” ماه نرمین بدنم!
خواهش چشم سیاهت پیداست
زود بازآ به برم!”
بوسه ای از لب هام
بوسه ای از گونه…
با نوازش ز سر و موی و تنم
” دست برکَش ز سَرم!
کتکم کم شده!! محکم بزنم!”
” ماه دیوانه ی من!
به هوای هوست جانی و جلّاد شدم…”
“من مریضم قطعا…؟”
” توی بیمار نشستی به دلم…”
منِ بیمار؟!
بله!
تن مریض است به عشقت دلدار!
منِ بیمار؟!
بیا!
چرم مشکین کمربندِ اصیلت تیمار!
ضربه هایت پر زور
دست از بوسه و نرمش بردار!
منِ بیمار؟!
بزن!!
سوزشِ ردّ کمربندِ سیاهت سرشار!
ترس از ضربه ی بعدی به تنم
وای…
دست از مهر و محبت بردار!
من بیمار؟!
بُکُش!!!
این بلورِ بدنم نذرِ صدایت سردار!
دورگه، بم، پر خشم!
ای وای!
اثرات سیگار… !
وا وِیلاه!
نفسم قطع شد و بعدش آه!
چشم در چشم سیاهت،
لرزش دل، ای وای…
خشم را راه بده بین دو ابرویت تا،
آن خَم و خشم دلم را ببرد قربانگاه!
تلخ و سرد و جانکاه
چشم بندم بگذار!
ضربه هایت ناگاه
سوزش و ترس و آه…
هر چه خواهم تو بگو نه!
“نه” یِ مقطوعت، جان!
منِ تسلیم و تنِ داغ و سرِ داغ تر و مستِ گران
منِ زانو زده در راهِ شکستن
ای جان!
سر و پا گوش به فرمانِ لبانت جانان
که بگویی تو بمیر و من بگویم، بله! هان!
“پشت کن توله!” بگویی برّان!
“بله حتما قربان!”
دست بالا ببری، محکم! آخ…
ضربه هایت سوزان
درد چون از تو نشیند، نوشان!
ضربه چون از تو بیاید، بر جان…
ناز شصتت سلطان!
مکثِ پُر حیله، سپس ضربه، سپس مکث، سپس…
آخ… لذت بی پایان…
حس خاصی دارم!
این اطاعت کردن…
این سرا پا گوشی…
این ز خود دل کندن…
اینکه خشمت زیباست!
اینکه من با همه نخوت هایم،
مست و رام و تسلیم،
زیر تو جان کندن!
من پر از احساسم! حس “آری” گفتن…
هرچه میخواهی کُن، اختیارم با توست
برده ای شرمینم، پادشاهی قطعا…
خشم تیزت حسی، زنده دارد در من…
حسّ کوچک گشتن!
هیچ ترس اینجا نیست
اعتماد، اطمینان…
وحشتی با من نیست…
دست هایم را بست… نمره ی کارش بیست!
بوی شمع و گوگرد…
چشم هایم بسته ست…
سوزشی داغاداغ!
آب شمع و چک چک!
اضطرابم عالیست!
قطره روی سینه! از شکم تا پایین…
وای! این عالی نیست؟
هیهات!
ضربه هایت کاری…
با شروعی پرشور
جان به لب می آری…
پشت بر اربابم
زلف مویم در دست،
چه گلی میکاری!
نفسم در سینه…
حبس و تنگ و جاری…
رفت و آمد ها تند!
ناگهان اما آه! ضربه هایی با دست…
سوزشی اجباری، طعمِ فلفل داری!
ضربه ها محکمتر!
میروم تا بالا…
هر دو باهم آزاد!
همچو پَر آسوده، خالی از هر باری…
قصه ی این احساس، قصه ی درد و زجر…
درک من دشوار است!
حس من سرشار است…
حس پنهانم وای!
این طپش بیمار است
شاعری پر احساس!
حرف ها بسیار است…
راه ها را بستند!
با سکوتم فریاد!
ساختن دشوار است
این بنا آوار است…
پشت هر در اینجا،
باز هم دیوار است…
نوشته: Hidden.moon
23 پاسخ به “ساختن دشوار است (شعر، بی دی اس ام)”
لایک چهارم تقدیم شد!!
پشت هر در اینجاباز هم دیوار است
زئوس، دوست خوش نمک! ممنونم.خخخ…
معلومه جوابی که بهت دادم نخوندی وگرنه میفهمیدی چرا با تبر دارم دنبالت میگردم!!!
الان همه شعر گذاشتن میترسم من نظر بدم:(((((((همونایی که اونا گفتن بنده هم میگم 😉
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺳﻴﻨﻪ ﻭ ﻛﺲ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢﻟﺐ ﻟﻌﻞ ﻭ ﻛﭙﻞ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻗﺪُﺱ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢﻛﻪ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺁﻭﺭﻡ ﺁﻥ ﺁﻫﻮﻱ ﻋﻨﺒﺮﺑﻮ ﺭﺍﻛﻴﺮ ﺗﺎ ﺧﺎﻳﻪ ﺯﻧﻢ ﻛﻮﻥ ﻭ ﻛﺲ ﻭ ﭘﻬﻠﻮ ﺭﺍﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻓﺸﺎﺭﻱ ﺑﺪﻫﻢ ﺁﻥ ﻟﻴﻤﻮﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﻛﻴﺮ ﺑﺘﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﻛﺲ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺗﻮ
شاهزاده، دوست عزیز، پس احتمالا من حواسم جمع نبوده…جالبه… متشکرم ?
درود.هیدن عزیزم خییییییییلی خوشحالم و از شعرت لذت بردم، خواستم قسمتی از شعر بعنوان جمله ی برترانتخاب کنم،اما هرجاي شعر نیگاه میکردم همه ش اوج بود، خییییییییلی لذت بردم، [ ی رقص بندری داغ به افتخارت ]لایک شونزدهم
ببینم به شماهام اینقدر در روز اینجا پیشنهاد سکس میدن؟؟؟
بسیار زیبا ،عالی و پراحساس و هنرمندانه شعر رو با تمایلات جنسی انسان پیوند دادی،خیلی زیبا بود،افرین،خیلی خیلی عالی بود،نمیدونستم تا این حد جلو هستی.هنوز میتونستی کمی کلمات رو متنوعتر کنی که خوب شاید صلاح ندونستی زیادی بشکافیش.خیلی عالی بود،پاراگراف آخر رو مخصوصا خیلی دوست داشتم،کلی حرف توش بود.امیدوارم بقول شیوا جان مسارفت بهت خوش بگذره،این شعر بیربط هم تقدیم قلمت.ابر بارید و نفهمیدم کِی، زیر باران سحر خیس شدممن حواسم به تو بودمن حواسم به تو بود و ندیدم که دران وادی صبحلک لکی بال به آنسوی زمستان میزدکودکی داشت خدا را به دبستان میبردابر بارید و نفهمیدم کِی، باد پائیز گذشت از نیزارآخرین فاخته از بام سپیدار پریدفصل گل پایان یافت، من حواسم به تو بودماه تابید ونفهمیدم کِی، و شب از راه رسیدو منِ بیخبر از خویش، ندیدم اوراو درین بی خبری،اتوبوس آمد و رفت.۲۹
بَر دار می کشند جسم مراجرمم عشق بود و مهر !
شیوا جانم، عزیزم، ممنونم…سعی کردم خلاقانه و غیرتکراری باشه. خوشحالم که به نظرت بوده…مرسی…آره واقعا جای دوستان خالی :)عکس یه قاصدک که تو هوا شکارش کردم، کنار یه رودخونه تو لرستان رو گذاشتم پروفم :)هدیه به دوستای خوبم مثل تو ?
چی چیو رلکس باش از کیسه خلیفه میبخشی؟؟ حتی یکیشونم دختر نیست!! ابرو داریم خیر سرمون!!
لایک ۳۱زیبا بود !فضا رو دوستان کلا با اشعار زیبایی که فرستادن دگرگون کردن !ظاهرا تِم امشب شعر و ادبیات هست و منم پیرو سایر دوستان یک شعر از فریدون مشیری میفرستم امیدوارم مورد پسند واقع بشه !
عاشقم …
این فوق العاده بود☺ خیلییییییییی عالی
عال و درستلایک 38
شعر زیبا و جذابی بود مثل تمام قصه های پر احساست هر بندش دلهره و استرس داشت و لمس شدنی بودطبع شعرت بی نظیره افرین
من یه دونه شعر حفظ نیستم ولی اینقدر عاشق این شعرم که همش رو حفظم نا خوداگاه به نظرم شاهکاره
من واقعا متحیر شدم و واقعا حرفی نموند…فوق العاده بود این شعر
بسیار زیباست عزیزمنکته ای که باید اشاره کنم اینه که یک مقدار اشاره و فضا سازی با اندام میتونه بیشتر باشه…که تجسم حس سکس رو زیاد کنهمن این چند تا رو پیدا کردم…خوبه که بیشتر باشه
چند ساله که در این سایت عضو و تازه حالا نه پستی گذاشتم و نه پستی رو لایک کردمولی اینقد شعرت خوب بود دلم نیومد کامنت بزارممرسی زیبا بود
عالی 😍 😎