عموحسن عزیز

سلام دوستان.امیر هستم و ۳۳سالمه و همسرم مهشید۲۸سالشه.هر دوتامون توی۱فروشگاه بزرگ لباس فروشنده بودیم.باهم ازدواج کردیم و زندگی تشکیل دادیم.قبل عقد خودم پرده رو زدم.چند وقتی رفیقم بود از کون گذاشتم گفت کیرت کلفته تحمل ندارم اگه دوستم داری باهام ازدواج میکنی از جلو بکن.شرایط هم رو قبول کردیم و کردمش.بدون مراسم از بی پولی با یک جشن خونگی کوچیک و مسافرت الکی بیخودی قبل کرونا بود زنم شد.توی خوشگلی تکه.باور کنید اگه خانواده درست درمونی داشت بهترین شوهر رو می‌کرد نه با من بی کس و کار.من هم از اون بدبخت تر…ولی هم رو دوست داشتیم و داریم…هنوز بچه نداریم.البته الان به لطف مهشید پیشرفت خوبی کردیم…این ماجرای زندگی خودمونه که با اجازه همسرم نوشتم…البته چند سال گذشته…دیگه ازین گوهها نخوردیم…حالا بریم سر اصل مطلب…ما با کمی جهیزیه که طفلکی با درآمد خودش خریده بود.رفتیم سر زندگیمون یک زیر زمین تنگ ونمور اجاره کردیم.کلا۵۰متر بود.البته تمام روز سرکار بودیم و دیر وقت با موتور کهنه خودمون خونه میومدیم…ولی خب جای خوبی نبود دیگه خودمون که میدونستیم…شبهایی که برنامه داشتیم.بعضی وقتها کله رو هم داغ می‌کردیم.و سیگاری هم می‌کشیدیم…فیلم پورن هم میزاشتیم.چرت و پرت هم می‌گفتیم… میگفتم مهشید کیرمو ببین فقط برای فیلم سوپرها خوبه…میگفت تو هم همین کیررو داری و هیچی هم نداری،…گفتم اصلش هم همین کیره دیگه۱۷سانت کلفت سفید.وقتی فیلم سیاهپوستی میدید.میگفت این کیره نه اونی که تو داری،گفتم لامصب همین رو نمیزاری بکنم کونت.اونوقت اون رو میتونی،می‌خندید.میگفت امیر یعنی تو میزاری یکی از اینها منو بکنه.گفتم برای یکبار هم فاله هم تماشا.می گفت ای بی غیرت.همینجوری عاشقمی…گفتم چی ربطی داره…مگه میخوام دور بندازمت…خلاصه فقط فانتزی و تخیل بود…ساک میزد کوس میداد.عشق بهم میداد.ولی کون نمی‌داد… می‌ترسید… تا اینکه سر حساب مهشید با پسر صاحب کارم دعوام شد و جفتمون رو بیرون انداختن.البته پول خوبی بهمون دادن…چون چندسال هر دو اونجا بیمه بودیم.به کله امون زد.خودمون مغازه بزنیم.بازار رو می‌شناختیم و و فروش موتور و گرفتن وام ازدواجی که نگرفته بودیم.و پولی که اونها دادن…خودمون مغازه خودمون رو زدیم.کنار مغازه ما پیرمرد قلدر و هیکلی بود که صاحب مغازه من و چندتای دیگه بود.میوه فروشی بزرگی داشت.شیرین زبون بود وباهاش پرانتزی شده بود.نگو چیز مهمی لای پاهاش بوده،مهربون بود وباهمه کنار میومد. طبقه بالا خونه خودش بود.زنش مرده بود وبچه هاش همه دکتر مهندس بودن و رفته بودن خارج…عموحسن۷۰سالش میشد.ولی هر روز صبح ساعت۶مغازه اش تا۱۰شب ۱کله باز بود.۹شب به بعد تنها بود تاببنده بره…البته بعضی روزها هم ظهرها تنها بود…چند وقتی مستاجرش بودیم رفیق شده بودیم و شوخی می‌کردیم.گفتم عموحسن خب چرا زن نمیگیری،چرا تنهایی.می گفت ای عمو جان دیگه کی میاد زن من بشه.بعدشم کی حوصله پیرزن جماعت رو داره…یادمه زمستون بود.مهشید.ظهر بود.ناهار رو گرم کرد بخوریم…دیگه خونه نمیرفتیم.راه خونه تا مغازه دور بود…گفتم وای بدون پیاز و ترشی یا سبزی که.آبگوشت خورده نمیشه…گفت الان میرم از عمو حسن پیاز یا سبزی میگیرم.رفت.وقتی برگشت رنگ و روش عوض بود.گفتم چته مهشید.ها چته.گفت امیر فک میکنی چی دیدم.گفتم من چه میدونم.گفت امیر.ادعات میشه کیرت کلفته،گفتم یعنی نیست.گفت شق کیرت اندازه خوابیده کیر عمو حسن هم نیست.گفتم چرت نگو کجا دیدی. گفت امیر رفتم داخل.متوجه حضورم نبود.ته مغازه دم سرویس بود داشت کیرش رو توی سینک می‌شست.نمیدونم جق زده بود شاشیده بود چی بود.چرا میشستش…ولی امیر چقدر سیاه و بزرگ بود.خودش هم تا منو دید یکه خورد.گفتم…حالا بشین دهنتو ببند یک متر باز شده.کلاغه الان میشاشه دهنت.گفت زر نزن کونی.بخدا راست میگم…گفتم خب خوش به حالش با کیرش.هم پولداره هم خوشتیپ.هم خر کیره…خدا خیلی دوستش داره دیگه، گفت آره بخدا…ناهار خوردیم و تموم شد.غروب زنم زود رفت خونه.عمو حسن اومد مغازه گفت پسر جان از خانومت عذر خواهی کن.من مریضی پروستات دارم تا اومدم برم بالا توالت شاشم اومد مجبور شدم.همونجا خودمو خالی کنم.اون بچه هم دید.گفتم دید و ترسید.عمو حسن لولو قایم کردی لای پاهات.خندید.گفت ارثیه و خدادادیه،پدرم هم اینجوری بود.ولی فیضی ازش نبردم.تا حالا کسی نتونسته تا تهش رو تحمل کنه.حسرت به دل موندم…ولش کن پسر جان این چیزها گفتن نداره.الان هم که جون و حال بلند شدن نداره،.گفتم راه حل داره،گفت ای باباجان حالا کی به من پیرمرد نگاه میکنه که آنتن رو براش بلند کنم،خندید و رفت…شب رفتم خونه.بعد شام گفتم.مهشید عمو حسن اومد معذرت خواهی که خانومت صحنه بدی دیده…گفتم اتفاقا مهشید خوشش اومده بود.گفت امیر بقران اگه گفته باشی دیگه مغازه نمیام.گفتم خره دارم شوخی میکنم.ولی خداییش مگه کیرش چقدر بود.ترسیده بودی،؟امیر خوابیده کیرش ۱۵سانت بیشتر بود سر کیرش مث سیب کوچک
بود…سرش خیلی گنده برجسته بود.امیر شق بشه چقدر میشه،وای زنش چی می‌کشیده باهاش.گفتم دوست داری بکنت.گفت عه خاک تو سرت.اون بکنه دیگه کوس میمونه تو بکنی،میشه غار دیگه،گفتم یک بار طوری نمیشه،گفت بی‌شعور شوخیش هم زشته،خندیدم.کوس خوبی ازش گاییدم.خودش هم تحریک شده بود آبش مث چشمه میجوشید…چند وقتی توی سکسهامون اذیتش میکردم.تا اینکه یک شب.کمی مست بودیم فیلم گذاشتم بکنمش.تریسام بلک بود.با یک پری سفید پوست.گفتم اوف انگار تویی اون وسط عمو حسن توی کوست کرده و من توی کونت.گفت وای گفتی ها.ولی مگه اون کیر رو میشه تحمل کرد…کله اش داغ بود.نمیفهمید چی به زبون میاره.گفت امیر اصلا حتی سرش فک نکنم بره توی کوسم.گفتم چرا میره…برای چی نره؟گفت میزاری منو بکنه.گفتم دوست داری تست کنی،گفت خیلی،از روزی که دیدمش‌.همش جلوی چشممه،نمیتونم فراموشش کنم.دلم میخواد بگیرمش دستم.گفتم باشه برات جورش میکنم…اون شب خیلی سکسمون لذت بخش شد.صبح بهش گفتم گریه کرد. گفت تو نامردی منو مست کردی ازم حرف کشیدی،گفتم خب از قدیم میگن مستی و راستی،بغلم کرد.گفت ببخشید امیر جون.گفتم جانم نازی من.اشکالی نداره.خودمم دوست دارم یک بار گاییده شدنت رو با کیر کلفت عموحسن ببینم.گفت خیلی بیشعوری،گفتم راست میگم.گفت الان اینجوری میگی، بعدا طلاقم میدی،گفتم کوسخولی تو…چرا باید بخاطر یک پیرمرد طلاقت بدم.خلاصه کم کم دونفری واقعا می‌خواستیم این ماجرا رو تجربه کنیم.شبها آخر وقت میرفتم پیش عمو حسن.از مریضیش می‌پرسیدم.و اینها.گفتم عمو دکتر هم رفتی،؟گفت پسرجان من دوتا بچه ام دکتر هستن روم نمیشه ازشون بپرسم…اونوقت اینجا میرم دکتر‌.گفتم بابام اینجوری بود یک قرصی خورد خوب شد.گفت نه بابا.گفتم بخدا.فردا از توی بساطش برات یکی بلند میکنم میارم…فردا شب.با چای ساعت۱۰موقع تعطیلی یک سیدنافیل۵۰دادم خورد.ورفتیم خونه…صبح گفت.اوه امیر چی بود بهم دادی،هنوز نخوابیده.ببین.یا حضرت فیل.بخدا شلوار خونه گشاد پاش بود.کیرش تا زانوش بود.گفت حیف که هیچچی برای کردن نیست…گفتم خب کی جرات داره به این بده…باهم دیگه عیاق و رفیق شده بودیم.گفتم راستش زن من که از روزی دیده ترسیده.تازه مال من همه میگن بزرگه…اون از این ترسیده.گفت ها حق داره.همه هر کی دیده ترسیده.ته مغازه بودیم.گفتم عمو حسن.چرا ازین سایتهای صیغه.کسیی رو نمیاری بکنی،گفت من بلد نیستم میترسم مریض بشم.اخر عمری آبروم هم بره…گفتم اول عکس کیرت رو بفرست مشتری زیاده براش پول میدی میکنی،میخواستم خرش کنم.از کیرش عکس بگیرم.گفت نه پسر جان زشته،گفتم چهره ات که دیده نمیشه فقط از آلتت عکس میگیری،گفت نه می‌فهمند.بده.تازه من بلد نیستم که.با همین گوشی کوچیک که نمیشه،گفتم درش بیار الان من برات عکس میگیرم.غصه نخور.گفت امیر زشته تو جای پسرمی…تازه همسرت ببینه بد میشه،گفتم اون که زودتر از من دیده،گفت ها راست میگی،آروم شلوارش رو داد پایین…حیف که بهش قول شرف دادم عکسش رو بغیر خودم و مهشید کسی نبینه.اگه نه میزاشتم توی سایت تاعظمت کیر اصیل ایرانی رو ببینید،لامصب.بالای۲۵سانت کیر عجیب کلفت.دارو از شبش بهش اثر کرده بود.عین گرز رستم بود.چندتا عکس گرفتم گفتم.عمو برات کوس جور کنم بکنی کیف کنی،گفت قول دادی ها.چندساله هرچندوقت یکبار به زور بلندش میکنم.و یک کف دستی میزنم.دیگه مزه همه چی یادم رفته،گفتم غصه نخور.گفت امیر بخدا اگه یک کوس جوون و تپل و سفید برام جور کنی شیرینی کلفتی بهت میدم.خندیدم گفتم یعنی حق کوسکشی میدی.گفت خدا نکنه.من پیرمردم ثواب داره…پسر جان.من هم دست تو رو میگیرم.گفتم باشه.بهت قول میدم.یک تبلت داشتیم توی مغازه باهاش توی مغازه فیلم نگاه میکردیم چون خونه که فقط برای خواب میرفتیم.ولی عکسهای شخصی ولی نه سکسی.خودم و مهشید هم توش بود.توش فیلم پورن هم زیاد داشتم…بردم دادم بهش.گفتم کارگرهات اومدن.برو بالا.این رو بزن فیلم ببین خالی بشی،براش اول فیلم پورن رو نشون دادم.بخوابه اذیت نشی.دارو اثر کرده.رفت بالا…فیلم ببینه.رفتم مغازه گفتم مهشید بیا.گفت چیه…مشتری نداشتیم۹صبح بود.عکس کیر عمو رو نشون مهشید دادم.گفت وای چطوری گرفتی.اوف چقدره.نگاهش کن.چقدر راسته،چقدر سیاهه،وای خدا.این جر میده.گفتم رفته بالا پورن ببینه.گفت اوف…حیف این کیر.گفتم بریم بالا کوس بکنه.گفت نه بقران تو خنگی،بی غیرتی…گفتم بیا بریم دیگه…گناه داره.هیجان دارم.گفت نه نمیخوام.گفتم تو رو خدا،بعد کلی التماس قبول کرد فقط ساک بزنه.البته بهتر شد چون نباید همه کوپن رو یکجا خرج کرد.زنگ زدم بعد چند تا زنگ.گفتم عمو در رو باز کن کارت دارم.گفت الان صبر کن.الان.در باز کن رو زد رفتیم بالا.نمیدونست که مهشید هم هست.رفتیم داخل شلوار تنش بود.تا مهشید رو دید.مات موند.گفتم عمو حسن هر چی دیدی.امروز تا آخر عمرت فراموش میکنی،گفت باشه باباجان باشه.خیالت راحت…مهشید.خودش رفت جلو شلوار عمو رو کشید پایین.هنوز شق بود.گفت امیر این خیلی بزرگه…گفتم براش
بخور گناه داره…باور کنید عمو حسن قسم خورد تا الان کسی براش کیرش رو نخورده، مهشید گفت.امیر نمیره توی دهنم.خیلی بزرگه.گفتم گناه داره کاررعمو‌رو راه بنداز.عمو قول داده از خجالتت.در بیاد.گفت ها بخدا…بخور بابا جان بخور.قربون لب و لوچه ات بشه حسن.آخ بخور قدت و عمو بگرده.ماشالله به خوشگلیت…چقدر قربون صدقه مهشید میشد.پشم زیاد داشت.گفتم مهشید خایه هاشو بخور بزار آبش زیاد بیاد گناه داره،مهشید گفت امیر خیلی مو داره.فقط میمالمشون.گفتم باشه عزیزم. هر کاری دوست داری بکن.سر کیرشو می‌خورد و خایه ها رو می‌میمالوند…عمو خودش گفت بسه بابا جان داره میاد…تا دهنش رو کشید کنار.عین فواره وسط میدون.باور کنید دو لیوان آب کیر پاشید بیرون.بعدش ولو شد روی کاناپه.گفتم خوب بود.گفت خیلی خدا خیرتون بده.مهشید باباجان.گفت بله عمو.بلند شد.چندتا بوس خوشگل از مهشید کرد.گفت بقران تلافی میکنم.توی زندگیم این بهترین لحظه زندگیم بود.خدایا شکرت…خلاصه که…رفتیم پایین کلی خندیدیم.غروب موقع رفتن خونه…عمو حسن گفت.امیر بیا.گفتم چیه.؟یک جعبه داد.گفت این مال مهشیده…گفتم نا لوطی پس من چی،اگه من راضیش نمیکردم.عمرا نمیومد…گفت عجله نکن.بیا…این موتور از قدیم دارم.بده درستش کنند پیاده نیا نرو.مال تو.بقران ده برابر از موتور قبلی خودمون بهتر بود.حتی سند بنچاقش رو هم بهم داد.ته انبارش بود.قدیمی اما نو بود.فقط تمیز کاری میخواست…اونشب با تاکسی برگشتیم خونه…وقتی رسیدیم.گفتم مهشید بیا.اینو ببین کادوی عمو حسن برای توست.گفت نه بابا…چیه.در جعبه رو باز کردم.دوتاالنگوی بزرگ با فاکتورش توش بود.هر کدوم۱۵گرم وزنشون بود.مهشید مث خر کیف کرد.بنده خدا تازه سایز بزرگتر هم گرفته بود.تاریخ روز بود.گفتم مهشید این طعم کوست رو نچشیده بچشه باور کن‌.دنیا رو به پات میریزه.خندید‌گفت پررو نشو.دیگه…فردا ازش خیلی تشکر کردیم.و موتورش رو درست کردم.دیگه سواره بودیم…چند روز گذشته بود۴شنبه بود.رفتم خرید.موقع پرداخت کرایه مغازه بود.گفت تو کاری با من پیرمرد کردی منو زنده کردی مگه دلم میاد از تو کرایه بگیرم.گفتم عمو تو رو خدا مواظب آبروی ما باشی ها.انگار کن ما بچه هاتیم…گفت خیالت جمع پسرجان من خودم کاسب قديمي محله هستم…خودم بیشتر حواسم هست…برو این ماه مهمون منی.من که احتیاج ندارم.گفتم دمتگرم.حتی دفتر پرداختش که دست من بود رو هم امضا کرد.رفتم مغازه به مهشید جریان رو گفتم…گفتم مهشید یکشب دعوتش کن بیاد خونه.برای شام.گفت امیر بخدا ار از اون روز روم نشده تو چشاش نگاه کنم…گفتم جان شرمش رو قربون…اگه بهش کوس میدادی چی،،لبخند قشنگی زد.گفت خیلی لوسی…فهمیدم بی میل نیست…برای روز جمعه ظهر عمو حسن رو ناهار دعوتش کردیم.خیلی زود با جون و دل قبول کرد.وقتی بهش آدرس دادم.باور نمی‌کرد.پرسید پسر واقعا اون ته شهر زندگی میکنی،گفتم بخدا عمو.ما هردو تامون از اول زندگی خودمون کار کردیم.پدر مادرمون ندار بودن.نتونستند کمکمون کنند.سرش و به نشانه تاسف تکون داد.شب جمعه.گفتم مهشید کوس خوشگلتو آماده دادنش کن…گفت امیر دیوونه نشی ها آروم بکن.گفتم چشم چشم…وقتی میکنمش باید زیاد بکنم چون دیر ارگاسم میشه…اگه نشه کمی عصبی میشه.الکی کم کوسشو خوردم.کردم کوسش چندتا تلمبه زدم.گفت خوبه بکنش.گفتم باشه بزار باز بشه که کیر عمو هم توش جابشه،بی معطلی گفت نه اون جا نمیشه.نزار بکنه.لبهاشو بوسیدم.گفتم هیس.هر چی مرد خونه بگه…آروم باش تا بکندت.گفت باشه هرچی آقامون بگه…وای ولی خیلی کلفته،گفتم باشه…نترس پاهاتو باز بزار تا کوستو بخوریم…با عمو دونفری، داشت دیوونه میشد که آبم اومد.گفت لامصب.چرا ارضا شدی.آخرش بودم.گفتم خانوم جان یک ربع میخورم میکنم کسشر میگم خب کیر برقی هم بود باطریش تموم میشد دیگه…چیکار کنم خوش کوسی صدای قشنگتو که می‌شنوم… خودبخود ارضا میشم…بردمش حموم.۲زانو زیر پاش نشستم،براش شیو کردم.گفتم بزار تمیز بشه که عمو حسن خوب بخوردش،زبونش اذیت نشه.زد تو سرم گفت خاک تو سرت.اخه اون کیر توی همین کوس کوچولوی من جاش میشه؟گفتم آره تو بخوای جا میشه.خندید.گفتم فردا خوب ازش پذیرایی کن.گفت خیالت راحت…گفتم بهش میدی.جیغ آرومی زد گفت.ای وای نه،خولی تو.گفتم نه چرا خول…بزار یکبار بکنه…دیدی چی داد بهمون.تازه فقط براش خوردی، اگه طعم کوست رو بچشه.فک کنم.صاحب خونه بشیم.خندید.گفت ای شیطون.ولی باید۳دانگش رو بزنی به نامم.گفتم شک نکن.زحمت اصلیش با توست.گفت پس اگه بهش حال دادم ناراحت و غیرتی نشی ها،گفتم نه اون پیرمرد چیه که ناراحت بشم.گفت باشه.گفتم فردا یک سیلدنافیل دیگه توی شربتش میریزم…بزار شق کنه.خندید.گفت نترکونیش.گفتم نه هیکل داره قوی هستش طوریش نمیشه،…فردا ساعت۱۲رسید با یک جعبه شیرینی و گل،با نیسان آبی قدیمیش که دم در مغازه بقیه بار هاش رو میریزه…اومده بود.تعارف کردم وقتی اومد خونه توی زیرزمین.خیلی پکر شد.گفت پسر تو این نازنین دختر رو آوردی توی این
سوراخ موش.خیلی خجالت کشیدم. واقعا اشکم اومد.مهشید گفت عموحسن چرا به شوهرم اینجوری گفتی.؟من با اون تو قلب جهنم هم میرم.اون عشق منه…گفت بخدا ببخشید بچه ها.چون دوستتون دارم.براتون ناراحت شدم.درستش میکنم.منو ببخشید.گفتم عمو حسن.هرچی که توی این خونه میبینی.من و این دختر با زحمت و خون دل خودمون خریدیم…کسی بهمون نداده.حتی هیچکس برامون عروسی نگرفت…اینبار اون خیلی ناراحت شد…مهشید براش.همون شربت رو آورد.خوردیم.گفتم عمو الان مهمون مایی تو رو خدا ناراحت نشو ولش کن.شاید لیاقت ماهم همینقدره.خب گنجشک روزی هستیم دیگه،گفت نه پسرجان.خدا بزرگه…مهشید طبق نقشه خودمون.مثلا داشت شربت می‌خورد که ریخت روی لباسش که اول پوشیده بود…گفت وای بد شد.رفت لباس عوض کنه…یک ساپورت تنگ پوشید.با یک تاب قشنگ.موهاش رو هم اینبار.دم اسبی خوشگل بسته بود.بخدا مث این مادیان های اصیل بود.کون نازش بیرون بود.گفت امیر نوشابه نداریم ها.بپر بد‌و…گفتم چشم…رفتم آشپزخونه.گفتم تا دم ساک زدن بکشونش کار دیگه نکن.گفت باشه…نیم ساعتی از شربت خوردنش گذشته بود.کت شلوار تنش بودولی معلوم بود.کیرش داره شلوارش رو جر میده،رفتم نوشیدنی بگیرم.مغازه سرکوچه بود دور نبود.عمدا۵دقیقه دیر کردم.رسیدم خونه…رفتم داخل.قشنگ معلوم بود حالش خرابه.مهشید اومد آشپزخونه… آروم پرسیدم چی شد.گفت فقط براش مالوندم.نزدیک ساک بود.ولی نخوردم.امیر شیو کرده مو نداره.اماده اومده.گفتم دم دوتاییتون گرم…رفتم پیشش.گفت ولی امیر خوش‌شانسی.خانوم خوشگل و نازی داری، عجب دختریه،گفتم میپسندیش،گفت هیس.بده.گفتم عمو اگه راضی بشه بده…امروز دلم میخاد دومادت کنم.چنان بوسی ازم کرد.گفت دمتگرم.پسر، ،ولی راضیه راضیه،،گفتم از کجا میدونی،گفت خودش اومد سراغم برام مالید.گفتم پس اون هم از تو خوشش اومده…عمو تراشیدیش،بگم برات بخوره…گفت ها بخدا،گفتم اون هم تراشیده.دوست داره براش بخوری،بدت که نمیاد.گفت من بدم بیاد…بخدا عین عسل بخورمش، گفتم دم حاجی گرم.آخه قدیمی‌ها از خوردن کوس و کون.مخصوصا کون بدشون میاد.تا اسم اینها رو گفتم نزدیک بود ذوق مرگ بشه.گفتم.بعد ناهار یا قبل ناهار.گفت کی ناهار میخوره، بجنب باباجان بجنب.که عموحسن گشنه تشنه چیز دیگه ایه،خدایاشکرت…گفتم عمو جرش ندی ها ا وم بکنش.که بعدا هم بهت بده…تا اینو گفتم کیف کرد.گفت بخدا حواسم هست…مواظبشم.عین نور چشمم میمونه…بدو بابا بدو…بیارش.قربونش برم من.قربون پسرم هم بشم.رفتم پیش مهشیدگفتم بجنب که داره دیوونه میشه.گفت امیر واقعا از اندازه کیرش میترسم.گفتم نترس من هستم.نمیزارم زیاد بکندت.تازه اون زود ارضا میشه.بزار اول خوب کوس و کونتو بخوره.اه وناله کن.بزار زود آبش بیاد.گفت ناراحت نشی ها.گفتم نه خیالت جمع،دیگه داشتم به اون نقطه اوج فانتزیام می‌رسیدم.توی اتاق لختش کردم با شورت و کرست آوردمش پیش عمو حسن.گفت ماشالله ماشالله هی قربون دختر بشم من.جان بیا عزیزجان بیا بغل عمو.بدو قربونت بشم…آخ امیر خوش به حالت.عجب پریزادیه،عمو بلند شد زود لخت شد.کیرش ۳۰سانت جلوتر از خودش بود.قشنگ توی آفساید بود…گفت بیا بشین روی پای عمو.بدنش گنده و پشمالو بود.به اون پیری چی بدنی هم داشت.مهشید نشست بغلش.خودش لب عمو رو بوسید.منو نگاه کرد.بهش چشمک زدم.عمو کیف کرد.لب تو لب شدن.گفت مهشید جان میخام به تلافی اون روز امروز برات خوب بخورمش.گفت باشه بخور عمو.من سوتینش رو باز کردم.تا سینه های مهشید رو دید.به هرچی بگی قسم دستهاش میلرزید.هیجان زده شده بود.گفتم عمو راستی با من چپی با تو بخور که خیلی دوست داره.چه ممه ای خوردیم دو نفری،.گفت امیر گناه دارم تو رو خدا.حسن جون آروم نوکشو کندی،گفت چشم عزیز جان چشم…عموحسن.بلند کرد روی دستش.گفت امیر تختتون کجاست.گفتم اون اتاقه.بردش اونجا.خوابوندش روی تخت.نشست لبه تخت.چه کوسی می‌خورد.مهشید گفت امیر زبونشم مث کیرش بزرگه.آخ.عمو.اروم.گفت جانم دختر جانم.باشه عمو جان.من لخت شدم.کیرمو دادم دهن مهشید.گفت امیر.ابت نیاد ها…باید اول تو بکنی کوسم باز بشه تا کیر عمو جاش بشه،گفتم باشه…عمو خندید.بلند شد.گفتم برای عمو داگی شو کون تپل رو برات بخوره…گفت باشه،تا داگی کرد.عمو گفت جل الخالق عجب بقچه ای داری دختر…پسر اینکه سوراخش تلمبه،صفرش بسته است…گفتم مگه میزاره بکنم…حتی انگشت هم نمیزاره توش بزارم…می‌ترسه.البته من چند بار کون کرده بودم.ولی چون گریه میکرد.تا آخر کار ادامه نمیدادم.عمو گفت این مال خودمه.مهشید گفت بخدا اگه بزارم…توی ذهنم برنامه داشتم…گفتم وقت وقت تیغ زدن این پیرمرده،گفتم حالا برو سراغ کوسش.گفت نه بزار این طالبی گنده رو لیسش بزنم بعد.چند دقیقه کون رو لیسید.گفتم تا تو کیرتو بدی بخوره من بزارم توی کوسش تا جا باز کنه کیر تو توش جا بشه…گفت باشه.کو بیا بزار داخلش ببینم.رفتم روی کوس داگی بود.اروم کردم داخلش.گفت آفرین آفرین خوب بکنش.بده تا ته.که اقلا نصف کیرم توش جا بشه.چند تا تلمبه،خوب زدم کوسش آب انداخت داشت خایه های عمو رو میلیسید.عمو گفت نمیدونم این کیر من که بلند نمیشد چرا برای این دختر اینجوری میشه،گفتم چون مهشید من خوشگله،گفت شکی نیست ماشاالله خدا نگهدارش باشه،گفتم عموبیا حاضره.گفت ای والله ای والله،مهشید گفت وای نه.تو رو خدا حسن جون اروم بکن منو.گفت نترس باباجان.نترس،تاحسن ساربونه میدونه این شتر گنده دو کوهانش رو کجا بخوابونه.به به مث چشمه آب راه انداخته.کیرشو خیس کرد و بسم الله گفت. سر کیر اسبی بزرگش رو آروم هل داد داخل کوس،با اولین فشار جیغ مهشید در اومد.گفتم هیس عزیزم صدات میره بیرون.این خونه که در و پیکر درست درمونی نداره.گفت امیر بخدا جرم داد.عمو حسن نکن.تو رو خدا.حسن نگاهم کرد.در گوشش گفتم بکن به حرفهاش گوش نکن.ناز میکنه.ولی آروم بکن.نصف کیرش توش نبود گریه مهشید بلند شد.گفتم بکش بیرون کوسش آروم بشه.درش آورد.قرصه اثر کرده بود.سیخ و راست و سفت وایستاده بود.خودم تف زدم.گفتم حالا بکنش.دوباره جیغ زد.نمیخام بخدا نمیخام.امیر پاره ام کرد.وای مامان.عمو حسن فقط قربون صدقه مهشید میشد.جانه دختر جان.قربون کوس تنگت…گشادش میکنم عجله نکن.شروع کردملایم تلمبه زدن…کوس دیگه داشت بهش عادت می‌کرد.من رفتم جلوی مهشید کیرمو کردم دهنش.بهم چشمک زد.عمو حسن.تلمبه میزد.این هم آه و ناله می‌کرد.دو سه تای دیگه زد.کشید بیرون آبش ریخت روی کون مهشید.گفت واخ خدا چه خوب بود.گفتم عمو برو کنار نوبت منه.مهشید گفت امیر نکن.بخدا توش زخم شده…دردم میاد.گفتم باشه عزیزم.مهشید رفت حموم…من و عموحسن لباس پوشیدیم…گفتم چطور بود.؟گفت بهترین کوس زندگیم رو کردم.خدا خیرا بده…گفتم ای عمو کدوم خیر.این وضع خونه زندگی منه،درامدمون کمه.کرایه ها سنگین.تو هم که از در اومدی داخل جلوی خانومم،ریدی به من…گفت شرمنده ام پسر جان شرمنده…مهشید لختی با حوله دورش اومد بیرون.گفت پسرها صبرکنید لباس بپوشم الان میام ناهارتون رو میدم.رفت و چند دقیقه ای برگشتنی اومد.ناهاررخوردیم.بعد ناهار گفت بچه ها.تمام اسباب وسایلتون رو جمع کنید.پول پیش خونه آتون رو بگیرید.جنس بریزید مغازه آتون… گفتم بعد توی پارک بخوابیم.گفت نه صبر کم پسر جان.از فرداشب خونه من هستین.من که کسی رو ندارم.مهشیدجان برای من هم غذا درست کنه.مواظب من هم باشه.خونه بزرگه و بی کس و خالی، گفتم عمو بچه هات چی،گفت کجایند ۱۵ساله ندیدمشون…برای پیشرفتتون هم خوبه.گفتم بری تو هم خوبه تنها نیستی،،مفتی مفتی عروس میاری خونه،لبخند زد…ای بابا جان.گفتم نه عمو شرمنده…نمیشه،مردم چی میگن…گفتم اون طبقه پشت مغازه ها رو بدی بهمون.گفت اونجا مستاجر داره خب،گفتم میدونم نهایت۲ماه دیگه خالی میشه،گفت باشه،فقط من و تنهام نزارید.گفتم چشم خیالت راحت…توی این دوماه. یکی دوباری.مهشید توی مغازه اش براش ساک زد.ولی میگفت امیر کیرش خوب شق نمیشه،،به زور آبش میاد…گفتم عجله نکن…بزار کف کنه،اسباب کشی کردیم اونجا…یک شب دعوتش کردم…قبلش دوباره توی شربتش،بهش قرص دادم…بعد یکساعت.خودم جلوی عمو مهشید رو لخت کردم.کیرش عین تنه درخت شده بود.گفتم عمو مهشید که میگفت کیرت بلند نمیشه،گفت ها بابا جان نمیدونم الان چکارش شده باز بلند شده،گفتم نه چون سن وسالی ازت گذشته هردوماه یکبار که حتما بلند میشه…بیا جلو…گفت امیر تو برو کنار بزار من حال کنم.دلم رفته براش…خنده ام گرفته بود.چه کوسی از مهشید خورد.مهشید رو فرغونی لنگها رو زد بالا.خیس کرد.فرو کرد توی کوسش.این بی پدر هم جیغی زد عجیب.ولی عمو حسن ولش نکرد.جیغ داد مهشید زیاد شد.امیر جرم داد بخدا جرم داد.کوسم پاره شد.عموگفت امیر نیا جلو بزار بکنمش.اخ الان آبم میاد جان خوشگل جان.تحمل کن.جان.لبهای مهشید رو می‌بوسید.از زیر کیرش میدیدم آب کوس مهشید هم زیاد شده بود.تندتند تلمبه میزد.کیرشو بیشتر داخلش میداد.ولی زود آبش اومد ریخت روی شیکم مهشید.گفتم برو کنار رفتم روی مهشید من هم تندتند گاییدمش.آه وناله مهشید بلند شد.ای بکن عزیزم بکن.الان آب من هم میاد…تاحالا ندیده بودم مهشید اینجوری ارگاسم بشه…عین چشمه آب از کوسش می‌ریخت.تیز رفت حموم.من و حسن حال کردیم.گفتم حیف که کون نمیده.عمو حسن ببین چه کونی داره.گفت بخدا اگه کون بده…یک کادوی کلفت بهش میدم.گفتم چی میدی بگو راضیش کنم.گفت ۱دانگ مغازه خوبه.گفتم بکنش۳دانگ بهت قول میدم.گفت به شرطی که همیشه پیش من بمونید.گفتم به شرطی که کرایه از ما نگیری،گفت خیالت راحت.من تنهام.از وقتی این دختر اومده…دلم به زندگی امیدوار شده…گفتم باشه بهت خبر میدم.بریم حموم پیشش.گفت ها که بریم قربون دوتاییتون…بردمش حموم…چه گنده بود.دوتامون رو بغل کرده بود…من مهشید رو بغل کرده بود.حسن بخاطر قرصی که خورده بود دوباره شق کرده بود.از پشت کیرشو گذاشت لای کوس مهشید.من هم با دستام لای کونش رو باز کرده بود.تندتند لایی میزد.مهشید رو بغل کردم مدل فیلم پورن…قشنگ مماس کیر حسن شد.کونش توی بغلم،قنبل حسن بود.کیر رو از زیر رد کرد توی کوس.گفت امیر خیلی کیرش بزرگه…اذیتم میکنه.لبهاشو بوسیدم…دونفری محکم مهشید رو توی بغلم کنترل کرده بودیم.و حسن میگاییدش…همش میگفت نگهش دار.بابا جان.نگهش دار…آخ جانم به این کس…گفت امیر بخدا تا ته کیرم توی کوسشه.گفتم راست میگه.گفت آره… دردم میاد رحمم داره جر میخوره.امیر حالم خراب شد.همون لحظه حسن آبش اومد ریخت بیرون.مهشید توی بغلم بی حال شد.گفتم ای وای خاک تو سرم شد.عمو حسن چکار کردی،؟ترسید بنده خدا گفت هی خاک به سرم.بچه غش کرد.بدو ببریمش بیرون…وقتی روی تخت بود.طفلی کوسش اندازه دهن لیوان باز بود…بوسش کردم.بهش آب قند دادم.گریه کرد.امیر خیلی بدی…گفتم ببخشید.معذرت میخوام.عمو حسن زود لباس پوشید رفت بیرون.وقتی برگشت.چند سیخ جیگر و کباب و کلی میوه و کمپوت و اینها گرفته بود.چند تا بوس از مهشید کرد.ولی مهشید واقعا فردا پس‌فردا نتونست بیاد مغازه و بیرون.کوسش درد میکرد.میگفت رحمم درد میکنه…دوشب بعد عمو حسن اومد خونه ما.رفت مهشید رو بوسید.مهشید داشت آروم آروم راه می‌رفت و چایی دم می‌کرد.از پشت یک گردنبند خوشگل انداخت گردن مهشید…گفت این هم مال دختر خوشگلم که منو ببخشه…امیر امشب باهات کار دارم.امیر بیا.مغازه ات رو جمع کن.برای من کار کن.توی میوه فروشی…مهشید پشت دخل باشه.و تو با من توی خرید و فروش کمک کن.ببین.من دیگه نمیتونم صبح برم میدون بار…پیر شدم خسته ام.گفتم عمو ما دیگه نمیخوایم برای مردم کار کنیم.میخوایم آقای خودمون باسیم نوکر خودمون…گفت گوش بده حرف نزن.امیر اگه اون شرطی رو که گفتم انجام بدید…۳دانگ میوه فروشی بزرگ خودمو بهتون میدم.امیر۴۰ساله این مغازه برقراره…امیر خودت میدونی چی درآمدی داره…مهشید گفت خوبه ها.الان لباس دیگه سودی نداره.بعدشم کدوم شرط…گفتم بهت میگم.گفت نه الان باید بگی.گفتم راستش عمو حسن طلبه کونته.میگه مهشید اگه اجازه بده کونش رو افتتاح کنم.توش ابمو بریزم.۳دانگ مغازه خودش رو بهمون میده.هنوز حرفم تموم نشده بود.مهشید گریه کرد گفت نامردها،میخاین مهشید رو بکشین…بقران الان توی رحمم زخمه…نمیدونم چکار کنم.عمو حسن گفت خدانکنه.مهشید جان تو نور و چراغ این خونه ای،ولی خیلی خوشگلی دل من پیرمرد هم به تو رفته، آخر عمری بزار نکرده از دنیا نرم.گفتم عمو بزار مهشید خوب فکر کنه بعدا،گفت ها باشه بعدا…تا من هم یکماهه قوه بگیرم.باز این بی صاحاب بلند بشه، میبینی که…خندیدم…عمو حسن رفت.مهشید گفت بخدا تموم ساختمون رو بهم بده هم بهش کون نمیدم.پاره میکنه.گفتم خودم هستم با دستم آروم میگیرم خیلی چرب و چیلیش میکنیم…میگن بی حسی هست بهش می زنیم.کم کم بهش بده‌.تا عادتت بشه.مهشید فرصت خوبیه.ها.گفت بمیری هم نمیدم.مگه خرم…دوماهی گذشته بود.عمو حسن اکثرا پیش ما بود…ولی خداییش خیلی زیاد برای خونه خرید می‌کرد.خیلی پولدار بود.ما هم اجناس مغازه رو واگذار کردیم و شدیم پرسنل میوه فروشی عمو حسن.اصلا فقط دلش می‌خواست مهشید کنارش باشه.عاشق مهشید بود.این هم عمو عمو می‌کرد.اون کیف می‌کرد.من صبح تا۹بار فروشی بودم با اون نیسان بار می‌آوردم… یکبار زودتر از خرید برگشتم.هنوز مغازه تعطیل بود.اروم رفتم خونه…دیدم.داره کوس مهشید رو میخوره…قرار من با مهشید این بود بدون هم کاری نکنیم.ناراحت شدم.ولی نگاه میکردم…کیرش خوب شق نمی شد…مهشید براش ساک زد.توی حالت نیم شق ارضا شد.مهشید آب کیرش رو از دهنش ریخت بیرون.گفت حسن جون مگه نگفتم آبتو نریز دهنم بدم میاد.گفت نمیشه عزیز جان لذتش به همون آخرشه…فهمیدم بار اولشون نیست…رفتم مغازه بارها رو چیدم…وقتی برگشتن.باهاشون حرف نزدم.مهشید گفت چی شده امیر.سوار ماشینش.کردم.بردمش جایی دور از مغازه.گفتم بهم نامردی کردی مگه قرارمون نبود.هر کاری میکنیم دو نفری باشه.چرا بدون من باهاش خوابیدی،گفت امیر بقران چند بار خیلی اصرار کرد.بخدا بهش ندادم.فقط از طرف دوتاییمون لیسیدن و ساک زدن بوده…گناه داشت.خیلی توی کف بود.تازه کیرش هم خوب بلند نمیشه.امیر گیر داده کونمو بکنه…چندباره خیلی انگشتم میکنه.گفتم بذارش به عهده من.اون عاشقت شده.از تو نمیتونه دل بکنه.گفتم الان برگشتیم.برو پیشش بگو امیر فهمیده ناراحته.رفتیم خونه دیدیم.میخاییم از اینجا بریم…گفت اگه گفت برین چی،؟گفتم اون نیم‌ساعت بدون تو زنده نمیمونه،خندید…ظهر دیر برگشتیم.چند بار هم به گوشیم زنگ زد جواب ندادم…برگشتیم خونه…مهشید رفت پیش عمو حسن.دو دقیقه نشد عمو حسن اومد پیش من.گفت امیر مهشید چی میگه.،گفتم مرد حسابی قرار ما چی بود اعتماد بود یا نه،؟من دلم برات سوخت…تو منو مجبورم کردی مغازه ام رو جمع کنم.بیام برات کار کنم.که نباشم هر کاری دلت خواست با زن من بکنی،تو از رفاقت سواستفاده کردی،خیلی نامردی،گفت خدا شاهده اینطوری نیست.من که اصلا آلان چند وقته آلتم بلند نمیشه.گفتم من خودم امروز دیدم توی دهن مهشید ارضا شدی،اون هم بهت گفت مگه بهت نگفتم نریز،دهنم بدم میاد…پس معلومه بار اولتون نیست.گفت امیر نرو.ببخشید اشتباه کردم.هوسه دیگه…لعنت به شهوت.امیر من شما دوتا رو دوست دارم.گفتم عمو حسن من رو دوست نداری تو فقط مهشید رو دوست داری،گفت امیر بخدا نرو.فردا مغازه قبلی رو به شما واگذار میکنم.اصلا با تمام سند و مدراکش، گفتم الان میگی.ولی تا کون مهشید رو جر ندی دست نمیکشی.اون رو هم که بکنی ما رو با یک اردنگی میندازی بیرون…گفت بهت قول میدم.اون شرط سر جاشه…اگه بمونی.مغازه مال خودته…واقعا من رو برد املاکی.مثلا مغازه رو بهم فروخت نرخ تعیین کرد.و بعدا.برام سند هم زد…ولی قول گرفت تا روز زنده موندنش پیشش بمونیم.حق داشت توی اون مدتی که باهم بودیم…هیچ قوم و خویشی و هیچ کسی دیدنش نیومدن…حتی،بچه هاش بهش زنگ نزدن…شب بود به مهشید گفتم بیا این کون رو بده به این حال کنه چندبار بهم گفته.گفت امیر بخدا کارم به بخیه میکشه ها.بد کیرش کلفته.اون دفعه که توی بغلت بودم از پشت کوسمو گایید.از درد فشارم افتاد.گفتم نترس.من هستم نمیزارم بیشتر از سرش رو بده توش،،گفت امیر میمیرم ها.گفتم عه خدا نکنه.یکباره دیگه.احمق۳دانگ این مغازه است.خدا تومن پولشه…من تو هزار سال هم کار کنیم نمیتونیم…همچین چیزی بدست بیاریم…گفت بقران طوریم بشه.قسم میخورم.باهات قهر میکنم.هیچوقت آشتی نمیکنم…فرداش به عمو حسن.گفتم چندروزی فقط خرما و موز بخور.خون ساز بخور.گفت چرا.گفتم جریان کونش اوکی شد.گفت ای خدا خیرت بده… دروغ نمیگی که،؟گفتم شرط فراموش نشه…از جونش مایه میزاره.ها،،گفت امیر من تو رو عین پسرام دوست دارم.گفتم ولی عاشق مهشیدی مگه نه،؟گفت هیچچی نگو.عاشق نه دیوانه این دخترم.گفتم رک بگم عمو اون هم تو رو دوست داره اما از آینده می‌ترسه.هم مریض بشه.هم آبرومون بره…هم اینکه بچه هات برسند ما رو بیرونمون کنند.گفت نه خیالت راحت…کار به اونجا نمیکشه…بخدا هر روز که این دختر عین آهو دور و بر من میچرخه…کیف میکنم…گفتم ببینیم و تعریف کنیم…عمو باهاش مهربون برخورد کن.اون دفعه تا چند وقت رحمش درد میکرد.اگه آسیب ببینه بچه دار نشه باید چکار کنم.بدبخت میشم ها…گفت ها راست میگی باشه باباجان.نترس.خاطرش رو میخوام.گفتم پس تا شب جمعه من هم خوب می پزم،عمو فقط برم ژل و اسپری بی حسی بگیرم.که کمتر دردش بگیره.کیر تو که مثل ماله اسبه…چرا کله اش اینقدر پهنه…خندید.گفت بخدا زیاد خوب نیست همیشه طرف روبروت ازت ناراحته زجر میکشه…برای شب جمعه بساطمون جوره جور بود.قبل اومدن عمو چند پیک نوشیدنی با مهشید خوردیم.بهش گفتم بهش راه بده اما ناز و اطوارت و زیاد کن‌.هر چی اشک بریزی زودتر ارضا میشه،خندید گفت کارت نباشه…عمو آمد توی پذیرایی.بهش دوباره سیلدنافیل ۵۰دادم حل شده بخوره… گفتم مهشید آماده شو عمو ببینیم تقویت شده یا نه…گفت امیر این کیر من بی پدر وقتی تو هستی راست میشه وقتی نیستی دوست نداره بهت خیانت کنه…خندیدم.نمیدونست اثر قرصه،،مهشید دوتا کیرامون رو خوب ساک زد…گفتم داگی کن…حسابی داخل و بیرونش رو ژل زدم…کیر عمو رو خوب اسپری زدم.خوب جر بده مهشید رو.تا بعدا خودمم بتونم بکنمش…چون میدونستم عمو زود آبش میاد.خودمم اسپری زدم.به عمو یاد دادم…کیرشو نشوره بزار اثر اسپری باشه رفت توی کون کون بیشتر بی حس بشه،،گفت باشه.گفتم عجله نکن آروم آروم بکن و بکش بیرون باز بکن…بعد۱۵دقیقه ای.مهشید دمرو شد.بالش زیر شیکمش بود.عمو سوار کونش شد روی رانهای زیبای مهشید بود.من با دست کونش رو باز کردم.کیرش مثل سنگ سفت بود.سفته سفت.دارو بهش اثر کرده بود.مهشید گفت تو رو خدا آروم باشید هیجان زده نشین میترسم از دوتاتون.عمو گفت قربون کون دختر بشم من.نترس باباجان.اولش بره بقیه اش کاری نداره…ژل روان کننده زدم.با افشانه روش آب پاشیدم.عمو سر کیر رو آروم فشار داد توی کون.رفتن توش.همان و جیغ مهشید هم همان.گفتم هیس عزیزم.تموم شد.صفرت باز شد.عمو پرده کونتو زد.عمو فک میکرد واقعا بار اوله که مهشید کون میده.کوسکش با وجود اسپری که زده بودم.تا جیغ مهشید رو شنید و صدای گریه اش رو…آبش اومد ریخت داخل کونش…تا کشید بیرون قلپی صدا اومد از کونش،گریه اش بیشتر شد.توی کونش جا نبود اینقدر آب ریخته بود داخلش.گفت عه لامصب زود آبم اومد.گفتم چون مهشید رو دوستش داری،گفتم اون که شکی نیست.مهشید بلند شد با گریه رفت توالت.صدای گریه اش بلند بود.برگشت گفت عمو خیلی بدی.توالت پر خون شد کونم زخم شده.گفتم بیا قنبل کن ببینم.تا قنبل کرد.اوف جر خورده بود.کیر پیرمرده بخاطر قرص دوباره بلندشد.گفت بابا میزاری دوباره بکنم.زود آبم میاد.اونبار خیلی زود شد.گفت نه نمیخام…تندقهر کرد رفت توی اتاق دیگه.رفتم پیشش.گفتم عمو تو باش راضیش میکنم.گفت امیر اگه بزاره خوب بکنمش.فردا میبرمش محضر بخدا بهش۳دانگ میدم…رفتم پیش مهشید.گفت هیچچی نگو.گفتم فردا میبرتت محضر گفت میدونم.کونم کم درد داره.بی حسه بهش میدم بزار پررو نشه،گفتم دمتگرم.دستشو گرفتم،گفتم فقط یکباره عمو گناه داره…اومد با اکراه قنبل کرد.دوباره ژل زدم.درست جلوی کیر عمو.نامرد با یک فشار داد داخل.جیغش واقعا در اومد.کمرش رو گرفته بود.من ژل می‌ریختم و با افشانه آب میزدم…تا خوب لیز بشه…این هم می گایید و تلمبه میزد.اشکهای مهشید زیاد شده بود.ابش نمیومد.گفت امیر دیگه طاقت ندارم.گفتم چیزی نمونده.الان ارضا میشه…عمو با یک فشار بیشتر نصف کیر اسبیش رو داد داخل.و توی عمق کون آبش رو ریخت…کیررو کشیده بود بیرون ولی سوراخ به هم جمع نمی شد.سوراخش سرخ سرخ شده بود.من تیز رفتم پشت مهشید.نزاشت کون بکنم.گذاشتم توی کوس تندتند تلمبه زدم.گفت آروم لامصب کونم دردش میاد.اب کیر عمو اینبار کنتر بود.اما از توی کون می‌ریخت بیرون روی کیرم…من هم تلمبه میزدم…بدون اینکه به مهشید بگم.کیرمو با یک فشار تا ته دادم توی کون مهشید.جیغ بدی زد.کیرم توی آب کیر عمو بود لیز شده بود.ولش نکردم.گفت زود بکن اینو بیار بیشرف پاره شدم.تا ته نکن توش…با قدرت گاییدمش.من هم ریختم توی کونش…تا اومدم کنار.عمو کیر رو چپوند توی کون.پدرسگ دوباره شق کرده بود…گوش نمی‌داد.مست کوس بود خوب گایید مهشید رو…آب کوی مهشید زیاد شده بود…دیگه اون هم حال میکرد…خوب دونفری چندین بار گاییدیمش.کوس کونش به تمام معنا کرده شد…دوش گرفتیم.تا صبح خوابیدیم…فرداش جمعه بود.صبح تازه درد کون مهشید شروع شده بود.بدجور گریه میکرد…تا شب دردسر داشتیم.فرداش بردمش دکتر خیلی دارو داد.گفت شیار سوراخ پشتش بشدت آسیب دیده…برگشتنی خیلی بی حال بود.واقعا نمیتونست راه بره…ولی دم عموحسن گرم.خودش مغازه اش رو واگذار کردبه مهشید…خونه ازش امضا گرفت.گفت فقط بهم قول بدین بعد مردنم برام مراسم بگیرین…منو غریب ول نکنید…آخر عمری تنها نمیرم.مرد خوبی بود.بعد چند وقت بردیمش دکتر سرطان پروستات داشت…خونه بود مواظبش بودیم.خیلی خوب ازش مراقبت می‌کردیم… زنگ زد بچه هاش.که حالش خرابه.ولی هیچ کدوم نیامدن…بدبختی درمانش خورد توی کرونا…کلید گلو صندوقش رو بهم داد.گفت امیر وقتی مردم.کجا و چکار کنم.گفت تموم پول‌های صندوق مال خودت…تا بچه هام بیان اینجا بمونید.ولی مغازه ام بزارید باشه.با همین تابلو.گفتم چشم تو فعلا هستی…ولی بدبخت توی بیمارستان کرونا گرفت تابستون سال۴۰۰مرد.واقعا تنها بود.بچه هاش سال۴۰۲ اومدن.مث خودش خوب بودن و چشم ودل سیر…تمام جریان اینکه چند ساله کارگر شویم و مواظبشیم و فیلم مراسمش رو نشونشون دادیم…خودش یک مغازه بهم داد.و نصف مغازه دیگه اش بنام مهشید بود.پسر بزرگش با اجازه بقیه ورثه که همه پولدار بودن…کل ساختمون رو بهم فروخت.نصف پولش موند.گفت بعدا بهم بده…ولی الان خیلی وقت گذشته اصلا سراغ پولش رو نگرفته…یاد خودش و کیره کلفتش بخیر…من و مهشید.خیلی براش گریه کردیم.از پدر ما برامون بهتر بود…

نوشته: امیرحسن

بازدید 10,085

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “عموحسن عزیز”

  1. کوس و کون مهشید عین چراغ جادو و کیر مش حسن هم غول چراغ میره تو،طلا و خونه و مغازه پس میده

  2. پدر فقر و نداری بسوزه.خوابیدن بخاطر شهوت به هردو طرف لذت میده ولی خیلی سخته که بخاطر فقر زیر یکی بخوابی. اگر آبت هم بیاد زخمی که به قلب و روحت میخوره هیچ وقت خوب نمیشه‌.امیدوارم روزی برسه که هیچ زن و مردی بخاطر فقر مجبور به کاری نشن.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید