ستم به زندگی

سلام دوستان،داستان سکسی نیست.غم زندگیمه،عمادم.استاد یکی از دانشکده های این مملکت…۴۴سالمه…عاشق یکی از دخترای دانشجوی خودم شدم.۲۲سالش بود.بهم بله گفت و زودی رفتیم سر خونه زندگی خودمون.پدر مادرم از اولش مخالف ازدواج ما بودن.به زور رفتن خواستگاری،فاصله طبقاتی ما زیاد بود.پدر مادر تحصیلکرده من کجا و پدر مادر معتاد اون کجا.پدرش کارگر شهرداری بود.من اینها برام مهم نبود خودش رو میخواستم،.درس و ول کرد‌ونخوند.مشکل مالی اصلا نداشتیم چون جدای شغل خودم جزو بچه پولدارها بودم.بعد دوسال حامله شد و خدا بهمون یک دختر خوشگل داد به اسم هستی،یادمه شنبه بود.هم صبح هم عصر کلاس داشتم ظهری برای ناهار اومدم خونه همه چی طبیعی بود.عصری رفتم سر کلاس و شب ساعت ۹برگشتم.روی آینه قدی ورودی خونه یک کاغذ چسبونده بود،نوشته بود.عماد من از اولش هم دوستت نداشتم بخاطر پولت زنت شدم.پدر مادرم مجبورم کردن.الان هم هیچچی و چیزی ازت نمیخوام.فقط طلاقم بده.تو مقصر نیستی خودم نمیخوامت…شاید هم چون تو زیادی خوبی و من لیاقتشو ندارم.خواهش میکنم طلاقم بده برم دنبال بدبختیم.من عاشقم.راضی به زندگی توی یک خرابه با عشقم هستم…خواهش میکنم موافقت کن…زودی رفتم خونه پدر مادرش.اونجا نبود.رفتم با مامور برگشتم.به خاطر دخترم اعلام سرقت کردم…نامه رو نشون دادم.همون شب وکیل گرفتم البته همکلاسی قدیمم بود.جدای اینکه خودش رفته بود.دخترم رو برده بود.از خجالتم به کسی نگفتم…دخترم فقط دوماهش بود.وکیلم زرنگ بود.خانواده اش رو تحت فشار گذاشت.و فهمیدم از نوجوانی عاشق پسرخاله اش بوده.که زندان بوده تازه آزاد شده…دنبالش میگشتم.مخصوصا دخترم.چندشب بعدپدرش بهم زنگ زد ودخترم رو توی کلانتری تحویلم دادن.و گفت دخترم حرف گوش نمیده و تو رو نمیخاد پسر جان طلاقش بده.بچه امو بغل کردم و رفتم خونه.بچه شیر مادرش رو می‌خورد.شب گرسنه بود.گریه می‌کرد.بردمش دکتر.بهش شیر خشک دادن.چندشب بود همینجوری مواظبش بودم.صبحها میزاشتمش مهد تا غروب.غروبها تا روز بعد خودم تر وتمیزش میکردم و غذاشو میدادم.بلاخره مجبور شدم.طلاقشو دادم.تا تموم شد.چندماهی طول کشید.به این شرط طلاقش دادم که هیچوقت سراغ دخترش نیاد.گفت باشه…امضا کردیم و بلاخره جدا شدیم.فقط بهش گفتم از خدا خواستم بخاطر این خیانت. انشالله که هیچوقت روی خوشی نبینی،و روزی صدبار آرزوی مرگ کنی،و این رو بگم که پدر و مادرم به جای اینکه ناراحت بشن خوشحال هم شدن.تابستون شده بود ومن از تنهایی و بدبختی و اینکه حتی حوصله خانواده خودمم نداشتم. دخترم که۹ ماهش شده بود.رو برداشتم و کوچ کردم رفتم تهران و اونجا با کمک یکی از دوستای قدیمی هم دانشگاه کلاس قبول کردم و هم کلاس خصوصی برداشتم.بچه نازنینم همیشه از صبح تا شب توی مهد بود…اصلا مشکل مالی نداشتم.فقط تنها بودم تنهای تنها.با یک دختر خوشگل و کوچولو.یکشب نق و نوق می‌کرد. اولش فک کردم بچه چون هوا گرمه بدنش داغه اما نه دیدم تب داره ساعت ۱۲شب رد شده بود…برداشتمش رفتم اورژانس کودکان.خانوم دکتره گفت آقا مادرش کجاست.گفتم نیست جدا شدیم.گفت ای بابا.شما مردها چی آدم بهتون بگه.این مادر میخواد.گفتم خانم بگو چش شده. مسائل خصوصی مردم رو چیکار داری،،گفت هیچچی آقاجون داره دندون درمیاره تب کرده.الان هم اسهال شده.پوشکش رو عوض کن بعد دوباره بیارش ببینمش.بردمش بیرون از داروخانه کناری براش پوشک گرفتم.اومدم توی سالن عوضش کنم.یک خانوم جوونی که بچه دوساله قشنگی که پسر هم بود بغلش بود.خانومه چادر عربی سرش بود.لهجه خاصی داشت خودش هم سبزه فرم بود.چشمای مشکی مشکی،داشت قدش متوسط رو به کوتاه بود.شاید هم اون قدش خوب بود چون من قدبلند بودم اینجوری تصور می‌کردم که اون کوتاهه خیلی لهجه نازی داشت وصدای نازک و قشنگی داشت…بنده خدا گفت بده به من بچه رو عوضش میکنم.گفتم نه زحمت میشه.گفت نه چه زحمتی،گناه داره.یک پسری که لباس بلوچی تنش بود۱۵سالش میشد لاغر و سیاه صداش زد رسول بیا محمد رو نگهش دار.پسره اومد بچه رو گرفتش و این هم قشنگ عوض و تمیزش کرد.دادش بهم.دوباره بردمش جای دکتر خوب معاینه کرد و دارو داد.رفتم داروخانه.تا نوبتم بشه نسخه منو بپیچه ای خانومه هم اومد.دیدم با صندوق دار.جر و بحث میکنه.گفتم چی شده خانم…که فهمیدم اسمش جمیله است.چون پسره همش صداش میزد جمیله بیا بریم چیزی به صبح نمونده.فهمیدم بچه این هم مریضه.اوردتش اینجا.ولی پولش تموم شده.یعنی بعدا گفت کیفشو گم کرده.مدارک گوشی و همه چیزش رو از دست داده.میخواست النگوی طلای بزرگ توی دستش رو گرو بزاره تا که صبح بره یک تیکه دیگه طلا بفروشه بیاد پول داروها رو بده.من گفتم نه نه لازم نیست.پول داروهاش رو پرداخت کردم،اومدیم بیرون.گفتم شما اینجا چکار میکنید این وقت شب…بنده خدا سر درد ودلش باز شد.رفتم ماشین رو آوردم سوارشون کردم.ادرس که پرسیدم گریه کرد…این بدبخت با اون پسره که برادرش بود از چابهار اومده بودن.حالا چرا.میگفت یکسال قبل شوهرش توی چابهار با یک تهرونی،درگیر میشن.طرف فحش بد میده شوهر خنگ این هم با چاقو زده طرف مرده بود.خانواده طرف هم پولدار هستن رضایت نمیدن.دیه هم نمیخان.با پارتی بازی مجرم رو کشوندن آوردن تهران و اینجا هم حکم اعدامش بعد یکسال صادر شده.اخرین مهلت رضایت گیری بوده و چندین بار این اومده تا رضایت بگیره ندادن.امروز سالگرد مرگ یارو بوده این بدبخت هم اومده سرخاک طرف که شاید بتونه رضایت بگیره.هیچچی دیگه خانواده طرف این و پسره رو خوب کتک زدن.بچه هم افتاده از دست این زمین و این تا بچه رو برداشته کیفش رو گم کرده…حتی پول مسافرخانه هم نداشتن.گفتم مهم نیست.مگه میشه توی خیابون حیرون و ویلون باشین.فقط یک ساک بزرگ دست پسره بود لباس‌های بچه و اینها بود.بردمشون خونه خودم.نمیومدن.اصرار کردم.رفتم چایی دم کنم.پسره خیلی سر و صورتش داغون بود.گفتم آقا رسول میخوای بری دوش بگیری خوشحال شد.کم حرف میزد.رفت حموم.گفتم ببخشید جمیله خانم.شما هم دوست داشتین برین…راستش فک کنم خسته اید.گفت نه کوفته ام بد کتک خوردم.توی یخچال کمی فست فود داشتم گرم کردم پسره هم اومد.میدونستم شام نخوردن.پذیرایی کردم و خانومه هم رفت حموم.بچه اش رو هم برد…چند دقیقه بعد.گفت آقای مهندس.گفتم مهندس نیستم اسمم عماده.گفت آقا عماد آبجیم میگه اگه بچه شما هم بیداره بدین براتون حمومش کنه…گفتم ای وای ممنونم…چقدر خوب.اخه شستن بچه کوچیک سخته و خیلی گریه میکنه.باور کنید نمیدونم چطوری حمومش کرد بچه صداش در نیومد.وقتی برگشت چنان خوابید تا صبح.صبح خیلی ازم تشکر کرد.بردمشون تا زندان.بهش مقداری پول برای سفر دادم.شماره تلفن ازم گرفت و رفتند…دیگه فراموشم شده بود.تا اینکه دو ماه بعد سر صبح گوشیم چند بار زنگ خورد.خیلی زود بود۶صبح بود…الو بله…گفت سلام آقا عماد.گفتم شما؟؟گفت جمیله ام دیگه…توی صداش بغض داشت.گفتم به جا نمیارم.بنده خدا قطع کرد…تا اومدم دوباره سر روی بالش بزارم یادم اومد که ای بابا کی بود،؟خودم تندی بهش زنگ زدم.زود برداشت…گفتم ببخشید جمیله خانوم سر صبح گیجم.نشناختم.گفتم کاری داشتی،؟بنده خدا گریه اش گرفت.گفتم چی شده.؟کجایید طوری شده.گفت آمدیم تهران امروز صبح بابای محمد رو اعدام کردن…شوهرش رو میگفت.گریه می‌کرد.تسلیت گفتم بهش.گفت آقا عماد میشه بهم کمک کنید کسی نیست.من و پدر شوهر مادر شوهرم هستیم…گفتم چی شده.گفت اینو که اعدام کردن.پدر شوهرم سکته کرد الان بردنش بیمارستان من هم بچه بغل با یک پیرزن نمیدونم چکار کنم.گفتم باشه الان میام.ساک هستی رو برداشتم با بچه…خیلی زود بود اما زنگ زدم مدیر مهدشون خیلی عذر خواهی کردم.گفتم مشکل بزرگی برام پیش اومده…و جریان رو گفتم.باید برم جایی،،ساعت۷صبح نبود بچه رو در خونه بهش دادم و رفتم سراغ جمیله.توی بیمارستان بود.پدره هم صددرصد میمرد.حالش خراب بود…پیرزنه ساکت بود…روی سر شوهرش بود.من و جمیله رفتیم دنبال کارهای شوهرش.گفتن اعدامی میتونید همین جا به هزینه دولت جمعش کنید.دفنش کنید.ولی خواستین جنازه اش رو ببرید به ما مربوط نیست،هنوز کارها تموم نشده بود بهش زنگ زدن پیر مرد هم مرد…خلاصه که دوتاشون رو توی یک آمبولانس فرستادم ولایت خودشون.این و پیرزنه هم جلو نشسته بودن.و اون موقع پولی هم نداشتن…و همه رو حساب کردم…چون آمبولانس نعش کش خصوصی بود و اول هزینه رو می‌گرفت… با اون چشمای اشک آلود مشکیش نگاهم می‌کرد.گفتم برو غصه نخور زندگی ادامه داره…بچه بغل رفت…این دومین دیدار ما بود…تا اینکه.چند ماهی گذشت و من هیچ خبری حتی از خانواده ام نداشتم تلفنی صحبت میکردیم.ولی نرفتم شهر خودمون.مادرم اصرار به ازدواج با دخترخاله ام داشت که من ازش متنفر بودم.به فکرسکس و این حرفها نبودم.یه جوری دلم از هرچی زنه شکسته بود.چون اصلا هر جوری فک میکنم من حتی به همسرم تو نگفته بودم.عاشقانه دوستش داشتم.گذاشت منو با دخترم تنهای تنها…یک‌جوری افسردگی داشتم خودم میدونستم.ولی خودمو کنترل میکردم…نزدیک عید بود.تلفنم زنگ خورد…سر کلاس بودم جواب ندادم.ولی اس دادم بعدا باهاتون تماس میگیرم…روز سردی هم بود.ساعت۴بود کلاسام تموم شدن میرفتم دنبال دخترم…که دوباره گوشیم زنگ خورد.جواب دادم بله.با صدای نازک و قشنگش گفت سلام آقا عماد.گفتم شما…گفت جمیله ام دیگه مزاحم همیشگی،گفتم اوه به به جمیله خانم.کجایی چه خبرها.گفت بخدا شرمندتم.قرار بود بدهی هامو بهت بدم هیچ کدوم رو نتونستم پرداخت کنم…الانم دوباره مزاحمت شدم.گفتم مهم نیست.چکارم داری،گفت آقا عماد الان تهرانم توی ترمینالم…میشه بیام خونه شما.گفتم با کی هستی؟گفت تنهام.گفتم آخه نمیشه که؟گفت خیلی مشکل دارم.گفتم باشه گوشی رو داد راننده تاکسی،،آدرس دادم خونه بودم که رسید.با یک ساک کوچیک و بچه بغل.زنگ و زد در رو باز کردم اومد بالا…باور کنید همون لباسها هنوز تنش بود.شرم وحیا توی نگاهش بود.گفتم خوش اومدی.اینطرفها،؟گفت آقا عماد خانواده شوهرم میخواستن بچه امو ازم بگیرن…پدرم هم،میخواست منو شوهرم بده به یک بلوچ پاکستانی که منو میخواست ببره اونطرف…راستش فرار کردم.گفتم ای بابا بد شد که.گفت تموم مدارکم رو آوردم.لطفا برام کاری پیدا کنید.بخدا بی پولم تموم طلاهامو ازم گرفتن.خونه زندگیمو گرفتن ازم.مث قوم مغول ریختن توش.که مجبورم کنند با برادر شوهرم که خودش نمیتونه شیکم زن وبچه اش رو سیر کنه.ازدواج کنم.فقط داداشم بهم گفت فرار کن برو پیش مهندس…خندیدم.گفتم من مهندس نیستم…استاد دانشگاهم.گفت در ضمن من یک عذر خواهی بزرگ بهتون بدهکارم.گفتم چی مگه چی شده…فکر اون پولها رو نکن.گفت نه. اون شب اول که دخترتون رو بردم حموم.توی حموم میخواست گریه کنه.مجبور شدم شیرش دادم.شیر منو خورد.گفتم آهان برای همون زود خوابید.اشکال نداره حالا یک‌جوری مادرشی دیگه…گفتم خب چکار میتونم برات بکنم.گفت چند روز پیش شما بمونم…کار گیر بیارم خونه بگیرم برم دنبال زندگیم…گفتم جمیله شیعه هستی یا سنی…گفت راستش اهل سنت هستیم.گفتم اشکال نداره فقط خواستم بدونم…گفتم اون اتاق برای تو و پسرت…بچه اش چقدر شلوغ کار بود.و کر و کثیف…گفتم میخای بری دوش بگیری گفت آره ممنونم…البته لهجه داشت…رفت حموم از پشت در گفت.این پسرم رو لباس تنش کردم و میفرستمش بیرون.اگه شلوغ کاری کرد.دعواش کنید.میخای دخترتون رو بشورمش…گفتم نه الان تازه از مهد اومده خوابه…گفتم چیزی لازم نداری،حوله داری؟گفت آره هست.همین کوچیکه خوبه…گفتم نه صبر کن.براش حوله آوردم.لای در رو باز کرد دادم بهش.بچه رو داد بهم.تا اومد.بهش ۱سیب دادم خورد.ولی خورده نخورده خوابش برد.نیمساعتی طول کشید اومد بیرون…رفت اتاق خودش…بعدش با لباس خونه شال روی سرش اومد بیرون.گفت آقا عماد میشه یک چایی دم کنم.گفتم صددرصد.رفت توی آشپزخونه…خونه من همیشه تمیز بود.چون بغیر دخترم خونه کار دیگه نداشتم و تمیز کاری میکردم…موهای مشکیش اینقدر بلند بودن.خیس بودن.از زیر باسنش هم پایین تر بودن.گفتم جمیله خانم سشوار هست موهاتو خشک کن.پشت لباست خیسه خیس شده هواسرده سرما میخوری ها.گفت راستش بلد نیستم استفاده کنم.گفتم بیا…بردمش اتاق.خودم شالش رو باز کردم.خجالت کشید.گفتم بچرخ پشت موهات خیس تره…چقدر خوشگلن موهات چی مشکی و بلندن، هنوز شکر خدا پیر نشدی ها…گفت آقا عماد بخدا۱۸سالمه،گفتم چی؟گفت بخدا۱۸سالمه.۱۴سالم بود شوهرم دادن.سشوارررو روشن کردم به یاد همسر سابقم که همیشه موهاشو خودم سشوار میزدم…مشغول شدم.با برس مو موهاشو برس میکشیدم.توی اینه دیدم داره نگاهم میکنه.ساکت بودیم.برگشت لباس بلوچی تنش بود.ولی سینه های برجسته ای داشت…سبزه بود.کمی پوستش تیره بود…لبهای گوشتی قشنگی داشت.از جلو با برس لای موهاشو میکشیدم و خشکش میکردم.نگاهم می‌کرد.دستهای ریز و کشیده ای داشت.کلا خیلی خوشگل بود.ولی تیره بود.این هم زیبایی خودش و داشت…دستاش زبر بودن.رفتم براش کرم آوردم خودم زدم دستای قشنگش…حتی صورت نازش رو.فقط مبهوت حرکاتم بود.گفتم برگرد.برگشت موهاشو براش بافتم.برای خانومم هم انجام می‌دادم… وقتی نگاهشون کرد.گفت آفرین چقدر خوب بافتی، خودم نمیتونستم اینجور ببافم.از روبرو نزدیک هم بودیم.که لعنتی صدای سوت کتری اومد.رفتیم چای خوردن…بعد چایی بچه ها بیدار بودن و شلوغ میکردن.ولی جالب بود خونه سروصدا داشت.شب غذا از بیرون آوردم… موقع خواب…رفت اتاق خودش در رو بست…گفتم بزار راحت باشه…ولی رفتم در اتاقش.گفتم جمیله خانم من صبح باید ۷برم بیرون هستی رو میبرمش مهد.تو اگه خواستی بری بیرون…در رو ببند.مجتمع نگهبان داره…در قفل رمزی داره طوری نمیشه.اومد بیرون لباس راحت‌تری تنش بود.گفت من که جایی بلد نیستم.بعدشم شما هستی رو نبر خودم نگه میدارم.گفتم نه دوتا بچه اذیتت می‌کنند.گفت نه من مادرم دوست دارم نگه دارم.فقط برام کاری پیدا کن…گفتم باشه.میدونستم این نمیتونه تهران دوام بیاره.حتی لهجه داشت ممکن بود جای افغانها اشتباه بگیرندش.گفت حتما بزار باشه ها.بعدشم من هر روز صبح۵برای نماز بیدار میشم.خیالت راحت.گفتم ممنونم.واقعا ساعت۶صبح بیدارم کرد.صبحونه حاضر بود.دیگه شال هم سرش نبود.گفتم پس نگهش میداری؟گفت برو بخدا به جون محمد نگهش میدارم.رفتم بیرون.و از مهد زنگ زدن گفتم.امروز بچه رو نمیارم…رفتم دانشگاه سرکلاس بودم.با خودم گفتم خدایی نکرده یه وقت دخترمو برش نداره بره بدبختم کنه.شنیده بودم بعضی بلوچها دختر کوچیک میدزدن.دلم مث سیرو سرکه میجوشید.زنگ زدم خونه برداشت گفتم بچه اذیتت که نمیکنه،گفت نه ساکته.شما به کارت برس.بعدش زنگ زدم به نگهبانی.ساختمون.بهش گفتم مهمون بلوچ دارم خانومیه جایی رو بلد نیست.اگه خواست بره بیرون نزار بره بهم زنگ بزن.گفت باشه…ساعت۱۲دوباره بهش زنگ زدم.گفت آقا عماد ما شیر پاک خورده ایم.خیالت راحت.نمک نمیخوریم نمک دان بشکنیم.بلوچ نامردی نداره.گفتم جمیله خانوم زنگ زدم بپرسم ناهار چی میخوری بگیرم بیارم.گفت نه نمیخاد فقط نون بگیر آبگوشت درست کردم.گفتم ایوالله دیگه طعم آبگوشت رو فراموش کرده بودم.واقعا میگم ها، زودی برگشتم خونه.خونه تمیز بود اما تمیز ترش کرده بود…بوی غذاش خونه رو برداشته بود.موقع ناهار همزمان به هر دوتا بچه غذا میداد.خیلی مادر بود.خیلی حس داشت…بعد ناهار من توی اتاقم بودم هر دوتا بچه خواب بودن.اومد پیش من.گفت از من خیالت راحت باشه.بیا این مدارک من پیش تو امانت هم مال من هم پسرم.که بدونی دستم کج نیست و مواظب دخترتم…این شیر منو خورده پس مادرشم.گفتم بشین کنارم.گفتم جمیله بودن من و تو توی یک خونه کنار هم شرعا درست نیست.نمیتونم صیغه ات کنم.چون شیعه نیستی…گفت خب عقدم کن.مهریه نمیخام.هر وقتم خواستی طلاقم بده.گفتم چرا اونوقت.گفت خب من که بدرد تو نمی‌خورم.تو استاد دانشگاهی من.سیکل ندارم.تو پولداری من.حتی پول پوشک بچه هم ندارم.گفتم اینها مهم نیست.من کسی رو میخام که دخترمو عین گل نگهش داره.گفت بخدا خیالت جمع.از چشمام بیشتر میخامش…چند روز بعد عقدش کردم…حسابی بردمش آرایشگاه و خرید.به تیپ خانم تهرانی ها در اومد.دستپختش عالی بود.گفت چابهار رستوران کار می‌کرده…شب اول بچه ها رو که خوابوند.گفت عماد.گفتم جانم عزیزم.گفت اول برم حموم.گفتم تووکه دیشب رفتی برای عقدمون تمیزی که.گفت نه باید برم.گفتم برو.در ضمن امروز خیلی هم برای خودش و بچه ها خرید لوازم بهداشتی کرد…رفت حموم.اروم در زدم.گفتم جمیل جونم.گفت جان.گفتم بیام پیشت.گفت ده دقیقه دیگه بیا.گفتم نه الان بیام پشمالوش رو ببینم.خندید.گفت عماد خیلی زرنگی،گفت بیا.رفتم داخل.اوف چه موهای بلندی پشتش رو گرفته بود.چه بدنی داشت صاف صاف…دختر۱۸ساله بود.سینه هاش سفت خوشگل متوسط سر سینه های مشکی داشت.پشتش بهم بود.رفتم از پشت بغلش گرفتم.برگشت منو دید.اولین لب رو از هم گرفتیم.بلد بود خوب می‌میبوسید…دستمو رسوندم کوسش خیلی کوچولو بود.مو داشت بلند.مالیدمش.سینه هاشو خوردم شیر نداشتن.چون دیگه بچه رو شیر نمی‌داد.تموم هیکل قشنگش رو بوسیدم.کی بود دستم به هیچ زنی نخورده بود.تا دست انداخت به کیرم.انگار قلبمو کشید بیرون.گفت عماد چی بزرگه؟درش آورد.گفت اوف عجبه ها.گفتم بلدی بخوری.گفت پس چی،نشست یک ساک قشنگی زد حیف که زود آبم اومد.ریختم بیرون.نشوندمش لبه وان.کوسشو تراشیدم تمیز شد.خیس و لخت رفتیم بیرون…دوباره روی تخت با دیدن بدنش شق کردم.گفتم دوست داری کوس قشنگ و سیاهتو بخورم.گفت بدت نمیاد.گفتم جانم چرا بدم بیاد.گفت پوستم تیره هست ها.از بچه گی…کثیف نیست ها.ما پوستمان سیاهه.گفتم سیاه نیستی سبزه ای…خوشگلی.من کوس سیاه هم دوست دارم.کوس سفید که بهم خیانت کرد.تنهام گذاشت…براش خوردم.برای اولین بارگذاشتم کوسش اولش آخ و اوخ کرد.ولی راه کوسش که باز شد.کیف می‌کرد.دمرو کردمش.گفتم بزارم کون تنگت.گفت آره تو مرد منی هرجا دوست داری بزار.زن که نمیتونه بگه مردش چکار کنه چکار نکنه.گفتم دمتگرم.کردم توی کونش.تلمبه میزدم.ناله می‌کرد.نگاهش کردم چشماش پر اشک بود.گفتم خب درد داری چرا نمیگی،گفت تو بکن چکار داری.برگردوندمش از جلو پاهاشو دادم بالا کردم کوسش لبهاشو گرفتم.خودش تندتند لب میداد.تا اون ایندفعه ارگاسم شد.بعدش هم من.ولی ریختم بیرون…گفت بچه دوست نداری،گفتم اولا منو تو تازه آشنا شدیم.دوما دوتا بچه شلوغ کار داریم بذار بزرگ بشن.بعد.گفت مرسی که بچه من رو هم حساب کردی…خلاصه که آبکی آبکی دوباره زن گرفتم…و برای کاری و تخصصی ۱۰سال رفتیم خارج از ایران…قبل کرونا برگشتیم…تمام این سالها فقط برادرش میدونست این کجاست و اون اولها می آمد خانه ما.وقتی برگشتیم.شغل خوبی گرفتم.و زنگ زد برادرش…الان دیگه بچه مشترکی داشتیم که دو تابعیتی بود.پسره این.۱۵سالش بود و دختر من۱۲ونیم سالش بود.ولی نمیدونستن که خواهر برادر واقعی هم نیستن.پسرمشترکمون۶سالش بود.وقتی برگشتیم خانواده اش اومدن دیدنش بعد چندین سال اصلا دخترشون رو نمی‌شناختن.حتی۱روز هم نموندن و رفتن…پدرش باهاش حرف نمیزد.تیپ اینو که دید اصلا میگفت این دختر من نیست که،داداشش می‌خندید،چند روز بعد دنبال مدرسه برای بچه ها بودیم.جمیله و کوچیکه جلو بودن.پسر و دخترم عقب بودن.بخدا سر چهارراه.چراغ قرمز بود.دختره ۱۰سالش می شد،اومد جلو عمو گل میخری گل میخری.دخترم گفت بابا یکی بخر.همون موقع یک معتادی اومد شیشه رو دستمال بکشه هرچی گفتم نمیخواد گوش نمی‌داد.دو ثانیه بعدزنه اسپنددودکن رسید.داداش بر چشم شور لعنت بر چشم بد لعنت.لحظه ای که چشم تو چشم شدیم.تا منو دید.مکثی کرد و دویید وسط خیابون روبرویی که چراغش سبز بود.یک پژو زد بهش نفله شد.دختره دویید مامان مامان.مامان جون کجارفتی،،وای خدا مامانم مرد.اره همسر قبلیم بود.رفتم پایین.جمیله نشست پشت فرمون.من با آمبولانس رفتم.کنارش بودم.سرش پر خون بود.گفت عماد حرفت درست شدخیر ندیدم.شوهرم مرد.این بچه موند روی دستم.عماد مواظبش باش.کسی رو نداره،منو حلال کن.عماد اون عقبی هستی بود.گفتم آره.خنده تلخی کردوتموم کرد.

نوشته: عماد

بازدید 14,597

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “ستم به زندگی”

  1. من نمیدونم این نویسنده کیه که هزارتا داستان مینویسه میگه داستان زندگیمه. تو همشم یه پولدار دست به خیره. کم دروغ بگو مردک. حداقل نگو داستان واقعی

  2. پسرش ۱۵ سال ، دخترت ۱۲ و نیم ، یعنی دخارت و پسرش ۲ سال و نیم با هم فاصله سنی داشتن، بعد چطوری شیر داشت به دختر تو بده!؟ آخه کوسشعر نویسی هم حدی داره، حداقل جفتشونو هم سن میکردی که درست در بیاد…مگه شیر دامدارانه!؟

  3. سلام کسلییییییییسبا اینکه خیلی نوشتارت رو دوستدارمدیسلایک دادم‌بهت امااااادفعات قبل اگر سوتی میدادیمیزاشتیم بحساب اینکه یه بازاری که پولدار هست یقیناً استفاده از لغات درست و علایم‌نگارشی رو بلد نیستاما الان که خودت رو استاد دانشکده گذاشتی اولین سوتی رو دادی ( استاد دانشگاه)اگر همزمان که به بچه اش شیر میداد چجور ۲ و نیم سال شیر داشت که بتونه به دختر شما هم شیر بده و …آخرش هم هندی طور تمومش کردیبازم بنویس👏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید