خاطرات کیوان (۲)

خودم:
بیرون ترمز زد نگه داشت من هم سریع سوار شدم.گفت کجا؟گفتم تو نگه داشتی.گفت تو نه شما.گفتم چقدر شما خانومها از خودتون ممنونید. حالا شما.گفت مرد حسابی اونها برات پر پر می‌زنند تو داری در میری.گفتم تو رو خدا راه بیفت.بعد.حرف میزنیم.دوتا خیابون رو رد کردیم.شماره ردوبدل کردیم.اسمش زهرا توانا بود. متخصص جراحی عمومی.ماهی یکبار این بیمارستان شیفت بود.مطلقه بود.رفتیم صبحونه.خودش حساب کرد.خیلی لات بود.دکتر بود ها.ولی بد جاهل بود.ورزشکار هم بود.یعنی شغلم پرسید.من هم بهش گفتم کارمندم و ورزشی میفروشم.گفت میام فروشگاه.گفتم در خدمتم.گفت مواظب خودت باش.اصلا از دستت کار نکش تا بخیه هاش رو بکشی.بعدش باید بری فیزیوتراپی. اگه نه ناقصش میکنی.گفتم دمت گرم.خیلی باحالی.گفت ازون مشروبات نابت که از خود بیخود میکنه برای ماهم بیار.گفتم هر وقت خواستی بگو برات سفارش بدم بیارند.گفت خودت بیار.از زندگی لذت ببر.ارزشش رو نداره.سر خیابون ما از هم جدا شدیم.من یک چهارراهی پیاده اومدم.وقتی رسیدم تا کلید انداختم.آفتاب اول صبح تازه زده بود بیرون.رعنا از اون طرف خیابون دویید طرفم.پدرش هم پشت سرش.گفت کیوان وایسا.برگشتم.رعنا رسید بهم.پدرش پا درد داره آروم اومد.کجا رفتی باباجان.گفتم آقاجون میتونم یک‌کم تنها باشم.گفت بیا بریم صبحونه بخور.بعد هر کاری دوست داری بکن.گفتم معذرت میخوام. صبحونه هم خوردم.شما لطف دارید.گفتم بعدا حرف می‌زنیم.رعنا ساکت بود پدرش ازم خداحافظی کرد.رعنا پشت سرم اومد داخل.توی اتاقم فرش پر خون بود.تا رسید فرش رو دید.حالت تهوع گرفت دویید بیرون بالا آورد.من یکدستی روی فرش رو خالی کردم.و اونم اومد کمک کرد.فرش رو انداختمش بیرون فایده ای نداشت تمیز نمی شد.پر خون بود.قالی کرم رنگ بود.دیگه قرمز شده بود.لوله اش کردم گذاشتمش بیرون.مادرش از بالا دید مشغول کار هستیم سینی چایی به دست اومد.کمکمون.گفت برو بشین نمیخواد کاری بکنی…پدرش از توی خونه خودشون یک فرش دیگه آورد پهنش کردتوی اتاق.بنده خدا روز جمعه هم بود.رفت شیشه آورد‌.شیشه رو هم درستش کرد.من اینقدر خسته بودم.خوابم برد روی تخت.چرت میزدم.صدای مادرش میومد.گفت چکارش کردی که اینقدر عصبی شده.زده توی شیشه.رعنا گفت مامان منو بوسید جلوی پیمان.خیلی خجالت کشیدم.مست بود.وقتی مست میشه رفتارش عوض میشه.چند باری هم به رویا بد نگاه کرد.من زدم زیر گوشش.مامان اصلا بهم نگاه نمیکنه.اصلا بامن حرف نمیزنه.گفت والا حق داره تو رو دوستت داشته بوسیده.تو زدی توی گوشش.بعدشم اون جوونه.رویا هم خواهر زنشه…نمیگن زن کبابه خواهر زن نون زیر کباب.اونم داشته توی ذهنش تورو با اون مقایسه می کرده.رعنا تو مرد نگه دار نیستی.این پسره رو آخرش پر میدیش. گفت نگو مامان من اینقدر دوستش دارم نمیدونم چقدره.که بهت بگم.مادرش مشغول تمیز کردن و رفت و روب بود که همینجوری هم حرفم میزد.گفت مامان نکنه.فهمیده من در موردش برای رویا چیزی بهتون گفتم.اگه بفهمه خیلی مغروره.فک کنم پیمان کله اش داغ بوده.چرت وپرت گفته.گفت نه دیگه اینقدر هم احمق نیست.گفت مامان بذار بهش زنگ بزنم.زنگ زد پیمان یکدستی زد بهش.گفت پیمان چرا به کیوان گفتی من بهش شک کردم و دیدم چش چرونی میکنه…گفت رعنا منو ببخش.خیلی ازت دلگیر بود.من هم گفتم مادرش بجای تو زد زیر گوشش.اونم پرسید چرا آخه.رعنا گناه داشت مگه خودم نمیتونستم بزنم با زور نداشتم.من احمق هم گفتم رعنا به مادرش گفت کیوان نسبت به رویا چش چرونی کرده من ناراحت شدم.مادرش هم یک سیلی بهش زده…رعنا گفت وای مامان دیدی گفتم پیمان کار رو خراب کرده.پیمان کلت داغ بوده باز چی بهش گفتی.گفت بخدا چیزی نگفتم.فقط گفتم رعنا تو رو خیلی دوستت داره ازبین خیلی خواستگارا تورو انتخاب کرده.حتی پسر خاله اش که همکلاسیش هم بوده رو نخواسته همین.گفت مامان این پیمان.دهنش جک و بست نداره.بیچاره ام کرد یک شبه.من خودمو بخواب زدم.مادرش گفت حقته.کیوان که کاری نکرده فقط نگاه کرده تازه پیمان هم بوده زدی زیر گوشش. اون حرف رو گفتی من زدم زیر گوشت.چون من زدمت ناراحت شده پرسیده.این پیمان هم موقع مستی پته تو رو ریخته روی آب.کیوان حق داره.اینقدر عصبی شده به خودش آسیب زده…حالا خوب تمیز کن بیا بریم.اومدن توی پذیرایی.گفت ساکت باش روی مبل خوابیده.پتو انداخت روی من.رفتن بیرون.من سریع زنگ زدم.مادرم.گفتم از خاله معذرت خواهی کن.من امروز نمیتونم بیام.گفت چرا.گفتم مامان راستش با رعنا حرفم شده میخوام بیام.شما هم اصرار نکن.که چی شده.زن وشوهریم دیگه.گفت پسرم من چیکار دارم فقط مواظب خودت باش.گفتم مامان شاید برم مسافرت چند روزی نباشم.نگران نباش.به هیچکس هم چیزی نگو.گفت باشه.برو به سلامت…رعنا و مادرش که رفتن.سریع لباس پوشیدم و اسنپ گرفتم اول رفتم خونه رئیسم.تا منو دید گفت چی شده پسر.گفتم هیچی نگو ۴۰ ۵۰ تا بخیه خورده.ولی نمیگم چی شده.اقلا ده روزی نمیتونم کار کنم.گفت اشکالی نداره.هرچی توی این۳سال مرخصی نگرفتی الان توی این
چندوقت یکجا همه رو گرفتی.گفتم باید ببخشید دیگه.گفتم برگردم اضافه کاری زیاد وایمیستم.مگه میخوای جایی بری.گفتم قشم.گفت هوا گرمه خر میره قشم.گفتم الان وقت خریده…گرمه بازار خرابه.من هم بیکارم.میرم جنس جدید بیارم.گفت یک جفت نایک جدید.برای پسرم بیار.پولش مهم نیست.گفتم حرفشم نزن.مهمون منه.فقط شماره پاشو برام اس بده.برگشتم.زنگ زدم قشم رفیقم گفتم هستی میخوام برای ده روز بیام پیشت گفت ایوالله قدمت سر چشم.گفت بلیط قشم الان زیاده هوا گرمه بیا.گفتم دمت گرم.زنگ زدم به یک دختره هست اسمش مانداناست دفتر هواپیمایی کار میکنه گفتم میتونی یک بلیط برای قشم خیلی زودتر جور کنی برام.گفت بزار گوشیمو ببینم.اره جاخالی دارم پرواز۵صبح گفتم دمت گرم.گفت کیوان دستخوش من چیه.گفتم یک کادو پیش من داری.گفت کی بریم باغ.گفتم هیچوقت. گفت لوس نشو دیگه.گفتم برم بیام بهت خبر میدم.اومدم خونه.تا رسیدم.رعنا.زنگ در خونه رو زد.میخواستم بازش نکنم.ولی مجبور شدم.خیلی زنگ زد.گفت کجا رفتی.با این دستت.چیزی نگفتم واقعا از دستش کلافه بودم…الانم داشت با عصبانیت حرف میزد توی کلامش زور بود.گفت کیوان کجا بودی ده بار اومدم در خونه فک کردم عمدا در رو باز نمیکنی.مامان گفت شاید بیرونه.نگو راست میگفته.هیچچی نگفتم.گفت لال شدی؟ چته.؟برگشتم با اخم بهش نگاه کردم حساب کار دستش اومد…ظهر بود.دید باهاش حرف نمیزنم.خودش گذاشت رفت.گرفتم خوابیدم.واقعا خسته بودم.میدونستم مادرم اینها چند روزی نمیان.میخواستم برم قشم.تا دستم خوب بشه بعدا برگردم.چون حوصله سؤال وجواب مادر و کس وکارم رو نداشتم.ساعت۳بودگوشیم زنگ خورد از خواب پریدم برنداشتم.دوباره زنگ خورد دیدم مادر رعناست.گفت پسرم چرا گوشیتو جواب نمیدی.گفتم مامان خواب بودم خسته بودم دیشب اصلا نتونستم بخوابم.از صبح هم که کار داشتم. گفت ناهار میخوری برات بیارم.گفتم نه ممنونم میرم رستوران.گفت وای مگه من مردم که بری رستوران.سهم تو کنار گذاشتم.صدای رعنا اومد.گفت ولش کن مامان لوس شده.گفتم راست میگه مامان‌.محبت زیادی آدما رو لوس میکنه.وقتی زیادی یکی رو دوست داری فک میکنه.وظیفه توئه که دوستش داشته باشی…نمی‌خورم نیار اگه بیاری هم نمی‌خورم.گفت کیوان جون ببخشش.ولش کن.گفتم چندین بار بخشیدمش.ولی راست میگه هم من لوس شدم هم اون…بعدشم قطعش کردم.سریع لباس پوشیدم… ریموت زدم در حیاط باز شد.ماشین و در آوردم بیرون لحظه آخر دیدم مادرش سینی غذا دستشه اما به خودم نیاوردم. با همون دست داغون زدم جاده…رفتم باغ ویلای رفیقم…توی لواسون.میدونستم جمعه ها.بساط داره.رسیدم بهش زنگ زدم.گفت کجایی پسر از وقتی مزدوج شدی ذلیل شدی خبری ازت نیست…گفتم در رو باز کن زر زر نکن دم درم.گفت ایوالله خوش اومدی.رفتم داخل بیشتر رفیقا بودن حتی بعضی ها با خانوماشون بودن.فک کردن من هم با خانومم هستم.گفتم نه تنهام.گفت خوش اومدی.گفت بازم که دستت بسته است.چی شده.گفتم بدجور بریده بخیه داره و الانم درد داره…گفت بیا۴تابسط تریاک بدم بکش.دردش ساکت بشه.قبلا دود زده بودم اما فقط یکبار.ولی الان توی دنیای دیگه بودم.چندتا بسط کشیدم.بچه ها جوجه زده بودن گرسنه ام بود.حسابی خوردم.تا۱۲شب اونجا بودم.ولی گوشیمو خاموش کرده بودم.ساعت۱رسیدم خونه شایدم بیشتر بود.گوشی رو روشن کردم خیلی زنگ و پیام داشتم.ماندانا اس داده بود.ساعت۴باید فرودگاه بلیط رو از آقای فلانی بگیری.نوشتم چشم.ممنونم.در رو باز کردم رفتم داخل دیدم ای بابا.ماشین بابا خونه است.کاور ماشین رو کشیدم روش.دیدم اومد بیرون.تا منو دید دستم گردنمه.پرسید چی شده.من گفتم به مادرت که خبریه ها.ولی گوش نداد. الانم کاری داشتم برگشتم.گفتم مامان هم هست.گفت نه.من تنهام.گفتم خدا را شکر.گفتم آقاجون من تا خوب بشم امشب بلیط دارم میرم قشم چیزی به مامان نگو.گفت رعنا هم میاد گفتم؟نه تنها میرم ولی اصلا به هیچکس حتی رعنا هم نگو.مشکلم با رعناست میخوام چند وقتی نبینمش.اومدم از کنارش رد بشم.گفت برگرد کارت دارم.برگشتم گفت تریاک کشیدی.گفتم نه جایی بودم می‌کشیدن لباسم بو گرفته.گفت ها کن توی صورتم.گفتم آقاجون مگه من بچه ام.گفت صددرصد بچه ای و بچه من هم هستی.چیکار کردی با خودت.من برات زن گرفتم خوش باشی نه که معتاد و بدبخت بشی.گفتم ببخشید تکرار نمیشه.محکم گذاشت زیر گوشم.احمق میخوای گرفتار بدبختی بشی.گفتم بابا.حالم خرابه.برم داخل گفت آره برو ولی اینو زدم یادت باشه.گرفتار بدتر ازین حال نشی.رفتم داخل صدای در خونه اومد.بابا توی حیاط بود در رو باز کرد.رعنا و مادرش بودن.گفت آقاجون کیوان برگشت.؟گفت آره بابا.ناراحت نباش خونه است.پرسید پس چرا زدی زیر گوشش من از بالا دیدم.گفت چون دیر اومد و تو رو نگران کرد.برو خونه خودش حالش خوب شه برمیگرده.گفت ببینمش.نه دخترم بهم گفت حوصله کسی رو ندارم فک کنم منظورش تو بودی.رعنا گریه اش گرفت مادرش گفت حالا بیا بریم تا فردا.رفتم خونه.سیم کارتم رو عوض کردم.دوش گرفتم.لباسامو جمع کردم و ساعت۳بود.میخواستم
تاکسی بگیرم برم فرودگاه.بابام گفت ماشین هست میرسونمت.گفتم نه اذیت میشی گفت حرف مفت نزن.من بزرگت کردم.یه عمره تحملت کردم.الان تو به من میگی.اذیت میشی.انشالله خدا بهت چندتا بچه بده تا بفهمی اذیت داره یا لذت؟ماشین رو در آوردیم و رفتیم فرودگاه.داشتم دنبال رویا میگشتم بلیط ازش بگیرم.رعنا و رویا و پیمان هم اومدن.پیمان گفت داداش کجا داری میری.گفتم پی بدبختی.رعنا با پدرم حرف میزد.آقاجون داره کجا میره؟بمن بگین.گفت بزار بره یک‌کم با خودش خلوت کنه.گفت آخه حتی سیم کارتش هم خاموشه.نمیخواد دیگه بامن حرف بزنه.دختر چیکار کردی که بهم ریخته.این از اول هر وقت عصبی میشه یک‌یککاری دست خودش میده.امشب نمیدونم کدوم گوری بوده تریاک کشیده زدم زیر گوشش.من تا الان اینو دعوا هم نکرده بودم.ولی از وقتی که تو رو گرفته.هم از من کتک خورده هم مادرش.گفتم آقا جون شما که حق داری بزنی.ببخشیدها.پسر قلدر فامیل دو بار از خانومش کتک خورده.ولی چون دوستش داشته گناه کرده اشتباه کرده دست روی زنش بلند کرده.تازه بهش لقب لوس چشم چرون هم دادن.موندنم چه فایده داره.رعنا گفت کیوان تو تریاک کشیدی؟آره مگه تو بهم قول ندادی سیگار نکشی.اونوقت رفتی تریاک کشیدی.همون لحظه طرف رسید…گفت آقای کیوان…گفتم بله گفت بلیت شما از طرف ماندانا خانوم ثبت و صادر شده.هزینه اش هم خودشون دادن فقط اینجا رو امضا بزنید.تمومه.رعناگفت برای کجاست.یارو گفت قشم یکطرفه هم هست.رعناگفت میخای بری قشم.برای چی،؟من چیزی نگفتم.بلنددادزد.لعنتی کری یا لالی چرا جوابمو نمیدی.بلیطم اوکی شد وخداحافظی کردم.از پدرم و رفتم.ولی نیم ساعت به پروازم مونده بود.تازه معلوم نبود که سر وقت پرواز کنه.همیشه تاخیر داشت.رفتم کافی شاپ تا قهوه بخورم.بابام برگشت.ولی رعنا.دنبالم بود.اومد توی کافی شاپ کنارم نشست.من یک تیکه کیک با قهوه سفارش دادم.دستم چنان سوزشی داشت که نگو.ونپرس.باریستو یک خانوم بود سفارش منو اورد.پرسید خانوم هم چیزی میل دارن؟گفتم نمیدونم از خودشون بپرسین.گفت چیزی بیارم براتون.؟رعنا گفت کیوان برا من سفارش نمیدی.تو نمیدونی من چی دوست دارم.اصلا دلم ازش چرکینه بود هیچچی نگفتم…گفت باشه باهام حرف نزن.نه خانوم من چیزی نمی‌خورم.ولی من برای اینکه لجش رو در بیارم گفتم خانوم خودشو لوس میکنه میخواد بخوره میخواد نخوره.یک تیکه کیک سیب با قهوه دوبل براش بیارین.حرف ظهر خودش پشت گوشی رو گفتم.گفت حرف منو پشت گوشی شنیدی الان تکرارش کردی…؟؟ببخشید عزیزم.میدونم همه کارام بد بوده.ولی نرو.اگه بری دق میکنم.خانومه سفارش اونم آورد.من بدون تعارف سفارشمو خوردم.خیلی دلش گرفت اصلا تعارفش نکردم.شماره پرواز و ساعت پرواز اعلام شد.چمدونمو برداشتم راه بیفتم.دیدم بابام دوباره برگشته.گفت پسرم بیا.گفتم جانم حاجی.گفت به حرف پدرت گوش بده نرو.دختره زجر میکشه.غصه میخوره.گناه داره.تو مردی گذشت کن.من نمیدونم چکار شده اما گذشت از بزرگانه.آقایی کن برگرد.من دلم با این سفر نیست.رفتم ها ولی دوباره برگشتم بهت بگم.نری.بمونی.این تمام شب از پنجره کن وتو رو دید می میزده. هر کاری کرده خودش میدونه اشتباه کرده.گفتم آخه.گفت آخه نداره.حرف پدر پیرتو زمین ننداز و گوش بده بهم.بذار اون با این کارت همیشه مدیون تو باشه.گفتم چشم قربونت بشم.حرفت سنده.رفتم پیش پیمان گفتم داداش.دستم خیلی درد داره اینو تا ماشین برام بیارش.گفت ای به چشم نوکرتم هستم.دیدم بابام با رعنا صحبت می‌کرد.رعنا رفت بغل بابا. گریه کرد.بابام بوسش کرد.دست بابامو گرفت داشتن برمی‌گشتند.پدرم رسید بهم.گفت دهنتو سفت نکن باهاش حرف بزن.اصلا فحشش بده.ولی زبون بست نشو.دق مرگ میشه ها.اینقدر دلش پر بود نمی‌دونست چطوری گریه کنه.گفتم فیلمشه آقاجون. نگو پشت من بود.دست گذاشت روی شونه من منو برگردوند.گفت فیلمم نیست بخدا نمیدونم خوشحال باشم برگشتی یا ناراحت باشم که هستی اما باهام حرف نمیزنی.سر دلم غم وغصه جمع شده دلم میخواد بترکه.تو که اینجوری نبودی دوستم داشتی.شاید زیاد دوستم داشتی لوس و پرو شدم.خب من خانومم دخترم دیگه.شاید دلم میخواد خودمو برات لوس کنم ناز کنم.خودش سر گذاشت روی شونه من گریه کرد. پدرم گفت کیوان بیا شما با ماشین من برگردین منو پیمان با هم برمیگردیم.شما دخترم رعنا گریه نکن مردم نگاهمون می‌کنند زشته فکر بد می‌کنند.با کیوان باهم برگردین.ماشین پدرم اسپورتیج دنده اتومات بود.خودم نشستم پشتش.رعنا کنارم بود.هنوزم هق هق گریه میکرد.گفت یکجا وایسا صورتمو آب بزنم.کنار یک بوستانی پارک کردم یک ون بود یارو داشت نیمرو سرخ می‌کرد.گفتم میخوری بگم دو تا بزنه.خندید با سر اشاره کرد آره…گفتم د‌وتا نیمرو اصل بزن داداش با مخلفاتش.گفت فقط ترشی دارم خیارشور.گفتم بیار با دوتا نوشابه سیاه شیشه ای گازدار خنک گفت دمت گرم قدیمی حال میکنی ها.گفتم آره همه چی قدیمیش خوبه.حتی عشق.گفت آره حتی رفاقت.گفتم دمت گرم سینه سوخته ای ها.گفت چه جورم داداش.نشستیم روی نیمکت چوبی کهنه اش،ولی خدا میدونه یک نیمرو داد به ما از صدتا غذای رستوران‌های درجه یک بهتر بود.دلم میخواست برم خونه.گفت کیوان اگه میرفتی فک کنم سکته میزدم.گفتم فک نکنم.ظهر که راضی نشدی برام ناهار بیاری.دلت اومد هیچچی نخورده بودم اونجوری بهم گفتی،کیوان عزیزم چون باهام حرف نمیزدی عصبی شدم.چرت و پرت گفتم…عه پس چطوری دلت اومد دیشب جلوی باجناقم زدی زیر گوشم.مگه من چیکارت کردم.اینقدری دوستت داشتم بوسیدمت.من مست نبودم از خوشحالی که مال منی و دوستت داشتم بوسیدمت،اخه کیوان من خجالت کشیدم.گفتم نه عزیزم ذهنت خرابه.چرا آبروی منو بردی.حالا من چشام دنبال رویاست.چطوری به خودت اجازه دادی در مورد من اینجوری حرف بزنی اونم جلوی خانواده خودت وپیمان.اصلا به عواقبش فک کردی که ممکنه ما دوتا باجناق باهم دشمن بشیم و خون هم رو بریزیم.خدا میدونه وقتی پیمان بهم این حرف و زد میخواستم زمین دهن باز کنه و برم توش.وقتی دستم خون اومد دلم نمیخواست ببندمش،دلم میخواست از خجالت بمیرم.اون جوونه غرور داره.من انتظار نداشتم ازت که منو اینجوری خرابم کنی،تو فک کردی برای من دختر کمه.یا دختر ندیدم.میدونی امروز که تو قهر بودی خانوم دکتره خودش بهم شماره داد.میدونی سیم کارت شخصیم که برای تو وخانواده ام بود رو از روی گوشیم برداشتم سیم کارت دوست دخترامو دوباره گذاشتم روی گوشیم.میخای ببینی توی این چندساعت چقدر زنگ و پیام داشتم.نه کیوان داری دروغ میگی.گوشیمو دادم بهش رمزشم باز کردم.نگاه کرد.چندتا پیام رو خوند.لعنتی دیوانه از شیشه گوشیمو پرتش کرد بیرون.محکم ترمز زدم رفتم بیرون گوشیم خورده بود جدولهای سیمانی کنار بلوار تیکه تیکه شده بود.جنازه اش رو جمع کردم.از ماشین پیاده شد اومد پیشم.میخواستم بزنم زیر گوشش دستمو بردم بالا ولی نزدم دلم نیومد.گفتم ۱گوشی فدای سرش.خواستم سیم کارتش و در بیارم گفت بخدا اگه اون سیم کارت لعنتی رو برداریش این دفعه من باهات حرف نمیزنم،گفتم احمق گوشیو شکستی تازه خریده بودمش،دیوانه روانی،سیم کارتو در آوردم مموریش رو درآوردم گوشیو انداختم دور،گفتم بیا این هم سیمکارت.شکستم و خوردش کردم.گفتم روانی گوشیو شکست.،،کیوان ب من میگی روانی؟گفتم مگه سالمی،؟خب سیمکارتو در بیار چکار به گوشیم داری،نصف حقوق یک ماه رو دادم خریدمش،،کیوان برای یک گوشی؟گفتم برای یک سیلی،یک دست پاره پاره،آبروی رفته،،گفت.من تمام این کارایی که گفتی رو کردم ومیدونم خیلی اشتباه کردم.ولی خدا میدونه همه از روی عشق بوده.گفتم از روی عشق زدی گوشم.ازروی عشق آبرومو بردی،حالا من چش چرونم باشه رعنا جون یکی طلبت.ابروی منو بردی.من ظهر بیدار بودم مادرت باهات حرف میزد،،تو خودت چند سال با یک پسری بودی معلوم نیست چه غلطایی کردین که دلتون از هم زده شده.مگه تو بهم نگفتی تا الان با هیچ مردی نبودی.ولی در اصل چند سال با پسرخاله ات بودی و رابطه‌ داشتی ولی خودت بهم زدی.؟یعنی من هالوام.اونو چی میگی،ساکت بود.گفتم چند سال باهم همکلاس هم خونه بودین عاشق و معشوق بودین.اون دلتو زد من که هنوز دو سه ماه نیست دیدمت.تازه معلوم نیست چه ارتباطی باهم داشتین حالا که بمن رسیدی امامزاده شدی.ادای تنگها رو در میاری.رعنا دستشو گذاشت روی دستم که باند پیچی بود.گفت بکش کنار کارت دارم.گفت یعنی تو بهم شک داری.گفتم چطوری تو بهم شک داری من که بهت همه چی رو راست گفتم.اونوقت من بهت شک نکنم تو که دروغ گفتی.گفت وایسا.ایستادم.گفت شوخی میکنی،یا جدی میگی لجم رو در بیاری؟گفتم چرا شوخی…مگه الان موقعی هست که باهم شوخی داشته باشیم.در رو باز کرد رفت بیرون…گفتم کجا.گفت از اینجا خط ما از هم جداست.گفتم بیا بشین توی ماشین،گفت نمیام.گفتم رعنا بیا تو ماشین شوخی ندارم اگه بیام پایین…حسابتو میرسم ها…میبرمت خونه بعدا هرگوری میخوای بری برو…برگشت ولی نشست عقب.گفتم چی شد حرف حق زدم کون خیار تلخ شد.سنگین شد برات.گفت کیوان تو خودتی بهم این چیزها رو میگی.؟نمیدونی دل و قلبم طاقت این حرفها رو نداره.اون هم از تو به جون مادرم من و مسعود پسر خاله ام فقط همکلاسی بودیم هیچ ارتباط خدایی نکرده لمسی جنسی با هم نداشتیم.گفتم اونو خدا میدونه.تا اینو گفتم اون عقب ماشین بغضش ترکید.چنان گریه میکرد.گفتم چته…مگه خدایی نکرده مامانت مرده.یا ببخشید من مردم…البته من که بمیرم روز خوشی توست…دوباره بیشتر گریه کرد. داری دلمو میشکنی. تو که میگفتی بدون تو خوابم نمی‌بره.بدون تو اشتها ندارم.بدون تو دوست ندارم تا سر کارم برم.همش دروغ بود.گفتم من که دروغی نگفتم ولی اگه درست فک کنی و برگردی عقب میبینی کی به کی دروغ گفته؟لعنتی چند سال با پسره میرفت میومدی اونوقت با هم کاری نکردین.یا پسره پسر نبوده.یا بی بخار بوده.یا من هالو ام.فقط گریه میکرد. رسیدیم خونه تا رسیدیم در رو باز کرد تندی رفت بیرون.کیفش روی صندلی جلو جا مونده بود…من نرفتم خونه برگشتم طرف بازار.صبح زود بود.در مغازه رو باز کردم.نگاه کردم زیر باند من پر خون بود.دوباره داشتم در رو می‌بستم.سعید رسید گفت ای وای اوستا داره از دستت خون میچکه.گفتم کمکم کن بریم دکتر… رفتیم همون اورژانس.خانوم دکتره نبود.شماره اش رو داشتم…کارتشو بهم داده بود.زنگ زدم با گوشی سعید برداشت.گفتم کیوانم و خودمو معرفی کردم.گفت مگه نگفتم استراحت کن.حتی موقع خواب دستت نره زیر بدنت.گفتم الان چکار کنم. گفت بیا بیمارستان باید عمل بشه کار بخیه معمولی نیست.ادرس داد رفتم.با سعید رفتیم.گفتم به کسی چیزی نمیگی ها.ببینم دهنتو باز کردی جرت میدم.بابام گفت بگو رفت قشم.خرید مغازه.حتی اگه خانومم هم گفت بگو.رفت برگشت قشم گفتم کیفش توی ماشین جا مونده بده بهش…گفت چشم…گفتم تیز ماشین بابامو ببر بزار خونه ما زودی برگرد اینجا.سر راحت یک گوشی خوب از مهران رفیقم برام بگیر بیار…این سیم کارتم بزار روش.تیز برو زود بیا.رفت دکتر اومد آزمایش و باند و باز کرد.بدبختی از شاهرگ دستم بخیه باز شده بود…مستقیم منو برد.اتاق عمل.گفت کسی نیست بهت گفتم الان میاد فرستادمش جایی.گفت اشکال نداره خوشگل پسر نترس خودم هستم.خندیدم.گفت خوبه برای روحیه ات.وقتی به خودم اومدم.دستم کامل بسته بود.طوری عجیب.داخل بانداژ نمیدونم چی بود. که دستم سیخ وایستاده بود.بردنم توی بخش حالت تهوع داشتم.سعید گوشی جدید و بهم داد.یک ساعت نشده بود.تموم رفیقام توی بیمارستان بودن…گفتم اینها رو کی گفته.گفت اوستا ازم کارت خون خواستن نداشتم.گفتن خون جایگزین می خوان.من هم هرکی رو میشناختم جریان رو گفتم.فک کنم برای ۴واحد خون اینها از۴۰۰نفر خون گرفتن.تمام راسته بازار اومدن خون بدن…هر کی میومد دیدنم گل وشیرینی می‌آورد.ساعت ۱۲بود توی اتاقم و یخچال اتاقم جا نبود…ساعت۳ بود اکثر رفیقامو فرستادم رفتن.من موندم و چندتا از بچه ها.همون لحظه سمانه اومد تو.شیرینی آورده بود.از عید به اینطرف دیگه پیش ما نبود.بیکار بود.گفتم سمانه میتونی چند روزی کمک سعید وایستی.،؟گفت آره.حتما.اما آقا کیوان من یک کار بدی کردم.سعید زودی رفت بیرون.گفتم چیکار کردی.گفت الان میفهمی.دو دقیقه نشد دیدم رعنا اومد تو بعدشم پدر ومادرش.پیمان و رویا.گفتم تو گفتی.گفت آره سعید گفت نگو.ولی من دلم نیومد چون من درد بی کسی توی بیمارستان رو کشیدم.دکتر گفت اقلا باید۳روز اینجا باشی.رفتم شهرداری گفتن امروز نیومده رفتم در خونه خانومتون.بهشون گفتم.ببخشید.رفت بیرون.رعنا اومد جلو چشماش کاسه خون بود.گفت لعنتی حالا من غریبه شدم.شاگرد مغازه ات باید بیاد بهم بگه چی شده…گفتم رعنا الان وقت این حرفها نیست.ببین دوستامون هستن.همون لحظه همه دوستا طفلکیها عذرخواهی کردن و رفتن.تا رفتن بیرون این در رو بست حتی خانواده اش رو هم انداخت بیرون.اومد پیشم خودشو انداخت بغلم.گریه هاش و اشکاش تمام صورتش و پر آب کرده بود و خیسه خیس بود.با همون دستم بغلش کردم.گفتم گریه نکن خوب میشم.ولی دیگه با آبروی من بازی نکن.نمیتونم الان توی چشمای پیمان نگاه کنم.نمیتونم باباتو صدا کنم.از رویا خجالت میکشم.من بهت نگفتم چون میدونستم زجر میکشی.نگفتم چون میدونستم اینها همه منو دوستم دارند میان دیدنم.من خجالت میکشم.اخه عزیز دلم کی پیش خواهرش میگه شوهرم چشاش دنبال توست…ببخشید کیوان جونم ببخشید.نگاهش کردم اشکای من هم اومد‌.گفتم رعنا اگه نمیزنی توی گوشم.یک لب خوشگل بهم بده شارژ بشم.دو دسته محکم صورتمو گرفت از ته دل بوسم کرد.همون لحظه خانوم دکتره در زد اومد تو اتاق.گفت به به عاشقای خسته.لباتو پاک کن پسر رژ لبی شده.خندیدم.گفت خانوم خوشگله اینو اینقدر اذیتش نکن.از خوشگلیت سؤ استفاده نکن.از دستش میدی ها.مادرش پدرش همه اومدن داخل…بهشون گفتم یکوقت خانه ما کسی نفهمه که من چکارم شده.روز دوم بیمارستان بودم ساعت ده صبح بود.که ای وای دیدم پدرم اومد توی اتاق تا منو دیدگفت حقت نیست بخوابونم زیر گوشت.تمام شب قبل رعنا پیش من بود و رفته بود خونه استراحت کنه.اون موقع کسی نبود.گفتم سلام حاجی…گفت کوفت حاجی نبودی رفتم به مغازه ات سر بزنم.حاجی صابر حالتو ازم پرسید.گفتم خوبه رفته قشم.گفت مگه از بیمارستان مرخص شده.گفتم کدوم بیمارستان. بنده خدا فهمید سوتی داده.الانم اون منو رسوند برگشت.پای رانندگی نداشتم.پای اومدن نداشتم.چت شده.گفتم همون صبح که از فرودگاه برگشتم بخیه شاهرگم باز شد خونریزی شدید کرد.بردنم اتاق عمل.دلم نخواست نگرانت کنم.گفت لعنتی تو بچه منی.طوریت بشه من میمیرم.گفتم خدا نکنه.همون لحظه پیمان رسید گفتم داداش یک کمپوت برا حاجی باز کن.گفت آقا پیمان پسرم از تو انتظار نداشتم.گفت حاجی والا بخدا قسممون داد بهتون چیزی نگیم تا خوب بشه.گفت این گوه زیادی میخوره.تو چرا گوش دادی.گفت حاجی باجناقیم دیگه هر گوهی بخوریم باهم میخوریم.پدرم گفت ببخشید باباجان عصبی بودم‌ چیزی گفتم.پیمان گفت نه حاجی بخدا تو هم عین پدرمی. انشالله زود خوب شه بیاریمش خونه.گفتم فک کنم فردا بزارند برگردم.بابام گفت پیمان اینو ببریدش خونه خودتون تا دستش،خوبه خوب بشه.من به مادرش میگم قشمه.به رعنا هم میگم.بهش بگه قشمه. چند روز باشه.تا خوب شه…ببرش خونه خودت نه پدر زنت.گفت چشم حاجی.گفتم چرا اونجا.گفت خنگه ننت هر روز به هوای رعنا میره خونه مهندس.اونجا ببینه میخوای چی بگی.؟گفتم میرم خونه سعید.پیمان گفت کیوان خجالت نمیکشی.گفتم راستش چون خجالت میکشم نمیتونم بیام. پدرم که جریان رو نمی‌دونست.گفت از کی تو خجالتی شدی.چرت نگو برو اونجا چند روزی باش تا آب‌ها از آسياب بیفته.گفتم چشم.آقا جون من تلفنی باهات در تماسم…گفت زنگ بزن مادرت مثلا قشمی.گفتم چشم…بعد هم رفت.گفتم پیمان داداش بقران من نگاه بد به رویا نکردم.گریه ام گرفت خیلی خراب بودم.من نمیدونستم مادر خانومم پشت دره.با پدرم صحبت میکنه.با گریه گفتم.پیمان من نمیتونم تو چشم تو رویا نگاه کنم.من اونشب یک کمی سرم داغ بود.شاید نگاهش کردم اما بخدا غرضی توی نگاهم نبود.از اون روز همش میخام ازت عذرخواهی کنم. روم نمیشد.دلم داشت میترکید باید بهت میگفتم.من نون ونمک تو رو خوردم.نمکدون نشکستم.گفت لامصب تو هنوز داری به اون ماجرا فک میکنی؟گریه نکن کوسخول تو دستت پاره پاره شد اشکت نیومد.اونوقت…گفتم پیمان من گریه ام برای اینه که عزیزترین کس زندگیم اول زندگی آبروی منو پیش کس و کارش همه برد.من الان تونستم از تو عذرخواهی کنم.اخه چطوری تو چشم آقاجون مادر جون نگاه کنم.اونا که باور نمی‌کنند.با خودشون چی میگن.داماد تازه ما پسر حاجی تو خونه تازه خودش چشماش هرز میگرده.خاک عالم به سر من شده.همون لحظه پدرم برگشت توی اتاق گفت حالا فهمیدم موضوع چیه.پسرجان تو شیر ونون پاک خوردی هرزه نیستی.خانوم مهندس من از دختر شما و عروسم انتظار همچین چیزی نداشتم.چرا دخترت به پسر من و شوهرش افترا زده که این مرد دست به خودزنی بزنه.میدونی چقدر سخته که یک مرد گریه کنه عذر خواهی کنه.برای اولین و آخرین بار میگم.این داماد دیگه ات و اینم خودت.اگه دخترت این رفتار رو دوباره با پسر من داشته باشه.طلاقشو نمیدم ها.مهریه اش رو میدم ولی یک زن دیگه برای این میگیرم.مگه من بچه ام رو از سر راه آوردم که از روزی با دختر شما آشنا شده چندبار بلا سرش اومده.خدایا ما چه غلطی کردیم ها…زن مردم دید رو ندید میگیره.مال ما آبرومون رو میبره.آفرین به تربیتتون.فقط خدا میدونه اگه مادرش بفهمه قضیه چیه.اون مث من برخورد نمیکنه.چشمای رعنا رو در میاره.ولی من ایندفعه چیزی نمیگم.فعلا خداحافظ.پسر زود خوب شو.من الان حساب بیمارستانتو میدم.دیگه گریه نکن.قربون اون حیای تو بشم.گفتم آقاجون برو لازم نیست پول دارم.گفت حرف مفت نزن.ساکت باش بی‌کس که نیستی.۴تا روستا تیر و طایفه تو هستن.لب تر کنی ۵۰۰دختر بهت میدن.گفتم آقاجون من رعنا رو دوست دارم شما هم ببخشش.همیشه مگه نمیگی بخشش از بزرگانه.گفت ایندفعه چشم پوشیدم.ولی دفعه دیگه نمیتونم.بعدشم رفت.مادرزنم اومد تو.خیلی بوسم کرد. گفت قربون تو پسر بشم.من همون شب حساب رعنا رو گذاشتم کف دستش.گفتم منو ببخشید مادر جون.گفت نه تو باید ما و رعنا رو حلالمون کنی.دو روز بعد مرخص شدم و آروم بردنم خونه رویا شون.البته بیشتر بالا بودم ولی وقتی مادرم میومد میرفتم پایین.چقدر زرنگ بود یکباربه رعنا گفته بود انگار کیوانم اینجا بوده.بوی لباس و بدنش و میفهمم.رعنا بهش گفته شما دلتون تنگ شده اینجوری فک میکنید.شب بود بعد شام پیمان گفت بریم پایین.گفتم فرقی نداره که الانم از خونه ما کسی نمیاد اینجا.رویا گفت آقا کیوان از ما دلگیری.نمیای خونه ما.گفتم نه رویا خانوم.اینجا هم خونه شماست دیگه همه پیش هم هستیم.پدر زنم قلیون چاقید آورد.گفت بچه ها حال دارید چند تاپیک بزنیم.گفتم من نمی‌خورم.خودتون بخورین.رعنا بهم نگاه کرد. ساکت شد.پدرش گفت.بیا جلو بخدا بدون تو اصلا بهم لذت نمیده.مخصوصا وقتی ساقی میشی.بنده خدا کلی مزه و اینجور چیزا گرفته بود پیمان هم چندتا قوطی پلمپ فرانسوی گرفته بود.۶نفری نشستیم.خوردن.ولی من دیگه اصلا بهم حال نمیداد.رعنا نگاهم کرد.حس و حالمو فهمید.گفت کیوان عزیزم.چرا بی حالی.همیشه تو مست مون میکردی.لبخند تلخی زدم.مادرش بین منو پیمان نشسته بود.برگشت بهم گفت پسر خوبم دلتو شاد کن. گفتم مادر جون اجازه بدین من برم بخوابم.گفت ما امشب همه به سلامتی برگشت و خوب شدن تو جشن گرفتیم.گفتم مادر جون بقول رعنا آخه من مست که میشم کله ام داغ میشه رفتارم عوض میشه.پدرش خندید.گفت مگه از من بدترین.جاده جیرفت جوون بودم.یک پیکان بار رو با۱۰نفر سرنشین پشت توی عروسی چپ کردم.فقط شانس آوردم کسی نمرد.بخور بابا.مستی و اون حال بعدش.گفتم ارزش آبرو ریزی نداره.پیمان خم شد ماچم کرد.گفت خیلی دلت پره.من که گفتم اصلا برام مهم نیست.رویا تو برات مهمه.گفت بخدا من اون شب با این رعنای دیوونه دعوام شد.گفتم بخدا مسئله‌ من شما یا رعنا نیستین.وقتی مست میشم کلا نمیدونم چرا خیلی خوش میشم.نمیدونم چیکار میکنم.اون شب اول من مقصر بودم که رعنا رو ناراحتش کردم.چون دست خودم نبود،یکبار دیگه هم قبلا برام پیش اومد.رعنا میدونه.ببخشید منو.معذرت میخوام.بلند شدم رفتم توی اتاق رعنا.پنجره رو باز کردم.پیمان اومد داخل گفت داداش نکن اینجوری با خودت.گفتم شرمنده شب شما رو هم خراب کردم…سر و صدا از توی هال اومد.دیدم مادر پدرش دارند با رعنا جر و بحث می‌کنند.برگشتم توی هال.رعنا گریه میکرد. گفتم پدر جون خواهش میکنم.گفت نه پسر این بار اولش نیست.نمیدونم چی مرگشه.اون پسر خاله بدبختشم دق داد.حالا که فهمیدی بهت میگم.اون هم جوون خوب و سر براهی بود.چندسال پای این نشست.از دست این افسردگی گرفت.آخرش هم از دست این فرار کرد رفت فرنگ.چندساله با باجناقم زبون بستیم.دیدی توی عروسی شما هم با من حرف نمی زد.الانم تو رو داره دیوونه میکنه.لامصب مگه چی میخوای از زندگی.خدا شاهده یکی دوبار با تو نشستم شب نشینی یاد جوونی های خودم میفتادم.همش به اینها میگفتم.این پسره پر عشق و زندگیه.الان که اینجور میبینمت. دلم داره منفجر میشه.بیا بشین تا دلت میخواد بخور.گور پدر منو این رعنای احمق که قدر نشناسه.لیاقت نداره دختره عوضی مثلا مهندس ارشد این مملکت هم هست…رعنا گریه کرد وقهرکرد رفت اتاقش.گفتم ای وای بابا چرا اینکارو کردین گناه داره دختره…گفت ولش کن لوس شده.ایکبیری.خندیدم.یعنی همه اونا خنده اشون گرفت.گفتم آخه خوشگله ایکبیری نیست که.اگه نه من نمیگرفتمش که.این همه دردسر بکشم.سریع در اتاق رو باز کرد گفت بله دیگه حالا بمن بخندین.خوش باشین من جای همتون رو تنگ کرده بودم.بگو بابا جون هرچی میخوای بهم بگو…دلتو آروم کن.حالا این منو بخشیده شما یک‌یککاری کنید دوباره دلش ازم چرکین بشه.گفتم بیا اینجا لوس نشو بشینیم چندتا پیک بزنیم شاید همه چی فراموشمون بشه.اومد پیش من.جلوی باباش محکم بوسم کرد.گفت ببخشید عزیز دلم.دیگه اصلا نمیخوام از گفتن دوست داشتنت پیش ‌کسی خجالت بکشم.گفتم مرسی بشین کنارم.باید پا به پای من بخوری نه نگی.گفت باشه. مادرش گفت حالا شد.پس بریز منم بخورم.همه زدیم زیر خنده.چند تا پیک سنگین خوردیم…گفتم پیمان سیگار بده.پدرش خندید.رعنا گفت نده که داره کله اش داغ میشه.پدرش گفت به من هم بده.آقا چندنفره کشیدیم.چقدر خندیدیم.کوسخول شده بودیم.خیلی گیرا بود.الکل بالا بود.باور کنید همه توی همون حال و پذیرایی خوابمون برد.توی خواب بودم باور کنید خواب می دیدم توی دستشوییم میخوام بشاشم. بلند شدم.چراغها همه روشن بود.هر کدوم ب کجا افتاده بودیم.رعنای خنگ خوابش برده بود.کون گنده قشنگش دیده می‌شد.پاشدم رفتم.توالت برگشتم اومدم.زیر سرشون بالش میزاشتم.همه مست خواب بودن.تکون هم نمیخوردن.تابستون بود و خیلی گرم.همون لحظه.رویا بلند شد.توی خواب بالا آورد.سرفه کرد می خواست خفه شه.بیدارش کردم.مجبورا زدم پشتش خفه نشه پریده بود کلوش.بلند شد لباس و تیشرتش کثیفه کثیف شد.رفت سریع توی سرویس اتاق رعنا.صدای بالا آوردنش اومد.رفتم کمکش.دیدم اوه تیشرتش رو در آورده.سرش توی روشویی بود.چقدر تپل و سفید وناز بود.سوتین زیبای مشکی گیپور زده بود.وقتی برگشت نوک سینه هاش دیده می‌شد.گفت کیوان کمکم کن نفسم بالا نمیاد.گفتم خم شو بزنم پشتت.توی خواب بالا آوردی پرید توی گلوت نترس الان خوب میشی.چندتا زدم پشتش.اینقدر سفید بود پشتش سرخ شد.دوباره بالا آورد شدید.ریخت روی شلوارش و کف سرویس.افتاد زمین.اجبارا.به خدا اجبارا با یک دست از زیر بغلش گرفتم بلندش کردم.میخواست شلوارش رو در بیاره نمیتونست.گفت کمکم کن.گفتم رویا جون من نمیتونم.گفت تورو خدا من به کسی نمیگم.حالم بده کیوان نمیتونم رو پا وایستم.الان کثیفم حالم بدتره…نگهش داشتم شلوارش رو کشید پایین.چقدر تپل و سفید بود چه کون زیبایی داشت.چقدر خانوم بود.یک تپلی زیبایی داشت.رفت توی حموم.آبو باز کرد.نشست کف حموم نمیتونست سرپا وایسته…شورتشم مث سوتینش گیپور بود.پشمای بلند کوسش دیده می‌شد.گفت کلید واحد ما توی جاسوئیچی خونه است برو خونه ما اتاق خوابمون برام حوله و لباس بیار بدو.کیوان بدو.گریه کرد.سرم درد میکنه.گفتم باشه بشین زیر آب سردخوب میشی.تیز رفتم خونه اینها.لباس آوردم وحوله.برگشتم گفتم روی تخته بیا بیرون بپوش.گفت مرسی داره حالم بهتر میشه.من با همون لباسای کثیف شده رویا کف سرویس رو پاک کردم.داشتم تمیز میکردم.این لعنتی کشید پایین شورتشو.فک می‌کرد من رفتم.لای در باز بود چراغ رختکن و روشویی خاموش بود.ولی چراغ حموم روشن بود.بخدا انعکاس بدنش مث آیینه افتاده بود روی کاشی های روبرو…چقدر سینه های سفت و گنده داشت.شاید دوبرابر رعنا.حالش جا اومده بود.زیر دوش داشت سینه ها و کوس تپلش رو دست میکشید.چقدر پشمالو بود.فک کنم یکسالی بود نتراشیده بود.شامپو بدن زد.و پشماشو هم شست.کیرم توی شلوارم جا نمیشد.لباس خونه تنم بود وگشاد بود.ولی کیرم راسته راست بود.توی دلم گفتم خدایا منو ببخش.استغفرالله گفتم و رفتم بیرون…دیدم مادر خانومم هم داره بیدار میشه.گفتم مامان.مامان.گفت چیه کیوان.گفتم حال رویا

خوب نیست بالا آورد رفته اتاق رعنا دوش بگیره.توی خواب داشت خفه می‌شد.گفت توی خواب صدای سرفه شنیدم فک کردم خیاله…کیوان کمکم کن بلند شم.سرم درد میکنه.لامصب مشروب رو با قلیون استفاده کردم.سردرد سرگیجه گرفتم.منو برسون دستشویی انگشت بندازم گلوم بالا بیارم.حالم بده.گفت باشه.با اون دست داغون اینو هم بردم سرویس اتاق خودش.ولی حالش بهتر بود…گفت تو برو مامان‌. میام.گفتم کمک خواستی بگو.وقتی رفتم توی حال.رعنا به حالت سجده نشسته بود.اخه کسی نبود بگه شما که ظرفیت ندارین چرا میخورین.چرا اون همه قلیون میکشین…خانوما زیاد قلیون کشیدن…رعنا منو دید گفت بدو.بیا.جیش دارم.گفتم باشه.بیا.بلندشد کمکش کردم تعادلش رو حفظ کنه.گریه کرد.کیوان سرم درد میکنه.گفتم خوب میشه.بردمش دستشویی توی حال…نبردمش اتاق خودش.این هم بالا آورد.ولی حین شاشیدن.گفتم چی شد.گفت حالم بده کیوان.رفتم دستشویی شلنگ گرفتم.استفراغش پاک شد.گفت ابو بگیر کوسمو بشورم.مست بود کوسشعر میگفت.خنده ام گرفته بود.گرفتم خودشو شست.بلند شد.دوباره بالا آورد.گفت برو لباس بیار برام.گفتم برو زیر دوش.تمیز بشی.از توالت اومد بیرون رفت زیر دوش.رفتم اتاقش حوله و لباس برداشتم.رویا حالش خوب شده بود.لباساشو برداشت.گفتم رویا جون برو خونه خودتون الان بلند بشه بیاد اینجا کار دستمون میده.نامرد اومد جلو بوسم کرد.گفت خیلی خوبی و آقایی.من رفتم پایین.گفتم رویا پیمان نفهمه.گفت نه خیالت راحت.سخت نگیر.لباس چرکاشو برداشت رفت پایین. لباس و حوله رعنا رو برداشتم رفتم بدم بهش.دیدم توی وان دراز کشیده.سرش رو گرفته.گفتم چی شده رعنا.گفت کیوان دارم از سردرد میمیرم.چند بار بالا آوردم.گفتم خب لامصب خیلی قلیون کشیدین دیگه چه خبره.رویا هم الان حالش بد شد رفت پایین.مامانت هم سر درد داشت رفت اتاقش دوش بگیره.گفت نمیدونم.بیا کمکم کن.گفتم عزیزم نمیشه که لباس تنمه.زشته مامانت اینها هستن.گفت بیا دیگه.گفتم بخدا نباید دستم آب بخوره.بدنم هم احتیاج به دوش گرفتن داره.همون لحظه مادرش اومد گفت برو عزیزم.دلش تورو میخواد بهونه میگیره.رعنا داد زد مامان.مادرش رفت یک کیسه نایلونی آورد محکم بست دور دستم خودش کمکم کرد زیر پوشم رو در آوردم.اولین بار بود پیش مادر خانومم بدون تیشرت بودم.من بدنم پشمالوست.رعنا کوسخول مست بود گفت مامان ببینش بدون لباس مث خرس گریزلی میمونه.مادرش زد زیر خنده.گفتم نگاه بهم چی میگه.مادرش گفت راست میگه هم پهنی هم پشمالو.بدو برو پیشش.الان کله اش داغه.نوبت تویه حالشو بگیری.گفتم مامان زشته خب.اون الان مسته.گفت بزار بفهمه وقتی مستی چی حسی به آدم دست میده.رفتم داخل.لخته لخت بود.بدن نازش برق میزد.گفتم مامان بهم ژیلت بده صورتمو بتراشم.ببخشید ها.چندروزه دوش نگرفتم حالا شد بهونه.گفت باشه الان.زود رفت برام آورد.این مشنگ هم توی وان داشت چرت و پرت میگفت…رفتم پیشش.شلوارمو در آوردم.برعکس رویا این همیشه کوسش شیو شده و تمیز بود.گفت بیا توی وان.رفتم پیشش.گفتم جانم خوشگل من.چته.گفت بیا پیش من.گفت درش بیار اون کیر گنده اتو. گفتم هیس لامصب.مستی چرت و پرت میگی.گفت حرف نزن لعنتی چند روزه توی کف موندم.بخور سینه هامو.گفتم تو رو خدا ساکت باش.لامصب تو که ظرفیت نداری چرا میخوری.گفت خوردم ببینم.چی حسی داره وقتی مستی.الان نمیدونم مستم دیوونه ام چیم.ولی دلم کیر میخواد.گفتم وای ساکت باش رعنا جون.تو رو جون کیوان.گفت کیوان خیلی کون دوست داری.اره.؟گفتم آره حالا چی میگی.بشور خودتو بیا بریم.گفتم الان حال خودتو نمیفهمی بعدا پشیمون میشی.گفت میخوای منو بکنی.گفتم میخوام ولی الان نه.گفت چرا دیگه با من حال نمیکنی بغلم نمیکنی بوسم نمیکنی.گفتم لامصب اینجا نمیشه که خونه شما.یا ابجیت. بعدشم نمیبینی شبها چقدر دستم درد میکنه.گفت نه تو فک میکنی من دختر بدی بودم.یا که قبلا با مسعود رابطه داشتم.دلت میخواد بدونی؟ گفتم نه نمیخوام بدونم اشکال نداره برام مهم نیست.اتفاقیه که افتاده.گفت نخیرم.بلند داد زد.من میدونم تو در مورد من فکر بد میکنی.الان دلم میخواد تو برای اولین بار کیر کلفتت بره داخل من.میخوام درد و رنج بکشم.میخوام بدونی من همه جوره میخوامت.گفتم عزیزم بیا بریم بیرون.خل و دیوونه داد زد.بی پدر مگه مرد نیستی که دختر به این خوشگلی توی بغلته.عرضه کردن نداری.پس چرا این بی پدر اندازه تنه درخت شده.گفتم رعنا رعنا لامصب آبروی منو بردی.گفت پس بکن تا داد وبیداد نکنم.گفتم باشه میکنمت.خودش بلند شد رفت بیرون وان.خم شد مدل اسبهای خوشگل خودشو خم کرد.گفت بکنش این کوس وکون تنگ منو مال خودتن.دیگه حسرت کون رویا رو نخوری.خیلی ناراحتم کرد.برگشت دید دارم نگاهش میکنم.هنوز سرم و صورتم خیس نبود.دوباره بهم ریختم.گفتم من حسرت کون کسی رو ندارم.بی پدر چرا خرابم میکنی.نگاهم،کرد.گفت کیوان.بازم که اشکت اومد.گفتم من اگه کون وکوس بخوام بیرون برام پر دختره.چرا خواهر زنمو بخوام.من تورو میخوام.محبتت رو میخوام اعتمادت رو میخوام.برگشت گفت بکن.خم شده بود با یک دست خودشو نگه داشته بود لیز نخوره. با دست دیگه اش لای کونش رو باز کرد.از شامپو بدن ریختم لای کونش.دیگه گفتم به این رحم نمیکنم.سرش و گذاشتم دم سوراخ کونش.با یک فشار خیلی محکم.تا نصفه بیشتر دادم توی کونش.به چی قسم بخورم که چنان جیغی زد.محکم دهنشو گرفتم.گفتم لعنتی ساکت باش.برگشت بغلم.گفت مسعود کونم پاره شد فک کنم این دفعه جرم دادی.گفتم مسعود خیلی زیاد می‌کرد توی کونت.گفت آره.کونمو خیلی دوست داشت.مست بود درد داشت دیگه نمی فهمید چی میگه.گفتم تو کوست هم کرد.گفت نه اونجا رو فقط گذاشتم کیوان جونم افتتاح کنه.مال شوهر خوبمه.مسعود اینبار خیلی دردم اومد.تمام غصه های دنیا ریخت توی قلبم.جیگرم پاره پاره شد.فقط برای من ادای دختر خوبها رو در می‌آورد.گفت میخوای دوباره بزار ولی آروم تر.گفتم باشه برگرد.این دفعه.بدتر گاییدمش.هرچی جیغ و داد کرد.مسعود مسعود کرد چیزی نگفتم.گفتم بزار مادرش صداشو بشنوه.ولی آبم نیومد نصفه کارمو ول کردم.خودمون و شستم زدم بیرون لباس پوشیدم.مادرش اومد توی اتاق ما.محکم گذاشت زیر گوش دخترش.گفت مست بود چرت وپرت می گفت.گفتم مستی وراستی.بهتون برای طلاق خبر میدم.رعنا گفت میخای بری دیگه،خندیدم.گفت برو.من مست نیستم.خواستم حقیقت رو بهت بگم.الان من هم مث تو آروم شدم.چون بدجوری میخوامت.نمیتونستم بهت دروغ بگم.همه گفتن نگی بهش ولی دلم نیومد.گفتم ولی نباید اینطوری میگفتی.برام گذشته و رابطه‌ ات مهم نبود.یعنی بود وهست ها.ولی از این به بعدت مهمتر بود.انتظار دروغ ازت نداشتم.من از اول همه چی رو بهت گفتم حتی رابطه هامو.پس من هم پاک نبودم.که دنبال مریم مقدس بگردم.معلومه دختری که چندسال شهر دیگه درس خونده دور از خونه بوده برادر نداشته هر کاری خواسته کرده دختری که همخونه پسر خاله اش بوده خیلی بیشتر ازین چیزها از رابطه چیزی فهمیده.ولی ادای خوبا رو درآوردن ودروغ گفتن مسئله دیگه ایه.رعناچون ازدواج دوست دختر وپسر بازی نیست تعهده،فردا که بچه بیاریم نمیتونیم بهشون بگیم که قبل ازدواجمون.ما هرکدوم با چندنفر بودیم…پس این ازدواج بی معنیه.گفت نرو بمون مادرت گناه داره خوب شو بعد برو.گفتم میرم جای ديگه.کجا میخای بری.گفتم اگه میخاستم بهت بگم که چرا برم.داشتم با یکدست دکمه هامو میبستم و نمیتونستم.اومد جلو کمکم کرد.گفت منو هم باخودت میبری.؟نگاهش کردم.چشماش اشکی بود.گفت منو ببخش.گفتم باشه.حالا بزار برم.گفت منم بیام.گفتم سر کارم گذاشتی.گفت نه جدی میگم.من نمیتونم اینجا بمونم.نشستم روی تخت مادرش اومد دکمه هامو باز کرد.گفت نرو پسرم.بخاطر من رعنا رو ببخشش.گفتم مگه شوخیه.چند سال با کسی بوده رابطه داشته.خاله اش میدونه پسر خاله اش میدونه.بعدا بهم نمیخندن.نمیگن پسره هالو بوده.نمیگن بی غیرته.رعنا دراز کشید روی تخت سر روی بالش گذاشت و گریه کرد.مامان این راست میگه.حق داره.موضوع یک عمر زندگیه.باید با خودش کنار بیاد.برو فکراتو بکن.ولی من دختر پر رو و بی حیایی نیستم.شاید دیوونه و روانی باشم اما بی حیا نیستم.مسعود هدفش چیز دیگه ای بود.بهم تجاوز کرد.نظر منو از خودش برگردوند.دوسال ازم سواستفاده کرد.اخرشم ازم توقع دیگه داشت که ولش کردم.من چند سال طول کشید تا کیوان رو انتخاب کردم.وقتی کیوان بار اول که مست بود میخواست بهم تجاوز کنه.یاد مسعوده لعنتی افتادم.برای همین بهتون گفتم عجله نکنید.چون نمیخواستم کسی رو مث مسعود انتخاب کنم.که فقط برای کثافت کاری خودش منو بخواد.حالا فهمیدی تردیدم برای چی بود.؟گفتم تو دیوونه و روانی نیستی وسواسی شدی چون بدی دیدی نمیتونی درست انتخاب کنی…الانم دیگه بلند شو به خودت آسیب نزن.روح وروانت رو بهم نریز.حق داشتی.بعدشم ساکت باش پیمان وبابا خواب هستن.من هم نمیرم پیشت میمونم.تا خوب بشم.ولی بعدشو بهت قول نمیدم.مادرش محکم بغلم کرد گفت خدا خیرت بده پسرم.رعنا گناه داره.مادرش گفت این پیمان چقدر بیخیال عین دیو داره تنوره میکشه.خیلی خورده امشب.رفت در اتاقو بست.به نوعی ما رو تنها گذاشت.زن زرنگ و سیاستمداری بود.وقتی رفت.خودمو کشیدم بالا روی تخت.گفتم کمکم کن لباسمو در بیارم.گرممه.گفتم بزار پنجره رو باز کنم.گفتم نه.دریچه کولر رو بازش کن.من روشنش کردم.رفتم رو تخت.گفت بیام پیشت بخوابم.گفتم آره چرا که نه.کی بهتر از تو.اینقدر ناز اومد بغلم.لباسشو درآورد.دست گذاشت قفسه سینه من.با موهای سینه ام بازی کرد.خودش سوتینش رو در آورد.اومد بالا گفت بخورشون دوست دارم.نوکشو گرفتم توی دندونم آخ قشنگی کشید.فقط یکدستم کار می‌کرد اونم طرف دیگه من بود نمیشد ازش استفاده کنم.لباشو خوردم.گفت کیوان فک کنم سوراخم پاره شده.اینقدر دردم میاد انگار نصف شده کونم.گفتم حقت بود خودت گفتی.نگفتی عرضه نداری.اخه لعنتی کیر من برای کوس،کردن هم کلفته چی برسه به کون.گفت خودم میدونستم.خیلی گنده است.مال مسعود قدش اندازه این شاید بود.اما کلفتیش نصف اینم نبود.مال این پیمان که اندازه انگشت بزرگه تویه.گفتم اونو از کجا دیدی.گفت رفته بودیم مسافرت شیراز.یک شب جا گیر نیاوردیم.منو پیمان و رویا توی چادر خوابیدیم.مامان بابا توی ماشین.اینها فک کردن من خوابم…رویا دمرو شد کون بزرگش بالا بود.این رفت روش.طفلکی کیرش به زور حتی به سوراخ رویا می‌رسید.زود هم آبش اومد.ولی تو امشب خیلی کردی هنوز آبت نیومده.کیرت هنوز شقه.میخای بکنی.گفتم مگه نمیگی دردت میادکجا بکنم.گفت تو بر گرد خودم میشینم روش.ولی تو نامردی نکنی محکم بدی داخلش ها.بزار بهش عادت کنم.گفتم باشه. برگشتم.گفت پشتمو بهت میکنم.کون قشنگمو ببین.کیرت گنده تر بشه.گفتم قربون تو دختر چیزفهم.کیرمو قشنگ کرم زد.کرم دستو صورتش خیلی کیفیت داشت.چرب و خیس شد.کیر رو گذاشت دم سوراخش.اروم آروم خودشو جابجا می‌کرد.می فهمیدم سرش میره تو و در میاد.گفت کیوان این جا نمیشه توش.خیلی بزرگه.وقتی سرش میره داخل بدنم.استخونام میخاد بترکه.گفتم میره دیدی من کردم رفت.گفت ببین از حموم که اومدیم بیرون از کونم خون ریخته بیرون.توی شورتم خونیه.بلند شد نشونم داد.گفتم پس مرض داری خودتو آزار میدی.گفت دلم میخاد آبرو بریزی تو سوراخم.گفتم باشه پس بزار من بکنم.بیا داگی شو.گفت میترسم.محکم بکنی.گفتم قرار شد بهم اعتماد کنیم.بیا عزیزم.داگی کرد.کیرم چرب بود.سوراخش هم همینطور.یک کمی آب دهن هم زدم.گذاشتم درش آروم دادم داخل.آه و اوهش در اومد.گفت نکش بیرون چند لحظه دست نگه دار. خودش کونشو داد عقب بیشتر رفت داخل.باور کنید از یک کوچولو اونورتر فشار داد.انگار کیرم توی کونش وارد یک دنیای دیگه شد جیغ آرومی کشید. گفت الان داخلش جا افتاد.خوب توش رفته.نکش بیرون میخام آبتو بریزی همونجا.گفتم بزار بیاد میریزم.گفت راستشو بگو کون من قشنگه یا رویا.گفتم چرا تکرار میکنی.گفت آخه خیلی بد به کونش نگاه میکنی.گفتم کون تو عالیه.با وجود اینکه میگی مسعود زیاد کرده اما خیلی تنگه.ولی کون رویا مث یک قلب گنده است وقتی راه میره انگار قلبه تالاپ تولوپ میکنه خنده دار میشه.گفت لعنت بهت نیاد که چه مثالی میزنه.گفت رویا یکبار ازم پرسید کیر کیوان چقدره.من هم الکی بهش گفتم تقریبا از انگشت دستش بزرگتره.نگفتم غولیه برای خودش.گفتم شاید دلش بگیره یا از شوهرش دلش زده بشه.گفتم آفرین خانوم خوبم.پس رویا بهت نگفته بود کون دادن درد داره.تجربه داشتی میدونستی.گفت آره ولی روم نشد بهت بگم.خودش بیشتر اومد عقب الان نصف کیرم توش بود.گفت خوبه گفتم خیلی.گفت ازون مرز درد رد شده فرقی نداره چقدرش بره توش.گفتم آروم دمر شو گفت باشه آروم دراز میکشم بعدش تلمبه بزن.پاره اش کن.دردش و دوست دارم.گفتم باشه.خانوم مهندس.خندید.دمر که شد قشنگ کونش به اختیارم بود.با پاهام پاهاشو باز کردم قلاب نگه داشتم خودش سرشو برد توی بالش که صداش بیرون نره.کشیدمش بیرون سوراخش عین غار شده بود.اب دهن زیاد زدم.گذاشتم توش فشار دادم به هرچی بگی قسم تمامش رفت توش خایه هام چسبید کونش.صدای جیغ خفه ای ازش اومد.چند بار اینکارو کردم.سوراخش سرخه سرخ بود.ابم اومد ریختم عمق کونش.چقدرم زیاد بود.کشیدم بیر‌ون.رفتم دستشویی.گفتم رعنا بیا.گفت نمیتونم درد دارم.گفتم بیا دیگه.ابو نگه دار اینو بشورمش. اومد گفت بیا دم روشویی.خیلی خوشگل کیرمو گرفت. زیر آب مایع بهش زد حسابی ماکوندو چلوندش و شستش.حوله صورت انداخت روی کیرم.گفت برو بخواب من هم بیام.باید تخلیه کنم.رفت نشست روی توالت ایرانی چندا زور زد.از کونش بگم یک لیوان آب کیر با خون اومد.چقدر اشکاش اومد.منو ندیده بود.خودشو شست یک آن منو دید.گفت سوختم از درد.خیلی کلفته.گفتم ببخشید دیگه.ولی باید بهش عادت کنی.اومد پیش من هر دو لباس پوشیدیم.گفتم روی زمین جا زیاده بهتره بخوابیم اینجا.اون بالا تخت کوچیکه میترسم دستم دوباره طوریش بشه.گفت باشه.پتو پهن کرد زیرمون . توی بغلم خوابید گفت کیوان میخوای طلاقم بدی بلند شدم نگاهش کردم گفتم نمیدونم ولی صبح بشه از اینجا میرم.گفت کجا میخوای بری. من هم میام.گفتم میخوام با خودم خلوت کنم‌. تنها باشم.فک کنم.گفت من هم بیام.گفتم رعنا منو کسخلم کردی ؟؟من میخوام برم جایی که تو نباشی بهت در نبودنت فک کنم تو باشی که نمیشه نمیزاری فکرکنم.گفت اگه رفتی برگشتی دیگه من نبودم.اونوقت دیگه فکر کردنت فایده ای نداشته ها.گفتم چرت و پرت نگو.گفت راست میگم.این میشه دوبار شکست عشقی دیگه نمیتونم نگاه فامیل رو تحمل کنم.با وجود تو فامیل از ازدواجم کف و کیف کردن.که میگفتن خیلی از مسعود سر تره.هم خودش تم خانواده اش.الان تو بری تنهام بزاری مردن برام بهترین راهه.گفتم پس نمیرم فک کنم.میخوام با دوستام برم شمال حال کنم مرخصی دارم.گفت اونو که کور خوندی دوست بی دوست.فقط خودم و خودت.گفتم زگیل شدی ها.خندید گفتم آفرین خنده ات قشنگه. ایکبیری من.گفت بخدا،اگه تکرارش کنی دست زخمی تو گازش میگیرم.خندیدم.گفتم بابات عجب چیزی بهت گفت ها.گفت خب جرات داری تکرارش کن.گفتم میخوای دوباره کارم به اتاق عمل بکشه.گفتم حیف شد بابام یک ویلای قشنگ توی ساری داشت فروخت اطراف طالقان زمین کشاورزی خرید اگه نه فردا باهم چند روزی می رفتیم شمال.اونجا.گفت خب میریم بهشهر ویلای ما.گفتم مگه شما ویلا دارید.گفت مثل اینکه مامانم شمالیه ها.گفتم دمت گرم.کی بریم.گفت ولی بابا ماشینو لازم داره.گفتم مهم نیست زنگ میزنم مادرم میگم رعنا چند روزی ماشین رو لازم داره میاد ببره.گفت ایوالله.گفت اصلا ولش کن.بیا به پیمان و رویا بگیم۴نفره بریم.شمال.گفتم این بهتره…صبح که چه عرض کنم ۱۱بود بلند شدیم.یک ته بندی کردیم.به مامان رعنا گفتیم برنامه چیه.فهمید رفتنم کنسل شده رفت آشپزخونه اشکاشو پاک کرد.رفتم پیشش.گفتم چی شده مامان.گفت مرسی پسرم.اگه رفته بودی میدونم این خیالات بدی داشت.بدبختمون می‌کرد.گفتم نه نمیرم میخوام ببرمش شمال.میگه اونجا ویلا داریم.اره داریم اما چاهش خرابه حمام دستشویی داخل نداره.اونجا نرید بهتره.گفتم میریم ویلا اجاره می کنیم.گفت نه اجاره چیه.برین ویلای دایی اسماعیل.زنگ زد داداشش،اون از خدا خواسته بنده خدا کلید و آدرس دقیق ویلا رو داد بهمون.و راه افتادیم چالوس شلوغ بود از هراز رفتیم.پیمان خودش پشت فرمون بود‌.خانوما عقب بودن ماهم جلو.خداییش خوش گذشت.ویلای تمیزی بود استخر دار وشیک.ولی من که بااین دستم نه میتونستم برم توی دریا نه استخر.به زور دوش میگرفتم.جالب این بود که رویا هم پریود شده بود نمیتونست شنا کنه پکر بود.شب که نه غروب بود.من وپیمان توی ماشینش بودیم.شیشه هاش پایین بودهوا گرم بود.گفت بیا سیگار بکشیم گفتم بریم توی خونه کولر روشنه خنکه.گفت نه دیوونه سیگار چیه؟اینکه میکشم حرف نداره ولی بو داره رویا بفهمه بد میشه.خودش چندتا غنچه گل برای خودش بار زد ولی من ازین چرت وپرتها نمیکشم.هنوز سیگار رو روشن نکرده بودیم.در حیاط باز شد دخترها اومدن تو.از خرید میومدن.سریع شیشه رو دادبالا.گفتم گرمه.گفت بزار برن خونه دو دقیقه که نمیمیری.باهم خیلی دوست شده بودیم.شوخی داشتیم.توالت بیرون کنار پارکینگ ماشین بود.پارکینگ که نبود یک قسمتی از حیاط رو سقفش و باایرانیت پوشونده بودن شده بود پارکینگ.شیشه هاش دودی بود.ماشین مورانو شاسی بلند در دستشویی دو متری من بود.رویا گفت من دیگه نمیتونم تحمل کنم.تو برو خونه من همینجا خودمو خالی کنم.میام.باید پد خودمو عوض کنم.رعنا با خریدها رفت داخل.رویا لامپ توالت رو روشن کرد.قبلش مانتوی کوتاهی داشت در آورد انداخت رو در توالت.تیز پرید داخل ساپورت تنگش رو کشید پایین تا منو پیمان به خودمون اومدیم نشست شاشید چقدرم شاشید.حالم بهم خورد.شاش و خون باهم میومد.طفلکی عادت بود.چقدر هم پشمالو بود.من سریع صورتمو برگردوندم.این کوسخول زده بود زیر خنده.گفت اون خبر نداره ما این تو هستیم.گفتم بخدا ببخشید خودش مقصره در رو نبسته.گفتم چرا این شیو نکرده.مث پشت گوریل ساخته اونجاشو. آقا تا من اینو گفتم این پیمان بی پدر زد زیر خنده.دستش رفت روی بوق.تا صدای بوق در اومد.بدبخت رویا دلش می‌خواست بریزه.توی دستشویی یک متر پرید بالا.من خنده ام زیادتر شد.جیغ زد پدر سگها نگاهم نکنید.آقا من که بخدا صورتمو برگردونده بودم.ولی این احمق زده بود زیر خنده.داشت میترکید.ولی از صدای فحش این.ما دوباره زدیم زیر خنده.نمیتونست بلند شه کارش نیمه تموم مونده بود.داد میزد رعنا رعنا.اونم اومد گفت چیه خونه رو گذاشتی روی سرت.گفت بیا در رو ببند.این بی پدرها توی ماشین نشستن کثافت کاری می‌کنند.دوباره زدیم زیر خنده.رعنا اومد در رو بست.دید ما میخندیم.اونم خنده اش گرفت.چقدر اون روز خندیدیم.رویا طفلکی خجالت میکشید بیاد بیرون.شب رفتیم رستوران.نشسته بودیم جاتون خالی کته کبابی می‌خوردیم.ازین سگ پشمالو ها رد شد.سیاه هم بود.این پیمان مشنگ گفت کیوان یاد چی میفتی.تا اینو گفت غذا پرید گلوم میخواستم خفه بشم.اقا رویا منظورش رو فهمید.گریه کرد.بلند شد رفت.گفتم خیلی خری پیمان.پاشو برو از دلش در بیار.اون رفت رعنا گفت جریان چی بود.گفتم هیچچی.گفت یعنی من غریبه ام.گفتم اگه بگم ترش میکنی.گفت نه بگو دیگه.تا جریان رو تعریف کردم.داشت نوشابه می‌خورد.زد زیر خنده.گفت خاک تو سر همتون.خب دهنتو نگه دار دیگه.گفتم آخه دختر به این خوشگلی چرا نظافت نمیکنه.گفت بی شعور این پیمان احمق دوست داره ناز این پشمالو باشه.گفتم خاک بر سر بی سلیقه پیمان کنند.مگه کله پاچه است.تا اینو گفتم این بلندشد رفت پیش اونا.رویا رو آورد گفت.بیا دیگه.خودت مقصری چرا در رو باز بزاری؟گفت نمیدونستم این بی ادبها اونجا نشستن.کوفتی میکشن که…خلاصه که چه سفر خوبی بود…توی سفر روز آخری پیمان گفت.کیوان دارم یک کار بزرگ انجام میدم اگه بگیره.ثروتم از میلیارد تبدیل به بیلیون میشه.گفتم بسه میخای چکار.خونه و ماشین و سهامو مغازه وهمه چی داری.
میخوای چیکار مگه چی کم داری‌گفت کیوان تو از اول پدرت پولدار بوده کم و کسر نداشتی ولی من کف بازار بزرگ شدم.همه چی رو با بدبختی بدست آوردم.دلم میخواد وقتی بچه دار شدم.هیچ کم وکسری نداشته باشه.الان با یک رفیقم با هم شریک شدیم.طلای مستعمل و سکه خریدیم.اگه میخوای توهم ۴ ۵ تومن بیار برات میخرم.اینده خوبی داره.گفتم من فقط ۳تومن دارم میخوام مغازه بخرم.گفت بیا برات طلا بگیرم.یکسال صبر کن.چنان پولدار بشی تا آخر عمر منو دعا کنی.گفتم نمیدونم.گفت تو که بابات حاجیه معتقده برو استخاره کن راه داد بیا.کیوان تو برادر منی.خیلی دوستت دارم.نمیدونم چرا اما خیلی دوستت دارم.گفتم ممنونم.اینو بگم که من از پیمان سن و سالم بیشتر بود.رفتم به پدرم گفتم سر صبح اذون استخاره کرده بود.گفت معامله بسیار خوبیه.انجامش بده.من فرداش بسم الله گفتم و۳میلیارد طلا و سکه خریدم.بیشترش طلا مستعمل بود…پدر رعنا هم یک واحد مونده رو فروخت با پولش و پس انداز بانکیش.اونم چند میلیارد جور کرد.خرید کرد.من خودم گاوصندوق داشتم و نگهداری میکردم.عروسی من و رعنا برگزار شد.من توی همون واحد خودم ساکن شدم.اون ساختمون یکی دست رویا بود.یکی والدین شان.یکی ما.یکی دیگه رو پدرشون فروخت.آخری رو داد به دخترانش.ما دو سه روزی گرفتار مراسم بودیم.پیمان خیلی برام زحمت کشید از برادرانم بیشتر.طفلکی.ست ساعت به منو رعنا کادو داد.که خدا تومن الان پولشه.دو روز بعد عروسی من و رعنا رفتیم ماه عسل.کیش.گوشیم روز سوم کیش زنگ خورد.بابام بود. گریه کرد پسر جان بیا.برگرد.گفتم چیه آقاجون گفت این رفیقت پیمان باجناقت خودکشی کرده.تمام دنیا روی سرم خراب شد.به رعنا چیزی نگفتم.فقط گفتم حال بابام خرابه باید برگردیم.وقتی رسیدیم.در خونه پرچم و حجله سیاه بود مردم جمع بودن.طفلکی خودشو دار زده بود.شریک نامردش اون روزایی که ما عروسیمون بوده تمام طلا ها دلارها و همه چیز اینو.و حتی اونی که پدر زنم دست اینها داشته رو.همه رو برداشته زده به چاک در رفته.این هم مونده با کلی قرض و وام که با املاکش برداشته.سند گرو گذاشته.فرداش اومده خونه نامه نوشته.بعدشم دم اذون صبح خودشو آویزون کرده بوده.خونه اینها غوغا بود‌.رویا چند بار بیهوش شده بود.چقدر بد بود.چه روزهای تلخی.شیرینی ماه عسل و اون مسافرت از دماغم اومد.اینقدر براش گریه کردم که نگو.طفلکی کس و کاری هم نداشت.پدر زنم حال درستی نداشت.خنگ شده بود.هم غم پیمان هم غم پس اندازش.آخه بیمه هم نداشت مهندس بود اما پیر شده بود.از اول مستقل کار کرده بود.و استخدام جایی نبود.من خودم تمام مراسم پیمان رو برگزار کردم.پدرم پا به پای من میومد.۴۰روز سخت گذشت.بسیار تلخ و سخت.پدر زنم اصلا حرف نمیزد.یکروزی میخواست صبح برم اداره.منتظر رعنا بودم سوار بشه.هنوز بالا بود.رویا اومدپایین.یک نامه بهم داد.گفت اینو توی جعبه قرآن پیدا کردم درش چسب خورده نوشته برای کیوان عزیزم.گفتم باشه رویا جون برو بالا.بخونم بهت خبر میدم.گفت من هم بشینم بخون بعد به من هم بگو چیه.گفتم بخدا روش نوشته خصوصیه.بخونم حتما بهت میگم.گفتم حتی به رعنا نمیگم.تا به تو بگم.گفت قول دادی.گفتم خیالت جمع.رفت پایین.رعنا اومد رسوندمش.رفتم اداره توی آبدار خونه بانک.نامه رو باز کردم.نوشته بود چطوری داداش.دلم آتیش گرفت.نوشته بود.این نامرد بدبختم کرد.وقتی اینو میخونی مطمئن باش من دیگه نیستم.میخام بهت بگم.خونه خودم مغازه ام آپارتمان مشترک خودمون و آپارتمان مامان اینها و اونی که خودم توش ساکن هستیم.همه گروی بانکه.وامهای سنگین روی اینهاست.خودت روال کار رو میدونی.من دیگه طاقت ورشکستگی ندارم.اما تا زمانیکه میتونی اینها رو نگه دار.بازار دلاروطلا داره بالا میره.تا وقتی که میتونی نگهشون دار نزار بزارند توی مزایده.اول ماشینمو بفروش یک‌کم بدهی بانکی رو بده.چندماهی چیزی نمیگن.بعدش ۱کیلو طلا مستعمل گذاشتم توی انباری زیر کمد سیاهه.قدیمیه.اون رو بفروش تا یکسالی بدهی‌ها رو بده.نزار آپارتمان‌ها از دست بره بابا مامان رویا فقط همین رو داشتن.کل داراییشون بود.الان بدبختن.نزاری در به در بشن.تا آخر روز قیامت نفرینشون پشت من باشه.مطمئن باش سال دیگه میلیاردری.من به این پفیوس اعتماد کردم.در ضمن مواظب پشمالوی من هم باش.من به اون گفتم پشمالو رو نگه داره.خیلی دوستتون دارم.در ضمن رفیق.گاه گداری به اداره خانومت سر بزن.از من نشنیده بگیر…تو مرد پاکی هستی.مث من نباش به هیچکی اعتماد نکن.در ضمن اون شب که رویا رو بردی حموم کمکش کردی بهم گفت.چقدر دلت پاک بوده و حرومی نکردی.رویا دختر خوبیه.تا میتونی مواظبش باش.باز هم میگم.مواظب خودتو و زندگیت باش.دیدار به قیامت…خنجر کشید به دلم و رفت…همون موقع رفتم خونه رفتم سراغ اون طلاها.و پیداشون کردم.یک کیلو بیشتر بود.رفتم پیش رویا.نامه رو نشونش دادم.جزیی ازش رو بهش گفتم.نذاشتم شوخی هاوجندهای دیگه اش رو بفهمه.گفتم غصه نخوری ها.من هستم نمیزارم بی کس و در به در بشی.

رفتیم بالا تمام موارد رو با مادرزنم در میون گذاشتم و گفتم دیگه بسپارید به من.وام اول مضاربه بود.دو ماه بعد چهلمش موعدش بود‌،از سند آپارتمان مامان اینا گرفته بود.من دو ماه مهلت گرفتم.از بانک با جریمه جزئی.شکر خدا ماشینش نیسان مورانو بود دلار خوب رفت بالا.ماشینه رو فروختیم بیشتر قرض رو دادیم.کمی موند.من ازون طلاها فروختم آپارتمان اول رو نجات دادیم.یک هفته نگذشت آپارتمان خودشون که اونم مال پدر زنم بود موعد وامش رسید که سنگین بود.بانک میخواست بزاره مزایده.پدرم با قیمت خوبی خرید.از پدرزنم واحد رو و از رویا نگرفتش.گفت من لازم ندارم.هر وقت خالی کرد اجاره میدمش.اگه نه دوست داشت اجاره اشو بهم بده.با پول این و طلاها بیشتر دوتا وام رو پرداخت کردیم.فقط موند یک ونیم میلیارد چکی که داشت.که باید اون واحد مشترکی که پدر زنم داده بود رو می‌میفروختیم. که اونو پدرم بهم پول داد.گفت اینو میخواستم بدم بهت مغازه بخری.ولی الان میدم برو۳دانگ دیگه رو از رویا بخر بزن بنام خودت نه خانومت.اشتباه نکن.بزن بنام خودت.گفتم چشم.من بدهی رو دادم و واحد۳دانگش بنامم شد.الان ازون ساختمون.یکیش مال پدر زنم بود.دوتاش مال منو پدرم.یکیش من وزنم شریک بودیم.طبقه دیگه اش رو قبلا فروخته بودن کس دیگه.قرص های پیمان خدارحمی تموم شد.اما دیگه هیچی براشون نموند.پدر زنم لال شده بود.آخر عمری پس اندازی هم نداشت.هیچی نداشت.فقط مونده بود اون ویلا قراضه بهشهر مال مادر خانومم و کمی شالیزار اونم چند هزار متر که به هکتار هم نمی‌رسید.بخدا من خیلی مواظبشون بودم.خیلی دکتر میبردمش گفتار درمانی و این چیزها.بیشترش با رویا میرفتیم.حقوق رعنا کمک خرج آنهابود.ویلا و شالیزار های مادر زنمو فروختیم.و پولش رو که زیادم نبود.به زور یک ونیم شد.گذاشتم بانک خودمون مدت دار.طفلی ها سود پول میشد خرجشون.مغازه من بیشتر دست سعید و سمانه بود.ولی اینقدر که من و رویا نگران بودیم و جوش اینها رو میزدیم برای رعنا مهم نبود.تازه داشت غم پیمان و مشکلاتش سبک میشد و پدر زنم کم کم دهن باز کرده بود به خودش میومد.که شاگردم سعید هوس خدمت رفتن زد به سرش.رفت خدمت.مغازه من صبحها کامل دست سمانه بود.دختر خوبی بود.خوب کار میکرد.مث سعید بود.حقوق سعید رو می‌گرفت.دوره آموزشیش تموم شد.واومد تهران گفت افتادم مرزبانی سیستان.داش کیوان سمانه کسی رو نداره میخام عقدش کنم.تا برگردم وام ازدواجمون رو برام توی بانک آماده کن جهیزیه بگیره.زندگیمون رو شروع کنیم.دلش رو نشکستم.براش یک عروسی کوچولو گرفتم برگشت خدمتش.اسفندماه بودکه.دیدم تلویزیون رئیس بانک روشن بود.وصبح اعلام حمله تروریستی کرد.توی سیستان کلی سرباز و کادری شهید وزخمی شده بودن.سعید من بهترین رفیقم هم توی اونها بود.چه سال کیری و تخمی شد.گریه امونم نمی‌داد.رییسم گفت چیه کیوان.گفتم شاگرد مغازه منه شهید شده.چه پسر گلی بود.گفت ای وای همون سعید پسر شوخه بهت میگفت اوستا بدت میومد.گفتم آره.خودشه…رفتم مغازه مشکی پوشیده بودم.بعضی از کاسبها می‌دونستن.تا منو دیدن تسلیت گفتن.سمانه نمی‌دونست.گفت چی شده آقاکیوان.گفتم مغازه رو ببندبامن بیا.گفت کجا گفتم تو بیا.همون لحظه مادر سعید رسید خون گریه میکرد. سمانه درجا کنار من غش کرد.اخه اینها واقعا عاشق و معشوق هم بودن.اینو بردنش درمونگاه من رفتم شهرداری سراغ رعنا.وقتی رسیدم.سر زده رفتم اتاقش.در بسته بود تا در رو باز کردم.این روی میز نشسته بود.با اون قد و بالای قشنگش پاهارو انداخته بود روی هم جلوی یارو روی میز بود همکارشم نمیدونم چی میگفت.این می‌خندید.شالش پایین بود.اصلا یک‌جور خودشو جلوی یارو وا داده بود.که نگو.یارو هم مث رییسها به این نگاه می‌کرد.روی صندلی اداری چرخونش لم داده بود خودکارش روی لبش بود می‌میجوییدش. تا من رفتم توی اتاق خودشون رو جمع کردن.رعنا گفت چرا مشکی پوشیدی.اونجا چیزی بهش نگفتم.گفتم سعید شهید شده.فردا جنازه اشو میارند باید برم کمک خانواده اش.بیا برو کنار سمانه تنهاست.درمونگاهه.سریع وسایلش رو جمع کرد لب تابش رو هم با خودش آورد.هیچوقت این کارو نمی‌کرد. همیشه می گذاشت توی اداره.ولی این دفعه آوردش توی ماشین.لوازمش توی ماشین بود خودش رفت سراغ سمانه.خیلی کنجکاو شدم.چون وقتی لب تاپ رو جمع میکرد خیلی عجله داشت و هول شده بود.بهش زنگ زدم دروغی گفتم من باید برم ستاد نیروی انتظامی برای اینکه بفهمم.جنازه شهید رو کی بهمون میدن.گفت برو فقط زود بیا دنبالم.رفتم سمت.خونه.لب تاپ رو بردمش بالا.روشنش کردم شکر خدا پسورد نداشت.خیلی از پروژه‌پروژهای شهرداریش بود.حتی درایو مخفی هاش رو باز کردم.و دیدم فقط عکسهای عروسی و مسافرتمون داخل فایله.خیالم راحت‌ شد.دلم آروم گرفت ولی هنوزم به اون طرز نشستنش مشکوک بودم‌.خیلی دلبرونه جلوی همکارش نشسته بود.توی دسکتاپ نرم افزار زیاد داشت اما تلگرام و اینستاگرام هم داشت.بازش کردم تلگرامو. ولی کاش نمی کردم.چون از اون لحظه به بعد زندگی من هم،تقریبا داشت بهم می‌خورد.توی تلگرامش توی گروه های خانوادگی بود توی دورهمی خانوادگی و دوستانه بود خیلی زیاد بودن.اما.یک اسمی خیلی مشکوک بود.به اسم ۳تاییمون.وقتی بازش کردم چتها نوشتها پیام‌ها عکسها و فیلمهای خودش و مسعود و همین همکار پفیوسش سروش بود.هنوز با مسعود ارتباط داشت.هنوز قربون صدقه اش می‌رفت.همون لحظه در خونه رو زدن از چشمی دیدم رویاست.اوردمش تو.گفتم بشین و ببین.گفت چی شده چرا مشکی پوشیدی.گفتم شاگردم سعید شهید شده.الانم خودم دارم شهید میشم.گفت چیه چقدر پکری.گفتم شاهکار خواهرتو ببین.هنوزم با مسعود درارتباطه. مسعود کمه اون مردک سروش هم کنارشه رابطه ۳نفره داره.سرش پایین بود.گفتم من که زندگیم روی هواست ولی مادر پدرتو نمیبخشم.الان میفهمم که این بلاها حقشونه چون از اعتماد من سو استفاده کردن…همینجور عکسها رو نگاه می‌کردیم… از خودش لخت و از سوراخ کونش مال چند ماه پیش عکس فرستاده بود.برای مسعود.ببین لامصب کیرش انقدر کلفته که سوراخم بعد دو روز به قطر دو سانت هنوز بازه.رویا سرش پایین بود.همون موقع. رعنا زنگ زد چرا رفتی خونه مامان گفت کیوان برگشته.پدر سمانه رسید من هم توی راهم.رویا تا میخواست چیزی بگه.بهش اخم کردم.ساکت شد.منتظر شدم برسه.گفتم اگه چیزی بگی.نه من نه تو.گفت تو رو خدا.کیوان زندگی ما همینجوری هم داغونه.گفتم به درک حقتونه.کثافتهای هرجایی.با اون ننه جنده سیاستمدار تون. گفت کیوان فک کردی من هم اینجوریم.بخدا نه.من تو عمرم فقط با پیمان بودم.ولی این از اول اصلا ازدواج دوست نداشت.چون با همین سروش و مسعود رابطه داشت.زن سروش ازون جدا شد.این نمیدونم چی شد یکدفعه ای گفت من میخوام ازدواج کنم.و فقط با کیوان.اصلا همه تعجب کردیم.خیلی هم خواستگار داشت.گفتم شانس تخمی من بوده…گفتم پیمان خدا رحمتی توی نامه اش بهم گفته بود مواظب زندگیم باشم…ولی من سرسری گرفتم.میدونم چیکارش کنم.نیم ساعتی گذشت.در رو با کلید باز کرد اومد داخل.رویا رو دید گفت تو هم اینجایی.رسید کنار میز عسلی کنار مبل.تا عکسها و فیلمها رو دید می خواست در بره. گرفتمش.یکجوری کتکش زدم دهن و دماغش پر خون شد.اینقدر زدمش صدای جیغ رویا ساختمون رو برداشت.رفت سراغ مادرش وقتی رسیدن این بی هوش بود.مادرش تا رسید چنان زدم زیر گوشش.گفتم جنده بی پدر دختر جنده هرجایی رو انداختی به من.توی دوران نامزدی دوبار میخواستم طلاقش رو بدم. مانعم شدی.بیا عکساشو با پسر خاله اش ببین.رویا تا جنازه رعنا رو دید.غش کرد.مادرش نشست گریه کردن.گفتم این بود جواب تمام خوبیهای من.از فلاکت نجاتتون دادم.اگه نه الان گوشه خیابونا بودین.لعنتی ها.خدا خوب گذاشت توی کاسه شما.بی پدرها.خودم زنگ زدم آمبولانس اومد لاشه جنده اش رو برد.دو روز بیشتر بازداشت بودم.بعد از اون.با سند آزاد بودم.جرمش ثابت شد که رابطه نامشروع داشته.توی چت ها همه چی معلوم بود.من زمانی که زنگ زدم آمبولانس اول بردم لب تاپ رو دادم مامانم.گفتم نمیدی به کسی.تا بهت بگم.ولی باید مهریه میدادم.که اونم با پرداخت همون۳دانگ خودم از آپارتمان مشترکمون توافقی جدا شدیم.ولی به پرداخت۳۰۰میلیون دیه محکوم شدم.اونم ۸۰ضربه شلاق و ممنوع الخروجی گرفت.با دو سال ونیم زندان.بدون بخشش.بالاخره پارتی برای بعضی جاها هم خوبه.همکارش فرار کرده بود نبود.این هم اومد.گفت بیا رضایت بده شلاقم بزنند.زندانی نرم.من هم دیه نمی خوام…پدر مادرم گناه دارند.گفتم برام مهم نیست.۳۰۰میلیونت حاضره تو هم باید شلاق بخوری و درد بکشی.به قید سند آزاد بود.یعنی هر دومون به قید سند آزاد بودیم.مغازه من دست سمانه طفلکی بود.عجب دختر خوبی بود.از طرف بنیاد شهید به مادر و همسر شهید پول خوبی دادن و براش حقوق در نظر گرفتن.گفت آقا کیوان میخوام برای خودم مغازه بزنم.گفتم صبر کن با خودم شریک بشو تنهایی نمیتونم.گفت جدا …گفتم بخدا.من از اول هم خیال داشتم سعید رو شریک کنمش.خوشحال شد قرار داد نوشتیم توی تمام جنس‌ها شریک شد.صبحها اون بود غروب من.ولی بیشتر مواقع باهم بودیم.‌من دیگه رعنا رو طلاق داده بودم بخاطر رسوایی اخلاقی از شهرداری هم اینو هم سروش رو انداخته بودن بیرون.البته فعالیت بابام هم کار خودشو کرد.گفت پدرشون رو در میارم…مگه میزارم نفس بکشن.اون کوسکش برگرده.بلایی سرش میارم از اون بلایی که تو سر رعنا آوردی بدتر.چند روز بعد رعنا منودیدگفت کیوان بیا رضایت بده برم.خارج نمیتونم اینجا بمونم.گفتم پدر مادرت مریض هستن کجا بری گفت برام مهم نیستن.اون زمان نزاشتن من با مسعود برم خارج.هم منو بدبخت کردن هم اونو هم تو رو.دیه نمیخام.ازت خواهش میکنم.بهم رضایت بده.گفتم به شرطی که بگی جای سروش کجاست.گفت توی ویلای لواسون مال زن داداشش قایم شده.این هم آدرسش.گفتم خوشم میاد هنوز باهاش ارتباط داری.گفت عادته.۱۲ساله باهم هستیم.گفت چندبار اومد خواستگاریم پدرم نذاشت ازدواج کنیم.حتی زنش هم راضی بود.ولی مقصر پدرم بود. گفت میخوای چیکار کنی.گفتم از تو بدترش میکنیم،آدرس دادم پدرم.چندتا کارگرش رو فرستاده بود یک‌جوری لهش کرده بودن و ردی از خودشون باقی نذاشته بودن کیف کردم.رفتیم محضر من رضایت دادم.اون زندان نره و شلاقش بخشیده بشه.اونم رضایت دیه منو داد.بعدشم پنهانی از پدر مادرش آپارتمان و ماشین پدرش که بنام این بود رو فروخت شبانه رفت پیش مسعود.پدرش فرداش سکته مغزی کرد چند روز بیمارستان بود وقتی برگشت.فلج شده بود.من آپارتمانم رو فروختم با پولی که از فروش سکه های طلاهای خدا بیامرز پیمان برام مونده بود.یک مغازه بسیار بزرگ ۸۰متری بهترین جای شهر خریدم.که الان۲۰۰میلیارد پولشه.خدا رحمتش کنه.چی پسری بود…چقدر قشنگ آینده بازار ایران رو پیش بینی کرده بود‌…صبح بود مرخصی داشتم نزدیک عید بود‌.میخواستم برم.مغازه لیست بردارم برم کم و کسر مغازه رو از قشم و بعدشم چابهار بیارم.الان مغازه بزرگی داشتم.مال خودم.با چند تا کارگر.اون اولی که هنوزم با سمانه عزیز شریکم.خودش میچرخونه.میخوام بانک رو بزارم کنار اما پدرم نمیزاره.میگه آب باریکه میاد.خوبه.میگفتم براتون چقدر دلم پره.چند وقته که میخواستم بنویسم ولی با خودم دودوتا چهارتا میکردم‌نمیشد.اما نوشتم دیگه.صبح بود سرد هم بود.دیدم رویا اومد بیرون از خونه پدرش هم روی ویلچر بود.شال گردن پدرش رو درست کرد.اومد این طرف خیابون.من ماشین رو در آوردم.اینها منتظر تاکسی بودن.ویلچر رو هل داد.لاغر شده بود. منو نگاهم کرد سرشو انداخت پایین.خجالت کشیدم ازش رد شدم.ولی دلم نیومد.برگشتم یک تیگو شاسی داشتم.کنارش نگه‌ داشتم.رفتم پایین گفتم تو بشین خودم پدرش رو بغل کردم گذاشتمش روی صندلی جلو کمر بندش رو بستم.هنوز بیرون بود.گفتم بشین رویا سرده چرا معطلی.هیچچی نگفت سوار شد.ویلچر رو گذاشتم عقب.از توی آینه نگاهش کردم. گفتم چیه ساکتی حرفی نمیزنی.گفت دیگه بدبخت کامل شدیم.گفتم چرا.؟چی شده.؟گریه میکرد گفتم بگو چی شده.دیدم پدرش هم همینطور داره اشکهاش میریزه.گفتم چیه مادرت طوریش شده.گفت کاش میشد.میدونی چکار کرده.رفته بانک تمام اون موجودی رو برداشت کرده دلار کرده به منو و بابا هم نگفته.صبح پرواز داشته رفته ترکیه که بره پیش رعنا و مسعود.شوکه شدم گفتم دروغ میگی.گفت نه بخدا دارم از تنهایی و ترس و بی پولی بی کسی میمیرم.من موندم و جیب خالی و این پیر مرد فلج.الان داریم میریم شکایت کنیم.گفتم از کی برای چی پول خودش بوده برداشته رفته.گفت پس بابام چی.گفتم مادرت سیاستمدار خوبی بود.زبون باز بود.بابات گولش رو خورد.مث من که گول رعنا رو خوردم.من زود فهمیدم ولی اون نفهمید دیر فهمید.گفت الان چکار کنم.؟گفتم برگردین خونه زندگی کنید.گفت پول نون هم نداریم.چطوری زندگی کنیم.گفتم خانوم خوشگله.مگه کیوانت مرده.پس من چی هستم.بخدا نامه پیمان بعد از چندین ماه هنوز توی کیف مدارک و پولم هنوزم هست.گفتم بخونش.طفلکی نامه رو میخوند.هم می‌خندید هم گریه میکرد.گفتم دیگه نترسی ها.خونه که از خودتونه.گفت آره.اون مال باباست.گفتم پدر جان.اونو بزن به نام رویا.اگه طوریت بشه اون نامردها میان اینو هم ازین می‌گیرند.با سر اشاره کرد آره.گفتم دیگه نبینم نگران شیکم و خورد و خوراکت باشی ها.گفت نمیشه کیوان موضوع زندگی روزمره است دنبال کارم.گفتم بیا مغازه من کار کن.گفت اونجا سمانه هست نمیشه.گفتم اتفاقا من دیگه اونجا کم میرم نیستم.مغازه جدید و فروشگاه بزرگ دارم.تقریبا میخوام مستقیم واردات کنم.پولش جور بشه.تمومه.برو پیش سمانه.بردمش پدرش و گذاشت خونه.بالاش تقریبا بهتر بود میتونست با دست چپش پیامک بده و زنگ بزنه با لکنت حرف بزنه.باباش خوشحال شد.پدرش و خونه گذاشتم بردمش پیش سمانه.گفت کیوان من با رویا نمیتونم کار کنم.گفتم باشه میبرمش فروشگاه خودم.بردمش اونجا.گفت وای چه بزرگه.گفتم اینجا کار کن حقوقتو بگیر.منت کسی رو هم نکش.تشکر کرد.ولی دلش خون بود حرفی نمیزد.گفتم شب خودم میام اینجا.باهم برگردیم.گفت باشه.هدفم کار کردنش بود.من خیلی رویا رو دوست داشتم.چون پیمان باعث این پیشرفتم شد.تموم کارهامو انجام دادم.ظهر ناهار خونه بودم.عصری میرفتم مغازه دیدم منتظر تاکسیه.بوق زدم سوار شد.گفتم خوبی؟گریه کرد گفت اگه نبودی چکار می‌کردیم.گفتم خدا هست من کی هستم.؟کیوان دیدی سر یکسال چطور بدبخت شدیم.گفتم چون توی کار خواهر و مادرت خیانت بود ب من و تو و پدرت نمی‌گفتند.پیمان رو هم خیانت رفیقش کشت.دروغ و ریا و خیانت بدترین چیزه توی زندگی همه است.گریه نکن.رویا تو خانوم خوبی هستی.حیف تو و این اشکهای قشنگت نیست.گفتم بریم سر خاک پیمان.گفت برو دلم گرفته.باهم رفتیم اونجا چقدر اشک ریختیم.چه پسر گلی بود.گفتم پیمان خیالت راحت داداش نمیزارم آب تو دل عشقت تکون بخوره.راحت باش داداش.رویا روی خاکش زار میزد.بلندش کردم…هنوز بعد این همه وقت سیاه تنش بود.بردمش خرید.چرخوندمش.من اینو از اولش خیلی دوستش داشتم.بردمش فروشگاه بزرگه خودم.به بچه ها سپردم خیلی مواظبش باشند کار هم نکرد.که نکرد.فقط باشه.سورنا پسره شاگرد.اصلی مغازه بود گفت آقا این خانوم کیه که اینقدر مهمه.گفتم چشماتو درویش کن،فک کن نامزدمه. گفت ایوالله.گفت ولی ظاهری اینجا بود.نظافت می کرد ها.گفتم اصلا نمیزاری از این کارها بکنه.الکی بزار بچرخه.براش لباس شیک هم خریده بودم عین خانوم مدیرها بود.رفتم پیش سمانه.این از وقتی شریکم بود.خودشو خودمونی تر میدونست.و بیوه هم بود.کلا۲۰سالش نبود.گفت چرا رفتی سراغ رویا.؟گفتم سمانه رویا زمین تا آسمون با رعنا فرق داره این خیلی پاکه.بعدشم من موفقیتم رو مدیون شوهر خدارحمی این هستم.قبل مردنش برای من نامه نوشته بود اینو ب من سپرده بود.گریه اش گرفت.گفت مگه سعید روزی که رفت منو به تو نسپرده.گفتم ای وای عزیز دلم حسودیت میشه.گفت چرا نشه؟.سمانه خانوم مگه من تو رو ول کردمت.من که تو رو شریکت کردم هر روز هم پیش تو هستم.گفت الان چند وقته از شهادت سعید گذشته چرا یک بار منو خیابون نبردی خرید.گفتم تو از کجا میدونی.گفت از صبح همه بچه های پاساژ کناری و بازار اومدن نامزدیت رو به من تبریک گفتن.گفتم کدوم نامزدی چرت و پرت میگن.فقط تعهده.بخدا من از سعید خجالت کشیدم بهت پیشنهاد بدم.گفت نخیر سورنا بهم زنگ زد گفت سمانه نامزد جدید آقا رو دیدی امروز آورده مواظب فروشگاه باشه.گریه کرد.گفتم بخدا بهش اینجوری گفتم در موردش فکر بد نکنند.گفت بهت بگم کیوان.من تو رو دوستت دارم فکر دیگه بکنی دق میکنم.گفتم جان چی شد.گفت همینه که هست.باید منو هم ببری خرید.دیگه نتونستم حرف دلمو پیش خودم نگه دارم.میخوام سکته کنم.رفت عقب مغازه زد زیر گریه.مشتری نداشتیم.رفتم پیشش.رو به آینه سینک روشویی بود گریه میکرد.گفتم دیوونه من۳۱سالمه تو ۲۰سالته حیف تو نیست.گفت اصلا.من چی کم دارم از رویا.گفتم وای نمیشه که.پدرت بفهمه چی بگم بهش.گفت خودم بهش گفتم چون تو رو دوستت دارم.باهات شریکم.گفتم پس بیاببرمت خرید.گفت فک نکنی پول ندارم ها.من وضعم خوبه ولی راه رفتن باتو وکنارتو رو دوست دارم.دستشو گرفتم گفتم باشه بیا بریم.گفت دستمو اصلا توی پاساژ ول نکنی ها.گفتم پس بریم جای ديگه خرید.گفت اصلا نمیام.گفتم بیا بریم.باور کنید کنارم مغازه به مغازه اومد.چقدر خرید کرد. گفتم ترکوندی بازار رو.گفت خسیس نشو خودم پولتو بعدا میدم.گفتم هدفت فقط چیز دیگه بود. گفت آره.شانس من رسیدیم دم مغازه مادرم و خواهرم اونجا بودن ما رو دست تو دست با خریدها دیدن.اینقدری مادرم ذوق کرد که نگو.سمانه خجالت کشید دستمو ول کرد.من در رو باز کردم.رفتیم داخل.سمانه گفت سلام حاج خانوم.مادرم گفت جان لبهای سرخشو نگاه کن.قربون عروس گلم بشم.گفتم مامان چی میگی.گفت بقران حرف بزنی خودت میدونی.این سمانه چند وقته پیش توست.هنوز نشناختیش چشم و دلش سیره و پاکه.میدونم دوستت هم داره.گفتم مادر اذیتم نکن.زدم بیرون.گفت وایسا کارت دارم.گفتم چیه.گفت بخدا اومده بودم عکس چندتا دختر بهت نشون بدم.اما این و با تو دست تو دست دیدم.دیگه به هیچکدومشون فکرهم نمیکنم.ببین جوونه خوشگله شریکته. باحیاست. گفتم مادر توی انتخاب رعنا هم عجله کردی.گفت پسرم دیگه اسم اون عفریته رو پیشم نیار.گفتم الان کار دارم. برگشتم فروشگاه بزرگه.سورنا رو صدا زدم.گفتم لعنتی چرا به سمانه زنگ زدی گفتی آقا با نامزدش اینجاست.گفت خودش به من گفت اگه آقا کارمند جدیدآورد خبرش کنم.گفتم اون بگه به اون چه مربوطه.،؟گفت خودش گفت شریک شماست.گفتم میمون اون شریک توی اجناس اون مغازه است.بیشعور این مغازه با اجناسش خدا تومن پولشه.دوست نداری کار کنی برو گمشو.چرا جاسوسی منو میکنی.گفت بخدا من نمیدونستم.اخه اون منو به شما معرفی کرد.گفت اگه خبرم نکنی اخراجی.گفتم عجب چتر بازیه این سمانه.امشبم الکی الکی خودشو عروس ننه من کرد.رویا ته فروشگاه بود.صداش زدم.گفتم بیا بریم.گفت کجا.گفتم گردش.گفت من کارم مونده.گفتم چرت نگو کار چی بیا بریم.خوش بگذرونیم.رفتیم دور زدن،گفتم سورنا سمانه بفهمه من با رویا بیرونم مثل سگ میندازمت بیرون.گفت نه بخدا من چیکار دارم.اگه زنگ زد میگم اصلا شما اینجا نبودین.من گوشی رو خاموش کردم.با رویا رفتیم خیابونا رو بیخودی دور میزدیم باهم حرف میزدیم.گفتم سمانه رک بدون خجالت ب من خودشو بندکرد.چرا من به این نگم دوسش دارم.گفتم رویا جون.گفت جانم آقا کیوان.گفتم فقط کیوان.گفت آخه.گفتم میدونی شب اولی که اومدین مغازه من.من اول تو رو چشمم گرفت نه رعنا رو.گفت میدونم.رعنا خودش بهم گفت این چشمش دنبال توست نه من.اینو هم همیشه میدونست.ومیسوخت.گفتم ولی بخدا من دوستش داشتم.گفت اون خودش عاشقت بود.اما بیمار روانی بود.راهش گم شده بود.ولی خیلی دوستت داشت.یک بار توی خونه به من گفت یا کون گنده ات رو جلوی شوهر من جمع کن.یا کونتو پاره میکنم.بخدا بابام بود شوهرم بود.همه مات حرفش شدیم.من خجالت کشیدم.گفتم خاک تو سرش روانی.گفتم ولی خب تو متاهل بودی.اونو انتخاب کردم.ولی الان جفتمون تنهاهستیم.میدونی خیلی دوستت دارم.گفت منو دوستم داری.گفتم دوست داشتن بیشتر.تمنای چشمام و نمیبینی.صورتش رو چرخوند.گفت فک کردی من نمیخامت. ولی جواب مادرتو چی میدی.گفتم اون با من بگو جواب سمانه رو چی بدم.گفت اون چرا.گفتم امشب خودش ازم خواستگاری کرد.گفت وای چی پر رو.گفتم تو چی میگی.اومد جلو یک بوس کوچولو منو کرد.گفتم دمت گرم جوابم و گرفتم.گفتم هنوزم پشمالویی.گفت کیوان نگو دیگه.چقدر لوسی.گفتم آخه خیلی تپل و خوشگل بود.گفت.میخوام امشب با من باشی.خیلی وقته تنهام دارم دق مرگ میشم.شبها تنهای تنها با پدری که نمیتونه خوب حرف بزنه و سر شب می‌خوابه.گفتم میام پیشت.گفتم نوشیدنی بگیرم.گفت امشب نه.میخوام سرحال باشم.گفت منو ببر سر خیابون بزارم آرایشگاه میخوام فقط اصلاح کنم.ابروهام بی ریخت شدن.گفتم خوب خودتو ردیف کن.خوشگل مث اونشب اول که دیدمت.گفتم این کارتمه اینم رمزش.میخوام مث خانومم هرچی دوست داری خرید کنی.برو.خونه دیر هم شد خودم میام پیشت.گفت چشم عشقم.گفتم جانم خوشگل من.تو از اولم حق من بودی.خندید.و رفت.گوشیمو روشن کردم.و دیدم مادرم چند بار زنگ زده.باهاش تماس گرفتم گفت چرا گوشیت خاموشه.من هنوز مغازه تو هستم بیا دنبالم.گفتم مامان ساعت۸شبه تو اونجا چیکار میکنی.گفت به بابات گفتم.بیا دنبالم منو ببر چلوکبابی.گفتم بروی چشم حاج خانوم.رفتم دیدم وای این بی پدر سمانه کار دستم داده.مادرم دخترش و عروس های دیگه اش رو هم دعوت کرده. گفتم چه خبره.گفت اومدیم عروس جدیدمون رو ببینیم.گفتم سمانه مگه من بهت گفتم میخوام باهات ازدواج کنم.گفت ببین کیوان من میخوامت.بد هم میخوامت.به مادرت هم گفتم.بیخودی پیشت نموندم.اگه منو نمیخوای بذار برم دنبال زندگیم.گفتم خب برو.گریه کرد گفت دیدی حاج خانوم.گفتم خودتون بردین خودتون دوختین.من و این۱۲سال اختلاف سنی داریم.بی پدر تمام خریداشو کنار گذاشت فقط کیفشو برداشت بره مادرم دستشو گرفت.خواهرم گفت داداش کس دیگه رو میخوای.هیچی نگفتم.گفت سکوت علامت رضایته. سمانه گفت میخوای به مامانت بگم.گفتم چی رو بگی.گفت نمیگم چون دوستت دارم.گفت حاج خانوم نمیدونم چرا این و دوستش دارم دست خودم نیست.بخدا من الان برای پول نیست که اینو میخوام من الان حقوق خوبی از بنیاد میگیرم و اینجا کارم درآمدم خوبه.قراره بهم آپارتمان بدن.من احتیاج مالی ندارم.ولی خیلی دوسش دارم.مادرم گفت میخواستی چی بگی.گفت هیچی اشتباه کردم.بخدا اگه جریان رویا رو گفته بود فاتحه من خونده بود.گفتم حالا بریم رستوران.بزارید خوش باشیم.مادرم گفت توکه حالمون رو گرفتی.بوسش کردم گفتم قربون دلت بشم.پاشو بریم.زیاد بودیم.رفتیم جاتون خالی حسابی خوردن خوردن و پاشیدن. همه رو تاکسی گرفتم رفتن.من موندم و مادرم و خواهرم که خونه ما بود.با سمانه.رفتم اول سمانه رو برسونم.مادرم گفت اول ماها رو بزار خونه غذایی که برای پدرت گرفتیم سرد میشه.بعد برو سمانه رو برسون.گفتم خب غذای بابای سمانه هم سرد میشه.گفت اشکال نداره.گفتم اونا مهمون ما هستن غذای سرد بد نیست.گفت کیوان دیگه روی حرف من حرف نزن که دارم بهم میریزم.با سمانه بودم رسوندمش دم در خونه پدرش.سمانه و سعید توی عقد بودن که شهید شد.نمیدونستم که باکره است یا نه.چون خیلی وقت بود با هم بودن‌.گفت بیا داخل.گفتم نه نمیشه.گفت یک بار بیا پیشم چرا می‌ترسی.گفتم نمی‌ترسم کار دارم بعدشم به پدرت چی میگی. گفت نیست رفته سرویس.پدرش راننده مردم بود روی اتوبوس کار می‌کرد.خیلی اصرار کرد.گفت کیوان یکبار بیا دلم میخواد یبار به حرف من هم اهمیت بدی.گفت میخوام چیز مهمی بهت بگم که چند ساله نگفتم.رفتم داخل خرید هاشو برد توی اتاق خوابش.لباس عوض کرد.با یک تاپ خوشگل اومد پیش من شلوار نخی گشادی تنش بود.دستهای کشیده و نازی داشت.موهای پر پشت و بلندی داشت.رفت چایی دم کنه.گفتم بگو دیگه میخوام برم.چایی نمی‌خورم.اصلا بهم گوش نمی‌داد.خونه نقلی و تمیزی داشت.گفت بابام بامن نیست ازدواج کرد رفته خونه خودش.من تنهام.خواستگار زیاد دارم ولی فقط تو رو دوستت دارم.گفتم گیر دادی ها.گفت لعنتی مگه من چه کارم شده.دیگه الان بی پول هم نیستم که.گفتم نباشی.مسئله پول نیست علاقه است.گفتم من شکست خورده ام باخته ام.گفت مگه من برنده بودم.روزگار منو بازوند.گفتم منو تو فرق داریم.چی فرقی؟گفتم من دیگه نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم.گفت چطور تونستی به این رویا که معلوم نیست از خواهرش چقدر بدتر و جریده تره اعتماد کنی. به من که چندساله پیش تو هستم نمیتونی اعتماد کنی.تا اینو گفت گذاشتم زیر گوشش.اومدم برگردم.دم خودشو چسبوند بهم محکم بغلم کرد.نرو خواهش میکنم.معذرت میخوام.ببخشید.گفتم ۵تا انگشت مگه مث هم هستن که همه آدمها مثل هم باشند.تو خیلی پلنگی.من زن پر رو دوست ندارم.گفت کیوان بغیر امروز تو کی از من پررویی دیدی.یکبارش رو بگو.من پررو شدم چون دیدم رویا داره تو رو از چنگم در میاره.سمانه اذیتم نکن.گفت بیا پیش من بیا با هم زندگی کنیم.هیچی ازت نمیخوام.خودتو میخوام محکم تر خودشو انداخت بغلم.سینه‌های بزرگ و سفتی داشت.خیلی کم سن بود.قد بلندتر از رویا بود.چندتا لبامو بوسید.رژ قشنگ و خوشبویی زده بود.گفتم نکن سمانه.من با رویا قرار گذاشتم.گفت چی.نامرد تو منو بردی خیابون دستمو گرفتی همه ما رو باهم دیدن.گفتم لعنتی تو ازم خواستی.من صبح رویا رو هم بردم زودتر برای اون هم خرید کردم.خودت فهمیدی.گفت آخه اون چی داره که من ندارم.گفتم نمیدونم تازه تو جوونتر هم هستی ولی دلم پیش اون گیره.گفت میدونم حتما لخت دیدیش دلت اونو گرفته.رفت عقب در جا تابش رو درآورد.شلوارشم کشید پایین‌.نگاهش نکردم.چون میترسیدم گرفتارش بشم.گفت لامصب نگاهم کن اگه نقصی دیدی بهم بگو.بی پدر چقدر صاف و ناز بود بدن قشنگش.چشماش پر اشک بود.برگشتم نشستم روی کاناپه.لباساشو گذاشت کنار اومد توی بغلم.سرمو گرفت بالا.چقدر عاشقانه بوسم می‌کرد.کیوان خیلی میخامت دست خودم نیست.تندتند لباسمودرآورد دیگه خودمم کمکش کردم.گفتم عجله نکن خب.گفت خیلی صبرکردم.دیگه نمیتونم صبر کنم.خوابوندمش رو کاناپه.خودم شورتشو در آوردم.چی کوسی داشت عین کاشی کف حموم سفید وپاک وتمیز.گفتم چکارش کردی چقدر تمیزه.گفت بخدا برای تو کردم.از اولش هم امروز فکر تو بودم.سوتینش رو در آوردم.دیگه معطلش نکردم باخودم گفتم کوسخول کوس اومده ناز میکنی.بکن کیف کن.بخدا اینقدر سینه های سفت وگنده داشت هر چی میخوردم سیر نمی‌شدم.چقدر لب و گردنش رو خوردم.گفتم دختری یانه؟گفت دیوونه سعید خدا رحمتی ۱۵سالم بود منو بیچاره ام کرد.خندیدم.گفتم حق داشته.خیلی ناب هستی.کوس طلایی.گفت پس بکنش حال کن.رفتم سراغ کوس تنگش.چنان لیسش میزدم ناله میزد.گفتم جانم خوشت میاد.میگفت آره بدجوری.بخورش نازنین پسر.چقدر خوبی.چرخوندمش.وای چه کونی.چقدر لیسش زدم خودش داگی کرد گفت بخورشون.مرسی بخور.لپای بزرگ کونشو گاز میگرفتم. ناله می‌کرد.بلند شدم.خودش لباسامو در آورد.گفت آخ وای چه کیری چرا این‌قدره.وای مامان.همیشه از روی شلوار حدس میزدم گنده باشه ولی نه اینقدر.گفتم بخورش.گفت چشم عشقم.میخوردمش میگفت تمومش جا نمیشه دهنم گفتم فشار نیار به خودت.هرچقدر میتونی بخورش.دیدم نزدیکه آبم بیاد سریع رفتم کیرمو گرفتم زیر آب سرد.برگشتم گفتم داگی شو.گفت نه بیا بریم روی تخت.میخوام وقتی برای اولین بار منو میکنی چشاتو ببینم.گفتم باشه برو.رفتیم روی تخت.به پشت خوابید توی چشام نگاه می‌کرد.گفت خیلی خیسش کن جابشه توش.خودشم کوسشو آب دهن زد.منم کیرمو خیس کردم.رفتم روش اول بوسیدمش.لامصب لب میداد وحشتناک.کیر رو تنظیم کوسش کردم.اروم گذاشتم درش.فشارش دادم نرفت داخلش.گفتم حتما تنگه کشیدم عقب‌تر محکم دادم داخلش.جیغ زد.گفتم عزیزم هیس بار اولت که نیست.عه چرا گریه میکنی.خیلی درد داشت.گفت بار اولم بود.من باکره بودم.پاره شدم.ببین.وای روی تختش پر خون بود.سریع بلند شدم.محکم گذاشتم زیر گوشش.گفت این رو نمای من بود.هدیه شب حجله من.گفتم تو دروغ گفتی.گفت راه دیگه نداشتم.چشمام پر اشک شد.رفتم کیرمو شستم.گفت من دیگه دختر نیستم تو گریه میکنی.گفتم تو منو مجبور به اینکار کردی.و منو مجبور به زندگی با خودت کردی.زندگی که با دوز و کلک شروع بشه.فایده ای نداره.گفت میخوای بری.گفتم نمیتونم بمونم.نمیدونم چطوریه که من باهمه رو راستم ولی همه بهم دروغ میگن.گفت من دروغ نگفتم راه دیگه نداشتم.گفت تنهام نزار.برگشتم نگاهش کردم. لباس میپوشیدم.گفت برو توی چشمات به غیر تنفر چیزی نیست.من عشقتو میخوام نه نفرتت رو‌،گفتم خودت مقصر بودی.گفت بد بودم.یا نقصی داشتم.گفتم نقصت اینه که دروغگویی.گفت بخدا به غیر امروز من هیچوقت بهت دروغ نگفتم.فقط یکبار بهت راستش رو نگفتم.گفتم کی چه وقت.؟گفت اون روزی که من رفتم شهرداری رعنا توی اتاق داشت با یارو درمورد همون رفتنشون حرف میزدن.من وقتی از اتاقشون رفتم.دوباره که برگشتم. سوال دیگه داشتم.اینها توی بغل هم بودن.مشغول بوسیدن.گفتم لامصب الان بهم اینو میگی.گفت بخدا ترسیدیم.سعید میخواست بهت بگه.ولی گفتیم الان عاشق شدی انشالله که خوب میشه.ولی نشد.منو ببخش. من خیلی دوست دارم.تو با من زندگی کن تا بفهمی عشق یعنی چی.من جونم برای تو در میاد.گفتم نمیشه.لخت و پتی بود من لباس پوشیدم.سرپا بود.خون کوسش میومد.میریخت روی پاهاش.گفتم برو دوش بگیر عفونی میشه.گفتم نمیرم.بدون شوهر دوش نمیگیرم.تمام عروسها با شوهرشون میرن حموم.بیا منو ببرم حموم بشور بعد برو.گفتم خدایا این منو گیر آورده.خندید.اشکاش قاطی خنده اش بود.گفت ایوالله برگشتی.رفتیم زیر دوش.گفتم آب رو تنظیم کردم.بی پدر یک‌جوری لب و حال و عشق میداد انگار ۲۰ساله روسپی بوده.بغلش کردم.دوباره شق کردم. برگردوندمش گذاشتم لای پاهاش. گفت بکن توی کوسم نترس من درد کشیدنم خوبه.گفتم آروم میکنمت.گفت هر جور دوست داری بکن.تو آقای منی مرد منی.اب دهن گنده زدم کردم توش دوباره آخ آخ کرد.ولی ،خیلی مراعاتش کردم.برگردوندمش.بغلش کردم.این بار واقعا با تمام وجودم بوسیدمش.چشماش اینقدری شهلا بود که نگو.زیبا دلفریب.لباشو میزاشت توی لبام ولم نمی‌کرد.محکم بغلم کرده بود.کیرم از جلو لای پاهاش بود.قدم بلندتر بود اذیت میشدم.بدنش نرم و سفید مث ژله این سینه های قشنگ و بزرگش تکون میخوردن.پای چپش رو گرفتم بالا.زانوهامو خم کردم.کیرمو گذاشتم داخلش.چندین بار محکم کردمش.زیر دوش معلوم بود دردش میاد چشمای ناز و درشتش سرخ بود.از درد اشکش میومد.گفت بکن ولم نکن.اینقدر عاشقانه حال میداد.داخل کوسش ارضا شدم.محکمتر بغلم کرد.کارمون تموم شد.گفتم لباس بپوش.گفت کجا گفتم کارت دارم.بردمش خونه مادرم.گفتم بیا کار خودتو کردی.گفت چرا گفتم عروسش بهش بگو چرا؟؟.گفت جانم عروسم.گفتم خانوم امشب عروس شد.باکره بود.گفت وای قربونش برم.بیا مادر بیا عزیزم توی خونه.خودم مخلصشم.نازنین تو هنوز دختر بودی.گریه کرد گفت آره حاج خانوم.منو سعید که هنوز نرفته بودیم خونه خودمون.من هنوز جهیزیه هم نخریده بودم.گفت جهیزیه خودم بهت میدم.دستاشو برد بالا گفت خدایا شکرت.گفت کجا میری.گفتم امشب کار دارم.سمانه اومد پیش من آروم در گوشم. گفت امشب رو برو پیشش.خوب بکنش.از دلت در بیاد من خسیس نیستم.میدونم یک عمر چشمات دنبالش بوده.ولی دیگه نمیتونی بری پیشش.چون از فردا همسر رسمی قانونی من هستی.گفتم خیلی بدی.خندید.رفتم بیرون اول رفتم آرایشگاه. پسره گفت داش کیوان.یقه لباست همه آثار جرم روش هست گفتم چی گفت رژ لبی شده.گفتم ای وای الان از کجا پیرهن بیارم.موها رو مرتب کرد.داشتم برمیگشتم خونه یک بوتیک ساعت۱۱شب باز بود.ازش یک پیرهن خریدم.تا دسته جا کرد بهم.رفتم در خونه رویا.بهش تلفنی زنگ زدم.گفت بیا بالا عزیزم.بابا خوابه.رفتم بالا.اصلاح کرده بودم.اونم خیلی قشنگ آرایش کرده بود.گفت شام میخوری گفتم کم.گفت باشه کنار هم بودیم.توی چشمام نگاه می‌کرد.گفت گشنه نیستی الکی غذا میخوری.گفتم نه اشتها ندارم.گفت بیا بریم اتاق خودم.منو برد.اتاقی که قبلا دست رعنا بود.تا رسیدم اونجا خیلی دلم گرفت.اومد جلوم گفت چی شد.گفتم هیچی خاطرات لعنتیم برگشت.چی بود چی شد.یاد پیمان بخیر اون شبی که همه مست کردیم.شما ها حالتون بد شد. گفت آره.نشستم روی تخت.اومد کنارم.ولی بغلش کردم.گفتم نمیدونم چرا انقدر تورو دوست دارم. خنده تلخی کرد. گفت ولی مامانت ناراحته.گفتم چرا.؟گفت امشب من از آرایشگاه برگشتم دم در منتظرم بود.رسیدم گفت.رویا تو دختر خوبی هستی ولی ما سهممون رو از خونه شنا گرفتیم و تاوانش رو دادیم.دور کیوان رو خط بکش.من که چیزی بهش نگفتم.ولی اون با چند کلام حرفش دنیای منو بهم ریخت.گفت امشب برای من وتو آخرین شبه‌.کیوان جون میخوام فراموشم نشه.قربونت بشم.من کم شانسم.خودش آروم لباساش رو در آورد.من هم بغیر شورتم بقیه رو در آوردم.شورتشو که درآورد.گفتم پیشی که هنوز پشمالوست.گفت میدونستم دوست داری یک بار طعم پشمالوش رو بچشی.ولی نازنین دختر چی بدنی داشت حسرت اون سینه های بزرگ و نوک گنده اش توی دلم مونده بود.لخته لختش کردم.نمیتونم بگم چقدر سینه هاش رو خوردم.و چقدر منو محکم توی بغلش گرفته بود…رفتم پایین پاهاشو دادم بالا.فقط کوسش مو داشت زیادم داشت.گفتم چقدر تپله. گفت دوستش داری گفتم خیلی زیاد.چقدر موهای نازی داره.گفت چند ساله نتراشیده.فقط با موزر کوتاهش میکنم.گفتم بچرخ.گفتم آدم کونتو میبینه از خود بیخود میشه.خندید.گفت از اولم چشمت به این بود.گفتم خیلی.بلند شدم لخت شدم پشتش بهم بود شورتمو که در آوردم کیرم آزاد شده بود.راست و بلند وکلفت.برگشت تا کیرمو دید گفت وای خدا.چقدر کلفت و بلنده.کیوان میترسم.گفتم از چی.گفت ازین هیولا.مال پیمان به اون کوچولویی دردم میومد.اینو کجا جا بدم.گفتم تو نمیخواد جا بدیش خودش بلده جا بشه.الان هم دیگه نترس خب.فقط بهم اطمینان کن.گفت نمیتونم.بلند شدن از روی تخت.گفتم کجا عشقم.کجا داری تنهام میزاری.گفت غلط کردم کیوان.من توان ندارم.من به کیر کوچولو عادت دارم.گفتم مگه نگفتی دوستت دارم.گفت بخدا از پیمان بیشتر دوستت نداشته باشم کمتر نیست.گفتم پس بیا به عشقت اعتماد کن.نزار حسرت این شب تا آخر عمر به دلم بمونه.گفت کیوان اینو من کجام بزارم.گفتم همینو رعنا تاخایه تو کونش می‌کرد.گفت اون روانی بود.من نیستم.بغلش کردم.میلرزید.گفتم چته از من می‌ترسی.گفت من از سکس خیلی میترسم.گفتم بهترین حس دنیاست.من میکنمت اگه بدت اومد دیگه پیشم نیا.درازش کردم.کوس پشمالوش رو خوردمش.زبون توش میکردم.داشت کم کم لذت می‌برد.آب کوسش زیاد میشد.بلندشدم گفتم بخورش.گفت واجبه؟گفتم خیلی زیاد.چون تو عشقم باید بخوریش تاطعمش رو بفهمی.کرد توی دهنش سرشو می‌میمکید. گفتم حالا دراز بکش اصلا نترس شل شل بگیر خودتو.آروم خودمو انداختم روش.کیرمو خوب خیسش کردم.گذاشتم.دم کوسش آروم چندبار دادم داخل و کشیدم بیرون.گفتم آروم باش گفتم که بهم اعتماد کن.من خیلی خیلی دوستت دارم بهت آسیب نمیزنم.
پاها رو انداختم روی شونه هام.مث قورباغه تپل از جلو روم باز باز بود.دوباره کیر رو گذاشتم دم کوسش.اینبار بیشتر فشار دادم.رفت داخلش دادزد صبر کن کیوان.دهن کوسم جر خورد.کشیدم بیرون پاهاش رو انداخت پایین.دوباره پاهاشو دادم بالا.آب دهن زدم گذاشتم دم کوسش.ایندفعه با زور بیشتر دادم داخلش.بالاخره گاییدمش.رفت توش.تا فشارش دادم لیز خورد رفت داخلش.عین چی بگم براتون.مثل چوب خشکی که میخ گنده میره داخلش ترک میخوره.انگار کوسش ترک خورد.ولی رفت تاته کوسش.گریه کرد.کیوان دردم میاد.لباشو بوسیدم.گفتم هیس.الان خوب میشه.گفت نه نمیشه. گفتم نترس کوسه مث چی کش میاد.گفت کلفته کیرت.خب حال نمیده.گفتم به حالت میارم.خوشگله.پاهاش روی شونه هام بود.شروع کردم تلمبه زدن.هرچی جیغ داد کرد ولش نکردم.امشب هم قبلش کوس کرده بودم شکر خدا آبم دیر میومد.دیگه توی کوسش پر آب بود.اینقدری که سینه هاشو موقع سکس خوردمو بوسیدم.حد نداشت.دیگه تلمبه سنگین میزدم و قدرتی میگاییدمش.اه و ناله می‌کرد.داشت لذت می‌برد.پاهاش قلاب کرده بود دور کمرم.من هم دیگه وحشیانه میکردمش.ابم اومد همه رو ریختم توی کوسش. از روش بلند شدم.ولو شد روی تخت.گفت لامصب این چطور سکسی بود.‌پیمان طفلکی روی هم رفته منو ده دقیقه نکرده بود.تو یکربع بیشتره داری منو میکنی.دهن کوسم دیگه جمع نمیشه.گفتم کیف کردی.گفت اولش نه درد داشتم ولی بعدش خیلی خیلی خوب بود.چقدر اب ازم ریخت بیرون.گفتم پشمات زیادن آبت اومده انگار گربه ماست خورده.خندید.بغل هم خوابیدیم.شاید دوساعت لخته لخت کنار هم زیر پتو خواب بودیم.بلند شدم.دستشویی داشتم.اونم بلند شد.گفتم برو ژیلت بیار میخوام بتراشمش. گفت حیف نمیاد.گفتم نه.کوس شیو شده اش قشنگتره.رفت آورد بردمش زیر دوش نشستم زیر پاهاش.کوس نازش رو تراشیدم سفید شد عین دنبه گوسفند۶ماهه.چه تپل و بزرگ وسفید بود.آفتاب مهتاب ندیده بود به خودش،وقتی صاف شد با شامپو بدن شستمش.نشوندمش لب وان.اینقدری چوچول کوسش رو خوردم نفسش بند اومده بود بالا نمیومد.کیر رو گذاشتم توی کوس تپل وتنگش.چقدر اینو من اون شب کردمش.توی حموم لبه وان نشستم اومد سوار کیر شد محکم بغلم کرد.بی پدر کیر رو فرو میکرد توی خودش سر شونه ها وگردن منو گاز میگرفت و محکم میمکید.حال شدید می کرد.خیلی بیشتر از سمانه بهم کیف داد همه مدل کردمش دیگه نا نداشتم.بلند شد اینقدری بوسم می‌کرد که نگو.قربون صدقه من میشد.رفتیم بیرون تا۹صبح بغل هم خواب بودیم.گوشیم روی سایلنت بود.فقط ویبره می داد.نگاه کردم مادرم بود.سمانه بود.سورنا بود.نوبتی زنگ میزدم.کار سورنا راه افتاد.به مادرم زنگ زدم.جانم عزیز دلم.گفت از اونجا میایی بیرون یا بیام بکشمت بیرون.گفتم مامان میخوای آبروی منو ببری.مگه دوستم نداری.گفت پسر جان بیا اینجا.مگه تو کم ظلم دیدی از اونا.گفتم باشه باشه میام دیگه.گفتم زود باش.زنگ زدم به سمانه.گفتم قرار نبود همدیگه رو خراب کنیم.گفت بقران به خاک سعید من نگفتم بهش.ماشینت دم در خونه آنهاست چرا نبردیش داخل.فهمیده.گفتم ای وای ببخشید سمانه جون.رویا گفت سمانه جون.همون موقع سر وصدا اومد…پدر رویا بیدار شده بود کمک میخواست.با رویا جمع وجورش کردیم.گفتم بابا سندخونه رو بزنی بنامش.با لکنت میگفت باشه.کیییییوووانن…ایننوو وللششش نننکننی گگنناههه داررره تتتننههاسست.گفتم چشم دوستش دارم خانومه…می‌خندید.گفتم الان ببرش محضر اگه نه پشیمون میشی.مرتب کردم خودمو سوییچ دادم رویا گفتم برو به کارت برس.به شاگرد سوپری کنار میگم کمکت کنه سوار و پیاده اش کنی‌.با ماشین برو فروشگاه میام شب ازت میگیرمش. محکم بوسم کرد.گفت جایی دیگه برم ناراحت میشی.گفتم تو احمقی؟دیوونه مال خودته.گفت چقدر خوبی.گفتم تو بهتری.گفتم پول داری یانه؟من و من کرد.گفت لازم ندارم.شماره کارتش رو گرفتم.با گوشی ۵تومن زدم براش.گفت مرسي.راستش خیلی وقته به کسی بدهکار کوچولو بودم میخواستم بهش بدم.کم پول داشتم.گفتم خجالت بکش.دیگه نبینم بدهکار کسی باشی.رفتم خونه خودمون غلغله بود.همه بودن.حتی پدر سمانه.خودشون قرارداد بله برون و مهریه اینها رو نوشته بودن امضا هم کرده بودن.فقط منتظر من بودن.و بابام بیشتر کارهام رو کرده بود.و گفت پسر اگه نمیخواستی چرا زدی دختره رو ترکوندی.گفتم آقاجون کلک زد بهم.نفهمیدم باکره است.گفت خاک توسرت تو مرد زن دار.فرق باکره و غیر باکره رو نفهمیدی.گفت باباجون خیلی وقت بود رابطه نداشتم هول شدم.زدم بهم ریختم دیگه.گفتم حالا خوبه دختر بوده.خوشگلم هست.خیلی هم با ادبه.گفتم چند ساله میشناسمش.خیلی راست و درسته دستش کج بوده.از اول مال و ثروتم توی مغازه دست این و اون شهید خدا بیامرز بوده.دیدم حتی مادر سعیدم هست.رفتم چادرش رو بوسیدم.گفت خدا رو شکر میکنم که داره زن تو میشه.مبارکت باشه.گفتم بی بی من هم پسرتم. هر وقت کاری داشتی بگو.گفت همین که هر شب جمعه میایی منو میبری سر خاک پسرم میفهمم راست میگی.تو مرد خوبی هستی چندساله دست وبال سعید رو بند کار کرده بودی.این دختر بی مادر بوده زجر کشیده مواظبش باش.گفتم چشم.بله الکی الکی دوباره زن دار شدم.بالاخره عقدش کردم.برعکسی که فک میکردم دختر پلنگیه. بسیار خوب و فهمیده بود.حتی از مغازه خودش نیومد فروشگاه بزرگه.یک خونه خوب خریدم و اونجا بودیم.ولی چرا دروغ من دائم مواظب رویا بودم.سمانه میدونست.گفت خیلی دوستش داری ها.گفتم بخدا تورو هم دوستت دارم.گفت میدونم الان میفهمم.ولی حواست به آبروت باشه.سه ماهی بود من با رویا و سمانه رابطه داشتم.سر صبح بانک بودم.رویا زنگ زد.یا تو بیا فروشگاه یا من بیام بانك.گفتم الان میام.رفتم رسیدم مغازه تا منو دید خودشو انداخت توی ماشینم.زار زار گریه میکرد.فک کردم باباش مرده.گفتم چی شده جون به سر شدم.گفت کیوان حامله ام اینقدر خوشحالم نمیدونم چیکار کنم.گفتم یا باب الحوائج. بدبخت شدم.گفت چرا آخه.مگه منو دوست نداری.گفتم وای چه ربطی به دوست داشتن داره.کوسخول من متاهلم.گفت باشی چیکار به تو و زنت دارم.تویکعمر دست پیمان حامله نشدی شانس من توی سه ماه حامله شدی،؟ای وای ای وای.اخه پیمان طفلی کیرش می‌رسید توی رحم من که منو حامله هم بکنه.وای خدا چقدر دکتر رفتم ولی نمی شد.گفتم عزیزم بچه ای که شرعی قانونی نیست.فردا شناسنامه میخواد هویت میخواد.گناه داره.چشمای قشنگت پر اشک شد.گفت یعنی میخوای نگهش دارم.بندازمش.گفتم آره.گفت دلت میاد الان از من که دوستم داری بابا شدی اونوقت بچه منو بندازی.گفتم رویا جونم من بدبخت میشم.گفت نه نمیشی من به کسی نمیگم.بریم محضر منو صیغه قانونیم کن.هیچی ازت نمیخوام.گفتم رویا چکارم کردی تو.گفت من کردم.تو کردی.الانم پشیمونی.گفتم رویا جون تو گفتی باردار نمیشی.دکتر میرفتی.حالا چی شد شانس من.گفتش قربونت بشم نترس من تو رو از جونم بیشتر میخوامت.ابروی تو آبروی منه.بخدا باورتون نمیشه.همون لحظه سمانه زنگ زد.گفتم جانم خانومم.رویا اخماش رفت توهم.اروم دستمو گذاشتم توی دستاش.گفت الان سریع یک جعبه شیرینی بزرگ میگیری من نمیگم ها مامان میگه.اینجاست مغازه است.میایی پیش من خیلی خیلی زود.گفتم چی شده.گفت خیره بیا دیگه.گفتم الان میام.گفتم رویا مامانم کارم داره برم پیشش.گفت کیوان منو تنهام میزاری.گفتم عزیز دلم بچه توی شیکم تویه.برو دکتر هرچی لازمه براش بگیر وقت بگیر بریم سونوگرافی.نمیخواد بندازیش.تو یکی اگه اشکت بیاد من دیوونه میشم.نمیدونم توی لامصب رو چرا اینقدر دوستت دارم.گفت چون خوبی.خوشحال شد.گفت ولی من که زنت نیستم اون چی.؟گفتم بزار باپدرم صحبت کنم ببینم چی میگه.گفت باشه. رفت پایین.رفتم یک جعبه شیرینی بزرگ گرفتم رفتم پیش مادرم.دیدم خواهرام هم هستن.گفتم یا خدا.باز چی شده گفت اول در جعبه رو بازش کن خودتم برادرش.گفتم باشه انشالله که خیره.ابجیم گفت داداش ما قرعه کشی کردیم هر کی در اومد خبر رو بهت داد باید.بهش چش روشنی بدی.حالا من بگم چی میدی.دهنم پر شیرینی بود.به مغازه اشاره کردم.گفت نه ازون مغازه.کیف و کفش ست.چشمام باز شد.مادرم گفت خسیس نشو گناه دارن.گفتم فقط یکنفر گناه دارن چیه.تازه اگه خبرش خوب باشه.دوباره شیرینی رو گاز زدم.گفت بابا شدی سمانه حامله است.خدا شاهده میخواستم خفه بشم شیرینی پرید توی گلوم.بزور نفس میکشیدم.حالم جا اومد.مادرم می‌خندید.گفتم بله تو نخندی کی بخنده.بدبخت شدم رفت.دوتا با هم همزمان.لامصب دستگاه جوجه کشی هم اینقدر دقیق نطفه رو نمیگیره.سه ماه نیست.مادرم زنگ زده بود بابام.دیدم گوشی زنگ میخوره.گفت ناهار مهمونتیم.۴۵نفر همه کوبیده بازاری.گفتم چشم حاجی.وای وای همه.خوشحال بودن غیر من.سمانه فهمید گفت چته کیوان مگه نمیخواستی بچه داشته باشی.گفتم اتفاقا بجای یکی چندتا.گفت پس چرا ناراحتی.گفتم نه نیستم.گفت هستی خیلی هم زیاد.گفتم نمیتونم حرف بزنم.قربونت بشم.اذیتم نکن.گفت صددرصد کاردستمون دادی.نگاهش کردم.گفت صددرصد رویا حامله است.دوباره نگاهش کردم. گفتم تو چرا دانشگاه قبول نشدی.گفت اصلا دیپلم ندارم.گفتم خاک تو سرت بابات.که بچه به این زرنگی رو نذاشته درس بخونه.فک میکنی این بچه چقدرش به تو میره.گفت خدا کنه همش.چون تو کوسخولی دائم سرت کلاه میره.گفتم الان بدبخت شدم رفته.گفت آره.چون باید راضیش کنی بچه رو بندازه.گفتم گناه داره.خودت الان مادری اون طفلکی چند سال منتظر بچه بود نمیشد.الان با یکبار رابطه بامن حامله شده.عه فقط یکبار. آره دیگه.فقط یکبار ها.منو احمق فرض نکن کیوان.گفتم خدا نکنه. تو اینقدر زرنگی که دوست دارم بچه ام هوشش به تو بکشه.گفت لعنتی زبون باز…گفتم قربونت بشم گناه داره تو دختر خوب و مهربونی هستی.خدایی نکرده اگه بخوای زورش کنی بچه رو بندازه خدا ناراحت بشه بعد به بچه تو هم آسیب میرسه.گفت لامصب تو برای چی این پتیاره رو اینقدر دوستش داری.گفتم نمیدونم ولی پتیاره نیست.عین خودت مهربونه.چکارش کنم.نمیدونم.الان نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت.گریه کنم یا خنده.بمیرم یا زنده بمونم.گفت لعنتی الان که پدر دو تا بچه معصوم
شدی بمیری که چی بشه.گفتم سمانه عزیز دلم به مادرم چیزی نگی بره اون رو اذیتش کنه.طفلک تنهاست.توی تنهایی خودش اینقدر خوشحاله که نگو.از خوشحالی گریه میکنه.الان دوست داشت ظهری با من باشه شما زنگ زدین مجبورن اومدم پیش شما.مادرم گفت چی میگین باهم نیم‌ساعته پچ پچ میکنید.گفتم هیچچی خوشحالم.حالا مطمئن هستی.گفت شک نکن.دوماه پریود نشدم.بیبی چک گرفتم آزمایشگاه رفتم.بعد بهت گفتم.گفتم مبارکه انشالله قدمش خیر باشه.برو یک جفت ازون کتونی های پارسال که موندن بیار بده بهش.خواهرم گفت مامان ببین میخواد ازون آشغالها بده…زن داداشم گفت آقا کیوان بخدا نامردی کرد.زود قرعه رو کشید.اگه نه من برنده بودم.گفتم سه تا خواهر دوتا زن داداش.۵تا ست کیف و کفش مهمون من هستید اون مغازه.گفتن هورا…مبارکه…مادرم گفت خدا برکت به کاسبیت بده…همه رفتن.اینقدر تحت فشار بودم.عرق از سر و کله ام می‌ریخت.مرخصی ساعتی داشت تموم میشد.یک ساعت بود توی مغازه داشتم فکر میکردم.همون وقت رویا بهم زنگ زد.سمانه هم بود.گفتم جوابشو بدم گناه داره.گفت آره ببین چی میگه.گفتم جانم.گفت بدبخت شدیم رفت.گفتم چرا.چی شده؟گفت من تو خیابون موندم بیا دنبالم.میترسم برم خونه.گفتم چرا آخه.زد زیر گریه‌.سمانه گفت ببین چش شده اینقدر ناله میکنه.گفتم بگو دیگه.گفت مگه سمانه هم حامله است گفتم آره همون موقع که زنگ زد میخواستن این موضوع رو بگن.باگریه گفت بهش تبریک بگو.سمانه هم گریه کرد.گفت کیوان فک کنم باید بچه کوچولومون رو بندازمش گفتم چراآخه.گفت بیامنو برسون رو نیمکت پارک نشستم دم آزمایشگاه…گفتم الان میام.سمانه گفت من هم میام.گوشیم تندتند زنگ می‌خورد مادرم بود…گفتم مامان پشت فرمونم بعدا زنگ میزنم.زود قطعش کردم.باسمانه رفتیم دنبالش.سریع سوار شد.تا هم رو دیدن.عین دوتا پلنگ زخمی بودن بزور به هم سلام دادن و تبریک گفتن.دوتا خوشگل و ناز یکی قد بلند وترکه یکی دیگه قدش متوسط و تپل.گفتم خواهش میکنم به هم چشم غره نرین.چی شده الان.گفت من به صفورا گفته بودم که حامله ام.چند روزه میدید حالت تهوع دارم.ولی بهش گفته بودم زن صیغه ای توام.به تو امروز گفتم چون آزمایشگاه تلفنی بهم گفت.اومدم الان رونوشت گرفتم.مث اینکه مادرت اینها میرن اونجا خوشحال وشنگول چشم روشنی بردارن.ست کیف وکفش.اقا مادرت گفته سورنا برو شیرینی بگیر آقا کیوان پدر شده.این صفورای احمق هم گفته خدا را شک حاج خانوم شما هم فهمیدین…طفلکی عروستون نمی‌دونست چطوری به شما بگه از شما میترسید خجالت میکشید،گفته وا دخترم چرا خجالت بکشه عروسمه دیگه.بچه پسرم توی شیکمشه.همون موقع به من زنگ زد.رویا تو که گفتی حاج خانوم نمیدونه بارداری اینکه الان برامون شیرینی خرید.هیچی دیگه مامانت الکی خودشو به غش میزنه و کولی بازی در میاره که اگه رویا رو ببینم تیکه پاره اش میکنم.گفتم ای وای.ای وای.سمانه این عقب مونده های فضول چی هستن فرستادی توی اون فروشگاه کلاس بالا.بخدا همه رو مث سگ میندازمشون بیرون.گفت نه نندازی بیرون ها بدبخت بی پولن خیلی تو و منو دعا می‌کنند.گفتم دعا بخوره توی سرشون جواب ننه امو چی بدم.اقا زن داداشم زنگ زد برداشتم.گفت هر کدوم دو ست کیف وکفش برداریم یا یکی کافیه.گفتم زن داداش مسخره ام میکنی.گفت نه بابا دمت گرم جفت جفت.خندیدم.سمانه گفت صدیقه ببینمت برای شوهرت جرت میدم.خندید گفت باشه دمت گرم کیوان.دمت گرم.مادرم گوشی رو گرفت گفت کیوان بخدا ببینمت پاره ات میکنم.لامصب نگفتم نرو پی این دختره.لامصب مگه تو کم بدبختی ازشون کشیدی.گفتم مامان.گفت یامان.رویا و سمانه خندیدن صدای اینها رو شنید.گفت بی پدرها به من می‌خندید.گفتم خودت مقصری جوش نزن حرص نخور مبارک باشه دوتا نوه خوشگل.گفتم ظهر میام خونه ناهار مهمون داریم.گفت من که میگم نیا.چون چشماتو در میارم.اون رویا رو که ببینم.دست ميندازم اون نوه رو از توی شیکمش میکشم بیرون.از اون طرف خواهرام زده بودن زیر خنده.هییچچی دیگه.سمانه که غمش نبود.اما این طفلکی.گریه امونش نمی‌داد.سمانه بخدا خیلی مهربونه.گفت رویا جون گریه نکن.گفت تو زن رسمیش هستی من بدبخت چی.کی رو دارم‌.خواهرم که مارو بدبخت کرد مادرم بدبخت تر.اون شوهر قبلیم که خدا رحمتش کنه منو تنهام گذاشت رفت…اون روزی که صبح کیوان منو بابامو دیدکه مامانم پولها رو برداشته بود فرار کرد ترکیه.بخدا میخواستم با پدرم برم روی پل راه آهن زمانیکه قطار اومد از بالا خودمون رو پرت کنم پایین زیرش.کیوان رفت ها ولی برگشت.خدا اینو رسوند من زنده بمونم.گفتم چی میگی.گفت بخدا راست میگم.نیتم این بود.حتی نامه هم نوشتم.گفتم پیمان خودشو کشت راحت شد من بمونم برای کی برای چی.از اون روز کیوان فرشته نجاتم شد.الان تنهام تنهای تنها.حتی نمیدونم باید یک زن حامله چکار کنه.خدایا مگه تو تنهایی خوبه که منو تنهام گذاشتی.گفتم رویا کفر نگو.پس من چی هستم.بخدا بهترین پرستار رو برات میگیرم.دیگه غصه نخوری ها.برای بچه بده.
سمانه گفت بخدا اگه مانع زندگی من نشی من برام مهم نیست این یک زن دیگه داشته باشه.رویا گفت مگه الان اذیتت میکنم که اون موقع بکنم.خب من هم دخترم دیگه زندگی راحت میخوام همش که پول و خورد و خوراک نیست.زندگی امنیت میخواد فکری روحی.بخدا سمانه من قبل تو توی زندگی این بودم.من زندگی تو رو بهم ریختم.میریزم.ولی من هم آدمم گناه دارم دیگه.بعد چند سال خدا خواسته مادر بشم.با سمانه گریه اشون گرفت.گفتم قربون خانوم خوشگلم بشم من.چقدر مهربون هستین.سمانه گفت بخدا یک کلمه دیگه بگی بجای مادرت خودم چشاتو در میارم…ظهر بود ناهار فرستادم دم در.بقران خجالت میکشیدم.برم خونه.سمانه گفت خب تاکی.گفتم نمیدونم.ولی بدون رویا نمیرم.باید بامن بیاد.بابام زنگ زد گفت بی حیا بیا خونه.مهمونا منتظرت هستن.میخوان تبریک بگن.گفتم بچه ها بریم ولش کن.رویا نمیومد.ولی بردمش.پدر مادرم دم در خونه بودن.مادرم تا منو و رویا رو دید اخم کرد.بابام اول سمانه رو بوس کرد.بعدش رویا رو.گفت تو هم عروس خوب منی.ولی مواظب خودت و زندگیت باش.گفت بخدا آقا جون من مث رعنا نیستم…ببین اون نامردها با مامانم منو بابای بدبختم رو ول کردن با پولها رفتن خارج .الان من تنهام بخدا بدون کیوان میمیرم.مادرم نگاهش کرد‌.میخواست چیزی بگه.اما پدرم گفت برو دست مادر جون رو هم ببوس.رفت طرفش.گفت بیا دیگه.الان نمیدونم دیگه بهت چی بگم.ولی خطا نکنی ها.رویا از خجالت خودشو انداخت بغل مادرم.گفت حاج خانوم مگه ۵تا انگشت یکی هستن که من و اون خواهر لعنتیم مث هم باشیم.چقدر اشک می‌ریخت.خواهرام هم بودن.زنها چقدر دل نازک هستن همه شون گریه کردن…مادرم گفت پس دختر خوبی باش گریه نکن برای بچه ات بده.بابام گفت.احمد رضا بزن زمین گوسفند رو دوتا نوه همزمان باید گوساله کشت…فرداش با اجازه سمانه مهربون.نازنین دختر بدون هیچ چشم داشتی رویا هم عقد من شد.الان دوتا توی یک مغازه هستن.منتظر زایمان هستن…رویا شبها پیش پدرشه و مادرم بهش سر میزنه.منو سمانه پیش هم.تا الان که شکر خدا مشکلی پیش نیومده…با آرزوی خوشی همه تون.

نوشته: کیوان

بازدید 18,153

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

18 پاسخ به “خاطرات کیوان (۲)”

  1. من نیم ساعت اسکرول کردم برسم پایینش فحش بنویسم…بابا فکر مارم بکنید آدم فحشش یادش میره

  2. ۲ ساعت طول کشید داستان تموم شه کصکش چشام گاییده شداگه واقعی بود ک زندگیت خودش ی پا سریال ۱۰ فصلیهاگه خیالات بود باید بگم مغزتو گاییدم با این تراوشاتتکمتر بنویس چند تا پارت کن

  3. اینهمه صغرا کبری چیدی به خاطر یه سوراخ احمق خیلی خلاصه تر می تونستی دستانتو جمع کنی فکر ملت نیستی فکر وقت خودت باش

  4. داداش کیرت نباشه دمت گرم این همه وقت گزاشتی دمت گرم بازم بنویس ادامه اش بده بازم بخونیم

  5. خسته نباشی ، لایک دادمگاهی خیلی بیش از حد جزئیات مینوشتی خواننده رو خسته میکرد

  6. هر داستانی کلمه خدارحمی رو توش دیدین کار خودشههمه داستانا یه کیر خر بهش وصلهبچه حاجی معروف شهرهکلی پول دارهاخر داستانم همه رو میکنه

  7. این یک بدبختیه که داستاناش همین مدلیه عقده بچه پولدار بودن دارن و خودشم همیشه پولداره

  8. داداش گلم چند تا ننتهاولا رفتار و کردار (منظورم جنده بودنش نیست) زن اولت منو یاد همسر سابقم میندازه و من هنوز بعد از ۵ سال نتونستم به زندکی عادی برگردمدوما خدا برات خواسته هر دوتا خانومت رو بیار توی خونه هم ترکه ای بزن و تپل همزمان گروپ بزن حال کن تلافی ناراحتی ها رو دربیارسوما با شخصیت خانوادت و مخصوصا مخصوصا” پدرت خییییلی حال کردم هر موقع خواستی بهش عشق بدی بعد از بوسیدن دستش شونه هاشم ببوس که بهترین رفیقته…برو زندگیتو کن که خدا برات جفت شش گذاشته وسط همونطوری که دوست داری

  9. تو همون نیسی ک چارتا شاهنامه سری قبل نوشتی همش غرغر پیرزنا بود؟باو مرد گنده خجالت بکشعین فیلم ایرانی دهه هفتاد میمونی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید