سعی میکردم بدون اینکه دندون هام تکون بخورن اشکام بیان اما نمیشد! عادت داشتم موقع گریه دندون هام رو فشار بدم به هم!!
اما حالا که داشتم براش میخوردم نمیشد!
بغضِ گلوم داشت خفه ام میکرد… باید گریه میکردم و نمیشد.
سعی کردم تمرکز کنم روی خوردنم. مثل همیشه ریتمیک و خیس و بدون دندون زدن… با لب ها…
با زبونم هم از داخل دهنم سطح نرم زیرش رو بازی میدادم.
لذت میبرد؟
لذت میبرد!
مردهای دروغگوی لعنتی!
تا به حال بارها از مردها شنیده بودم که تا به دختری حس نداشته باشن نمیتونن سکس کنن باهاش!
شما خودت! آره! خودت!
برو از هر مردی میخوای همینو بپرس!
جوابشون همونه که گفتم. اما بیشترش دروغه!
میگن لذت طرف مقابل براشون مهمه، دروغه!
من بدبینم؟! هه! دیدم که میگم… چشیدم…
با یک مرد رابطه داشتم فقط، اما مردهای زیاد دیگه ای هم دیدم…
من کاسه ی ترک خورده ی صبرم… شایدم برای همین لبریز نمیشم، تَرَکم نشتی میده!!
با یک مرد بودم، آره! همین مرد خوشگل و خوشتیپ و خوش صدای روبروم!
مطمئنم به هر دختری بگه میخوادش، دختره ضعف میکنه…
آرزوی هر دختری میتونه باشه این دستای درشت و مردونه و سنگین!
البته آرزوی منم بود!
الان اما… ازم فقط یه جسم مونده… اون دستا، همینایی که در حین اینکه براش میخورم، بی ظرافت داره با بین پاهام ور میره، دیگه آرزوی من نیستن!
باهام ور میره که زودتر خیس بشم و فرو کنه!
همیشه همینه!
تلخ…
بارها بهش گفتم…
گفتم:
- لعنتی لازم نیست اینهمه باهام ور بری… کافیه یه کم درِ گوشم زمزمه کنی، با اون صدات به دقیقه نرسیده خیس میشم! کافیه بغلم کنی و گوش و گلوم رو ببوسی و …
اما گوشش بدهکار نبود… انگار که من لولیتای زبون بسته ای بودم که صدا نداره…
خوردنم رو پر تف تر کردم. دستش رو از بین پاهام درآورد و به سینه ام رسوند!
عقب کشیدم و با اخطار گفتم: “دستت به نوکشون بخوره میرم!”
گفت “نمیخوره”
حساسیتم به لمس بیداد کرده بود. حس میکردم اگر دست بزنه بهم کثیف میشم! منزجر بودم…
نمیدونم چجوری با این احوالات دلش می اومد باهام سکس کنه! حالم داشت از لمس دستش با سینه ام به هم میخورد.
زودتر و خوب با آب دهنم خیسش کردم و عقب کشیدم.
به بینِ پاهای خشکم هم آب دهن زدم و پاهام رو دو طرفش گذاشتم.
بالش رو از زیر سرش کشیدم تا صورتش عقب تر بره، نفس هاشو نمیخواستم. این تجاوز رو نمیخواستم!
تجاوز بود خب! یه تجاوزِ نرم! مثل جنگِ نرم!
اشک هام همچنان کم و آروم بودن…
خودم رو روش تنظیم کردم با عذابی باور نکردنی داخلش کردم…
هرچقدر هم بگم چقدر درد داشت، حتی کسی نمیتونه تصور کنه!
باید چهره ی درهم رفته، پاهای لرزون، زیر لب و با اشک خدا خدا گفتنم دیده و شنیده شه تا شاید کسی باور کنه…
اما صدای “مممممم” مانندِ اون، نشونه ی لذت بود!
تنگیِ لعنتیِ حاصل حلقوی بودنم به کنار، اینبار به خاطر اینکه از دستشوییِ آموزشگاه استفاده کرده بودم، سوزش هم داشتم. کلا حساس ترین واژن دنیا مال من بود!
کافی بود از دستشویی های بیرون استفاده کنم، میکروب شیرجه میزد تو…
میکروبا هم هوسباز بودن؟!
تجاوز میکروبارو کم داشتم فقط!!
حالا این سوزش هم به تمام درد تنگ بودنم اضافه شده بود. فقط دندون هامو فشار دادم.
مسخره اس، کلا ۱۸ سانت بود اما تا ته فرو رفتنش برام طولانی ترین مسافت ممکن شده بود… انگار یک ساعت طول کشید!
اشک هام میومدن و مرد روبه روم، انگار آدم آهنی بود…
بهش گفته بودم دستشویی بیرون رفتمو عفونی ام و بذاره اپلیکاتور بذارم و فردا شب سکس کنیم، اما گوش نداد.
بردم تو اتاق خواب، لباس هامو بی احساس و تند از تنم در آورد و گفت: “مگه شهرِ هرته؟ باید بدی!”
و من میدونستم راست میگه! وظیفم بود. زنش بودم…
اگه نمیخوابیدم باهاش ممکن بود خیانت کنه.
خیانت…
اصلا من موندم این مرد چرا به من خیانت نمیکنه!
خودم اگه یه دختر مجرد بودم حتما باهاش تیک میزدم!
که زده بودم…
تیک زدن های اونموقع ها کجا… زده شدن های الانم کجا!
البته اینکه یکروز بالاخره خیانت میکنه برام مثل روز روشنه…
البته جاذبه های جنسیِ زیادی دارم، صدای نازکم، اندام موزون و قشنگم حتی بعد از زایمان، سینه و باسن درشتم، پوست روشن و صافم، و از همه مهمتر برای اون! واژن خیلی تنگم!
هاهاها!
اره! دارم از خودم تعریف میکنم شاید یه مردِ دروغگوی دیگه نصیبم بشه!
هه!
نه! من واقعا همینم!
یه جسمِ زیبا و سرد…
سرد مثل هربار بعد از ارضا شدنم، که یخ میکنم…
انگار لاک های رنگی رنگیِ ناخنام هم دیگه دارن بی روح میشن!
من! یه دختر احساسی و رویایی، نمیتونستم با یه آدم آهنی زندگی کنم! خیلی سخت بود…
شرم آوره که آرزومه یه بار با احساس و محبت، بدون اینکه سکس بخواد بغلم کنه! باور کردنی نیست میدونم…
ولی انقدر برای من واقعیه که تنفرم نسبت به لمسِ ناخواسته به بیشترین درجه ی ممکن رسیده…
کاش حداقل مثل آدم و با طمانینه و مرحله به مرحله تحریکم میکرد تا کمی لذت ببرم!
اما هیچوقت نخواست… نمیدونم چرا… هربار که گفتم جوابمو نداد…
یه اربابِ ناشنوا…
نه!
شایدم من یه برده ی لالم.
یه رابطه ی ارباب و برده ایِ دوست نداشتنی!
یه تجاوز نرم به روح و جسم…
جرات نداشتم پایین و بالا کنم از درد.
تنگیِ دهانه ی حلقویِ ورودی واژنم که هربار با دخول کمی زخم میشد به کنار، عفونی شدن به کنار، تنفر آنیم ازش به کنار، نه تحریک شده بودم و نه معاشقه داشتم، قفل کرده بودم.
بالاخره خودمو تکون دادم، انگار که میله ی داغ داخلم بود.
کمی بالا رفتم و آب دهن زدم و دوباره…
همیشه ۱۰ دقیقه ی اول سکس درد داشتم. ولی امروز درد نبود، زخم بود…
روی زخمت رنده ی ریز بکش! دردم رو خواهی فهمید!
درد داشتم و کمر اونم که سفت…
خودش میتونست یه پورن استار باشه! آلت صاف و بلند و دیرانزال، خوشتیپ و خوشگل…
خب منم گول همینارو خوردم دیگه!
کمی پایین و بالا کردم و سِر شد واژنم. ادامه دادم…
لذت میبرد!
به خدا قسم که لذت میبرد!
اشکای منو نمیدید!
کی باورش میشه؟! خودم هم باورم نمیشه حالا که دارم مینویسمش…
حتی الان که دارم میخونم برام جالبه!
باورنکردنیه!
خوندنش جالبه.!!! خوندنِ فانتزی تجاوز!
تجاوز که فقط با دست و پای بسته نیست!
همین که با اشک و درد دارم پایین و بالا میکنم و اشکام رو نمیبینه، تجاوزه!
همین که معاشقه و عشق بازی و احساس ازمون فرسنگ ها دوره، تجاوزه!
بلندم کرد و به شکم خوابوندم، عاشق این مدلی بود، که برجستگی باسن و قوس کمرم رو ببینه…
و البته مثل داگی تنگ تر میشد! تقریبا به زور تکونش میداد!
هنوز یک دقیقه نشده بود که با التماس خواستم رو کمر بخوابم.
گفت: “چرا مثل دیوونه ها میکنی؟!”
- این مدلی موهای تهش میخوره به زخم پرده ام، الانم عفونی ام به خدا نمیتونم!
سعی کردم بدون ضجّه بگم…
حالا که تا اینجا پیش رفته بودم، نباید اجازه میدادم آلتش بخوابه…
وسط سکس اگر دعوامون میشد و میخوابید تا چندین روز زندگیمو مثل جهنم سیاه میکرد…
برگشتم و طاق باز شدم. چندتا اسپنک به رون هام زد، دردش رو دوست داشتم. از همه بیشتر اسپنک باسن رو دوست داشتم، اما خیلی کم انجام میداد…
فرو کرد و این مدلی دردم کمتر بود. بعد دقیقه های طولانی، عمود بهم، و طوری که دستش بین پاهام برسه دراز کشید.
همزمان با عقب و جلو کردن، با کلیتوریسم بازی میکرد.
گفتم: “فکر نکنم بتونم ارضا بشم! خودت بشو!”
جوابمو نداد و ادامه داد…
خوب بلد بود!
شاید پنج دقیقه بازی کرد که حس کردم دارم تحریک میشم و اطراف واژنم داغ میشه…
میمرد اگه همین کارو قبل از سکس میکرد؟!
داشتم لذت جسمی میبردم و فکرم اما آشوب بود…
همه چیز درهم و برهم تو ذهنم بود…
خواستن و نخواستن…
جای نوازش های که روی بدنم نبود، درد میکرد!
سعی کردم به این فکر کنم که کنار گوشم عاشقانه زمزمه میکنه.
دلم به حال مظلومِ و لعنتیِ خودم سوخت.
دوباره گریه ام گرفت و حسم رفت.
اما مصرانه ادامه میداد…
نمیدونم چند دقیقه گذشت،
بعد از مدتی در کمال ناباوری ارضا شدم!
لبخندی از روی رضایت زد و محکم و تند عقب و جلو کرد…
لحظه ی ارضا بیرون کشید و خداروشکر روی خودش ریخت.
دستمال کاغذی لوله ای رو بهش دادم و رفتم دستشویی.
موقع شستن خودم متوجه شدم ک ورودی واژنم حداقل از ۵_۶ جا زخم شده…
شوریِ ادرار روی واژنم سوزش بدی داشت…
به اتاق رفتم و بدون نگاه به اون یا تخت، شلوارک و تاپم رو برداشتم و به پذیرایی اومدم. دلم نمیخواست ریختشو ببینم.
واقعا ابله بود؟! فکر میکرد چون ارضا شدم باید خوشحال باشم؟!
این داستان رو ببرم سازمان حمایت از زنان، دارش میزنن!
البته قبلش منم میکشن که نسل زنای احمق و وابسته و مظلوم منقرض بشه…
روی مبل تنهاییم نشستم و به زندگیم فکر کردم.
هرکس از دور ما رو میدید، غبطه میخورد.
عشقمون و ازدواجمون و زندگی و همه چیمون…
حتی خودم از دور نگاه میکنم یا این داستان رو میخونم، میگم به به! خوبه که…!
چه مردِ مغرور و جذابی!
اما…
اما تجاوز، فقط تو فانتزی جالبه!
تجاوز زهره…
حتی اگر متجاوز، شوهر جذابت باشه! حتی اگه خودت به اختیار خودت بری و روش بشینی!
حتی اگر تهش به زور ارضات کنه!
هرچییییی که باشه، وقتی احساس نباشه، محبت نباشه، رضایت قلبی و جنسی نباشه، اون سکس، “تجاوزه”!
از بس محبت و لمس غیرسکسی نداشتیم، لمس سکسی هم نمیخوام دیگه!
امروز حتی نتونستم بذارم به سینه ها و لب هام نزدیک بشه.
روز به روز دارم گند تر از قبل میشم.
و جالبه!
تهش رو میدونم!
حدس بزنید!
خیانت حسی و جنسیِ من؟!
نوچ!
نوچ!
نوچ!!!
من، یه مرده ی متحرکم…
چندباری خواستم خیانت کنم، جنسی که نه، اون انقدر ارضام میکنه تو سکس های متعددش که خیانت جنسی برام معنی نداره…
خیانت حسی هم نه!
حس من بچمه… اون عشقمه… حس من شوهرمه که ۶ساله جنازم باهاش زندگی میکنه، درست وقتی که بی مهریاش رو دیدم، برام مرد، خودمم مُردم…
من اهل خیانت نیستم، به هیچکس اعتماد ندارم که بخوام خیانت کنم، خوب خوبشون شوهرمه!
یه بابای فووووق العاده مهربون، یه مردِ اهلِ کار و زندگی…
فقط اهل احساسات نیست، همین!
تهِ قصه ی ما، روزیه که شوهرم، یه جایِ خوب، مست و سرخوشِ شیطنتای یه دختر، بهش میگه که یه زن داره که دیوونه و عصبیه! دائم پاچه میگیره، تو سکس بی میله و افسرده اس، دوسش نداره…
برای اون دخترِ شیطون و با سیاست درد و دل میکنه و دختر زیبا بهش دلدادی میده… با تمام سیاستش باهاش میخوابه و شوهر من کم کم ازم دور میشه و میره با اون دختر… میشه عشقش!
بعد ها که همه چی عیان شد، وقتی دنیا رو سرم خراب شد، وقتی داد زدم و شیوَن کردم، خودشم سرم داد میزنه که تو دیوونه و روانی ای، باید برم پیشِ روانپزشک، باید قرص بخوری…
منم از ترس حضانت بچه ام دیوونه بازیمو کم میکنم.
صبر…
از ترس آبرومون و به خاطر مهریه ی من و به خاطر بچمون، کنار هم، زیر یه سقف با یه فاصله ی کهکشانی زندگی خواهیم کرد.
من تو هپروت، و اون با فکر معشوقه ی شیطون و سکسیش…
لابد خداروشکر میکنه که بعد از منِ روانی، خدا اون دختر رو بهش هدیه داده.
شاید اون دختر مثل من نباشه و پول براش کافی باشه…
و من، کاسه ی ترک خورده ی صبر، به این فکر میکنم که کجا کم گذاشتم براش که یادم نمیاد… و یادم نمیاد!
ماهی قرمزا هیچی رو یادشون نمیمونه…
مخصوصا ک تنگشون ترک خورده باشه!
فکر میکنم که چی شد که اینطوری شد…
چرا بهش نگفتم نیازهامو…
خب! ماهی قرمز یادش نمیاد که هزار بار گفت، گفت اما ارباب نشنید…
بعدها حتما گاهی قرص میخورم، روزها با بچم و مادرم سَر میکنم، الکی به مادرم و بقیه میگم خوبیم…
سعی میکنم کمتر فکر کنم و کالبد زندگیمون رو حفظ کنم، جز آبرو چیزی نمونده…
اما!
اما شب ها قبل خواب،
از دور،
یه سرابِ غریب میبینم!
یه تصویر!
یه دختره!
“یه دختر مظلوم با چشمای اشکی، که تو لحظه ی ارضا شدن، داره حسرت میخوره که تو بغلِ شوهرش زمزمه های عاشقانه بشنوه!”
نوشته: Hidden.moon
47 پاسخ به “فانتزیِ شیرینِ تجاوز!”
با تشکر فراوان از مامان کوچولویی که قصه اش رو گفت اما رفت…خواسته بودی طولانیش کنم، اما هر چیز اضافه ای، عمق این درد رو کمرنگ میکرد. فقط کمی با احساسات خودم تلفیقش کردم… ک ملموس تر بشه…کاش بودی…
ماهمون هم اپ شد (inlove)از قلمت که نمی گم همه میدونیم جادو میکنی وقتی مینویسی ماه بانوی قشنگمو این داستانت در نهایت تلخی بی نظیر بود دختر !لحظه لحظشو دیدم و حس کردم از اول تا اخرشو یک نفس خوندم خیلی خوب نوشته بودیلایک 5 تقدیم به وجود قشنگت ?بیشتر بنویس !
فوق العاده بود…عالی…مرسی
نباید خیانت میکردی
هیدن مون عزیز خیلی عالی بود . تمام حس بود داستان . فقط حس بود که حرف میزد . مرسی که اینقد خوب نوشتی .
لایک نهم هیدن عزیزاحساساتم رو قلقلک دادی حسابی
فکر کنم اینجا تجاوز نوع اصلی رابطه باشه…انجام وظیفه،بدون حس،لذت و یا خواستن
julius caesarممنونم دوست خوب.خب دلِ پری بود… غر فزایید :)بله…
من مردم برات که ماه گیسو کمندم (فردا سامان میگه چرا اسکی ? )سگ چشام فدات خب(love)
بریستول گفته بی شک همان میشویم که میپنداریم. وقتی کسی با ذهنیت منفی بازنده بودن و افکار بد رو لحظه به لحظه به خودش تلقین میکنه و بدون هیچ تلاشی پیشاپیش خودشو بازنده میدونه همونی که فکر میکنه هم براش اتفاق میوفته
لایک هشتم …پیشکش شما تا فردا که بگم چی نوشتی و چی خوندم …
لایکبا اینکه پراز احساس تلخی بود ولی به دلم نشست،مثل اینکه خودم بودم تو تک تک لحظه هاش…
از اونجایی که کلا ذات کرمویی دارم یه ایراد بیخود ارت میگیرم. چه زور یه داستان کاملا واقعی ممکنه همراه تلفیق باشه؟
خیلی قشنگ بود…و خب همونقدر هم تلخ!!مردان بی احساس…! کسایی که اینروزا انقد تو جامعه ی ما زیاد شدن … اونا معنی مردی و مردانگی رو نمیدونن! واقعا برای همشون متاسفم…
عالی بود،واقعی بودنش جذاب ترش میکرد، البته جذاب از نظر داستانی نه تو واقعیت… موقع خوندنش ناخودآگاه به این فکر کزدم که میشه همه ی اینا برعکس باشه؟ خیلی دور از ذهنه تصورش… چقد تلخه که حتی تو تصورات آدمم اونی که اذیت میشه همیشه زنه :(امیدوارم اون مامان کوچیک یه روزی بتونه چسب کاسشو پیدا کنه، لایک ۱۸ ?
میدونم که دیگه تعریفاتم راجع به قلمتون و داستاناتون هر بار زیر هر داستان تکراری میشه همینقد میگم که عالی بود تلخ و قابل لمس ، مرسی که هستید و می نویسید برامون ، وسط سیل این همه داستانای بی کیفیت داستانای شما و پنج شیش تا از دوستانه خوبه دیگس که دلگرممون می کنه و همیناس که باعث میشه هنوزم سر بزنیم بکن تو
آدم ایجا از خنده پریود میشد قبلا…چی شده جدیدا همه زدن تو کار شهوت اخلاقی…!؟داستان مستند که اینجا وجود نداره… لااقل واسه کمدیاش میومدیم !اینم مثلا قرار بود شهوتی باشه یا کمدی درام یا عبرت آموز و آموزنده!؟ آخه پر از کس و کون و اشک و آه همراه با ساک پرتف بود…! لابد موقع نوشتن هم کلی احساساتی شده بودی و اشک میریختی، فک میکردی لابد الان همه قلبشون به درد میاد بعد از خوندن این کسجفنگیات…!قلب رو نمیدونم اما دلشون به درد اومده از خنده مطمئنن…!یه داستان تخمی تخیلی دیگه از یه فاعل مجلوق دیگه که تحت تاثیر نئشگیه زودگذر ترامادول تراوش شده…
خداییش زن ندیده بودم اینقده موقع دادن غر بزنهکنیز حاج باقر هم میداد اینقده ادا اطوار نداشتبعدش زنه کیر طرفو تا حلقوم قورت داده ساک میزد مشکلی نداشت اونوقت میخواست مرده ممه رو مالش بده چندشش میشد؟!!!بابا آخه چرا شما زنا اینقده موقع دادن ویراژ میدیندر عوض ما مردا یه سره میریم سر اصل مطلب
نمیتوانم برای مردم . برای زخم عمیق هر گلبدست رنگین کمان باران , زنم به رود ستاره ها پل …!شما تونستین واگویه های یک زن رو بهتر از درون خودش نقاشی کنین … و اینو رندانه با بی دی اس ام و … تلفیق کردین … داستاناتون گام به گام آدمو به مقصد که شما ایستادین میبره … خیلی ظریف و سیال مثل پرواز قو…گرچه کماکان شاهکارهاتون ” تغییر ناپذیر و حکم آخر ” سی کلاس داستاناتون باقی میمونن …
سامان سوسیس کالباس رو آقای آر دوس داره ?آقای آر عزیزم(love)تو هرجا برنامه بذاری ما پایه ایم(inlove)اسکی رفتن با تو را بس دوست ?نگاه کنی پنجول میکشم ?
اول تشکر کنم ازت که وقت گذاشت و یه متن زیبارو تایپ کردی؟کاری که من حوصله و وقتشو در حد یه داستان یا خاطره ندارمفقط یه نکته را بگم که اون چوچوله یا جی پوینت اسمش کلیتوریس است شما تایپ کردی کلیتوریسمکه شبیه به مذهب فکری و عقیدتی شده با اون پسوند ایسم.
خیلی تلخ بود…اینبار برخلاف همه دستانات من نتونستم حسی باهاش پیدا کنم فقط از زن بودن خودم متنفر شدم و این همه خار شدن. اما لایک 25
کلیتوریسم مکتبه؟! :(کاش زودتر توسط خدایان یونان خورده شوم (dash) ولی خدای قشنگی باشه با مکتب کلیتوریسم 🙄
بذار از دو دیدگاه متفاوت بهش نگاه کنیم.زن به توجه نیاز داره و محبت. ممکنه اگه متوجه تغییر رفتار در طرف مقابلش بشه ناراحت بشه و احساس طرد شدن یا دوست نداشته شدن بکنه. مخصوصا اگه تغییر از طرف کسی باشه که عاشقشه. سعی میکنه این احساس رو بروز بده و به طرفش بفهمونه که ناراحته و انتظار داره که واکنش مناسبی ببینه. اینکه به لمسش حساس شدی و از رابطه باهاش لذت نمیبری میتونه به احساس دوست نداشته شدن برگرده که از ریشه ممکنه اشتباه باشه.
تجاوز نرم مثل جنگ نرم کیرم تو دهنتفقط همین
تن هایی غریبه که به جبر زیر یک سقف خودمون رو لیلی و مجنون نشان می دهیم…
عالی بودی اجی لایک افرین
feeeeeriiiiiخیلی متشکرم ازتون دوست عزیز.
خوب بود عزیز لایک تقدیم شد و بله به طور قطع عدم ابراز علاقه ی کلامی میتونه کم کم هر دو طرفین رو از زندگی سرد کته و انتقادم بهتون این هست که زن و مرد نداره یعنی برای هر دو طرفین ممکنه باشه
من كاسه ي ترك خورده ي صبرم…هميشه زيباترين تشبيهات و استعارات رو ازت خوندم هيدن جان. كلمه كم دارم براي اينكه تسكين دل مامان كوچولوي داستان باشم اما دارم فكر ميكنم اين ته قصه ي همه ي ماست. راستش هر قدر هم عاشق و لايق و هر لحظه بيسد شده بر لذت و هيجان احساسي، اين عشق تا كي يا كجا ميتونه دو نفرو بكشونه؟ نديدم، سراغ ندارم دو نفري رو كه با عشق شروع كنند، با عشق ادامه بدند و با عشق تا ته همه ي عشق ها و احساسات و عواطف برن و برنگردند. نميدونم چقدر بايد انسان باشيم كه عاشق او كه بايد بمونيم هميشه در همه ي جهات زندگي ولي الان توو اين برهه از زمان اينو ميدونم كه اين ته تلخ، ته قصه ي تك تك ماست و نه فقط مامان كوچولوي پر قصه و غصه ي دوست داشتني. در كنار تمام رويايي ترين لحظاتي كه براي خودم و او متصور ميشم، لحظه اي نيست كه كابوس چنين انتهايي رو كنارش نبينم و بهش فكر نكنم.قلمت پاينده و يه دنيا عشق نصيب مامان كوچولوي قصه
کسی رو که بلاک کردم کجا میتونم از بلاک درش بیارم
کیر تو داستان مسخرت
یه زوج داغ بیاد خصوصی صحبت کنیم
میتونی رمان نویس خوبی بشی
عجب حکایتی???کسایو میشناسم که به همین درد دچارن و فقط بخاطر بچشون تحمل میکنن و همچنین خیانت…به نظر من باس به اینجور مردا خیانت کرد حتی شده سر لجبازی…
زیادی خودخواهی …اونی که میخوای برات انجام بده شاید اونم بیشتر بخواد
خوبه این سایت هست و ما مردا میتونیم احساسات نحفته ی عاطفی یک زن که هیچوقت نمیفهمیم رو اینجا بفهمیم. ? ? البته بگما داستان سکسی نبود کیرم اصن راست نشد داشت به حالت گریه میکرد چند قطره ای اشک ریخت ولی پاکش کردم (dash)
واقعیتی درناااک که اکثرماخانوما گرفتارشیم???
سامی جانم، عزیزم،چه تعبیر قشنگی بود…بله دریا بی رحمه… بی توجهه…بوی حقیقت خب :)و خیلی تلخ و تکراری و بد…خودآزاری هم دارم ?سعی میکنم نباشم عزیزم… ممنون ?
سلام، خوبی مهشید ? مدتی حال خوشی ندارم خیییلی کم میام، الانم بخاطر دوست داشتن طرزفکروقلم نوشتنت اومدم، کامنت بزارم. هرچند شاید دیر شد و جوابمم ندی.واقعا متاسفم برا مردی که ارضای فکری و روانی همسرشو از ارضای جسمی اون کمترمیدونه و بدون توجه رها میکنه.زنایی مث شخصیت داستان روز به روز دارن کمتر میشن، میگن چرا بهمون سخت بگذره، و میرن با یکی دیگه رل میزنن.ب شخصیت زن داستان که، با داشتن زجر و درد، برا شوهرش کم نزاشت سرتعظیم فرود میارم.خیییلی زیبا بک گراند ذهنی زن داستان به تصویر کشیدی. قلم وجودت نجیبانه و مانا باد.…مرد که باشیاندوهت را،بینِ لب هایت می گذاری و دود می کنی!زن امااندوهش رالایِ پنبه بزرگ می کند،به دوش می کشد،مادری می کند برایِ اندوهی کهجانش را سوزانده…
دوستانم، بابت تاخیر تو جوابا معذرت میخوام،، امیدوارم دگ پیش نیاد اینطور، درگیر بودم…
مَهِ عزيزمخوشحالم كه خوندي كامنتمو و دوستش داشتي.ممنونم براي بك كردن آرزوها و همينطور با سامي و تو كاملا موافقم. فرود عظمت عشق هر آدمي رو ميتونه بترسونه و بدبختانه، هيچ عشقي بعد از فرود با هزاران تلاش و به اين در و آن در زدن هم نميتونه مثل روز اول بشه. دقيقا مثل اون مثال كليشه اي چاي يخ كرده كه به رابطه تشبيهش كردند و ميگن روو چايي سرد كه آبجوش بريزي واسه داغ كردنش، كمرنگ ميشه و هيچوقت هم اون گرماي اوليه رو نميگيره. ولي چيه اين عشق، اين آدميزاد؟ كه با اينهمه ترس هم عطاشو به لقاش نميبخشيم و مدام در تلاشيم براي بدست آوردن، داشتن يا نگه داشتنش
چقد وحشتناک
خییییلی ناراحت شدم متاسفم برای همچنین مردایی که به جز ارضا شدن به چیز دیگ فک نمیکنن بمیرم برای بی کَسیت 🙁
داستانتو دوست داشتم اما برام سواله چرا ما همیشه منتظریم یکی دیگه حالمونو خوب کنه چرا اینقدر از طرفمون توقع داریم؟ بیا یکبار هم تو تلاش کن که حال بقیه رو خوب کنی ،یکبار بیا و نقش اون معشوق شیطون و با سیاست رو ایفا کن شاید زندگیتو خودت بتونی نجات بدی،اگه یکی دیگه بتونه شوهرتو عاشق کنه پس مطمئن باش خودت خیلی بهتر میتونی دوباره عاشقش کنی
متن تون خیلی قشنگ بود و یک نفس تا آخرش رو خوندممنم یک مرد هستم منم خیلی موقع ها روحیه یک زن رو درک نکردم و کم گذاشتم اما آیا همش همینه؟ما چرا اینجوری شدیم؟ چرا؟ اینو میتونین جواب بدین؟ یا فقط خودتون رو میبینین؟
عالی و تلخ بود 😞 😎