رفیقام منو میشناختن مخصوصا از وقتی مادرم فوت کرد، حالا از روی محبت یا تَرحم حتی دعوتم میکردن برای شامی چیزی که برم خونشون، مخصوصا همین بابای سینا از وقتی منو شناخت همیشه هوای منو داشت.
بعد از چهار پنج دقیقه دیدم بابای سینا خودش بهم زنگ زد، جواب دادم و بعد از احوال پرسی گفت: الان کجان؟ کلانترین یا بردنشون اردوگاه؟ گفتم: عمو نمی‌دونم بخدا صبر کن الان بهت خبر میدم، بعد گفت: سریع آمارشو بگیر اگر فرستاده باشنشون اردوگاه دیگه نمیشه کاری کرد، ولی اگه کلانتری باشن میشه درشون اورد، بعد پرسید کین اینا؟ گفتم والا راستش بابا و داداش دوست دخترم هستن، سرپرست خانوار هیچکس و ندارن تو افغانستان و… که حرفمو قطع کرد گفت: باشه زنگ بزن خبرشو بده. منم سریع زنگ زدم به یگانه گفتم: الان کجان بابات اینا گفتن فکر کنم کلانترین، آدرس کلانتری رو گرفتم و گازشو گرفتم سمت کلانتری، حالا از طرفی دهنمم بوی مشروب میده، یه چند تا آدامس خوردم و تف کردم که بوش کمتر بشه، رسیدم جلو کلانتری ماشین و پارک کردم، خواستم برم داخل که سرباز جلو در و دیدم گفتم از همین میپرسم دیگه، داخل واسه چی برم! سلام علیک کردم باهاش و ازش پرسیدم افغانی گرفتین؟ گفت: آره، گفتم: اینجان هنوز یا بردنشون؟ گفت: قراره ماشین بیاد همشونو ببره گفتم: مگه چند نفرن؟ گفت 15,16 نفری میشن. من سریع زنگ زدم به بابای سینا و آدرس دادم گفتم: عمو بی زحمت فقط سریع بیاید چون ماشین داره میاد دنبالشون. رفتم نشستم تو ماشین و نیم ساعتی گذشت و توی این نیم ساعت یگانه و یلدا صدبار زنگ زدن، اومدم پایین یه دو سه نخ سیگار با اون سربازه یواشکی دادم کشید که بابای سینا با شاسی بلندش اومد، با همدیگه رفتیم داخل کلانتری و به من گفت: همینجا وایسا، اسم اون دوتارو ازم پرسید و رفت تو اتاق، حدود سه چهار دقیقه گذشت که بابای سینا در و و باز کرد گفت: برو گوشیمو از نگهبانی بگیر بیار، گفتم میده؟ گفت آره، رفتم و تا اومدم به اون سربازی که تو نگهبانی وایساده بود بگم گوشی، خودش گفت گوشیش کدومه؟(مثل اینکه از داخل اتاق بهش زنگ زده بودن) گفتم اونه، گوشیو گرفتم بدو بدو رفتم در زدم و رفتم داخل گوشی رو دادم اومدم بیرون، سه چهار دقیقه دیگه وایساده بودم که بابای سینا از اتاق اومد بیرون بدون اینکه بخواد توقفی کنه منم دنبالش راه افتادم گفتم: چیشد عمو؟ گفت: اوکیه عمو الان میان بعدش گفت: چیزی لازم نداری عمو؟ من برم؟ منم کلی تشکر کردم و خلاصه عمو رفت، حالا من وایسادم وسط کلانتری منتظر بابا و داداش دوست دخترم البته تو این مرحله دوست دخترام درست تره! بدون اینکه از قبل باهاشون آشنا شده باشم! یهو از خودم پرسیدم خب الان بگن تو کی هستی من چی‌بگم؟! تو این افکار بودم که دیدم اومدن، و همون ماموره که تو اتاق با بابای سینا داشت حرف میزد گفت: سریع ببرشون، بعد بهشون گفت:حواستون باشه دوباره بگیرنتون دیگه مستقیم باید برید کابل پیاده شید، اونا هم که ترسیده بودن کلی تشکر کردن و اومدن با یه حالت غریب با من سلام و علیک کردن و رفتیم بیرون، گفتم:بفرمایید داخل ماشین من میرسونمتون، اومدن نشستن تو ماشین، تا من ماشین و روشن کردم یه ون اومد رفت داخل پاسگاه که احتمالا همون ونی بود که میخواست اینارو ببره! حرکت کردم و باباشون پرسید: دست شما درد نکنه شما کی هستی؟ من که اصلا به جواب این سوال فکر نکرده بودم نمی‌دونستم چی بگم، همین موقع یگانه زنگ زد، گوشی رو جواب دادم طوری که این دوتا فکر کردن مثلا قطع کردم بعدش گفتم: من پسر صاحب کار قبلی یگانه خانوم دخترتون هستم، یگانه خانوم زنگ زدن بهم و گفتن برای شما مشکل پیش اومده منم دیگه هرکاری از دستم بر میومد کردم که خداروشکر مشکل هم حل شد. یگانه هم از اون ور خط داشت اینارو می‌شنید،حالا بوی الکل دهن من پیچیده تو ماشین، از اون طرفم من پشت سرم چند تا خط دارم داداش 14سالشون که عقب نشسته بود پشماش ریخته بود😂 بعد یگانه به گوشی خودشون زنگ زد و یکم صحبت کردن تا رسیدیم دم خونشون دیدم یگانه و یلدا و مامانشون جلو در وایسادن ساعت حدودا دو نصفه شب شده بود، بعد از اینکه اَزمون استقبال کردن و مامانشون کلی ازم تشکر کرد، همشون رفتن داخل به جز یگانه و یلدا که جفتشون دستای منو گرفته بودن و بوس و بغل و کلمه ای پیدا نمی‌کردن که بتونن بهم بگن چقدر ازم ممنونن! بعد یکی دو دقیقه گفتم برید دیگه بعدا صحبت میکنیم الان بابات میگه اینا کجا رفتن.
دروغ چرا تو این لحظه خودمم به خودم افتخار میکردم و یه حس و حال و غرور عجیبی داشتم! من کلا اخلاقم اینجوریه که خیلی دوست دارم وقتی کسی برای کمک بهم رو میزنه کارشو راه بندازم ولی تا اون موقع بیشتر وقتا شرمنده میشدم و کاری که بیشتر. وقتا ازم میخواستن خیلی بیشتر از توان من بود، ولی این دفعه با اینکه این کار هم خیلی بزرگتر از توانایی های من بود ولی انجامش داده بودم، بخاطر همین انقد داشتم به خودم افتخار میکردم، این حس و حال خوب با مستی ترکیب شده بود و یه احساس فوق العاده رو داشتم تجربه میکردم، وقتی رسیدم خونه ساعت حدودا سه شده بود، آنلاین شدم و دیدم هم یلدا هم یگانه هم مامانشون هر کدوم با اکانتای خودشون ازم تشکر کرده بودن و یگانه آخر پیامش نوشته بود فردا اگه کاری نداری بیا خونمون مامانم میخواد ازت تشکر کنه‌. متوجه نشدم کی خوابم برد.
ساعت حدودا 11 بود که از خواب بیدار شدم، مستقیم رفتم زیر دوش آب، اومدم بیرون و دیدم یگانه دوبار زنگ زده، زنگ زدم بهش و بعد سلام و احوالپرسی گفت: کی میای پس؟ گفتم: ساعت 2 خونتونم و کلی ذوق کرد و قطع کرد، منم اومدم صبحانه بخورم, یخچال و باز کردم دیدم کیر خرم نداریم تو یخچال! دیگه حاضر شدم و زدم بیرون یه چیزی از دکه رفیقم گرفتم خوردم، پیش خودم گفتم زشته بخوام دست خالی برم خونشون، سره همین رفتم یه دور زدم چهارتا مسافر زدم و پول گل در اومد، رفتم گل فروشی چهار تا شاخه رز گرفتم ( شاخه ای شصت هزار تومن بود اون موقع ولی چون رفیقم بود شاخه ای ده هزار تومن دادم بهش) و رفتم سمت خونشون، رسیدم جلوی خونشون زنگ زدم به یگانه گفتم من جلو خونتونم،(خونشون آپارتمانی سه واحدی بود) یک دقیقه نشد که یگانه و یلدا با هم دیگه اومدن جلو در یگانه اومد بغلم کرد لپمو بوس کرد، ولی یلدا دو دل بود که باید بغلم کنه یا نه، یه جورایی منتظر بود من بغلش کنم که منم نکردم، یه یالاه گفتم و رفتیم داخل خونشون، دیدم یه زن حدودا 31 ,32 ساله خوشگل و خوش هیکل که دیشب توی تاریکی به چشمم نیومده بود، از سمت آشپزخونه اومد سمت در ورودی گفت: خیلی خوش اومدید آقا رضا(دوستان اسم من محمدرضاس به سریا میگن محمد یه سریا هم میگن رضا) بفرمایید داخل بفرمایید خواهش میکنم. منم سلام و احوالپرسی کردم و رفتم نشستم روی مبل تک نفره یگانه و یلدا هم نشستن روی کاناپه و مامانشون هم که اسمش نرگس بود رفت از آشپزخانه وسایل پذیرایی بیاره، خونشون ساده بود ولی خونه زندگیشون خیلی تمیز بود.
این دوتا همش مسخره بازی در میاوردن و میخندیدن خیلی هیجان زده و ذوق زده شده بودن، مامانشون هم بعد از آوردن میوه اومد نشست و کلی تشکر کرد بابت کاری که براشون کردم و حدودا نیم ساعتی صحبت کردیم و گفتم: با اجازتون من دیگه از حضورتون مرخص میشم، نرگس گفت: توروخدا شام بمونید گفتم: خیلی مونده تا شام ایشالا تو یه فرصت مناسب تر مزاحمتون میشم، کلا چون خیلی معذب بودم و کلافه شده بودم خدافظی کردم و اومدم بیرون، هنوز سوار ماشینم نشده بودم که یلدا پیام داد: همین اطراف باش مامانم داره می‌ره بیرون چند ساعت خونمون خالیه هر وقت گفتم بیا فقط ماشین تو کوچه پشتی پارک کن، منم گفتم باشه.
حدودا یه ربع گذشت که یلدا زنگ زد گفت: بدو بیا فقط حواست باشه کسی نبینتت، منم گفتم حله و خیلی سوسکی خزیدم از تو راه پله و دیدم درشون بازه، رفتم تو خونشون دیدم هیچکس نیست، آروم گفتم کصکشا کجایید؟ یگانه از تو اتاق گفت: وایسا الان میایم برو بشین رو مبل، منم رفتم نشستم رو مبل که دیدم این دوتا تخمه سگ با لباس خواب توری یکیشون قرمز و یکیشون مشکی اومدن بیرون از اتاق! این اولین باری بود که بعد از اینکه فهمیدم اینا جن نیستن سه تایی همدیگرو می‌دیدیم!
شاید باورتون نشه ولی تو کل مدت رابطمون هیچوقت تا این اندازه به چشمم خوشگل و سکسی نیومده بودن، ولی خیلی استرس داشتم، همش میترسیدم ننه باباش بیان، بخاطر همین اولویتم سکس نبود، اومدن نشستن چپ و راستم روی کاناپه و یکیشون از این ور یه پاشو انداخته بود روم، یکیشون از اون ور، به یگانه گفتم: عشقم یه لیوان آب میاری برام، وقتی پاشد بره آب بیاره کونش از زیر دامن کوتاهش یه لحظه مثل برق منو گرفت! یهویی چنان حشری شدم که دقیقا مثل سگ حشری آب از لب و لوچم داشت اویزون میشد! یگانه چندتا قالب یخ انداخت تو لیوان و آورد، یه قلوپ آب خوردم و یگانه اومد نشست کنارم، تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم این اولین بارم بود که دوتا دختر به این شکل اینطرف و اونطرفم بود، از طرفی هم تا حالا این دوتارو با همدیگه بغل خودم ندیده بودم، نمی‌دونستم باید از کجا و چجوری شروع کنم، که گفتم کص‌خارش چون با یگانه اول تو رابطه بودم و باهاش راحت تر بودم رفتم تو لبای اون، داشتم لباشو میخوردم که یگانه از چونه یلدا گرفت آورد سمت لب من، صورت منم با دستش هول داد سمت لب یلدا، داشتم لبای یلدا رو میخوردم که یگانه رفت سمت کیرم، کمربندمو باز کرد شلوارمو کشید پایین، از چشماش داشت شهوت می‌بارید، کیرمو گرفت دستش و شروع کرد خوردن، منم از لبای یلدا اومدم پایین سمت سینه هاش، در حالی که داشتم یکی از سینه هاشو میک میزدم با دست راستم داشتم نوک اون یکی ممشو میمالیدم، ولی نمی‌دونم چرا دلم نمی‌خواست کصشو بخورم شاید بخاطر این بود که قبل من زیاد داده بود( به دلیل همون پدیده گوزیدن کصش که تو قسمت قبل گفتم)و منم کلا رو این قضایا یکم وسواس دارم و حالا که اصل قضیه رو فهمیده بودم کلا نسبت به یلدا رغبتی نداشتم. کصش خیس آب شده بود حتی دوبار اومد سرمو هول بده سمت پایین ولی من نرفتم، بلند شدم لباسامو کامل درآوردم روی کمر دراز کشیدم و به یگانه گفتم بیاد بشینه رو صورتم این اولین باری بود که همچین پوزیشنی می‌زدیم، به یلدا هم گفتم همزمان کیرمو بخوره، واقعا خیلی لذت بخش بود، وقتی یگانه با کص خیسش روی لب و دهن و زبونم کصشو عقب جلو میکرد و همزمان یکی داشت کیرمو با ولع میخورد!‌ نمی‌دونستم باید تو دهن اون تلمبه بزنم یا کص این و میک بزنم! بعد ناگهان گیرنده های حس لذت از سمت کیرم قطع شد! بخاطر خیس بودنش شروع کرد به یخ زدن، ولی انقدر خوردن کس یگانه داشت بهم حال میداد که توجهم دوباره رفت روی خوردن کس یگانه، بعد یهو حس کردم سر کیرم وارد جهنم داغی داره میشه که از هر بهشتی بهشت تر بود! یلدا داشت کیرمو تو کصش جا میداد!
ازین طرف کل صورتم و بخش جلوی موهام خییسه خییس شده بود از آب کص‌ یگانه، همزمان که یلدا داشت رو کیرم سواری میکرد و کس یگانه رو میخوردم این دوتا جوری داشتن آه و ناله میکردن که هنوز پنج دقیقه نشده بود داشت آبم میومد، که ناخوداگاه تا حس کردم داره میاد یگانه رو از روی صورتم انداختم اون طرف کیرمم از تو کص یلدا درآوردم، لیوان آب یخی که یگانه برام آورده بود و برداشتم و کیرمو کردم توش! دقیقا مثل آب روی آتیش عمل کرد! اینو قبلاً یکی از سن بالاهای محلمون بهم گفته بود که اولین بار اینجا امتحانش کردم و واقعا جواب داد آبم نیومد! این دوتا نمی‌دونستن بخندن یا تعجب کنن، حدود سی ثانیه کیرمو تو لیوان یخ نگه داشتم، بعد یلدا با یه حالت مسخره به یگانه گفت: اه کی دیگه میخواد این آب لیوان و بخوره که منم گفتم: معلومه یلدا خانوم! لیوان و دادم بهش گفتم بخور، یه جورایی که انگار ضایع شده ولی راه دیگه ای هم نداره به من نگاه کرد، گفتم: یا میخوریش یا نمیکنمت! من داشتم شوخی میکردم، ولی یلدا خیلی جدی گرفته بود، بعد یگانه به من گفت: ولش کن رضا گفتم: نه یا میخوره یا باید بشینه سکس مارو نگاه کنه جق بزنه! بعد یلدا اشک تو چشماش پر شد، منم نمی‌دونم چرا لاشی بازیم گل کرده بود، گفتم: بخورش دیگه کصکش، لیوان و بردم جلو دهنش اونم خورد و گفتم آفرین، دیدی نمردی! (عاقا شما بودید حرصتون نمیگرفت از همچین ادا اطواری؟! کیرمو با ولع میخوره بعد لیوان آبی که کیرمو کردم توش میگه نمی‌خورم!!) بعد بلند شدم کیرمو گرفتم جلو صورتش گفتم: بخورش، یه ذره خودشو لوس کرد دوتا چک آروم زدم بهش سرشو گرفتم کیرمو به زور کردم تو دهنش، گفتم آفرین میبینی کیر بابایی چه خوشمزس، از موهاش گرفتم کیرمو میکردم تو حلقش اونم با هر بار فرو کردن اووق میزد، اشک از چشماش سرازیر شده بود، یگانه دستمو گرفت کشید سمت خودش، روی کمر خوابید زمین، کصش هنوزم همون شکل روز اولش بود کوچولو و خوشرنگ تنها تغییری که کرده بود اون موقع هیچ اثری از مو نبود ولی الان دیگه کامل موهاش در اومده بود ولی شیو کرده بود، پاهاشو دادم بالا و بدون هیچ مکثی کیرمو یهو تا دسته کردم تو کصش که جوری دردش گرفت که اشک تو چشماش حلقه زد و نفسش تو سینش حبس شد و یه آه از ته دل کشید،من دیدم واقعا دردش گرفت یکم خودمو کنترل کردم و کیرمو تو کصش نگه داشتم رفتم لباشو بوس کردم گفتم دردت گرفت عشقم؟ گفت: اوهوم فدای سرت فقط جرم بده بابایی، گفتم: التماسم کن جرت بدم، گفت: بابایی توروخدا کصمو پاره کن، بابایی با کیر کلفتت کص‌ کوچولومو جر بده، که من باز وحشی شدم و به یلدا گفتم سرشو بزاره زیر تخمام وقتی دارم تو کص یگانه تلمبه میزنم اونم با زبان تخمامو لیس بزنه، که انگار توقع شنیدن همچین چیزی رو نداشت و بر و بر داشت منو نگاه میکرد! از موهاش گرفتم هدایتش کردم زیر تخمام با حالت عصبانی گفتم: حالا زبونتو درار تخمامو لیس بزن، اونم همین کارو کرد و گفتم آفرین، بعد شروع کردم به یگانه تلمبه زدن دو سه دقیقه ای تلمبه های سنگین زدم به یگانه که یگانه به یلدا اشاره کرد، منظورش این بود اونم بکن گناه داره، خودشو کشید بالا، بلند شدم و به یلدا گفتم داگی شو، یلدا به یه حالتی که انگار دلخوره گفت: نه داگی دوس ندارم دردم میاد، توقع داشت نازشو بکشم مثلا، منم بلندش کردم داگیش کردم یهو فرو کردم توش که باز مثلا اومد ادای یگانه رو در بیاره که من نازشو بکشم شروع کرد الکی گریه کردن، ولی من اهمیت ندادم و با سرعت نور تو کصش داشتم سرعتی و سنگین تلمبه میزدم، با هر تلمبه صدای آه از ته دل همراه با بغض یلدا بلند میشد، یگانه رو اینجا از گردنش گرفته بودم و خودش داشت با کصش ور میرفت، یلدا همش میخواست از زیرم فرار کنه ولی نمیزاشتم، یه جوری داشتم سرعتی و سنگین میکردم که حرف نمی‌تونست بزنه، در حال تلمبه زدن بودم که یهو چشمم خورد به سوراخ کونش که برعکس سوراخ کون یگانه که مثل یه نقطه ریز بود شبیه صفر انگلیسی بود کصکش! در حالی که من اصلا وقتایی که به جای یگانه میومد پیشم از کون نکرده بودمش. تمام شواهد و مدارک نشون میداد یلدا زیاد کیر دیده برعکس یگانه شایدم دلیل حرصی که نسبت به یلدا داشتم همین بود، و کلا احساسات رمانتیک نسبت بهش نداشتم دقیقا بر عکس یگانه که واقعا احساساتمو درگیر کرده بود، هیچ احساس رحم یا دوست داشتنی نسبت به یلدا نداشتم، با خلاصه با دیدن سوراخ کونش بیشتر حرصم گرفت و کیرمو درآوردم یه توف انداختم سرش، سر کیرمو تنظیم کردم روی سوراخش سریع سر کیرمو کردم توش سرش که رفت داخل تا اومد قمبلشو جمع کنه در کسری از ثانیه کیرمو محکم هول دادم تو سوراخ کونش، درسته کامل نرفت داخل ولی چنان جیغی زد که اکو شدن صداشو تو کوچه و راه پله شنیدم، تا جیغ زد من عصبی تر شدم و جلوی دهنشو گرفتم و خشن تر بهش تلمبه زدم، کیرمو تا خایه جا کردم تو کونش و تلمبه میزدم، بهش گفتم: مگه از کیر من خوشت نیومده جنده؟ مگه واسه کیر من اکستو ول‌نکردی؟ بیا دیگه دارم بهت کیر میدم! بعد چپ و راست به کونش چک میزدم، به سینه هاش، به بدنش، یلدا جدی جدی داشت زیر کیرم جون میداد و منم داشتم از این تسلطی که داشتم لذت میبردم!
برش گردوندم دیدم داره هق هق گریه میکنه و با صدای بی‌حال همراه با گریه میگه: بسه رضا تورو خدا بسه نمیتونم دیگه، منم وقتی این التماس رو شنیدم وحشی تر شدم و فقط کیرمو تا ته درمی‌آوردم و تند تند فرو میکردم، اعتراف میکنم اینجا واقعا از کنترل خارج شده بودم جوری که حتی یگانه هم ترسیده بود ازم، یلدا با گریه به یگانه می‌گفت: بگو بس کنه یگانه جون مامان بگو بس کنه، اینجا دیگه فهمیدم مثل اینکه واقعا زیاده روی کردم کیرمو آروم کشیدم بیرون گفتم: دیوونه چرا به اون میگی، صورتش سرخ شده بود و چشماش و صورتش خیس از اشک، اینجا کمی دلم براش سوخت، دراز کشیدم بغلش یه بالش گذاشتم زیر سرمون، بغلش کردم سرشو گذاشتم رو سینم گفتم: تموم شد دیگه عزیزم ببخشید، یگانه که پشماش ریخته بود نمیدونست چه ریکشنی باید نشون بده، بخاطر خواهرش عشقشو دعوا کنه، یا بخاطر عشقش اذیت شدن ابجی رو نادیده بگیره! اصلا فضا از فضای سکس و این داستانا خارج شده بود، داشتم یلدا رو ناز میکردم به یگانه گفتم: پاشو یه لیوان آب براش بیار، آب و خورد و باز سرشو گذاشتم رو سینم گفتم تو دیگه استراحت کن. داشتم بلند میشدم برم رو یگانه که بازم اینجا نمی‌دونم چرا یهو حس کردم یلدا داره فیلم بازی می‌کنه و دوباره رو کمر خوابوندمش پاهاشو باز کردم شروع کردم فرو کردن اصلا برام مهم نبود تو کدوم سوراخ می‌ره. صادقانه بخوام بگم بیشتر از اینکه به قصد لذت بخوام بکنم، به قصد درد کشیدن یلدا داشتم میکردم می‌دونم کارم درست نبود ولی دست خودم نبود.
حدود پنج دقیقه داشتم به یلدا تلمبه میزدم که کصش و کونش کم مونده بود دود کنه انقد سرعتی داشتم میکردم! دیگه دیدم یلدا حال نمی‌ده یه بوسش کردم گفتم تو دیگه واسه امروز بستته، بعد به یگانه گفتم داگی شه رفتم روی یگانه، اصلا وقتی کیرم فرو می‌رفت تو کص یگانه انگار روحم تازه میشد! نمی‌دونم چجوری حسمو توصیف کنم، یه حالت تازه بودن داشت، برعکس کص یلدا که تا کیرو نشونش میدادی مثل جاروبرقی کیر و هورت میکشید بالا! ولی کص یگانه یه حالتی داشت که میخواست کیر و ببلعه ولی باید یکم زور می‌زدی، گاهی اوقات کص یگانه به حدی تنگ میشد که انگار یه دست توی کصش کیرمو گرفته و محکم داره فشار میده! سره همین بعضی وقتا کیرم دچار درد عضلانی میشد!
هنوز دو دقیقه نشده بود که داشتم تو کص یگانه تلمبه میزدم که چنان صدای اه و نالش و کس نابش لذت بخش بود که آبم تا داشت میومد پریدم موهای یلدا رو که پشتش به ما بود گرفتم کشیدمش سمت خودم کیرمو تا ته کردم تو حلقش و ابمو خالی کردم تو حلقش که اولش فقط اوق زد و می خواست ولش کنم ولی وقتی ابم اومد و کیرم ته حلقش بود، انگار که قلقش اومده باشه دستش خودش کیرمو ساک میزد تا ته حلقش، قشنگ تا قطره آخر ابمو میک زد و بعدش مثل لش ولو شدیم رو زمین.
منو یگانه روی کمر دراز کشیدیم من پشت سرم روی سینه یگانه بود و یلدا هم پایین پاهای من با یه حالت قهر پشتش به ما بود و خودشو جمع کرده بود. به یگانه گفتم: فکر کن الان ننه بابات بیان مارو تو این حالت ببینن😂 که گفت: خدانکنه کثافت و باهم خندیدیم.
بلند شدم برم بشاشم دیدم یلدای بیچاره خوابش برده، اینجا ی کوچولو دیگه دلم براش سوخت، خیلی مظلوم شده بود فکر کنید یه دختر ریزه میزه لخت خودشو جمع کرده در حالی که همه جای بدنش قرمز و کبوده مخصوصا لپای کونش که از بس چک خورده سرخ شده و صورتشم قرمز و اشک آلوده ولی بازم به روی خودم نیاوردم که دلم براش سوخته، به یگانه گفتم: حالا خوبه کلی تجربش از تو بیشتره و نتونست زیر کیرم طاقت بیاره، در صورتی که واقعا بیرحمانه کردمش و یگانه رو هیچوقت تا حالا دلم نیومده بود اینجوری بکنم، یگانه هم بچه بود دیگه هرچی من می‌گفتم و باور میکرد. جوری شده بود من اگه می‌گفتم مامانت جندس می‌گفت درست میگی حتما یه چیزی میدونی که من نمیدونم! یا مثلاً میگفتم با فلان رفیقت قطع ارتباط کن بدون اینکه بپرسه چرا می‌گفت چشم.
خلاصه یه نیم ساعتی با یگانه تو بغل هم لش کردیم و صحبت کردیم، گفتم: الان که دیگه خانوادت منو میشناسن اجازه بگیرید شب بریم بیرون، زنگ زد به مامانش اجازه گرفت و بلند شدیم منو یگانه رفتیم یه دوش گرفتیم، تو حمومم باز یه دور سکس کردیم وقتی داشتیم سکس میکردیم یهو یلدا در حمومو باز کرد و با اون قیافه پف کردش زل زد به ما گفتم: چیه توام میخوای؟؟ هیچی نگفت در و بست و رفت، از حموم اومدیم بیرون، دیدم یلدا هنوز لخته و نشسته روی مبل گفتم چته یلدا؟؟ جوابمو نداد، یه بار دیگه پرسیدم عزیزم چته؟ بازم هیچی نگفت، منم عصبی شدم رفتم از چونش گرفتم گفتم: خارکسه وقتی ازت سوال میپرسم جوابمو بده، چه مرگته؟ که باز بغض کرد و گریه کرد بلند شد رفت تو اتاق، وقتی داشت بلند میشد که بره کج و کوله راه می‌رفت نمی‌دونم حالا یادداشت فیلم بازی میکرد یا واقعا بدجور کرده بودمش! بعد یگانه رفت تو اتاق بهش گفت: چرا اینجوری میکنی اسکل آبرومو داری می‌بری، یلدا با گریه گفت: مگه ندیدی چیکارم کرد؟ یگانه گفت: خوب کردت دیگه منم از این بدتر کرده، مگه اصلا خودت نمیگفتی عاشق این خشن بودنش شدی؟! پاشو خودتو جمع و جور کن بیشتر ازین آبرومو نبر.
من اینجا دیدم یلدا خیلی مظلوم واقع شده چون خودم که میدونستم چه بلایی سرش اوردم، سره همین رفتم تو اتاق یگانه رو فرستادم بیرون، نشستم روی تخت بغل یلدا که به دیوار تکیه داده بود گفتم: منو نگاه کن، نگاه نکرد، از چونش آروم گرفتم گفتم: منو نگاه کن عشقم با چشمای از اشک پر شده و لبای بغض کرده حالتی که سرش و یه مقدار آورده بود پایین و چشماش متمایل به بالا بود نگاهم کرد، بعد گفتم: ببخشید دیگه، از کنترل خارج شدم واقعا دست خودم نبود سرشو گذاشتم روی سینم بغلش کردم اونم بغضش ترکید شروع کرد گریه کردن، گفتم: ببخشید معذرت می‌خوام دیگه هیچوقت مثل امروز نمیکنمت که یهو یه چیزی گفت من پشمام ریخت! گفت: ننن می‌خوام بازم مثل امروز بکنیم!! اول حرفشو جدی نگرفتم، بعد در ادامه گفت: باشه؟ همیشه می‌خوام مثل امروز باشه! گفتم: وات فاک چی‌میگی بچه؟! پس اگه دوسش داشتی این ادا اطوارا و گریه زاری و قهر و اینا چیه؟!
😐میدونید دلیلش چی بود دوستان؟! حسادت!
می‌گفت: یگانه تا یه کلمه میگه دردم اومد تو کلی بوسش می‌کنی نازشو میکشی، ولی امروز حتی یه بارم اونجوری که به یگانه نگاه کردی به من نگاه نکردی، من واسه این عاشق تو شدم چون وقتی به جای یگانه میومدم پیشت بهم اهمیت میدادی و بهم توجه میکردی، ولی از وقتی فهمیدی ما دو نفریم اصلا دیگه به من توجه نمیکنی و دوستم نداری!
طفلی داشت راست می گفت، مو به موی حرفاش در مورد احساساتم نسبت به خودش حقیقت داشت، ولی واسه اینکه دلش نشکنه بهش گفتم: نه بابا دیوونه شدی؟ من همون قدر که یگانه رو دوست دارم توام دوست دارم، ببخشید اگه همچین حسی با رفتارم بهت دادم از این به بعد بیشتر سعی میکنم که بینتون فرق نزارم، در حالی که سرشو چسبونده بود به سینم و داشتم نازش میکردم گفت: قول میدی گفتم: آره عشقم آره عزیز دلم قول میدم بهت، که حرفم تموم نشده بود یگانه در و باز کرد اومد داخل با یه حالت عصبانی گفت: بسه دیگه پاشو بریم یلدا اگه نمیای بمون خونه ما داریم میریم، بعد اشکای یلدا رو در حالی که یگانه داشت با غضب بهم نگاه میکرد پاک کردم و گفتم پاشو دست و صورتتو بشور حاضر شو بریم دخترم.
باز موقع بلند شدم یکم آخ و اوخ کرد بهش گفتم: درد می‌کنه؟ گفت: اوهوم، گفتم: الهی… ببخشید عزیزم که یگانه دست یلدارو گرفت کشید گفت: بسه دیگه بدو حاضر شو الان مامان اینا میان، یلدا رفت دستشویی و تا در و بست یگانه اومد با صدای آروم ولی عصبانی بهم گفت: همه حرفاتونو شنیدم، تو بیخود میکنی با اونم مثل من رفتار کنی حواست باشه ها، گفتم: بابا خواهرته دیوونه دلشو بشکونم؟ یکم فکر کرد گفت: نه دلشو نشکون ولی فقط نقش بازی کنیا براش، بخدا بفهمم اندازه من دوسش داری هم اون و میکشم هم تورو هم خودمو! اینجا دوزاریم افتاد که این رابطه خیلی سمی تر از اون چیزی میخواد بشه که فکرشو میکردم! توی ذهنم می گفتم عجب اسیر شدما، الکی الکی خودمو تو چه بدبختی ای انداختم. یلدا اومد و رفت حموم، از داخل حموم منو صدا کرد، وقتی صدام کرد یگانه از تو اشپزخونه با اشاره گفت: نرو نرو، که من گفتم: بزار برم ببینم چی میگه بچه شاید چیزی لازم داره، رفتم جلو در حموم دیدم خودشو مظلوم کرده میگه میای با هم دوش بگیریم، منم بدون توجه به یگانه که میدونستم پشت در اتاق وایساده و داره بالا پایین میپره، لخت شدم و رفتم داخل حموم، رفتیم دوتایی زیر دوش اون جلوم بود منم پشتش، دستای منو گرفت حلقه کرد دور خودش، گفت: آقاییم، گفتم جانم عزیزم، گفت: هم میسوزه هم درد می‌کنه کس و کونشو داشت می‌گفت. گفتم: الهی بمیرم ببخشید دخترم دیگه اونجوری نمیکنمت، گفت: بکن ولی اولش آروم بکن بعدش هرچقدر خواستی خشن باش، گفتم ای جانم باشه نفسم، زیر دوش جفتمون خیس بودیم منم از پشت بغلش کرده بودم کیرم هی لیز میخورد رو بدنش خودشم کونش میخارید روی پنجه وایمیساد که هم قد من بشه که کیرم لای چاک کونش لیز بخوره و حشری شم، من که میدونستم یگانه الان پشت در وایساده اگه اینو الان بکنمش بعداً میخواد دهنمو سرویس کنه، یواش در گوش یلدا گفتم: عشقم واقعا دلم می‌خواد همینجا دوباره جرت بدم ولی چون کس و کونت درد می‌کنه نمی‌خوام بیشتر از این اذیت شی، بیا بریم الان مامانت اینا هم میان، دیگه یه جوری پیچوندمش و اومدم بیرون تا در حموم و باز کردم سایه یگانه ی کصکش و دیدم که از اتاق رفت بیرون، خلاصه یلدا هم اومد و حاضر شدن رفتیم بیرون.
هنوز هیچی نشده توی اولین دیت سه نفرمون این دوتا انگار با هم دشمن شده بودن، نه با همدیگه حرف میزدن نه حتی نگاه می‌کردن به همدیگه، منم هر حرفی میخواستم بزنم باید به جفتشون میگفتم وگرنه دهنمو سرویس میکردن.
ساعت حدودا هشت شب بود رفتیم پارک ارم (شهربازی) جاتون خالی کلی وسایل سوار شدیم و اون شب واقعا خوش گذشت.
شاید الان پیش خودتون بگید تو پولت کجا بود که اینارو بردی شهربازی؟! بله من پول نداشتم کارت های اصلی این دوتا دستم بود و تا آخر رابطمونم دست من موند، هرچی پول در می آورد اختیارش دست من بود و بهشون خرجی میدادم. توی قسمت قبل در مورد شغل یگانه گفتم که ناخن کار بود و یلدا هم توی خیاطی کار میکرد.

یه مدت از رابطمون گذشت، ما اول توی تلگرام یه گروه زده بودیم و سه نفره با هم حرف می‌زدیم، بعد کم کم این یکی توی پی‌وی پیام میداد یه چیزایی می‌گفت، از اون طرف اون یکی توی پی‌وی پیام میداد، جوری شد که توی اون گروه سه نفرمون دیگه اصلا صحبت نمی کردیم و من توی پی‌وی باید با این دوتا سرو کله میزدم، بدجوری کنترل رابطمون از دستم خارج شده بود، خدا نمیکرد که مثلا به یکیشون یه ذره بیشتر توجه میکردم اون یکی علنا خشتک منو میکشید رو سرم! کار به جایی رسید که این دوتا آبجی دوقلو با هم دشمن شده بودن و هرکدوم سعی می‌کرد منو از اون یکی بدزده!
درسته من از اولش میدونستم که این رابطه عادی نیست
و ممکنه مشکلاتی برامون پیش بیاد ولی اصلا حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم که بخواد کار به اینجاها برسه.
توی سکسامون که خیلی بیشتر دردسر داشتیم، خدا شاهده به قدری داشتم اذیت میشدم روزایی که میخواستیم سکس کنیم به جای اینکه ذوق داشته باشم، استرس کل وجودمو می‌گرفت، مثلا فک کنید درحال سکسید و دارید تو کص‌ تلمبه میزنید یه نفر دیگه همش با اشاره میگه بسه دیگه بیا منو بکن، اگرم گوش ندید به زور دستتونو می‌کشه یا تخماشونو فشار میده، یا نیشگونت میگیره! بعد اونی که دارید میکنید این صحنه رو میبینه شروع می‌کنه دعوا کردن با اون یکی که چرا چشم نداری ببینی منو داره می‌کنه!! (باز شاید یه سری بیان بگن تو اسکلی دو تا کس بغلت بودن تو بلد نبودی ازشون لذت ببری ولی اینجا بازم تاکید میکنم وقتی مدتی از رابطه میگذره دیگه سکس اولویت نیست و خیلی چیزای دیگه بالاتر از سکس قرار میگیره مثلا یکیش آرامش که کوچکترین آرامشی توی این رابطه حداقل برای من وجود نداشت، می‌تونست همه چی عالی باشه اگر این دوتا با همدیگه کنار میومدن اونوقت سه تایی می‌تونستیم عشق دنیارو بکنیم ولی نمی فهمیدن متاسفانه)
یه مدت قرار گذاشتیم که دیگه تک به تک همدیگرو ببینیم دیگه تریسام نزنیم، این مدت باز بهتر بود و راحت تر بودیم، ولی خب مشکلات دیگه ای پیش میومد، مثلا یه روز که حالم خوب بود یکیشونو می‌بردم بام تهران کلی دور دور می کردیم و می گشتیم، ولی یه روز دیگه که حال و حوصله نداشتم و فقط میرفتیم سکس میکردیم و بعدش که میخواستم ببرم برسونمش گریه و جیغ و دعوا که تو منو فقط واسه سکس میخوای ولی عاشق خواهرمی که میبریش بام تهران و میگردونیش!
یعنی من هرکاری میکردم این دوتا یه چیزی از توش درمیاوردن که مغز منو بگان!
آخر سر دیگه واقعا کار داشت با جاهای باریک می‌رسید این دوتا کتک کاری میکردن با همدیگه، جلوی خانوادشون با هم دشمنی میکردن و یه حرفایی میزدن که نباید میزدن.
من خودم اون دوران با بابام به مشکل خورده بودم و کلا اوضاع روحیم خوب نبود این دوتام به جای اینکه آرامش بدن به من، هر ثانیه داشتن عذابم میدادن. یه داستان دیگه قضیه تتو هاشون بود، بدون اینکه به من بگه یلدا رفته بود پایین سینش روی دنده سمت چپش اول اسم منو MR (محمدرضا) تتو زده بود، قبل اینکه من اصلا بفهمم این قضیه رو یگانه بخاطر اینکه کم نیاره، رفته بود روی شکمش اسم کامل منو تتو زده بود!
شاید بازم باورتون نشه ولی حتی توی پول دادن به منم داشتن رقابت میکردن که توی کارت کدومشون بیشتر پول هست! کارتاشونم که گفتم جفتشون دست من بود، یه سری جاها دیگه واقعا خودم میومدم اصلا. مثلا هر کدومشون و می‌بردم بیرون یه چیزی پشت ویترین میدیدن صداشونو بچگونه میکردن میگفتن: بابایی یا آقایی میشه لطفاً اون و برام بخری؟ منم سریع میگفتم آره دخترم بریم برات بخرم و بعد اینکه می‌خریدم تا یک هفته تشکر میکردن و ذوق میکردن! در صورتی که من هر خرجی میکردم از کارت خودشون براشون میکردم که اونم چی میشد ازم یه چیزی بخوان!
یه شب حالم اصلا خوب نبود رفتم تنهایی دوتا قوطی ویسکی( الان نمی‌دونم هست یا نه یه زمانی همه قوطی ویسکی Grands میخوردن) گرفتم شروع کردم تو خیابونا با ماشین پرسه زدن و خوردن، اومدم از تو جیبم فندک دربیارم سیگار روشن کنم دیدم یه چیزی تو جیبمه، درش آوردم دیدم همون قرصی که تو مهمونی نخورده بودم و پیچیده بودم لای زرورق همونه، نمی‌دونم چرا واقعا، ولی اونم خوردم. تقریبا نصف یکی از قوطیارو خورده بودم که زنگ زدم به این دوتا گفتم بیاید سر کوچه بریم یکم بچرخیم، که خودشونم تعجب کردن، تو مسیر اینکه برم دنبال اینا یه پیپر (رول) گل یکی از بچه ها بهم داده بود واسه تست، که بکشم بهش بگم گلش خوبه یا نه، یهویی چشمم خورد به اون و زدم زیرش سه تا سه کام سنگینم از این گرفتم و دیگه قلبمو گم کردم! اینا اومدن و بعد از مدت ها دوباره سه تاییمون پیش هم بودیم، هنوز دو دقیقه نشده بود که رسیده بودن پیشم نمی‌دونم سره چی اینا دوباره تو ماشین شروع کردن غرغر و جیغ و داد دعوا سر همدیگه، حالا من تو فضا دنیا داشت دور سرم می‌چرخید با اون حال پشت فرمون از این ور صدای جیغ جیغ این دوتا، هرچی میگفتم ساکت دخترای من قربونتون برم ساکت سرم درد گرفت اصلا پشمشونم منو حساب نمیکردن، یهویی مغزم دیگه رد داد وسط جاده یهو زدم رو ترمز ماشینو کشیدم کنار از ماشین پیاده شدم این دوتا رو گرفتم مثل سگ زدم و هرچی تو دلم مونده بود تو این مدت و ریختم بیرون، (بزارید خودم اعتراف کنم من اون زمان بدبختی زیاد داشتم ولی چون زورم به مشکلاتم نمی‌رسید مثل آدمای ضعیف و پشمک سره این دوتا خالی کردم که هنوزم بخاطرش واقعا پشیمونم) صادقانه بخوام بگم چیز زیادی از اون شب یادم نیست، یعنی دقیقا از جایی که ترمز کردم زدم بغل از ماشین پیاده شدم دیگه چیزی یادم نیست تا فرداش که تو خونمون از خواب بیدار شدم، اصلا نفهمیدم کی اونارو رسوندم و کی اومدم خونه و کی‌ خوابیدم.
با صدای ویبره گوشیم از خواب بیدار شدم تا اومدم جواب بدم قطع شد دیدم چهل و خورده ای میس کال افتاده! پشمام ریخت، دیدم یه شماره غریبست که نمی‌شناسمش، دوباره زنگ زد این دفعه تا زنگ زد زود جواب دادم با صدای خوابالو گفتم الو جانم، دیدم یه زنه داره با گریه داد و بیداد میکنه جوری که من اصلا متوجه نمیشدم چی داره میگه، تا اسم یگانه و یلدا رو آورد فهمیدم نرگسه مامان یگانه و یلدا، گفتم: چی شده نرگس خانوم؟ با گریه و زاری و بریده بریده گفت: دخترام و دیشب میخواستن خفت کنن ولی اینا مقاومت کردن اون خیر ندیده ها هم تا میخوردن اینارو کتک زدن!
من اصلا هنوز مغزم هنگ بود اصلا یادم نمیومد دیشب کجا بودم و چی شده، گفتم: الان کجایید؟ گفت: دست یگانه شکسته اوردیمش بیمارستان گچ گرفت الان داریم میریم خونه. گفتم: باشه پس شما برید خونه منم الان میام خونتون. چیزی لازم ندارید؟ گفت: نه فقط تو رو خدا زود بیا خیلی میترسم. گفتم: چشم زود میام و قطع کردم.
(از بعد اینکه رفتم خونشون و با نرگس آشنا شدم کم کم خبردار شده بود که یه رابطه ای بین منو یگانه هست، فکر میکرد فقط با یگانه تو رابطم یه چند باری هم تلفنی وقتی داشتم با یگانه صحبت میکردم با مامانشم خیلی کوتاه صحبت کرده بودم و در کل یه آشناییتی بینمون بود اینجوری نبود که از آسمون شماره منو پیدا کرده باشه و زنگ زده باشه)
ساعت و نگاه کردم تقریبا 10 صبح بود, بلند شدم و رفتم زیر دوش آب، چشمام سیاهی رفت و سرم گیج رفت سریع نشستم زمین، تا نشستم زمین اتفاقای دیشب تا حدودی یادم اومد و یهویی جوری که انگار شوک بهم وارد شده چشمامو باز کردم، پشمام ریخت و استرس و دلهره کل وجودمو گرفت، اومدم بیرون خودمو خشک کردم، واقعا نمی‌دونستم باید چجوری این گوه کاریمو جمع کنم، ولی یکم که فکر کردم دیدم خب اگر اینا به کسی میخواستن قضیه دیشب و بگن اولین نفری که بهش میگفتن به نرگس بود، پس وقتی نرگس نمیدونه پس اونا چیزی نگفتن. داشتم با خودم فکر میکردم اگر واقعا اینجوری باشه و به کسی نگفته باشن که من این بلارو سرشون اوردم، عاشقشونم واقعا!
سریع حاضر شدم و اومدم صبحانه بخورم در یخچال و باز کردم دیدم طبق معمول کیر خرم نداریم! رفتم میخواستم از دکه رفیقم صبحانه بخرم که انقدر فکرم مشغول بود یادم رفت، توی مسیر هرچی داشتم فکر میکردم من چجوری اینارو زدم که اینا کارشون به بیمارستان کشیده واقعا یادم نیومد و تا امروزم یادم نیومده!
رسیدم جلوی خونشون، از دور نرگس و یگانه و یلدا رو دیدم که دارن کلید میندازن برن داخل ساختمون، یکیشون دستش تو گچ بود اون یکیم سر و صورتش کبود بود، از اون فاصله نمیشد تشخیص داد کی به کیه، ماشین و پارک کردم، طوری که مثلا من از هیچی خبر ندارم بدو بدو رفتم سمتشون گفتم: وااای چی شده؟؟ یگانه چی شده عزیزم؟؟ یلدا خانوم شما چطوری؟(جلوی نرگس با یلدا سرسنگین رفتار میکردم).
طفلکی هارو آش و لاش کرده بودم. دیگه رفتیم بالا خونشون، یگانه رفت لباس عوض کرد تاپ پوشید که دیدم گردنشو بازوهاش پر از کبودی و خونمردگی، زیر چشمشم کبوده، یلدا هم که لب و دهنش ترکیده بود یکی از دندونای جلوشم شکسته بود که روی سیکن دست راستم(برآمدگی مشت دست) یه زخم عمیق بود که فکر کنم جای دندون یلدا بود.(بگو آخه کصکش مگه با جان سینا رفتی تو رینگ که اونجوری مشت ول دادی🤦🏻 همین الان که باز یادش افتادم اعصابم خورد شد)
وقتی اینارو با این حال دیدم بغض کل وجودمو گرفت جوری که نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکم در اومد، از خودم متنفر شدم، من کلا ادمیم که از ضعیف کشی بدم میاد، شاید یه جاهایی از سلطه داشتن خوشم بیاد ولی واقعا از ضعیف کشی بیزار بودم و هستم، از طرفی وقتی مظلومیت اینارو دیدم که با این حالشون در صورتی که رابطشون با همدیگه خوب نبود ولی بازم بخاطر حفظ آبروی من توی این مورد با هم دیگه هماهنگ کردن و نگفتن کار من بوده!
خیلی بدجور عذاب وجدان گرفتم. بعد فکرشو بکنید یگانه و یلدا با اون وضعیت ترکیدشون وقتی من داشتم گریه میکردم، نرگس تو اشپزخونه بود، یگانه اینجوری کرد، پیس پیس! سرمو آوردم بالا نگاه کردم با حرکت لباش و خیلی آروم گفت: هنوزم عاشقتم!😢 یلدا هم پشت بندش گفت: منم عاشقتم😢 اینارو که گفتن گریه من شدیدتر شد، دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه!
دیگه داستان کلا فرق کرده بود، من خودمو مدیون این دو تا میدونستم و میخواستم هرکاری از دستم برمیاد بکنم تا این خاطره تاریک و تو ذهن این دوتا بچه کمرنگ کنم، یه حالت شرمندگی و شاید بشه گفت عشق رو داشتم تو این لحظات تجربه میکردم، بعد از این قضیه کتک کاری من کلا توی رابطه سه نفرمون یه آدم دیگه شدم، دیگه بهشون احترام میزاشتم، اجازه میدادم بهم زور بگن! دیگه سعی میکردم همیشه حرف، حرف من نباشه و به اونا هم حق انتخاب بدم که بر خلاف چیزی که فکر میکردم رابطمون بهتر میشه ولی فقط مدت کوتاهی جواب داد و بعدش داستان کلا عوض شد!

دوستان فکر نمیکردم اینقدر طولانی بشه، اگر این قسمت هم مورد پسندتون واقع شد حتما توی کامنت ها اعلام کنید تا به عشق خودتون قسمت پایانی رو هم شروع کنم به نوشتن.
فقط یه نکته ای رو با اجازه ادمین محترم سایت که امیدوارم این قسمت رو حذف نکنه صادقانه و بی حاشیه بهتون بگم،❤️من در حال حاضر بخاطر اتفاقات بدی که پشت سر هم توی زندگیم افتاد هیچ منبع درآمدی ندارم، با یکی از دوستام یه کانال تلگرام زدیم به امید اینکه بتوانیم به درآمد زایی برسونیمش، شما با عضو شدنتون داخل کانال تلگراممون نمی‌دونید چه کمک بزرگی به ما میکنید. این لطف کوچک ولی با ارزش رو از داداش کوچکترتون دریغ نکنید🙏🏻♥️ (ادمین شما هم با حذف نکردن این قسمت بزرگی و مشتی بودن تو برسون عشق منی🫶🏻)

نوشته: Reza

بازدید 18,956

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “رابطه سمی با دوقلوها (۲)”

  1. در جواب کامنت بالایی یک_فرد_درونگرابچه کونی بخاطر امثال توعه چاقاله که کسی خایه نمیکنه واقعیت هارو بنویسه، ولی قضاوت امثال تو به کیر‌مم نیست آره بی پول بودم ولی تو اوج دوران بی پولیم اندازه کل خاندانت کص کردم کله کیری

  2. گمونم مشکل از تو هست که بچه دار نشدن. برو دنبال درمانت و الا نسلت شروع نشده منقرض میشه 😂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید