شبی که رویام به حقیقت تبدیل شد

سلام من ادریسم و چیزی که مینویسم شاید از نظر شما خیلی خاص و ویژه نباشه اما من سعی میکنم چیزی که بوده رو با جزئیات بنویسم امیدوارم که خوش تون بیاد
من ۲۵ سالمه و تهران زندگی میکنم
پدر مادرم آدمای خوب و زحمت کشی هستن
منم از وقتی یادم میاد همه چی به نوع خودش خوب بود
یک داداش بزرگ ترم دارم به اسم ایمان که ازدواج کرده الان سرخونه زندگی خودشه و البته دوتا برادرزاده شیطونم دارم
قضیه از زمانی شروع شد که بعد از واکسیناسیون و بهبودی شرایط کرونا بحث رفت و آمد و عروسی ها دوباره گرم شد
اقوام پدری من کرمانی و اقوام مادری من شمالی هستن
یک روز خاله ام با مادرم تلفنی حرف میزد شنیدم گفت عروسی فامیل های آقا هادی منظور شوهر خالمه نزدیکه و دارن براش اماده میشن و از اونجایی که خیلیا میدونن من عاشق رقص و بزن بکوبم خاله از مامان خواست اجازه بده منم برم تو مراسم شون باشم و این شد که تقریبا سه یا چهار روز بعد از این موضوع راهی شمال شدم
رسیدم خونه خاله و بعد از اینکه کلی قربون صدقم رفت از شرایط درسی و کاری من پرسید و بعدم حرف به فاصله و شرایط سخت دوره کرونایی رسید
لازمه که بگم اون روزها من ترم اخر دانشجوییم بود
خاله و شوهرش هر دو شاغلن و هر دو کارگاه تولیدی لباس دارن
روزها عمو هادی اونجا رو میگردونه و مراقب کارگرهاس
شبا خاله و دوتا حسابدارها کارهای دفتری رو انجام میدن
به نوعی دفتردار و حسابدار اونجا خاله و دوستاشن
خاله من سه تا بچه داره دو دختر و یک پسر
به ترتیب ۱۰ سال و ۸ سال و ۴ سال
اون شب چون همه میدونستن آشپزی من خوبه
مسئولیت شام رسما افتاد گردن من
کتلت سرخ کردم با کمی برنج یکمم کنارش سالاد گذاشتم
همه خوردن و حسابی دلتون نخواد تعریف کردن
عمو هادی رفت تو بالکن سرش تو اینستاگرام بود
خاله هم بچه هارو خوابوند و رفت سرکار تا صبح بیاد
منم که اینجا مشغول چایی خوردن بودم و حواسم گرم تلویزیون بود که تقریبا نیم ساعتی گذشت
حسابی خسته و بی حال بودم میخواستم برم بخوابم
دیدم آقا هادی گوشیشو خاموش کرد در رو باز کرد اومد داخل
تشکر دوباره ای بابت شام کرد و بعدم به شوخی گفت وقت شوهر دادنته اگه مامان بابا بگذارن
خندیدم و فدات شم کوتاهی گفتم
اما نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته
عمو هادی رفت سمت کمد و شروع کرد لباس برداشتن
متوجه شدم میخواد بره دوش بگیره
اومد سمت حموم و دری که روبروی در اتاق بچه ها بود باز کرد
دیدم رفت داخل و لباس های تمیز رو گذاشت تو رختکن
بعدم اومد بیرون و شروع کرد دراوردن لباس هاش
اول تیشرت و رکابی بعدم شلوار و جوراب شو درآورد
رسما یک آدم لخت بود با یک شورت جذب که خیلی راحت میشه کیر شق شدشو دید
من تا اون موقع دید خاصی به شوهر خالم نداشتم
ولی ناخودآگاه دلم براش لرزید
آخه از بچگی از اینکه لخت باشم یا کسی پیشم لخت باشه
لذت خاصی می بردم
مخصوصا که یکی از قشنگ ترین فانتزی هام لخت خوابیدن با پارتنرمه
چند ثانیه ای به بدنش خیره بودم که متوجه صداش شدم
ادریس؟ ادریس جون خوبی ؟
به خودم اومدم و با گفتن بله ممنون جوابشو دادم
عمو ازم خواست تا از حموم میاد دوتا چایی بریزم یکم حرف بزنیم منم که فرصتو مناسب دیده بودم بیشتر راغب شدم که باهاش گپ بزنم
ده دقیقه نشد که از حموم در اومد لباسشو پوشید و بعد اومد رو زمین کنار من نشست
بهش لبخندی زدم و عافیت بخیری گفتم
عمو هادی آدم شیطون و بلاییه واسه خودش
از دوست پسر و دوست دختر و سفرهای خارجی و خلاصه هر طور که فکرشو بکنید ادم پایه و لارجی به حساب میاد
اینارو میدونم چون بارها درباره همه شون باهم حرف زدیم
ولی تا حالا نشده بود مثل اون شب بخوام وسوسه رابطه باهاش داشته باشم نمیدونم اون موقع چرا و چطور اما میدونم من اون ادریس همیشه نبودم یک چیزی درونم آتیش گرفته بود و من رو رو از خودم بیخود کرده بود
تو فکر خودم غرق بودم که با بشکن عمو هادی به خودم اومدم
حواست کجاست خوبی ؟
بله ممنون
چی شده فکرت کجاست؟
جایی نیست همینجام عمو
واقعا؟ نکنه دلت پیش کسی مونده شیطون!!
تا اینو گفت با خودم گفتم بهترین وقته واسه امتحانش
یا میشه یا نمیشه
واسه اینکه شک نکنه اینطور سر حرفو باز کردم که
والا عمو من مدتی هست تو فضای مجازی از طرف دوستم پیشنهاد رابطه دارم و از طرفی خودمم گاهی کنجکاوم تجربه کنم که چجوریه ولی نمیدونم درسته یانه
بعدم طوری که خیلی معلوم نشه سرمو انداختم پایین
چشمم که به کیرش افتاد دیدم باد کرده میخواد بترکه
توقع نداشتم حرفم روش تا این حد تاثیر بگذارد
یعنی اونم دلش میخواست باهم باشیم؟
بعد از چند ثانیه سکوت دیدم با حالت شک داری گفت
به نظرم تست کن ببین چطوریه خوشت اومد ادامه بده
اگه نه که میفهمی تایپ تو و حس تو این نیست
یک لحظه خواستم از شدت هیجان بپرم بغلش ولی خودمو کنترل کردم
ازش پرسیدم شما با سهیل و کامران بودی اوکیه؟
چطوریه؟
کامران و سهیل از سرمایه گذارهای تولیدی هستن
که به نوعی دوستای عمو هادی و همکارشن
مثل خاله که با دوتا همکارهاش مسئولیت دفتری و مالی رو به عهده داره با این فرق که کامران طلاق داده زنشو
و سهیل اصلا ازدواج نکرده
اینطور که شنیدم اونا هم یک بخشی از این شرایط شون بخاطر گرایش شون بود و این طور بود که هرازگاهی باهم شیطنت داشتن
حداقل این چیزهایی هست که خود عمو هادی گفته برام
خیلی اروم لبخندی زد و جواب داد
خیلی حس خوبی داره من واقعا لذت بردم
البته خالت هم خوب چیزیه ادریس
با یک حالت خنده برو بابایی گفتم و اونم گفتم نمیرم ننه
صحبت مون یکی دوساعتی درباره همین چیزها ادامه داشت که دیگه ساعت تو سالن حدود سه و نیم صبح رو نشون داد
عمو بلند شد و با گفتن شب بخیری سمت بالکن رفت تا گوشی شو بیاره منم تو این فرصت تصمیم گرفتم اون شب دلم رو یک دل کنم یا میشه اونی که میخوام یا نمیشه واسه همین تشک خودمو کنار تشک عمو هادی انداختم
دوتا بالش و دوتا پتو و پارچ اب و لیوان گذاشتم
اومد داخل گوشی شو زد تو شارژ خودشم تیشرت شو در اورد با رکابی خوابید سر جاش
با دیدن اون دست های مردونه و بدن اصلاح شده اش دلم یک لحظه بدجور براش رفت
با حالت شیطونی گفتم عمو گرم نیست هوا به نظرت
چجوری خوابت میبره با رکابی؟
دیدم چشماش باز شد نگاه جالبی بهم کرد و گفت
میگی چیکار کنم؟ پیشنهادی داری؟
حدس زدم میدونه چی میخوام بگم
گفتم موافق لخت خوابیدن نیستی؟
چشماش برق زد
با یک صدای مردونه و جذاب گفت
اوکی ولی تو چی؟
منی که خدا خدا میکردم اینو بگه اروم گفتم
خجالت میکشم پیش تو لخت باشم
لبخند گرمی زد و گفت
میخوای خودم لختت کنم؟
من که دیگه رو هوا بودم اره ای گفتم که نفهمیدم چطور
لباش با لبام چفت شد
جوری لبامو میخورد و زبون شو فرو میکرد که حس کردم جدی میخواد قورتم بده
چند ثانیه نگذشته بود که منم مدل خودشو یاد گرفتم و باهاش همراهی کردم
نشست روبروم دستاشو برد بالا گفت امشبو پایتم
رکابی شو که دراوردم بدنش مثل یک الماس میدرخشید
بغلم کرد و شروع کرد خوردن گردنم
تا اومدم چیزی بگم زیپ سویشرتم رو داد پایین و با نوک انگشت شروع کرد بازی بازی با ممه هام
اخ که چقدر عالی بود همون چیزی که میخواستم بود
حسابی که گرم شدم کل لباسامو دراورد و من لخت مادرزاد شدم
خودشم همه رو دراورد و اومد روم دراز کشید
بغل کردنش بی لباس حس فوق العاده عالی داشت
اونایی که با پارتنر شون تجربه کردن میفهمن چی میگم
گرمای دوتا بدن که بهم میخوره لذت غیر قابل وصفی داره
در گوشم گفت ممه هات خوردنیه؟
تا اومدم بگم هرجور میلته شروع کرد به لیس زدن و مکیدن ممه هام و من بودم که داشتم تو آغوشش از حال میرفتم
دو یا سه دقیقه که گذشت دیدم گفت اماده ای؟
گفتم واسه چی
گفت یعنی نمیدونی
منم سری بالا انداختم که مثلا منظورتو نمیفهمم
گاز ریزی به ممه ام زد و گفت
امشب یا میکنمت یا ممه هاتو کبود میکنم دیگه خوددانی
با اینکه حسابی حشری بودم ولی شنیده بودم دفعات اول تا مقعد جا باز کنه درد و سوزش و حتی خونریزی داره
با این حال نمیتونستم مقاومت کنم اوکیی گفتم و برگشتم به پشت خوابیدم
فقط ازش خواستم تا واسه پیشگیری و رعایت سلامت جفت مون کاندوم بزنه اونم گوش داد به حرفم
حالا چی؟ تاخیری خاردار با طعم انار
خنده ام گرفته بود که انگار دارم واسه شب یلدا بهش میدم
انار اخه؟ مثلا چی میشد البالو باشه یا پرتقال؟
اولش فقط سرشو میکرد تو درمی آورد منم خوش خیال
اخ جون اخ جون که خیلی خوبه و من اذیت نیستم و …
ولی نگو هادی جون برنامه داره تا صبح و منم حواسم نیست که
یکدفعه با یک ضربه همه شو جا داد داخل
درد و سوزش خیلی بدی حس کردم اشکم دراومد
با خودم به غلط کردن افتاده بودم
اومدم بلند شم کشید بیرون دوباره همون جوری
یکبار دوبار سه بار این حرکت تکرار شد
برگشت گفت کونی من کیه؟ قربونت لختت برم اخه
دم گوشم قربون صدقم میرفت منم کم کم عادت میکردم
فکر کنم پنج دقیقه ای گذشت که دیدم حرکتش تند شد
ادریس دوستت دارم ادریس بکنت منم بعد از این
گفت و گفت که یکدفعه پاهاشو سفت کرد و یک مایع داغ و لزج رو بین پاهام حس کردم
نفساش تند شده بود و تالاپ تولوپ قلبشو میشنیدم
وقتی خودشو کامل خالی کرد از روم بلند شد رفت دستشویی
منم دستمالی برداشتم و پاهامو تمیز کردم
چند دقیقه بعد اومد و مشغول پوشیدن لباسش شد
معلوم بود حالا که دیگه عطشش برطرف شده
یادش اومده ما باهم چه نسبتی داریم
یا شایدم واسه خاله عذاب وجدان داشت
فقط تونستم بگم ازم متنفری؟
سری تکون داد و گفت نه اگه تو نباشی
منم نه ارومی گفتم و ازش خواستم رازدار باشه
اونم با انگشت جلو دهن به حالت سکوت پشت به من کرد و بعدم خیلی زود خوابش برد
من با کلی فکر و خیال تو ذهنم لباسمو پوشیدم
روی مبل نشستم و فیلتر شکنم رو روشن کردم
تو سایت ایکس همستر یک پورن گی پیدا کردم
میخواستم منم اروم شم بعد بخوابم
کم کم دوباره با دیدن فیلم داغ شدم
یک جق مجلسی زدم و بعدم جامو بردم تو اتاق بچه ها
پیش اونا خوابیدم
ساعت حدود ۵ بود و از اون طرف فکر میکنم یک اینا بود بیدار شدم که واسه خاله و بچه ها تعجب داشت من چرا تا این ساعت خوابم
وقتی بیدار شدم هادی خونه نبود
رفته بود و فقط روی گوشیم پیامی ازش بود که
دوستت دارم ادریس بابت دیشب دمت گرم میبینمت باز
کمی دلگرم شدم به پیامش
جواب شو با قربونت عزیزی دادم و بعد مشغول باقی کارهام شدم
اگه دوست داشتین و براتون دل نشین بود پارت های بعدی رو مینویسم اگرم نه که امیدوارم خوب نوشته باشم
بوس به کله تک تک تون

نوشته: edris gorjee

بازدید 13,306

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “شبی که رویام به حقیقت تبدیل شد”

  1. اصلا کاری به سکس اولت با کاندوم و خاردا‌ر بودن و اینکه خالت شب کاره (به شکل احمقانه ای شبکاره. روز نمیتونن کارای حسابداری زو بکنن؟😂)مشکل من اون بخشه که گفتی داستان مال تایم بعد کرونا هست ینی حداقل چهار سال پیشالانم که بیست و پنج سالتهینی اون موقع بیست و یک سالت بودچطوری توی بیست و یک سالگی ترم اخر دانشگاه بودی؟؟؟؟؟تورو خدا حداقل میخوایید شعر ببافید قبلش چند بار بخونیدبدین چت جی پی تی براتون سناریو بسازه حداقل😂😂

  2. مگه کاندوم نداشت چجوری خالی کرد؟ یا من اشتباه متوجه شدم نفهمیدم …بدون ارزیابی حماقت آمیز راست و دروغ و داستانت، قابل قبول بود ولی کاش بجای تشریح بیخود برخی مطالب جزییات صحنه‌های سکسو بیشتر مطرح میکردی. خوش باشی

  3. خب به عنوان خاطره سکسی، چیز زیادی نداشت، میتونستی بیشتر پر و بال بدی، ولی اصلا این عمو هادی یک شخصیت فرصت طلب و کثیفی داره، برای تو که این همه خودت رو در اختیارش گذاشتی و لذت بهش دادی، نه ساک زده نه لیس زده و نه هیچ کاری که تو هم ازین رابطه بعنوان مفعول لذت ببری…فقط از تو برای ارضاء شهوتش و ریختن ابش استفاده کرده…اینطور ادمها از حیوان پست ترند. سعی کن جایگاه خودت رو پیدا کنی و خیلی ساده و یکطرفه تنت و احساست رو خرج اینطور جورهایی نکنی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید