روانی

🏆🏆🏆 برنده دور دوم جشنواره داستان نویسی بکن تو 🏆🏆🏆

سکانس اول

اونروزِ نحس چهارشنبه بود، چهارشنبه بیستمِ آذر، ساعت ۱۱:۵۴ دقیقه ی شب .
اونروز آوا از سر صبح اومده بود خونه ی دوستش مانیا تا با هم رو پایان نامه ی ارشدشون کار کنن.
دخترا کل روز رو غرق در پروژه و بحث با همدیگه گذروندن. تازه آخر شب بود که آوا متوجهِ زمان شد و یادش اومد که باید برگرده خونه و حالا توی این وقتِ تنگ سعی داشت هول هولکی وسایلشو از این ور اونور سالن جمع کنه بلکه به موقع از در بزنه بیرون.
خونه ی دوستش بریانک بود. همیشه وقتی میومد اونجا از تنگی و باریکی کوچه هاش مینالید. کوچه های تنگی که یه ماشین بزور توش تردد میکرد. اصلا بخاطر همینم مبدا رو بیرون کوچه زده بود. حوصله ی غرغرهای رانندرو نداشت…
آوا به گوشیش نگاه کرد و استرس وجودشو فرا گرفت. فقط سه دقیقه مونده بود تا اسنپش برسه به لوکیشن و هنوز آماده نشده بود.
خیلی سریع ورقای درسیشو چپوند تو کیف و همونطور که داشت مانتوشو تنش میکرد داد زد:
ـ ماااانی، مقاله ی دکتر حلمی رو میز آشپزخونس؟ پیداش نمیکنم.
وقتی جوابی از جانب دوستش نشنید زیر لب زمزمه کرد:
ـ پس کجاس این حلمی دمپایی…؟
در حالیکه تو دل به زمانِ تنگ و شلختگی خودش ناسزا میگفت دور و اطرافشو از نظر گذروند و بلخره گوشه ی مقالرو از زیر گرمکن دوستش که روی مبل راحتی افتاده بود، تشخیص دادو با صدای بلند فریاد زد:
ـ ولش کن خودم پیداش کردم

ـ خب اینم از این! ، حلمی دمپایی هم رفت تو کیف!
میگم مانی یادته حلمیرو با اون دمپاییاش؟
نصف بچه ها عاشق تیپش بودن نصف دیگه عاشق جمله های پرمعنی و عمیقش. بنظرم حلمی از اون تیپ آدماییه که یدور ببینیش محاله دیگه تا ابد بتونی فراموشش کنی نه؟ فرض کن دکترِ مملکت باشی و تیپت یه جفت دمپایی و یه لباس درویشی باشه! خیلیه هااا…
گاهی وقتا خودمم راجبش دچار یه عالم احساسات متنقاض میشم ، نمیدونم بلخره این بشرو تحسینش میکنم یا مسخره. ولی راستش از فکر اینکه بعد پایان نامه و فارغ التحصیلی دیگه نمیبینمش دچار یجور حس عجیب میشم انگار به دیدنشو به حرفاش عادت کردم یجورایی دلم براش تنگ میشه برای خودش ، حرفاش ، حتی اون دمپایی لا انگشتیای قهوه ایِ حال بهم زنش
الو… مانیا… با تو حرف میزنمااااا… کجایی؟؟؟
آوا میخواست به دنبال دوستش سرک بکشه تو آشپزخونه اما با دیدن پیام ((اسنپ شما رسید)) ، سریع شالشو از رو مبل برداشتو داد زد: ـ مااانی اسنپ اومد من رفتم!
بلافاصله نیم تنه ی مانیا با استکان چایی تو دستش از میون چارچوب آشپزخونه هویدا شد : ـ چقدر زود اومد، تازه چایی ریختم
ـ چه عجب از آشپزخونه دل کندی تو! ینی یساااااعته تو سالن دارم خودم با خودم حرف میزنم!
ـ داشتم چایی دم میکردم
ـ چخبره هی استکان پشت استکان… انقدر چایی بستی به نافم که تا صبح باید تو دسشویی بخوابم
ـ خب حالا! نخواستی نخور ولی حداقل از خر شیطون بیا پایینو حرفمو گوش کن آوا! من هنوزم میگم همینجا بمون، واقعا نمیفهمم این اصرارت واسه چیه؟ داره از آسمون سیل میاد، ساعتم که ۱۲ شبه… آخه کودوم خری الان اسنپ میگیره؟!
آوا همونطور که داشت جلوی آینه ی کنار در ورودی شال مشکیشو رو سرش تنظیم میکرد با خنده گفت:
ـ خری به اسم آوا
مانیا، چینی به پیشونیش انداخت و به کنایه غرید: ـ دقیقا نکتش همینجاست! حتی خرا هم الان وسط این سیلاب تو آخوراشون دارن خواب هفت پادشاهو میبینن
ـ خب این یکی خر یه کوچولو خرترو کله شق تر از بقیه اس و حسابش جداس
آوا به شوخیِ بیمزه ی خودش خندید و همزمان خم شد تا کفشاشو پاش کنه. دوستش سکوت کرده بود.
ـ اخماشو ببین توروخدا، با یه بشکه عسلم نمیشه خوردت مانی! به قول حلمی دمپایی ‘’ لبخند بزن شاید این لبخند آخرین لبخندِ تو باشد’’ :
ـ …
آوا از گوشه ی چشم به دوستش که همچنان روزه ی سکوت گرفته بود نگاهی انداخت و با لحن دلجویانه ای گفت:
ـ مااانی مااانیا! بیخیاااال! ینی الان این سکوت آزاردهندتو نمیخوای بشکنی؟ با دلخوری برم؟!
ـ اولا که حلمی چرت و پرت زیاد میگه ، دوما راضی نیستم بری
ـ بخدا نمیتونم بمونم تعارف که ندارم باهات…
مانیا حرفی نزد. آوا که سکوت دوستشو دید ادامه داد:
ـ خودت میدونی که به معنای واقعی کلمه تعارف ندارم اونم با تو! جریان اینه که فردا صبح زود کلاس دارم هم به مامان اینا گفتم شب برمیگردم. دیگه خودت بهتر میدونی بابا چجوریه ، مرغش یه پا داره اینم میدونی که چقدر بدش میاد شب خونه ی اینو اون بخوابم. قشقرق آخرین بارشو که یادت نرفته؟ همین الانشم خیییلی دیر شده میدونم پام برسه خونه کلی برنامه داریم!
ـ چی بگم؟ حالا منم شدم اینو اون…
آوا به دوست اخموش لبخند زد. مانیا رو ترش کرد و آوا در تکمیلِ حرفاش، به اتاق خوابِ انتهای راهرو اشاره کرد و آرومو توام با شیطنت افزود: ـ تازه علی جونم که اینجاس. نمیخوام خلوت عاشقونه ی دونفرتونو خراب کنم! مطمینا علی امشب سرخر نمیخواد
مانی بلافاصله ابروهاشو در هم کشید و به دوستش چشم غره رفت. از همون چشم غره های معروفی که هزارتا خفه شو آواااا توش موج میزد. تا اومد حرفی بزنه، آوا یه چشمک تحویلش دادو با خنده در خونرو بست.
وقتی داشت از روی جوی باریک میون کوچه که با آبِ بارون پر شده بود، رد میشد ، با تمام وجودش به مانیا حق داد. دوستش راست میگفت. هوا بشدت تاریک و سرد بود و بارون شدیدی هم میبارید. یاد جمله ی دکتر حلمی افتاد:
‘’ بارون فلسفه ی زندگیه. زیر بارون یا میشه غم هارو شست یا غم هارو تجدید کرد. زیر بارون میشه اشک ریخت، میشه خندید، میشه اخم کرد، بغض کرد، میشه به چیکه چیکه اش گوش کرد و زجر کشید، یا میشه با موسیقیش روحو تغذیه کرد و دوباره از نو متولد شد. بارون برای یکی زمزمه و آواز خوشبختیه و برای یکی دیگه انتهای غم و اندوه ‘’
حلمی دمپایی مرد عجیبی بود. حرفای عجیب میزد. جمله های عجیب میگفت اما با این همه آوا معتقد بود که حرفاش بدجور به دل میشینه.
همونطور که داشت به استاد فلسفه اش فکرد میکرد قدماشو تندتر کرد تا سریعتر برسه سر کوچه ی تنگ و باریک. سر همون کوچه ای که اسنپ منتظرش بود.
اومدنی انقدر عجله داشت که نرسید مشخصات دقیق ماشین و رانندرو از تو گوشیش چک کنه. فقط همینو خوند که ماشین یه پراید هاچ بک سفیده.
بارون تند تر شده بود و حالا با همراهی باد انگار داشت کج میبارید. شالشو موهای سشوار کشیدش داشتن خیس آب میشدن. آوا پا تند کرد و وقتی به سر کوچه رسید بیدرنگ درِ اولین پراید هاچ بک سفیدی که اونسر خیابون وایساده بود رو باز کرد و تندی نشست رو صندلی عقب. بدون نگاه به راننده ((سلام آقا شبتون بخیری)) گفتو بلافاصله سرگرم تکوندنو خشک کردنِ قطرات آب از روی کیف و بارونیش شد. همین حواس پرتیشم باعث شد تا نگاه متحیر و متعجب رانندرو که از تو اینه ی ماشین بهش خیره مونده بود نبینه.

سکانس اول – هم زمان

ـ ماااانی؟
ـ اینجام ، آشپزخونه
علی درحالیکه یه تیشرت و شلوارک تنش بود خمیازه کشان وارد آشپزخونه شد. یه سیب زمینی از داخل ماهیتابه ی رو گاز برداشت گذاشت تو دهنشو زن رو که مشغول ظرف شستن بود از پشت بغل کرد :
ـ دوستت رفت؟
مانیا برجستگی آلت علی رو که دقیقا با باسنش میزون شده بود حس کرد. در مواجهه با این حجم از شهوت آروم خندید و جواب داد : ـ آره ، طفلکی گذاشت رفت که به شما بد نگذره!
ـ جون
ـ جون و کوفت!
مرد خندید و زن رو محکم تر بغل کردو آلتشو از پشت فشار داد به باسنش
ـ نکن علی… ، خوبه میبینی دارم ظرف میشورمااا
مرد یه دستشو آورده بود جلو و داشت کنار باسنِ بزرگِ مانیا رو میمالوند و همزمان گردنشو با ولع میمکید.
ـ علی…
ـ هووووم نفسِ علی
ـ دلم یکم شور میزنه. کاش آوا امشب میموند… حس بدی دارم.
مرد جواب نداد، به جاش دهنشو برد سمت لاله ی گوشِ زن و شروع کرد به مکیدن. مانیا با اعتراض غرید:
ـ علیییی! اصلا شنیدی چی گفتم؟!
ـ اوووم عاشق بوی بدنتم
صدای مرد مست و کشدار بود. قشنگ مشخص بود که حواسش یه جای دیگست. مانیا دوباره جملشو تکرار کرد. اینبار علی بی رغبت جواب داد:
ـ بیخیال خانومم ، دختره اسنپ گرفته رفته ، مشخصات راننده و ماشینم که ثبت میشه خیابونام خلوته یربع دیگه خونست ، بچه که نیست. آصلا همون بهتر که رفت.
مانیا حرفی نزد.
مرد دست آزادشو آورد جلو و یکی از پستون های بزرگ زنشو چنگ زد و تو گوشش گفت : ـ آخ میدونی الان چقدرررر دلم میخوااااادت؟ یه هفتس بخاطر این پریود لامصب منو گذاشتی تو کف مانی.
مانیا اخمی کرد و همونطور که داشت اسکاچو میکشید کف کاسه ی گلدار بدنشو به جلو تاب داد. فکرش هنوز درگیر دوستش بود. با صدای آروم ،انگار که داشت با خودش زمزمه میکرد آهسته گفت:
ـ ولی بازم دلم شور میزنه
علی آغوششو تنگ تر کرد و با صدای خش دار و مستش جواب داد:
ـ فداااای اون دلت
مانیا لبخند زد. علی سرشو خم کرد و موهای زن رو کنار زد تا بتونه پشت گردنش رو به آرومی ببوسه. همونطور که با زبونش پشت گردن مانیارو غلغلک میداد آهسته تو گوشش گفت: ـ نمیخواد ظرف بشوری خانومم ولش کن بعدا میشوری
مانیا بدون اینکه به حرف مرد اهمیت بده، کف دومین کاسه ی گلدار رو اسکاج کشید و گذاشتش کنار و لیوانی رو که آوا همین نیم ساعت پیش توش چایی خورده بود بدست گرفت. رد ماتیک قرمزِ آوا ، پررنگ روی لبه ی لیوان مونده بود. علی خودشو از پشت فشار داد به زن و کنار گردنشو بوسید و آلتشو که سفت و برجسته شده بود محکم فشار داد به باسن تپلش. صدای اعتراض مانیا اینبار کمرنگ تر شد و آهسته زمزمه کرد:
ـ لاقل بذار این دوتا لیوانم بشورم تموم شه
ـ جهنم لیوانا فرار نمیکنن که…
مانیا اخم کرد و بدون اینکه به رد ماتیک آوا دست بزنه، کف لیوانو سابید.
ـ بیااا دیگه ماااانی
زن به لب های آوا فکر میکرد. به لب بالاییش که به طرز بامزه ای کلفت تر و بزرگ تر از لب پایین بود.
علی چشمش به اپن آشپزخونه افتاد و جرقه ای تو ذهنش شکل گرفت. دست زنشو گرفتو به زور کشید و باعث شد لیوان از دستش بیفته تو سینکو ترک برداره. مانیا به تَرَکی که از روی ردِ وسط لب ها شروع شده و ازونجا تا انتهای لیوان میرفت خیره موند. صدای علی و در کونی محکمی که به باسنش زد پیچید تو گوشش:
ـ جونم عششششق، همینجا خم شو دستاتو بذار رو اپن. همینجوری ایستاده
زن برای حفظ تعادل، با دستای کفیش لبه ی اپن کنار سینک رو گرفت : ـ رواااانی یواش تر خب، لیوان شیکست
ـ فدای چاک کست که شیکست خانومم. صدتا دیگشو میخرم برات
ـ حسابی خل شدیاااعلی آاااخه اینجوری وسط آشپزخونه؟؟؟ مگه تختو ازمون گرفتن ، مگه جنگه؟
ـ اووف آره جنگه منم هولم برای اینکه زودتر برسم خط مقدم
مانیا به ناچار خندید:
ـ روانی هستی بخدا!
ـ روانی توام. آااخ مانی دقیییقا همینجوری میخوامت، همینجوری که دولا شدی و دستات کفیه و دامنتم رفته لای چاک کونت همینجوری و همینجا باید حسااابی بخورمت
علی خم شد نشست و سرشو کرد زیر دامن زن. با دستاش لمبرای کونشو چنگ زد و با دندون یه گاز کوچیک از حجم تحریک کننده ی باسنش گرفت، مانی لبه ی اپن اشپزخونروچسبید و لبشو گزید. جریان آروم آب میریخت روی لیوان ترک خورده. ترکی که از رد لب های آوا شروع میشد و تا انتهای لیوان کش میومد. بیرون، بارون حسابی تند شده بود. مانی هنوز نگران بود اما دیگه حرفی نزد و چیزی به روش نیاورد. زبون و دندون مرد که خورد به چاک وسط پاش نفسشو تو سینه حبس کردو آهسته گفت:
ـ آااااخ علی… لااقل بذار شیر آبو ببندم

سکانس دوم

پراید هاچ بک بعد از دقیقه ای مکث حرکت کرد، از مقابلِ پراید هاچ بکِ دیگه ای که ۲۰ قدم جلوتر نگه داشته بود و راننده ی پشت فرمونش مدام به دور و اطرافش چشم میگردوند گذشت تا وارد خیابون اصلی بشه. یه میدونو رد کرد و از اونجا سمت و سوی بزرگراهو پیش گرفت. راننده ی ماشین که مرد جوان لاغراندامی بود و ریش و سبیل خرمایی رنگ پرپشت داشت، با چشمای درشت میشیش که اندکی خمار بنظر میرسید، هر چند دقیقه یکبار از توی آینه زل میزد به دختری که روی صندلی عقبِ ماشین فرو رفته و غرق تماشای منظره ی بارونی بیرون بود.
گوشی آوا داخل کیف دستی اش زنگ خورد اما بخاطر سایلنت بودن صدا، متوجه زنگش نشد. گوشی دوباره زنگ خورد. آوا داشت به پایان نامه اش فکر میکرد.
موضوع پایان نامه اش در مورد فلسفه ی جرم و انواع اختلالات روانی با ریشه ی اجتماعی در طبقه ی ضعیف جامعه بود.
پراید هاچ بک داخلِ اتوبان سرعت گرفت. آوا برای چند لحظه از فکرِ موضوع پایان نامه بیرون اومد و دست برد داخل کیفش تا موبایلشو از میون انواع خرت پرت های داخلش بیرون بکشه. گوشی دوباره زنگ خورد. اینبار جواب داد. راننده برای چندمین بار از توی آینه زل زد به دختر. عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود. عرقی که با هر کلمه و نگاهِ مبهوت دختر که سرگرم صحبت با گوشی بود شدت میگرفت.
ـ یعنی چی آقا؟ نمیفهمم! من الان داخل اسنپم… همین چند دقیقه پیش سوار ماشین شدم!

ـ چی؟! داخل خیابونونین هنوز؟؟ آخه متوجه نمیشم! شما مگه ماشینتون پراید هاچ بک سفید نبود؟؟
چشمای آوا از تعجب گشاد شدن. با حیرت سرشو بالا آورد و رو به راننده ای که ماشینو میروند گفت: ـ ببخشید آقا! شما مگه اسنپ نیستین؟ به مقصد ولنجک؟ الان آقایی تماس گرفتن میگن راننده ان و الان چندین دقیقست منتظرن من سوار ماشین شم! انگار اشتباه شده
راننده برای بار هزارم از تو آینه زل زد به دختر. ماهیچه ی گوشه ی چشمش با یه تیک مداوم و تند میپرید.
ـ آقا با شمام؟؟؟
چند قطره عرق از میون موهای خرمایی مرد چکه کرد و به طرف یقه ی پیراهن مشکیش سر خورد.
ـ آقا با شماااام چرا جواب نمیدین… گفتم انگار اشتباه شده لطفا ماشینو نگه دارین
راننده دندرو عوض کرد و گاز داد.
آوا با ترس حرفشو تکرار کرد اما راننده همچنان مسکوت بود. دلهره ای شدید از یجایی وسط شکمش به بقیه ی اندام هاش هجوم میبرد. به بیرون ماشین خیره شد. شیشه ها سیاه بودن و اتوبان هم خلوت. یه حسی ته دلش نهیب میزد که جونش در خطره. باید یکاری میکرد. یه تصمیم. یه تصمیم درجا و درلحظه.
انگار همه چی در چند ثانیه رقم خورد، دخترک با وحشت به سمت در هجوم آورد و بلند فریاد زد : ـ ماشینو نگه دار وگرنه خودمو میندازم پایین.
راننده ماشینو به سمت یکی از فرعی های بزرگراه روند، یه خیابونو رد کرد و پیچید داخل یه خیابون دیگه. دختر هنوز داشت با صدای بلند و لرزون تهدید میکرد. راننده درست لحظه ای که حس کرد دختر میخواد درو باز کنه و خودشو از ماشین بیرون بندازه ، ناگهانی و با شدت زیاد زد رو ترمز. آوا که انتظار این حرکت رو نداشت با سر به سمت جلو پرتاب شد و کیفشو گوشیش افتادن کف ماشین. مرد قبل از اینکه دخترک بتونه حرکتی بکنه کمربندشو باز کرد، خودشو انداخت صندلی عقب و از توی جیبِ شلوارش کارد کوچیک دسته صیقلیش رو بیرون آورد و بی معطلی یه ضربه ی محکم زد به کتف راست دختر. بدن دخترک شل شد و درد تندی پیچید تو شونه هاشو خون سرخی مانتوی آبیش رو ذره ذره تیره کرد. مرد دستشو گذاشت رو دهن موجودی که حالا از ترس و درد ، مات و حیرون نفس نفس میزد.
ـ هییییس هیییییس
طعمه ی لرزونِ مرد از درد نالید.
ـ گفتم ساکت شو
دختر با صدای بلندتری ناله کرد.
ـ گفتم هییییس
آوا دلش میخواست با تمام وجودش فریاد بزنه اما صداش از ترس و درد در نمیومد فقط میتونست آرومو ممتد ناله کنه و به خودش بپیچه.
مرد موهای تو صورت دخترک رو کنار زد ، دهنشو جلو آورد و آهسته کنار گوشش زمزمه کرد : ـ هیس هیس ساااااکت… هیییییییییش. د لامصب آروم بگیر. ببین منو! این حرف آخرمه، دهنتو میبندی و تکون نمیخوری وگرنه مجبور میشم همینجا بکشمت. تو که دلت نمیخواد بمیری؟ دلت نمیخواد بمیری که هوم؟
آوا به چاقوی خونی که مقابل چشماش تکون تکون میخورد خیره موند و تصمیم گرفت ساکت شه.
مرد خیلی سریع از ماشین پیاده شد موبایل دختر رو که هنوز روشن بود از کف ماشین برداشت ، انداختش رو زمین و چندبار با پاشنه ی کفش کوبید روشو بعدِ اطمینان از خاموش شدنش پرتش کرد داخل یه دسته شمشاد پرحجم. بعد بسرعت رفت از صندوق عقب ماشین چند تکه طناب آورد و دستای دختر رو خیلی سریع بهم بست. یجورایی خیالش راحت بود که کسی متوجه نمیشه. هم هوا تاریک بود و هم شیشه های دودی ماشین به بیرون دید نداشت. کارش که تموم شد نشست پشت فرمونو به سمت مقصدش حرکت کرد. موقع نشستن تو ماشین میشد برجستگی جلوی شلوارشو راحت تشخیص داد. آلتش راستِ راست شده بود.

سکانس دوم – همزمان

دکتر حلمی روی مبل راحتی نشسته بود و بخشی از مقاله ای که آوا احمدنژاد براش فرستاده بود رو ویرایش میکرد :
‘‘افراد مبتلا به سادیسم (بدني) كسب لذت و شعف جنسي را در تحمل آزار و اذیت بدني و ایجاد دردهاي جسمي براي دیگران ميبينند و این اعمال را بعضي اوقات، حتي تا مرحله قتل و كشتار مرتكب ميشوند. شخص سادیك در هنگام عمل جنسي، فكر ميكند كه جفت جنسي او شيئي بيجان است كه او ميتواند هر نوع استفاده اي كه ميل داشته باشد از او بكند. شخص سادیك از وارد كردن زجر و شكنجه به جفت جنسي اش لذت ميبرد.
ازاصغر قاتل تاریخي گرفته تا سالك و بيجه و برك به نظر ميرسد همه به نوعي دچار سادیسم بدني بوده اند و تجاوز جنسي همراه با قتل، ارضاي رواني را براي آنان درپي داشته است. هر چند هر كدام از قتلها در شكل و عمل تفاوتهایي با هم داشته اند.’
’ اختلالات شخصيتيِ ضد اجتماعي در ميان جمعيت مجرمان بسيار شایع است و كساني كه داراي این اختلال هستند، آمادگي قابل توجهي از جهت شخصيت، شيوه زندگي و انگيزه براي ارتكاب اعمال مجرمانه دارند. متخصصان سلامت روانی بر این نکته توافق دارند که قاتلان زنجيره ایِ آزارگر، افرادی جامعه ستيز و فاقد وجدان بوده، احساس ندامت در آنها وجود ندارد و تنها به لذات شخصی خود در زندگی اهميت می دهند و از این رو امکان همدردی با رنجهای قربانيان خود را ندارند.
اگر دقت در شيوه هاي جنایتها داشته باشيم متوجه خواهيم شد جانيان خطرناك عمومًا از روشهاي خاص براي ارتكاب جنایت خود استفاده ميكنند
یکی دیگر از ویژگيها و قابليتهای مجرمين خطرناک ارائه تصویری دلنشين از خود می باشد تا بوسيله این کار قربانيان خود را جذب کرده و تا حد امکان از دید سایرین به عنوان فردی دارای جاذبه و همچنين بيگناه شناخته شوند. به عنوان مثال بسياری از این مجرمين خطرناک حتی پس از دستگيری و اقرار به جرائم خود همچنان از دید دوستانِ نزدیک به عنوان یک دوست صميمی، از دید همسایگان به عنوان شخصی مردم دار و حتی از دید اعضای خانواده به عنوان فردی مقبول شناخته می شوند.
حلمی مقالرو ورق زد و انتهاش به یه دست خط لرزون رسید ک با خودکار قرمز نوشته شده بود :
ـ سلام استاد
راستش نوشتن این متن برام أصلا آسون نبود اما با نگفتنشم نمیتونستم کنار بیام. به قول خودتون همیشه گفتنیارو باید گفت مگه نه؟
راستش نمیدونم شخصی با درجه و مرتبه ی شما ، شخصی که عملا به زندگی فیزیکی و دنیایی هیچ وابستگی نداره و بیشتر حرفاش سمت و سوی تعالی و رهایی از خود و جاودانه شدن و جاودان بودن، داره در مورد عشق فیزیکی و دنیایی دیدگاهش چیه؟ خیلی دلم میخواست یبار فلسفه ی عشقو سر کلاس برامون توضیح بدین اما همیشه مفاهیم مهم تری برای صحبت وجود داشت، فلسفه ی خودشناسی، فلسفه ی اخلاق ، فلسفه ی زندگی ، فلسفه ی جرم و چیزای دیگه همرو گذروندیم اما بازم حس میکنم خیلی سوالای بی جواب تو ذهنمه. راستش نمیدونم چطور عنوان کنم اما هرچی به آخرین روزای کلاسمون نزدیک میشیم نگرانی و دلهره ی منم بیشتر و بیشتر میشه. همیشه تو ماهیت این دلهره و عذاب شک داشتم تا اینکه امروز بلخره فهمیدم چرا… استاد عزیزم ، دلهره ی من پایان کلاسو فارغ التحصیلی و رفتن از دانشگاه نیست، دلهره ی من ندیدن شماست. ازاین فکرِ آزاردهنده که دیگه نتونم ببینمتون و حرفاتونو صحبتتاتون مثل یه نور روشن به زندگیم نتابه دیوونه میشم. نمیدونم این حس اسمش چیه فقط میدونم عمیقا به این کلاس، به این دروس و به شما دلبسته ام.
امیدوارم منظورمو بد برداشت نکنینو امیدوارم فارغ التحصیلی من پایان دیدن شما نباشه
دانشجوی شرمنده و دلبسته ی شما
آوا

سکانس سوم

آوا با دستو پا و چشمای بسته تو یه اتاق تاریک افتاده بود. اتاق بوی موندگی میداد. بوی تند چیزی که مدتهاس گوشه ای کپک زده. کتفش بشدت درد میکرد و دستاش خواب رفته و دهنش خشک و تلخ مزه شده بود. نمیدونست چه مدته اونجاست، نیم ساعت؟ یساعت؟ دوساعت؟ در مورد زمان هیچ ایده ای نداشت. تنها چیزی که میدونست این بود که توی ماشین چاقو خورده و راننده ی دیوانه و بی وجدان بعد مسافت طولانی رانندگی اونو به این اتاق کشونده و بعد از بستن دست و پاها و چشماش به حال خودش رهاش کرده تا یه گوشه بمیره. تو این مدت انقدر اشک ریخته و برای آزادیش تقلا کرده بود که حالا نای تکون خوردن نداشت. وحشتش با شنیدن صدای کلید تو قفل در ده برابر شد.
درِ اتاق با صدای قژقژی باز شد و پسر جوونِ زیبارویی با موهای خرمایی و چشمای کشیده ی میشی رنگ اومد سمت انتهای اتاق. خم شد کنار دخترک زانو زد و پارچه ای که چشماشو بسته بودو باز کرد:
ـ امیدوارم بابت این یکی دوساعتی که تنهات گذاشتم منو ببخشی، داشتم خونتو آماده میکردم، جایی که قراره تا ابد آرومو خوشحال توش بخوابی. دلم میخواست همه چی کاملو بی نقص باشه ولی چون برای امشب هیچ برنامه ای نداشتم برای همینم از قبل هیچیو آماده نکرده بودم. میدونی امشب همه چی یهویی شد! ینی کاملا سرزده خودت با پای خودت اومدی تو ماشینم. اول خواستم بگم اشتباه کردی و پیادت کنم اما بعد پشیمون شدم. واقعا راسته که میگن آبِ نطلبیده مراده! درسته واسم زحمت مضاعف داشتی اما بنظرم هیجان امشب ارزششو داره!
آوا وحشت زده به چشمای مرد زل زد و سرشو با ناباوری و اشک به چپ و راست تکون داد.
ـ نترس عزیزم، قراره انقدر درد و رنج بکشی که خوابیدن توی اون خونه بشه انتهای آرزوت، یکاری میکنم با زبون خودت التماسم کنی که زودتر خلاصت کنم تا بتونی آروم بگیری و درد و رنجت تمومه شه.
مرد اینارو گفتو به طرف گوشه ی اتاق رفت. یه جعبه ی فلزی رو بیرون آورد، درشو باز کرد و با دقتی وسواس گونه محتویات توشو با نظم و فاصله کنار هم دیگه چید روی زمین. آوا میتونست انواع و اقسام چاقو و قمه و تیزی و ابزار وحشتناک دیگرو توشون ببینه،.
مردِ جوون همونطور که داشت ابزار رو روی زمین میچید انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
ـ میدونی بدیه آدما چیه؟ این که تا حد مرگ از مردن میترسن، یه مشت موجود سطحی و احمق که هر روز برای یه ساعت زندگی بیشتر تقلا میکنن. یه مشت زالوی شکم پرست و کسل کننده. وقتی میفهمن مریضن بخاطر یه زندگی چرتو بیهوده و تکراری دست به هر کاری میزنن درصورتیکه نمیدونن مردن یوقتایی میتونه یه رویای شیرین و یه آرزوی دست نیافتنی باشه. عاشق چشمای آدمام وقتی برای رسیدن به مرگ ضجه میزنن، وقتی با نگاهشون التماست میکنن تا این هدیه ی نابو بهشون بدی… چشماشون لحظه ی مردن. حالت نگاهشون موقع آروم گرفتن منو دیوونه میکنه. این بیشترین هیجانیه که تو عمرم دیدم! ترسی که تبدیل به اشتیاق میشه. تنفری که تبدیل به عشق میشه
آوا با وحشت هق هق کرد و سعی کرد دستاشو باز کنه. این مرد دیوونه بود.
ـ راستی نگفتی اسمت چیه؟
دختر چیزی نگفت. مرد برای دقایقی دست از کار کشید و فقط گوش داد. صدای هق هق زیر لب دخترک سکوت نیمه شب رو بهم میزد. بعد دقایقی کشدار مرد با یه قیچی بزرگ و زنگ زده توی دستش به سمت دخترک نگاه کرد و اهسته گفت : ـ صدای گریه و التماس و ضجه حالمو خوب میکنه اما دوست ندارم یه حرفو دوبار تکرار کنم.
دختر به قیچی و چشمای سردِ مرد نگاه کرد و با وحشت جواب داد:
ـ آوا
ـ چی؟ نشنیدم بلندتر حرف بزن، حتی میتونی داد بزنی اینجا هیشکی صداتو نمیشنوه تا ده فرسخ اینور اونور بیابون خالیه
ـ آوا… اس اسم اسمم آواس
ـ آوا! اسم قشنگی داری بهت میاد
مرد بلند شد با قیچی توی دستش جلو اومد و لباسای دختر رو با حوصله ی تمام توی تنش برید، کارو تا اونجایی ادامه داد که دختر لخت و عور و بیدفاع در اختیارش باشه. بعد قیچی رو با طمانینه روی زمین گذاشت و بلند شد ایستاد.
ـ دختر قبل از تو لاغر لاغر بود. هیچی نداشت، لاغرا شاید با لباس جذاب باشن اما لختشون هیچ حسی بهم نمیده، برای اینک تحریک شم مجبور شدم پوست کنار سینشو پاره کنم و دو تا پرتغالو فرو کنم تو گوشت بدنش تا حالتی شبیه برجستگی پستوناشو شبیه سازی کنه. خیلی سعی کردم اینکارو دقیق و با ظرافت انجام بدم اما نشد… ینی نتیجش فاجعه بار بود. دختر احمق حتی یه لحظه هم آروم نمیگرفت. تو ولی از همون لحظه ای که سوار ماشین شدی ینی اگه بخوام بهتر بگم از همون لحظه ای که چاقورو فرو کردم تو گوشتت تحریکم کردی. بدن فوق العاده ای داری!
مرد جلو اومد و دستشو کشید رو جای چاقو. دخترک از درد بدنشو جمع کرد و لرزید.
ـ میتونستم با کارد بلند تری بزنمت تا زخمت عمیق تر شه اما اونطوری خون زیادی از دست میدادی و بعد یمدتم بیهوش میشدی. من دوست دارم عروسم تا آخرین ثانیه هوشیار باشه.
پسر جوون اینارو گفتو سرشو آورد جلو و زخم رو بو کشید.
ـ بوی خون ینی زندگی ینی عشق ینی سکس!
قیچی ای که زمین گذاشته بود رو برداشت ، اومد نزیک و نوک پستان سمت چپ دخترک رو در آرامش کامل برید. به محض اینکه خون فواره زد سرشو خم کرد و نوک بریده شدرو دهن گرفت و شروع کرد مکیدن. دختر از درد جیغ میکشیدو تقلا میکرد.
مرد برای دقایقی کشدار خون جاری رو با ولع مکید و خورد. آلتش زیر شلوار، سفت و افراشته بود. آوا با تمام وجود اشک میریختو تقلا میکرد اما هرچی بیشتو دستو پا میزد کمتر موفق میشد کاری از پیش ببره و فقط به دردش دامن میزد.

سکانس سوم – همزمان

دکتر حلمی خودکارشو برداشت و زیر نوشته ی آوا نوشت :
عشقو دوست داشتن دیگری چیز بدی نیست که بابتش شرمنده و خجالت زده شیم
دوشنبه کافه رز – ساعت ۴:۳۰
اونجا میبینمت

مانیا بغل علی دراز کشیده بود و به صدای خرناس مداومش گوش میداد. صدای زنگ تلفن باعث شد سریع از جا بپره و گوشیرو جواب بده :
ـ الو
ـ الو مانیا جان، من مامان آوام ، خواستم بدونم آوا اونجاس؟؟
ـ سلام خانوم احمدنژاد، نه اینجا نیست، ینی حدود یساعت پیش اسنپ گرفت که بیاد خونه
ـ یا امام زمان، خونه نیمده که این دختر. هرچی هم با موبایلش تماس میگیرم در دسترس نیست دارم از نگرانی میمیرم
ـ ینی چی که نیمده؟؟؟ آخه من خودم دیدم که اسنپ گرفتو سوار ماشین شد که بیاد خونه… الو… الو

سکانس آخر – بازپرس جنایی مسیول قتل های زنجیره ای – گزارش جرم

”جسد مربوط به یه دختر ۲۴ سالست. ۲ ماه از مرگش میگذره. تجاوز جنسی. سینه ها مثله شدن. جسم خارجی بزور داخل بدن شده. چشمها از کاسه درومدن و زبانش هم بریده شده. مرگ به علت خونریزی زیاد. جسد تطبیق داره با آناهیتا شاملو- سه ماه پیش مفقود شده ‘’
ـ نشانه های قتل و شیوه ی قاتل با دو تا جنازه ی دیگه که سال پیش پیدا شدن مطابقت داره.۱۰۰ درصد با یه قاتل زنجیره ای طرفیم. از اون یکی دختره چخبر؟ آوا احمدنژاد، همون که خانوادش ۵ روز پیش گزارش مفقودیشو دادن

ـ هنوز هیچی
ـ امیدوارم برای این یکی دیگه دیر نشده باشه جناب سروان
ـ امید معنایی نداره، با یه روانی طرفیم ولی حتما پیداش میکنیم… حتما اینکارو میکنیم به هرقیمتی که شده!

نویسنده: black_destiny

بازدید 3,861

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

31 پاسخ به “روانی”

  1. اولین نکته در مورد این داستان، گره‌زدن موضوعات مختلف به شکلی خلاقانه و حرفه‌ای به هم بود. پایان‌نامه، حلمی، شهوت، عشق، قتل و خشونت و حتی رگه‌هایی از طنز. داستان همه چیز داشت.دومین نکته‌ی مثبت پردازش مناسب و ساختار منسجم داستان بود. در واقع پی‌رنگ و طرح‌ اولیه‌ی داستان و ترتیب و توالی حوادث بی‌نقص بود و تا حد زیادی منطق داستانی هم بر طرح و نقشه حاکم بود.سومین نکته تعلیقِ خوب و ذاتیِ داستان بود که اون هم مدیونِ همون طرح و نقشه‌ی بکر اولیه‌ی داستان بود. چرا که به نظرم نویسنده در خلقِ “لذتِ کشف” و ایجاد تعلیقِ مصنوعی در داستان با توجه به پتانسیل متن و ایده، ناموفق بود و این یکی از ضعف‌های نوشته بود.نکته‌ی چهارم در مورد شخصیت سازیِ خوب و خاص آوای داستان بود. نویسنده نه به صورت مستقیم بلکه به درستی و از طریقِ نوع رفتار و گفتار و ذهنیات آوا سعی در شناساندن اون به خواننده داشت و این (شخصیت‌سازی غیرصریح) یکی از خصوصیات اصلیِ نویسنده‌ی کاربلد و حرفه‌ایست. البته این توجه و ریزبینی به سایر شخصیت‌های داستان به خصوص قاتل، کمتر بود و نویسنده بیشتر به شخصیت آوا در نوشته پرداخته بود.

  2. داستانت رو واقعا دوست داشتم.مهران خیلی جامع و کامل توضیح داد .تم های داستان رو از نظر من بخوبی رعایت کرده بودی.داستانت رو میتونم به دو قسمت تقسیم کنم، شروع داستان تا سوار شدن آوا به اون پراید اشتباه و از اون به بعد .قسمت اول ماجراها و شخصیت ها و کنش و واکنش ها بسیار حساب شده و درست بود تا جایی که اول تصمیم به رفتن گرفت و این ضعف بزرگ داستان بود. حوادث باید بر پایه دلایل منطقی استوار باشن، هیج خانواده ای دخترش رو در اون شرایط و اون ساعت مجبور به رفتن نمیکنه چه بسا اگر آوا پدر سختگیری داشت قطعا آوا استرس و دلواپسی برگشت رو داشت و زودتر حرکت می‌کرد، پس ترجیح میدادم دلیل بهتری برای رفتن میاوردی .اروتیک مانیا و علی رو با اینکه کوتاه و گذرا بود دوست داشتم. در قسمت دوم داستان و حضور قاتل زنجیره ای داستان افت داشت، شخصیت قاتل بسیار مبهم بود و توضیح انگیزه های قاتل با ارجاع دادن خواننده به مطالب ویکی پدیا انجام شد که ضرورتی نداشت و میشد از این کلمات برای شناخت بهتر قاتل بهره برد. داستان ایراد های نگارشی اساسی داشت که امیدوارم در داستان های دیگه رفع بشه .و نکنه آخر که از نظر من برگ برنده‌ی داستانت بود حضور حلمی و رابطه عاشقانه و نیمه تمام این دو بود .چه بسیار عاشقانه های نیمه تمامی که رنگ خون گرفتند و چه آرزوهایی که شکوفا نشده به دست قاتلین پژمردند .لایک بهتون و تبریک بابت برنده شدنتون در جشنواره 🎈🎈🎈

  3. موضوع داستان جدید و جالب بود و دوسش داشتم روند داستانم واقعا کشش رو در خواننده ایجاد میکرد بخش اروتیکش رو هم خیییلی دووووس داشتم کلا یکی از فانتزیهام اینه که وقتی دارم ظرف میشورم از پشت بغل شم و … سکس :)ولی بنظر من یکی از ضعف های اساسی عدم پرداخت به بار احساسی قضیه اس ، توی داستان های جنایی چیزی که باعث جذاب شدنش میشه پرداخت عمیقو خوب و توصیف دقیق احساس ترس و وحشته که توی این داستان بنظرم باید بخش قاتل و صحنه ی قتل و حتی دیدگاه و انگیزه قاتل خیلی بیشتر و بهتر توصیف میشد.من فکر میکنم میتونست پایان خیلی بهتری داشته باشهدلایل آوا هم برای رفتن محکمه پسند نبود بنظرمراستی نقد مهران یکی از بهتدین نقدهایی هست که دیدم و پیش ایشون دیگه بیشتر از این حرفی نمیشه زداگه داوران دیگه هم مثل مهران باشن پس ترجیح میدم همینجا از دوستان عذر بخوام اگر شبهاتی توی داوری برام بوجود اومد :)در کل لایک

  4. اینقدر این داستان روم تاثیر گذاشته که واقعا بهمم ریخته. این نشون میده که همه اجزای داستان بخوبی چیده شده که اینجوری باعث شده داستان رو لمس کنم.ممنونم از شما نویسنده عزیز

  5. داستان جالب و پر هیجانی بود و تبریک میگم بهتون بابت برنده شدن :)🌹 🌹وقایع رو تقریبا ملموس و باورپذیر نوشتین و قسمت های خیلی ترسناکش اونقدر اذیت کننده و احتمالا قوی بود که من نتونستم یه جاهاییشو بخونم و رد شدم ازش!

  6. موقع خوندن اولیه این داستان، فک میکردم تنها ایرادی که داره همین اشتباهات املایی و تایپی ان. و با رسیدن به هرکدوم، افسوس میخوردم به حال این داستان که اینطور ایرادای سهل الرفعی داشتن و نویسنده یا از چشمش دور موندن و یا خدایی نکرده اهمیت نداده. ولی توی دفعه دوم بازخونی داستان متوجه شدم که یکی دوتا ایراد دیگه هم به این اثر وارده. ایرادای مهم تری که اتفاقا به هیچ وجه نشونه‌ی بی‌تجربگی نویسنده نیست. در واقع نشون از زیاده روی داره.

  7. Takmardطولانی و کسل کننده با چسب کم !فضای دهه سی و چهلی ، یه داستان نیمه تاریک کم هیجان با اروتیک و تریلر معمولیفضاسازی قویدیالوگ خوبو چیره دستی نویسنده شکه ظاهرا تحت تاثیر ادبیات چند دهه پیش بوده

  8. لایک ۲۱ تقدیم داستان فوق العاده جذاب شما…به طور قطع داوران محترم در نقدهاشون نکات مثبت و منفی داستان رو ذکر کردند و نقد کردن من، یا تکراری خواهد بود یا بی‌حاصل…از لحاظ تکنیکی یک اشکال اساسی در ساختار داستان دیده میشه که امیدوارم از چشم ریزبین داوران محترم دور نمونده باشه…درضورت عدم اشاره، در کامنت بعدی ذکر خواهد شد…

  9. یساعته و یربعرو بهتره یه ساعت و یه ربع بنویسی.اروتیک جذاب نوشته شده…توصیفات ابتدایی عالی بود…

  10. +Aترسناک که نبود ولی غم انگیز شاید!انقدر هممون تو این دوره زمونه مسائل غم انگیز دیدیم که یجورایی متاسفانه در قبال اینجور چیزا پوست کلفت شدیم. نه خوشحالی هامون از ته دله نه غم هامون عمیق.

  11. om1d00تشکر ⚘نفرمایید جناب ، خوشحال میشم نقدتونو بخونم و همچنین داستانی که نوشتید ، مبحث رقابت و این حرفا دیگه از سن و سال ما گذشته. فکر میکنم مهم ترین چیزی که توی این جشنواره به چشم میاد مبحث محک زدن شخصی و نقدهای ظریف و دقیق داوران نسبت به کارهاست ، بنابراین خوشحال میشم دیدگاهتون رو بخونم 👌🌹

  12. arashkarimi44دوست گرام در مورد مبحث ویراستار و ویراستاری کاملا تسلیمم. بنده اگه نویسنده میشدم جزو اون دسته از اشخاصی بودم که برای خودش حتما یه ویراستار جداگونه و حسااابی نیاز داشت! متاسفانه هیچ وقت نتونستم نوشته ای خالی از اشکالات نگارشی ارائه بدم. حالا نمیدونم مشکل از کم سوادی بندس یا بی حوصلگی یا اهمال…پس بخاطر این غلطای فاحش عذرمیخوام و بعد از این سعی میکنم بیشتر روشون دقت داشته باشم ⚘در مورد دوتل از نقدهایی که وارد کردین خب نظرم بشخصه خلاف نظر شماس؛ نمونش هم همون استارت داستان با “چهارشنبه ی نحس” ،،بنظر بنده ی حقیر حرف شما در صورتی درست بود که تم اصلی جشنواره نامشخص میبود اما وقتی تم داستان جنایی هست خب هممون از اول این ایدرو داریم که این داستان قراره یه داستان جنایی باشه و پیچ و تاب دادن الکی و حاشیه چینی و گمراهی ذهن خواننده بشخصه برای من چیزی جز تلف کردن وقت نیست. من ترجیح میدم از همون جمله ی اول پرتاب شم داخل روایت و تم اصلیِ داستان چون سوژه اش مشخصه.این یک مورد و مورد بعدی تفنگ چخوف؛ که خیلی هم برام جالب بود و متشکرم که مطلب جدیدی بهم آموختین ⚘اما مثالی که زدیددر مورد رژ لب و لیوان خب نتونستم درکش کنم … میتونم بگم من از قصد اون صحنرو به داستان اضافه کردم تا بگم ترک خوردن لیوان و رنگ رژ لب به همراه قطرات آب روی لیوان و بارون تند بیرون و خطری که آوا رو تهدید میکرد و مرگ خون آلود و سرخی که در انتظارش بود همشون بهم دیگه ربط داشتن. نگرانی مانیا هم از نگاهش به لیوان ترک خورده و فکری که پیش دوستش مونده بود کاملا هویدا و واضح تو داستان نمود پیدا کرد…ینی اون صحنه کاملا فکر شده و برنامه ریزی شده بود⚘ولی در مورد نقد های دیگه کاملا باهاتون هم عقیده هستم. دکتر حلمی و رابطه ی استاد و دانشجو میتونست نقش خیلی پررنگ تری بگیره و حتی چالش برانگیز شه. مقاله ی علمی هم وسط داستان شاید یخورده بیش از حد طولانی و کسل کننده بود.خلاصه که ممنون از دقتتون در خوانش داستان و نقدهای بجا و دقیق 👍

  13. اولن تبریک به نویسنده بابت برنده شدنش☺😀🌷🌷دویومندش خوشم اومد ولی داستان در کل ضعیف بود !ضعف اصلیش اینه که موضوعی مثل این انقد عمیق و طولانیه که تو این چند خط جا نمیشه نویسنده گناهی نداره دچار محدودیت شده ولی میتونست ذهنشو به موضوع دیگه ای ببره .بیشتر برام مثه یه فیلم آمریکایی بود که یه کم هم ایرونی بازی قاتیش داشت … باور کنین این رفتارا به فرهنگ و کشور ما نمیخوره و تو ذوق می زنه پرتقال کردن لا سینه … یعنی اگ قاتل فقط فکر تجاوز تو سرش می افتاد و دختره رو میبرد بهش تجاوز میکرد و وسط کار از دستش در میرفت میکشتش بعد یه ساعت گو خوردم گو خوردم میکرد واسه من هضمش راحتتر بود !! نمیگم قاتل و زنجیره ای نداشتیم و نداریم ولی این یه کم پیاز داغش زیاد بودش…اروتیکش ضعف دیگه اش بود که چیز خاصی نداشت و نکته سکس و توش زیاد رعایت نکرده بود یه عشق بازی روزمره بود فقط …ایراد نگارشی و تایپی هم که مشخصه ولی در کل نویسنده خوبی هستی و کارتو بلدی .در ضمن اونجا که راوی گفت گیر این دیوانه بی وجدان افتاده بود هم یه ایراد دیگس . راوی نباید اینجوری تو شخصیت شخصیتا دخالت کنهخسته نباشی موفق باشی ☺🌷

  14. WOWWWWWWWWWWWاین بهترین و تنها داستانی بود که اینقدر زیبا نوشته بودی که اگر دختر بودم باور کن دیگه َشبهای بارونی از خونه بیرون نمی رفتم. حس اینکه دارم از نزدیک این صحنه ها، رو خصوصا اون صحبت کردن مرد روانی رو میبینم اینجور بهم وانمود میشد كه چون نمیتونم جلوی اون مرد را بگیرم حتما دارم خواب میبینم جالب اینجا بود عادت دارم زمانیکه خواب بد میبینم چشمامو محکم میبندم که از خواب بپرم دو بار چشمامو بستم بخدابراووووووووو.امضا:اينجانب

  15. داستان بسیار کلیشه ای بود،،،و کسی که این رو نوشته که قطعا از روی نوشته و کتاب بوده،،،و یا اینکه میخواسته بازنگری بکنه به جنایت امثال خفاشان شب،،،،و زبونم لال،،،که حتما اینجور هم نیست خود کپی کننده داستان خیلی تمایل به اینکارها رو داره چون تا اونجایی که من اطلاع دارم ادم روانی،،،حساب و کتاب نداره که چه کاری میخواد انجام بده،،،،و خیلی جالبتر که دیدم نظرات خیلی بالاتر از خود داستان تفسیر شده بود،،،،،

  16. لیاقت این داستان تعداد لایک های بیشتری است.من بعد از مدت ها این داستان روان رو خوندم

  17. البته دوس دارم اینم اضافه کنم ک همه‌جوره عالی و بی نقص برای یک داستان جناییبنظر من تم اروتیک اصلاً توش رعایت نشده بودصد البته ک قسمت‌های سکسی داشتولی اروتیک محسوب نمی‌شدنجای خالیه تم اروتیک برای من قابل لمس بودالبته بنظرم دلیلش خشونت زیاده نهفته توی داستان و ذهن نویسنده از اول قلم ب دست شدن بوده ک جایی برای فضای اروتیک باقی نذاشته، یعنی در واقع تم جنایی ب قدری پررنگ بوده ک فرصت و شانسی برای تم اروتیک باقی نذاشتهبا این همه یه داستان جنایی عالی👏👏👏👏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید