رازهای ناگفته (۱)

سلام.

برام مهم نیست که چیزهایی که اینجا مینویسمو باور کنید یا نه،فقط به این دلیل داستانمو مینویسم که تا به حال جرات گفتنشو به کسی نداشتم و دوست داشتم اینطوری خودمو خالی کنم.
من سارا هستم،۴۳سالمه، پونزده ساله ازدواج کردم و بچه هم ندارم.
شوهر من (علی) اوایل ازدواج مثل همه مردا که تازه ازدواج میکنن کمی رمانتیک بود، البته با توجه به شناختی که ازش داشتم خیلی انتظار رمانتیک بودن ازش نداشتم. اخه یه مرد خیلی جدی بود که کارش از همه چی براش مهمتر بود. البته منم با این مسئله کنار اومده بودم.
در عوض در کنارش احساس امنیت میکردم و خیالم از بابت آینده راحت بود. خداییش آدم بدی نبود.
چند سال پیش که اوضاع مالیش از همیشه بهتر شده بود احساس کردم که توجهش به زندگیمون کم شده و همون یه کم روابط نسبتاً گرممون هم کاملا سرد شده. پیش خودم گفتم احتمالا برای حجم زیاد کارشه،بهتره بهش سخت نگیرم. نا گفته نماند که خیلی هم خوش اخلاق نبود و منم حوصله بحث نداشتم.
تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی چشمم به تلگرام گوشیش افتاد و دیدم با یکی از کارمنداش کلی پیام عاشقانه به هم دادن ،معلوم بود که این رابطه چند ماهییه که برقرار شده، دنیا دور سرم چرخید و دیگه نمیدونستم چیکار باید بکنم؟
از یه طرف یک تصمیم یا رفتار اشتباه میتونست به قیمت زندگیم تموم بشه،از طرف دیگه نمیتونستم با این مسئله کنار بیام،نا گفته نماند از اونجایی که علی آدم با نفوذی بود نمیتونسم مثل افراد عادی باهاش رفتار بکنم.
جدایی برام مساوی بود با از دست دادن همه امکانات(ماشین خوب ، خونه خوب،مسافرت‌های لاکچری و کلی چیز خوب دیگه)اینها رو زن‌ها خوب درک میکنن.
درسته یه مهریه‌ای میگرفتم ولی موقعیت فعلیمو با هیچی حاضر نبودم عوض کنم.
بلاخره تصمیم گرفتم که سکوت کنم و به جای داد و هوار، سر فرصت یه تصمیم درست بگیرم.
یه شب علی اومد به من گفت که تصمیم داره یه رستوران بزنه و منو بکنه مدیر و شریکش،خب این برام خیلی خوب بود هم به استقلال مالی بهتری میرسیدم هم سرم گرم میشدم و میتونستم چیزهای بد زندگیمو فراموش کنم،کلی استقبال کردمو ازش تشکر کردم و بعد از مدت‌ها یه شب خوبو با هم گذروندیم.
بعدش خودمو کلی تحسین کردم که اگه مثل زن‌های بی سیاستاون شب دادوبیداد میکردم و آبروی خودمو اونو میبردم الان صاحب یک رستوران تو شمال شهر نمیشدم.(از خودم راضی بودم)
درسته که ازش خیلی خیلی ناراحت بودم و نمیتونستم ببخشمش ولی بلاخره چندین سال با هم خاطرات خوش داشتیم و منو همیشه جلوی همه سربلند کرده بود.
نمیدونم شاید به خاطر مادی بودنم بود که قضیه خیانتش دیگه برام کم‌رنگ شده بود ولی کلا دوست داشتم یه جوری تلافی کنم.
خلاصه پروژه رستوران راه انداختن کلید خورد و بعد از ۴ ماه تلاش برای دکور کردن و تجهیزات خریدن در رستوران باز شد.
منم اونجا شده بودم همه کاره و کلی داشت بهم خوش میگذشت.
ولی کم کم حجم زیاد کار و سروکله زدن با کارمندا داشت خسته‌م میکرد، به علی گفتم دارم کم میارم و اونم گفت خب یه نفرو استخدام کن بذارش مدیر داخلی و سر خودتو خلوت کن.
منم اگهی دادم و منتظر اومدن نیروی مناسب بودم.
تو این بین یه آقای جوونی حدود ۳۱-۳۲ ساله‌ای که هم تجربه کافی داشت و هم سر و وضع موجهی داشت نظرمو جلب کرد. از اونجایی که رستوران ما شمال تهران بود و تیپ کارمندا برام مهم بود استخدامش کردم. البته خدایی هیچ حسی نسبت بهش نداشتم.
از اونجایی که مسئولیت تمام امور افتاده بود رو دوش آقای امید رحیمی و منم مثل خانم‌ها شب به شب میرفتم برای تحویل گرفتن صندوق و کمی صحبت راجع به کار،ارتباطمون به همین واسطه با هم صمیمی و نزدیک شده بود،البته فقط در محدوده کار و هیچ حرف اضافی و غیر اخلاقی با هم نمیزدیم. ولی تقریبا امید شده بود تنها رفیق من ،با هم اختلاط میکردیم،راجع به مسائل روز جامعه ،مسائل سیاسی و خانوادگی و …. کلی با هم حرف میزدیم. از اونجایی که خیلی پسر محترمی بود و همیشه حد و حدود خودشو‌میدونست بیشتر ازش خوشم میومد.
با درگیر شدن من سرکار رستوران و حجم زیاد کار علی کلا خیلی دیر به دیر با هم وقت میگذروندیم،گِله‌ای هم نبود اون که درگیر کار و دوست دخترش بود منم روزا به کارای شخصیم میرسیدم و شب‌ها هم چند ساعتی تو رستوران بودمو وقتی هم میرسیدم خونه هر دومون خسته میخوابیدیم. دیگه کم کم حس شهوت و نیروی جنسیمو داشتم از دست میدادم،اصلا بهش فکر هم نمیکردم ولی کلا دلم هوس یه رابطه گرم و پر هیجانو میکرد. دوست داشتم یه نفر از لحاظ جنسی بهم توجه کنه و نازمو بکشه.
یه روز امید بهم پیام داد که یه کار مهم داره و باید با من حرف بزنه،منم کنجکاو شدم و زودتر از همیشه به رستوران رفتم. دیدم امید کمی پریشونه و حال مناسبی نداره،گفتم چی شده امید نگرانم کردی،گفت راستش شاید دیگه نتونم بیام سرکار و میخوام استعفا بدم،خیلی جا خوردم و پرسیدم چی شده؟
گفت یه مسئله خانوادگی پیش اومده و نمیتونه راجع بهش حرف بزنه ، منم که حسابی کنجکاو شدم گفتم تا نگی چی شده نمیذارم بری،شاید بتونم کمکت کنم.
بعد از کلی اصرار گفتش زنم همه پس انداز و طلاهامونو برداشته و رفته،نتیجه همه زحمت‌هام به باد رفت ،خیلی ناراحت شدم و کلی دلداریش دارم.
بهش گفتم فکر نکن اوضاع من از تو بهتره، همه دارن با کلی مشکلات زندگی میکنن،الانم نشستن تو خونه و زانوی غم بغل گرفتن فقط باعث افسردگیت میشه،اگه دوست داری یه چند روزی برو مرخصی ولی تصمیم عجولانه کارها رو خراب‌تر میکنه.
اونم قبول کرد و گفت پس اگه اشکال نداره دو سه روزی برم مرخصی یه ذره آروم بشم و دوباره برگردم.
یادمه سه‌شنبه رفت مرخصی ، من موندمو یه آخر هفته شلوغ که راستش اصلا حوصله‌شو نداشتم.
پنج شنبه وقتی اومدم دیدم امید اومده از دیدنش کلی ذوق کردم و حسابی تحویلش گرفتم و بهش گفتم تصمیم درستی گرفتی، بهش قول دادم که در آینده کمکش کنم تا بتونه دوباره روپا بشه.
این دفعه انگار هم من هم اون نسبت به همدیگه کمی با حساس‌تر شده بودیم،دیگه هم اون تنها شده بود و هم من عملاً تنها بودم.
چند ماهی گذشت و من امیدهر روز صمیمی‌تر میشدیم تا جایی که شوخی‌های بی ادبی و حرف‌های بالای ۱۸ به هم میزدیم مثل دوتا پسر.
راستش از اونجایی که بدم نمیومد حرکت علی تلافی کنم و دنبال یه ادم قابل اعتماد میگشتم که برام دردسر درست نکنه خیلی وقت‌ها به امید فکر میکردم که آیا میتونه گزینه مناسبی برای تلافی خیانت علی باشه یا نه، از طرفی کارمند من بود و از همه چی زندگی من خبر داشت و از طرفی هم من به هیچ کس اندازه اون اعتماد نداشتم.
خلاصه دلو زدم به دریا.
یه روز بهش گفتم نمیخوای بعد از این همه مدت یه روز ما رو دعوت کنی خونت؟ این همه از آشپزیت تعریف میکنی نمیخوای یه غذا به ما بدی ببینیم راست میگی یا دروغ؟
حسابی جا خورد و گفت خواهش میکنم قدمتون سر چشم. تشریف بیارید خوشحال میشم به خونه ما فقرا هم یه سری بزنید. انگار یه کم هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه،گفت هفته دیگه یکشنبه که منم آفمه(تعطیلی) تشریف بیارید خوشحالم میکنید.
منم گفتم خوبه و بی صبرانه منتظر یکشنبه بودم.
هم از اینکه بعد از این همه مدت قراره با یه مرد غریبه زیر یه سقف تنها باشم میترسیدم،هم این حس اضطراب کاملا تحریکم میکرد.
از اونجایی که کلی دوست متاهل پولدار داشتم که همشون دوست پسر داشتن باعث میشد کمی خودمو توجیح کنم‌و به استرسم غلبه کنم.
خوانندگان عزیز میدونم که منتظر خواندن یک داستان خیلی سکسی بودید،ولی از اونجایی که یه کم طولانی میشه تو دو قسمت یا بیشتر مینویسم.
ممنونم از اینکه شریک رازهای نگفته من شدید.

نوشته: Sara

بازدید 4,787

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “رازهای ناگفته (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید