زندایی و باغ آلبالو

محمد هستم ۳۰ سالمه
تابستون و رسیدن میوه ها .با مادرم تنها زندگی میکنم و مشغول باغداری بیشتر درختامون آلبالو
باغ مون زیاد با شهر فاصله نداشت موقع رسیدن آلبالو ها بعضی از فامیل و همسایه ها میومدن کمک از میان همه شون خانواده داییم بیشتر میومدن کمک.
دائیم خودش به خاطر کار جمعه ها میومد ولی زنداییم و دوتا بچه هاش میومدن و خودم صبح میرفتم دنبالشون و عصر می بردمشون خونه شون هم حدود ۱۵ روز طول میکشید اما اگه اعضا بیشتر بودن زودتر تموم میشد
سه روز زنداییم و بچه هاش اومدن کمک روز چهارم مادرم مریض شد مجبور شد خونه بمونه گرمای هوا اذیتش کرده بود
منم صبح زود رفتم دنبال زندائی و بچه هاش خودش اومد جلوی در آماده بود گفت امروز تنها میام بچه هام کلاس دارن راه افتادیم تو راه گفتم مادرم مریضه امروز نمیاد زندائی گفت اشکال نداره کار کم هم باشه حداقل میوه ها خراب نشه
در مورد زن داییم اسمش مرضیه ۴۱ سالشه صورت خوشگلی نداره ولی اندامش تپل سینه های متوسط کونشم تپل و گرد یعنی خودم اندامشو دوست دارم صورتش نه چون خوشگل نیست.تو باغ و مهمونی هیکل زنداییم رو دید زده بودم ولی به سکس فکر نمیکردم.مرضیه موقع کار لباس و شلوار گشاد می پوشید یه کلاه هم رو سرش بود تنها با زندایی مشغول چیدن آلبالو بودیم زندایی به من پشت کرده بود خم شد سطل رو برداره حالت رکوع شد یه لحظه میخ شدم رو کونش کیرمم راست شد تا حالا اینجوری به زنداییم حس پیدا نکرده بودم موقع کار اون صحنه همش جلوی چشمام بود بیشتر چشم به کون و سینه های زندایی بود تا آلبالو ها.ظهربود و گرم و وقت استراحت استخرمون با خونه باغ فاصله داشت استخرش عمیق نبود حدود ۱۷۰ عمقش بود هردومون عرق کرده بودیم یه سایه بان بود آلبالوها رو میزاشتم اونجا خراب نشه تا عصر .تو راه خونه باغ بودیم که ناهار بخوریم و استراحت و بعد از ظهر ادامه کار.جلوی خونه مرضیه گفت محمد جان من عرق کردم میرم تو استخر تو غذا رو بذار رو گاز گرم شه ولی قبلش لباسامو (لباسهای که موقع اومدن از شهر پوشیده بود)از تو خونه باغ ببرم .وقتی زندایی رفت استخر همش تو ذهنم میگفتم کاش الان بدن لختش رو ببینم چن دقیقه گذشت بیخیال گرم کردن غذا شدم.از لابه لای درختا جوری که منو نبینه خودمو رسوندم به استخر لخت نبود لباسهای موقع کار تنش بود انگار داشت آب بازی میکرد داشت از پله های استخر میومد بالا لباساش چسبیده بود به بدنش ولی نازک نبود .از تو نایلون لباساشو در اورد اول پیرهن سینه هاشو دیدم زود تاب پوشید شلوارشو در اورد و کون سفیدش رو دیدم میخواستم همونجا جق بزنم دیدم وقت نیس زود برگشتم خونه باغ و غذا رو گذاشتم رو گاز زندایی اومد تو موهاش خیس بود گفتم زندایی منم میرم استخر یه آب تنی میکنم زود میام .ناهار خوردیم و طبق معمول یکی دو ساعت خواب مرضیه به پشت دراز کشید گفت محمد این چن روز سرو گردنم درد میکنه چیدن آلبالو خسته میکنه آدمو.گفتم اره سخته چیدنش یهو چرخید دمر خوابید صدام زد محمد میشه یکم گردنمو ماساژ بدی منم کنارش نشستم پشت گردن و شونه هاشو ماساژ دادم بوی عرق نمیداد استخر بوی عرق رو برده بود.گفتم زندایی پاهات درد میکنه چیزی نگفت شروع کردم به ماساژ پاهاش پشت روناشو ماساژ میدادم شهوت وجودمو گرفته بود کیرم مثل سنگ شده بود نگاهم به کمر و کونش بود ولی جلوی من راحت نبود مانتو تنش بود دست میکشیدم به روناش خواستم برم بالاتر گفتم شاید قبول نکنه دوباره شروع کردم به ماساژ شونه هاش و پشت گردنش یهو زنداییم خودش مانتو رو از رو کونش زد کنار گفت محمد همه جامو ماساژ بده درد دارم وای دیدن کونش حتی رو شلوار شهوتم رو بیشتر کرد کپل های کونشو ماساژ دادم کونشو با دستام تکون دادم هیچی نمیگفت زانو هامو گذاشتم کنار رون هاش و عقب جلو میکردم انگار تلمبه میزدم بعد از چن بار عقب جلو کردن آبم اومد رفتم بیرون کیرمو با آب شستم یه زیر شلواری دیگه پوشیدم ولی من سکس میخواستم کیرم خوابیده بود .زندایی هنوز به حالت دمر دراز کشیده بود دوباره روش خوابیدم و عقب جلو کردم زندایی با دست چپش دست گذاشت رو کیرم و از رو شلوار شروع کرد به مالیدن کیرم دستای نرمش کیرمو دوباره بلند کرد دستشو گرفتم و انگشت هاشو با دهن مکیدم دوباره کونش رو با دستام مالیدم شلوارشو کشیدم پایین و کون سفید و تپلش افتاد بیرون شورت نداشت موقع آب تنی خیس شده بود زندایی رو صدا زدم چیزی گفت شروع کردم به بوسیدن کونش و لای کونش رو باز کردم چشم به کوس و سوراخ کونش افتاد آماده بودم بکنمش زندایی قمبل کرد منم سرمو از زیر پاهاش بردم زیر کوسش کوسش اومد رو دهنم شروع کردم به خوردن کوسش زندایی هم اخش در آورد بدنش لرزید آبش ریخت رو گردنم شلوارمو در اوردم گردنمو تمیز کردم زندایی تو حالت داگی بود کونش تپلش نمیزاشت کوسش رو ببینم گفتم زندایی با دستات کونتو باز کن آروم گذاشتم تو کوسش زندائی گفت محمد میخوام بیشتر میخوام کوسمو بکن کوسش داغش بهشت بود تا نزدیک خایه کردم تو کوسش انگشت اشارمو خیس کردم گذاشتم رو سوراخ کونش نبضش میزد نمیدونستم میخواد از کون بده یا نده حالتمون عوض کردیم رو به من روم خوابید تف زد به کیرم و گذاشت تو کوسش ممه هاش رو سینه ام بود ممه هاشو میمالیدم خودش کمر میزدبالا و پایین میکرد رو خودم کامل درازش کردم کمرشو محکم گرفتم تکون نخوره و محکم میکردم تو کوسش تو گوشش جوون میکنم انگشتمو کردم تو کونش خواست دستمو پس بزنه نزاشتم و انگشتمو تا ته کردم تو کونش صورتشو غرق بوسه کردم ارضا شدم تو کوسش چن دقیقه همینجوری بغل هم خوابمون برده بود کیرمم کوچیک شده بود از کوسش در آومده بود دست میکشیدم به کمرش به موهاش بوسش کردم لبشو بوسیدم اسپنک اروم میزدم به کونش کیرم دوباره بیدار شده بود زنداییم با اینکه خوشگل نبود ولی اندامش حرف نداشت چشماشو باز کرد لبخند زدم اونم خندید زندایی از زیر کیرمو مالید گفت انگار سیر نشدی گفتم نه میخوام بازم میخوام اروم هلش دادم کنار تو کوسش ارضا شده بودم از کون میخواستم بکنمش بالش گذاشتم زیر شکمش انگار فهمیده بود میخوام از کون بکنم یکم لاپایی زدم زندایی محمد اگه کون میخوای آروم بکن زیاد کون ندادم تنگم گفتم چشم زندایی جونم با دستاش کونشو باز کرد سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش یکم رفت تو خودشو سفت کرد چن تا در کونی بهش زدم گفتم شل کن خودتو زنداییم:محمد از خیر کونم بگذر تنگه کوسم بزار جواب ندادم اروم اروم کردم تو کونش تنگ بود ولی بهم حال میداد ثابت نگه داشته بودم موهاشو از پشت گرفتم کونشو میکردم نمیتونستم عقب جلو کنم کونش کیرمو محکم گرفته بود آبمو خالی کردم تو کونش ازم تشکر کرد گفت حال کردم بعد از مدت ها خیلی لذت داشت کوس و کون زندایی معرکه بود رفتیم سراغ بقیه کارها و برگشتیم خونه

نوشته: محمدم

بازدید 7,361

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “زندایی و باغ آلبالو”

  1. خلاصه در وتخته باذهن تخمیت جورشد…بچه ها رفتن فلان جا مامانت همزمان مریض شد…اونم قمبل کرد توهم زدی توش…کیریترین اتفاقات …

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید