بالاخره مال هم شده بودیم بعد از 5 سال عشق یواشکی که همیشه فکر میکردم یه طرفه است و تا ابد باید تو دلم نگهش دارم بالاخره امشب نامزد کردیم
سرخوشانه تنم رو شستم و حوله رو دور بدنم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون
از تصویر روبروم شوکه شدم ماکان نیم ساعت پیش با خاله اینا رفته بود اینکه الان اینجا رو تختم نشسته بود و زل زده بهم بیشتر شبیه توهم بود تا واقعیت
-عافیت باشه قشنگم
حوله رو محکمتر دورم پیچیدم معذب بودم از اینکه برای اولین بار اینجوری جلوش هستم هم هول شده بودم و هم خجالت میکشیدم
-چیزی جا گذاشته بودی برگشتی؟
-اوهووم
-چی؟
روبروم ایستاده بود و نگاهش رو از چشمام پایین آورد و به لبام و بعد به گردن و شونه های لختم دوخت و گفت:
-دلمو جا گذاشته بودم نمیدونی کجا گذاشتمش
تمام بدنم یخ کرده بود و نمیدونستم چه جوابی بهش بدم داشتم سعی میکردم با کمال خونسردی از کنارش رد بشم و تقریبا داشتم ازش دور میشدم که در کسری از ثانیه دستش پیچید دور کمرم و منو به خودش چسبوند، هین خفه ای کشیدم و خواستم خودمو از بغلش بیرون بکشم که آروم کنار گوشم پچ زد
-هیسسس … بقیه فکر کنم دیگه خوابیدن
-ولم کن ماکان
-میخوام، نمیشه
صدای بم و خشدارش، نفسای گرمش که تو صورتم میخورد، گرمای تنش که تمام تنم رو گرفته بود باعث میشد ضربان قلبم رو هزار باشه
انتظار این حد از نزدیکی رو نداشتم اونم امشب
هنوز ازش خجالت میکشیدم و از اینکه الان فقط با یه حوله و کاملا لخت تو بغلش بودم تمام تنم گر گرفته بود
-ماکان
-جااااانمممم
-بذار لباس بپوشم
-چه کاریه وقتی قرار درشون بیارم
رک بودن کلامش بیشتر دستپاچه ام کرد
شش ماه قبل
ماکان پسر خالمه که 12 سالی ازم بزرگتره ده سال قبل عاشق دختری بود که نزدیک عقدشون دختر با صمیمی ترین دوستش بهش خیانت کرد و برای همیشه از ایران رفت و از اون ماکان شر و شیطون یه پسر سرد و خشک و جدی باقی موند که تمام مدت خودش رو سرگرم کار و درس کرده بود
از دوران نوجوونیم دوسش داشتم و همیشه تو تصوراتم عاشقم میشد و با هم ازدواج می کردیم در ظاهر یه عشق بچگانه بود ولی هر روز با من رشد میکرد و برام جدی تر میشد خاله همیشه نگرانش بود و میگفت میدونم کاری که سارا باهاش کرده اون دیگه هیچ وقت نه عاشق میشه نه به زنی اعتماد میکنه و من با تمام وجودم دلم میخواست اون زنی باشم که عاشقش میکنم و این حرف خاله برام مثل خنجر تو قلبم بود
تازه دانشگاهم تموم شده بود که به پیشنهاد بابا قرار شد تو شرکتش کار کنم خیلی خیلی ذوق زده بودم از اینکه میتونستم هر روز کنارش باشم
در عین تمام سختگیری هایی که داشت هر روز از شوق اینکه ببینمش میرفتم شرکت و تمام تلاشم رو میکردم تا به چشمش بیام و دوستم داشته باشه
متوجه احساسم میشد ولی حس میکردم نگاش بهم مثل نگاه به یک دختر بچه است که اون قرار مراقبش باشه و بهش کار یاد بده
یه روز موقع کار با نرم افزار بالا سرم وایساده بودم تا ایراد کارم رو بگه از نزدیکی که بهم داشت و عطر تلخش که تو این فاصله تو بینیم پیچیده بود ضربان قلبم بالا بود و اصلا هیچی از حرفاش نمیفهمیدم لحظه ای که خم شده بود تا کد رو وارد کنه بی اختیار دلم میخواست لبام طعم گردنش رو بچشه و لبام بی اجازه عقلم تا یک سانتی گردنش پیش رفته بود که یکدفعه به سمت صورتم برگشت
-آسمان فهمیدی چی گفتم؟
-هاان
-اینهمه حرف زدم تازه میگی هان !! معلوم هست حواست کجاست
توبیخ گرانه تو چشمام زل زده بود و منتظر توضیحم بود و من مثل آدمی بودم که موقع ارتکاب جرم دستش رو شده و همچنان نگام میخ نگاه کلافه اش بود پوف کلافه ای کشید و ازم دور شد پاشو برو پشت سیستم خودت من کار دارم از دست خودم عصبانی بودم و نگران اینکه از رفتارم برداشت بدی داشته باشه
-آسمان
-جانم
فقط کلافه و سردرگم نگام کرد
-هیچی تمومش کردی گزارش ها رو برام بیار
پشت میزم نشسته بودم و تمرکز انجامش رو نداشتم و اصلا نفهمیده بودم که چیکار باید بکنم
روزها میگذشت و من گهگداری سوتی های اینچنینی میدادم ولی ماکان همچنان رفتارش مثل گذشته بود 6 ماهی از حضورم تو شرکت میگذشت که پدرم گفت آخر هفته پسر یکی از دوستای صمیمیش قرار بیاد خواستگاریم هر چی مخالفت کردم فایده ای نداشت مامان و بابام خیلی خوشحال بودن و اصلا درکشون نمیکردم
حرفشون این بود بذار بیان با پسر آشنا بشی بعد هر چی تو بگی ما همون کار رو میکنیم
احساس کردم فرصت مناسبیه تا حداقل از احساس ماکان نسبت به خودم چیزی دستگیرم بشه آخر وقت رفتم اتاقش
-ماکان میگم میشه من فردا نیام؟
-چرااا؟
-مامان مهمون داره گفته خونه باشم
-مامانت مهمون داره ؟ مهمونا به شما ربطی ندارن
-نه مهمون مامان اینا هستن منم مجبورم همراهیشون کنم
-نیا خونه باش که هم استراحت کنی هم وقت داشته باشی حسابی به خودت برسی
به شدت از جملاتش و لحنش دلخور بودم تو تصوراتم انتظار داشتم باهام مخالفت کنه و بگه اصلا نمیخوام فردا تو اون مهمونی باشی
نگاهش یه شیطنت خاصی داشت و با یه کجخند مخصوص خودش نگام میکرد و هیچی از چشماش نمیفهمیدم
دلخور نگاش کردم و خداحافظی کردم و موقع بیرون رفتن از اتاقش تیر خلاص زد و گفت:
-آسمان پسر خوبیه جدی بهش فکر کن
دلم میخواست بکشمش و به شدت ازش دلگیر شدم ولی حداقلش این بود که تکلیفم با خودم معلوم شد از دستش عصبانی بودم ولی خودم به خودم میگفتم که اونکه به تو چیزی نگفته بود تو خودت الکی خودتو 5 ساله که درگیر یه احساس یه طرفه کردی و دست رد به همه پیشنهادات زدی
فرداش با بی میلی تمام با مامان کارا رو کردم و ذوقی که مامانم داشت برام عجیب بود
لباسام رو عوض کردم و یه آرایش خیلی معمولی
موهام رو هم سشوار کشیدم و بالای سرم جمع کردم و منتظر رسیدن مهمان ها بودیم و در کمال ناباوریم مهمانی که منتظرشون بودیم خاله و شوهرش و ماکان بودن
من بهت زده بودم و احساس آدمی رو داشتم که از نزدیکترین آدمهای زندگیش رکب خورده
خواستگاری که مامان و بابام با ذوق زیاد منتظرش بودن ماکان بود پسر یکی از صمیمی ترین دوستای بابام
بدون اینکه چیزی بگم دوییدم تو اتاقم و درش رو قفل کردم این دقیقا چیزی بود که دلم میخواست ولی نه اینطوری دوست داشتم قبلش باهام از احساسش صحبت کنه اینکه منو تو عمل انجام شده قرار بده و انقدر به خودش مطمئن باشه که حتما دوسش دارم و اینجوری پا پیش بذاره برام خیلی مسخره بود هر چی مامان و خاله در اتاق رو زدند جواب هیچ کدومشون رو ندادم و از بیرون صدای کفری خاله رو میشنیدم که به ماکان بد و بیراه میگه و سرزنشش میکرد
+همش تقصیر توعه دیگه بهت گفتم اینجوری درست نیست / یه جوری مطمئن حرف زدی فکر کردیم واقعا چیزی بینتون هست که ما خبر نداریم و قرار سورپرایزش کنی / چه کاری بود کردی و ما هم عقلمون رو دادیم دست تو پسر بی فکر
-من از همتون عذر میخوام بذارید خودم درستش کنم حق با شماست
همچنان صدای صحبت آروم مامان و خاله و بابا و شوهر خاله ام رو می شنیدم ولی از محتوای صحبتشون چیزی نمی فهمیدم که صداش از پشت در اومد
-آسمان جان میشه در رو باز کنی؟ / باید باهات حرف بزنم
با حرص گفتم
-من حرفی با شما ندارم پسرخاله لطفا تشریف ببرید خونتون
صداش ته مایه خنده داشت و حتی از پشت در هم میتونستم صورتش رو تصور کنم
با صدای آرومتر پچ زد
_ آسمان در رو باز نکنی نیام تو بخدا بابات گردنمو میشکنه مامانمم تیکه تیکم میکنی نمیدونی چجوری 4 تا شون مثل ببر خشمگین زل زدن به من جون من در رو باز کن بذار همه چی رو برات توضیح بدم
بخاطر لحن صداش، شیطنتی که تو کلامش بود، آهنگ درخواستش قفل رو باز کردم و از پشت در کنار رفتم سریع اومد و تو اتاق در رو بست
-خدا رو شکر حداقل جونم برات مهمه به جوونیم رحم کردی
-مسخرههه
یهو رفت تو همون قالب جدی خودش
-بی تربیت آدم با بزرگترش درست حرف میزنه
چشمام رو زیر کردم و زل زدم تو چشاش
-میدونی چرا در رو باز کردم؟!
-چون دوسم داری نمیخواستی جوون مرگ بشم
به در اتاق تکیه کرده بود و دستاش تو جیب شلوارش بود
تو یه قدمیش وایساده بودم و دلخور و عصبانی زل زده بودم تو چشماش
-نچچچچ چون دلم میخواست هم خودم گردنت رو بشکنم هم خودم تیکه تیکه ات کنم / چی با خودت فکر کردی هان؟ / من موندم 4 نفر آدم عاقل و بالغ چجوری عقلشون رو دادن دست تو؟ توضیحات رو میشنوم
از مدل صحبت کردنم و جسارتم در برابرش خودمم متعجب بودم چه برسه به اون
چشماش ناباور گرد شده بود و بهم نگاه میکرد و تمام تلاشش رو میکرد تا خنده اش رو پنهون کنه گرچه خیلی موفق نبود
-میدونم که دوستم داری زیاد منم دوستت دارم خیلی زیاد و دلم خواست اینجوری سورپرایزت کنم از خاله و بابات اول خواهش کردم یه مدت شرکت کنارم باشی تا هم تو بیشتر با اخلاق من آشنا شی هم من، بعد هم رسمی بیام جلو همشون مخالف بودن که امشب اینجوری باشه ولی با اصرار من قبول کردن انتظار داشتم خوشحال شی نه عصبانی الانم واقعا ازت معذرت میخوام عزیزم
ذهنم فقط رو جمله دوستت دارم خیلی زیاد قفل شده بود و هیچ کدوم از حرفای دیگه اش برام مهم نبود
-از کی؟
گیج نگام کرد
-چی از کی؟
جملم رو با صدایی که از ته چاه درمیومد و خیلی آروم گفتم و سرم پایین انداختم
-از کی دوسم داشتی؟
-خیلی وقته کی دقیقش یادم نیست ولی دو سال پیش با بابات صحبت کردم و مخالفت کرد و ازم خواست اگر جدیم تا تموم شدن درست صبر کنم منم به حرفش گوش دادم فقط هم بابات در جریان موضوع بود
خم شد سمت صورتم و آروم تو گوشم گفت:
-خیلی دوستت دارم خیلی بیشتر از اونی که تصورش رو بکنی میدونمم دوستم داری حالا باهام میای بریم بیرون یا قرار همینجا گردنمو بشکنی و منو تیکه تیکه کنی و جفتمون ناکام بمونیم
دوباره قلب بی جنبه ام ضربانش بالا رفت و ماکان همونجا نزدیک صورتم وایساده بود و نفساش تو صورتم میخورد با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم:
-بریم بیرون
کوتاه لپم رو بوسید
-چه خوشگل شدی خانوومم
تمام تنم از لذت این تعریف گر گرفته بود و همراه هم از اتاق بیرون رفتیم
به سرعت همه چی گذشت بعد از دو هفته مراسم نامزدیمون برگزار شد و رسیدیم به امشب
-ماکان
-جااااانمممم
-بذار لباس بپوشم
-چه کاریه وقتی قرار درشون بیارم
دیگه اختیار دلم دست خودم نبود فقط نگاهش کردم و ریتم قلبم به شدت نامنظم بود
برای اولین بار لبای داغش روی لبام نشست و برای لحظه ای نفسم قطع شد و اون حریصانه لبام رو میمکید
بخاطر داغی لباش و حصار دستاش دور بدنم تمام تنم گر گرفته بود و حرارت از گوشام بیرون میزد و زل زد بودم به چشمای خمارش
نمیدونم از نگاهم چی خوند که تو یه حرکت از رو زمین بلندم کرد و روی تخت خوابوندم نگاهم ناخواسته به سمت در کشیده شد و نگران بودم کسی داخل اتاق بیاد
بوسه های گرمش نوازش وار کنار گوشم زده شد
-نگران باش در قفل، فقط با من باش
لباش از کنار گوشم به سمت گردنم و بعد قفسه سینه ام پیشروی کرد و نگاهش رو بالا آورد و دوباره بوسه ای داغ روی لبام کاشت بعد در حالی که دستش رو به لبه حوله ام میگرفت به چشمام نگاه کرد و منتظر اجازه بود؟ اجازه منی که سالها تو ذهنم این لحظه ها رو تصور کرده بودم
با بستن چشمام در چشم برهم زدنی حوله از دور تنم بیرون کشید و از تخت پایین انداخت
حلقهی دستاش دور کمرم محکم تر شد و همزمان با لب گرفتن دست راستش از پهلوم لغزید روی شکمم، تنم از عیش این عشقبازی مست شد.
دست ماکان بالا اومد تا گردی سینهی چپم و من بین این انقباض و انبساط رگههای تنم، حیرون شدم. نوک سینهام رو بین انگشتاش نرم فشار داد و همزمان که نگاه به نگاه به نگاه خجالت زده ام، داده بود فشار دستش رو ذره ذره بیشتر کرد و من مست چشمهای خمارش، آه غلیظی از بین لبام بیرون آمد. لبخند مستانهای زد
— جااااانممم
و دستش باز گرم تنم شد و عشقبازی کرد تا من به جنون برسم. چشمام رو بستم و لبم رو گاز گرفتم تا آه نکشم، اما پیچ و تاب خوردن تنم دست خودم نبود. هورمونهام داشتند پا به پای ماکان پیش میرفتند. لبش رو از نوک سینهام برداشت و لب خیسم رو از زیر دندونام آزاد کرد و کمی چشم بسته مکید و دوباره پایینتر رفت.
تا به چونهام رسید و از اونجا رفت پایینتر و دوباره برگشت سراغ سینههام و نوک سینهام را با لبهای داغش به بازی گرفت. چنگ زدم به روتختی و آه کوچیکی از لبم بیرون رفت. ماکان بدتر مثل مار چنبره زد دورم و دستش رو برد پایینتر و تا به خودم بیام با انگشت شصتش زیر دلم رو نرم نوازش کرد و لبهاش سانت به سانت بدنم رو می بوسید تا به پایین رسید و برای بوسیدن رون پام بی تابی کرد. پاهام چفت هم بودن اما لبای داغ اون هر لحظه اطراف اون عضو ممنوعه میگشت و اغوام میکرد. پنجههاش نرم باسنم رو چنگ زد و پهلوم رو ریز ریز بوسید و دوباره از سینهام کمی کام گرفت و سینه اش از هیجان این عشقبازی بالا و پایین شد. لبش زیر گلوم رو مکید و پوستم رو به دندون گرفت. دستش همزمان روی ران پام میرقصید و با شیطنت کمی میرفت سمت بهشت تنم
این مرد با این همه حرارت و جذابیت آرزوی محالم بود. عشقی که از عمق قلبم سرازیر شده بود و اجازه میداد دستای ماکان و لبهای داغش هر چی دلشون میخواد پیشروی کنند.
اون یکی دستش که زیر گردنم بود رو هم نرم بیرون کشید و کمی تنش رو از تنم فاصله داد و با چشمای سرخ و پر از شهوت نگاهم کرد. با نگاهش حرف میزد و شتاب زده پیرهنش رو از تنش درمیاورد. آروم از روی شونهام بوسههاش رو شروع کرد تا نرم نرمک رسید به نافم و زیر نافم رو بوسید و نفس داغش رو همونجا نگه داشت.
دیدم با چشمهاش که برق میزد پایینتر رفت و پاهای چفت شدهام رو یه کوچولو از هم فاصله داد اونقدر که رون هام چند سانت از هم فاصله گرفتند.
انگشت شصتش روی شیار بهشتم نشست و من از خوشی زیاد، آهم رو بلعیدم تا بیشتر از این رسوا نشم. دستش رو آروم همون نقطه لغزوند. هی بالا رفت و پایینتر اومد و من مثل مار پیچ و تاب میخوردم و ناله میکردم و هم از هیجان این عشق بازی و هم از شرم مچاله میشدم و تمام تنم تسلیم این حس تازه بود
لبم رو گاز میگرفتم که آه نکشم که بی هوا پاهام رو از هم فاصله داد و لبش چفت شد به بهشت تنم و من از خودم بیخود شدم
با حرکت بی وقفه زبونش روی تنم صدای ناله ام بلند شد و نمیتونستم این خوشی و لذت رو تاب بیارم، دلم با اون همه شرم، جیغ زدن میخواست. دستم رفت لای موهای خوش حالتش و سرش رو بیشتر به بدنم فشار میدادم لبش قفل شده بود روی دروازه بهشتم بی وقفه بدنم رو میک میزد و موقعی لبش رو جدا کرد که تمام بدنم غرق لذت عجیبی لرزید و تمام تنم سر شد
چشمهای خمارش چند ثانیه بسته موند و دوباره پلکاش بالا اومد و تنش رو کشید روی سینهام و لبش رو زیر گلوم قرار داد و نرم بوسید و نفس داغش رو به عمد فوت کرد روی صورتم و ته ریشهاش رو کشید روی جناغ سینهام و همزمان با یه دستش پایین تنم رو لمس میکرد و دوباره لبهاش رسید به سینههام و باز نوکشون رو خیس کرد و با لباش نوک سرخشون رو به بازی گرفت و من انقباض ماهیچههای سینهام رو حس میکردم. انگار خیلی براش خواستنی شده بود که نوکشون رو مثل آبنبات، لیس میزد و چند لحظه بعد میمکید و من دوباره از خودم بیخود شدم و رو تختی رو چنگ زدم که از اون همه مستی، آه نکشم.
با دست چپش اون یکی سینهام رو چنگ زد و میون مشتش اغواگرانه فشار داد و لبش رو از روی اون یکی برداشت و به جون اون یکی افتاد. پاهام هنوز انقباض داشت، شیرین بود این عشقبازی خیلی زیاد
از کنارم بلند شد و تو تاریکی اتاق تمام لباس هاش رو درآورد
دلم بوسیدنش رو میخواست روی تخت نیم خیز شدم که از پشت محکم بغلم کرد و دوباره تنش گره خورد دور تنم و داغ شدم از تماس تمام و کمال پوست تنم با بدن داغش بدون هیچ مزاحمی
دستاش هر دو سینهام رو چنگ زد و لبش رو کشید روی شونهی لختم و تنمون باز مماس هم قرار گرفت بدون هیچ لباسی. کاش این چلوندن سینههام رو تموم میکرد و میذاشت نفس بکشم. با لبش تموم سرشونهام رو لمس کرد و کمرم رو نرم بوسید و همینطور لباش رو کشید تا گودی کمرم دستش این بار دور شکمم حلقه شد و باز نفسش رو فوت کرد زیر گوشم و نرم لالهی گوشم رو مکید و دستش از شکمم میلیمتری راه اومد تا زیر شکمم و من بی اختیار پاهام رو از هم باز کردم تا انگشتاش راحت راهشون رو ادامه بدن و وسط پام رو به بازی بگیرن از خوشی عمیقی که تو رگهام پیچیده بود بی اختیار آه کشیدم آروم تو گوشم پچ زد:
-جوووونم دوست دارم برام آه میکشی
این دفعه انگشتش رو آروم داخل بدنم کرد و من بدون اینکه بخوام تمام بدنم منقبض شد نمیدونم قرار بود تا کجا پیش بریم ولی مطمئن بودم دوست ندارم تا زمانی که اسمش تو شناسنامه ام باشه تجربه سکس کامل داشته باشیم ناخواسته دستم روی دستش نشست و مانعش شدم
-نترس حواسم هست
-ماکان
-دورت بگردم فقط در حد عشقبازی
من رو تو بغلش برگردوند و دوباره لبام اسیر لبهاش شد
با چشمای خمارش زیر گوشم پچ زد:
-تو فقط لذت ببر و تو بغلم پیچ و تاب بخور و برام آه بکش قول میدم حواسم به همه چی باشه دوست دارم تو بغلم پیچ و تاب میخوری و آه میکشی
باز از اول شروع کرد لبهام رو بوسید، چونه ،گردن و ریز ریز پایین رفت و من غرق در لذتی ناگفتنی شدم انقدر که دیگه صدام رو نمی تونستم خفه کنم و ریز آه میکشیدم
دوباره زبونش وسط پام رو به بازی گرفت و از بالا تا پایین با زبونش لمس میکرد و حالا حرکت انگشتش هم داخل بدنم اضافه شده بود و با شستش نقطه حساسش رو به بازی گرفته بود ناخواسته کمرم از رو تخت بلند کردم تا خودم رو بیشتر به زبونش فشار بدم متوجه بیقراریم شده بود پهلوم رو چنگ میزد و محکم عمیق بدنم رو میک میزد و انقدر حرکت انگشتش داخل بدنم تندتر شد تا دوباره به اوج رسیدم و تمام از تنم از لذت و شهوت میلرزید
راضی از اتفاق خودش بالا کشید و روی بدنم خوابید و منو محکم بغل گرفت و بدون اینکه کار به دخترونگیم داشته باشه عضو پر شهوتش رو بهم نزدیک کرد و آروم با دستش روی بدنم میکشید و من رو دوباره غرق یه لذت عجیب کرد صدای نفساش بلند شده بود که به سختی کنترل میکرد تا صدامون بیرون نره تا اینکه بی تاب روی بدنم دراز کشید و من پاهام رو چفت هم کردم اندام مردونش روی تنم کشیده میشد و لذتش دیوونه کننده بود و انقدر خودش رو بین پاهام عقب جلو کرد و بوسید و چنگ زد به سینه هام تا بالاخره راضی شد و به اوج رسید و موقع ارضا شدنش شونه هام بین دندونش گرفته بود تا صداش بیش از حد بلند نشه
تمام بدنم از لذت این وصال و عشق بازی نبض داشت و نفسم به سختی از گلوم خارج میشد
ماکان هم دست کمی از من نداشت صدای کوبیدن قلبش رو میشنیدم و عمیق تر از من نفس میکشید
نگام تو چشمای خمارش قفل شد و همزمان با هم گفتیم
-مرسی نفسم
مرسی عشقم
خودش رو از بدنم پایین کشید و سفت بغلم کرد سرمو تو سینه اش چسبوندم و بوسه های نرمش روی موهام و صورتم میخورد و تو گوشم قربون صدقم میرفت و از احساس لذتش میگفت و من غرق در حس لذتی که بودم، که تجربه کرده بودم
انقدر تو گوشم عاشقونه خوند تا همونطور لخت تو بغلش خوابم برد و عمیق ترین خواب عمرم رو تو بغلش تجربه کردم
نوشته: آسمان
10 پاسخ به “شب خاص زندگیم”
خییییییلی طولش دادیاکثر اتفاقات رو چند بار تعریف کردیهمش منتظر یه لحظهی ناب بودم اما هیچ!من که خوشم نیومد
آفرین به این قلم ، مرحبا به سیک رمانتیک و زیبای نگارش شما . عالی بود آسمان لذت بی نهایت خواندن دوباره سراغم اومد و منو یاد یکی از کاربرای قدیمی انداخت که داستانهاش از این هفته تا هفته بعد ما رو تو بکن تو نگه میداشت مرحبا .
عالی بود عاشق جزئیاتش بودم وری که قشنگ داشتم شما رو میدیدم قلمت واقعاً بینظیره بدون اینکه کلمه زشتی رو به زبون بیاری این همه جزئیات تعریف کردی هرچند ه زبون هم میآوردی مشکلی نداشت اینجا اسمش بکن توه و برای خوندن داستان سکسی میان… تنها ایرادی که میتونم از داستانت بگیرم این بود که قد و ووزن قد و استایل و رنگ مو چشم و جزئیات پسر و دختر را تعریف نکردی.
من موندم چرا تو این سایت ین همه عقدهای وجود داره واقعاً دلیل دیسلایکتون چیه خودم داستانم تازه منتشر شد داستان عشق یا مستی داستان منه. اسمان خانوم. ازت میخوام داستان منو بخونی وایراد داستانمو بگی
چنین نویسندهای ازم ایراد بگیره سمان خانم چند تا داستان دارم که سالها پیش منتشر کردم با اکانت دیگه ازت میخوام بری بخونی و برام نظر کامنت بذاری. داستان رخت شور سه قسمتیه. بخون نظرتو بده… داستان گوژ پشت یه قسمته و داستان عشق یا مستی که تازه منتشر شده با این اکانت. ازت خواهش میکنم دون رودروازی تمام اشکالهای منو به روم بیاری
بابت کامنتهام که اشتباه لغتی توش بود ن ویس میدم و خودش تایپ میکنه دلیل این اشتباه اینه هرچی زودتر منتظر کامنت شمام. اگه میشه نظرتون مه مامنتاتو ایراداتو زیر داستان جدیدم بزاری
خوب بود
عالی بود وافعادلم خواست🥺😭
لعنتی چه قشنگ توصیف میکنی، انگار کنار اتاق نشسته بودم و نگاتون میکردم.لطفاً ادامه بده که واقعاً حیف باشه این ذهن پویا و قلم شیوا تراوشاتش رو پخش نکنه.دیوانه وار تشنه نوشیدن کلمات جاری شده از قلمت هستم. یکی از زیباترین روایت هایی بود که بدون حس نفرت از خیانت، یا حس ترحم از تجاوز، یا هر حس چندش آور دیگه ای، با لذت محض از اول تا آخر بدون مکث خوندم و در آخر سه کلمه:عالیعالیعالی
تا این لحظه 18000 ویو داره و تنها 28 لایک!!! نویسنده دلگرم نمیشه