دلم تنگ است ..
به نظر شما چی می تونه باعث دلتنگی آدما بشه . این که حس کنه خیلی تنهاست ؟ یا این که حس کنه خیلی چیزا رو از دست داده یا به اون چیزایی که می خواسته نمی تونه برسه و یا دسترسی به او خیلی سخته ؟ خیلی از آدما اسیر زندان زندگی هستند .. اسارت به اون نیست که حتما در یه چهار دیواری به نام قفس باشیم . این قفس رو ما خودمون هم می تونیم واسه خودمون بسازیم . شاید انسانی اسیر قفسی آهنین و یک چهار دیواری به نام زندان باشد و احساس آزادی و آزادگی کند . زندان چیست ؟!گذشته انسان می تواند بزرگترین زندان او باشد . هر چند به ظاهر از آن زندان خلاصی یافته و پشت سرش گذاشته است . اما حسرت ها , باید ها و نباید های زندگی آن چنان تارهای عنکبوتی پیرامون آدمی می تنند که دمی راحتش نمی گذارند .. هیچ انسانی از این قاعده مستثنی نیست . حتی آنانی که غرق در خوشی و اوج لذتند باز هم خاطرات به قلبشان چنگ می اندازد . من هم اسیر خاطراتم .. اسیر آرزوهای بزرگ , اسیر لحظاتی که می توانست به شکل دیگری بگذرد و لحظاتی به شکل دیگری بیافریند . . به روزگاری می اندیشم که دیگر نمی آید .. به فردایی که نمی دانم چه خواهد شد ؟! و بدینسان است که حال خود را از دست می دهم . آدمی مالک هیچ نیست .. تنها در همان لحظه ای که نفس می کشد و تصمیم می گیرد مالک تصمیم و اراده خود است . می تواند خوشبختی را صدایش بزند و به سمتش برود . خوشبختی از او نمی گریزد .. باید بجنگد تلاش کند .. گاه انسان می داند باید ها و نباید ها را .. اما خسته است کمک می خواهد دلبستگی ها دارد ..دلبستگی ها به خیلی چیز ها .. به اشیاء, به اشخاص و به بلند پروازی هایی که روح تشنه اش را سیراب سازد . هر چند بزرگی تنها از آن خداست اما انسان در جهت تکامل و رسیدن به اوست که می تواند بکوشد … از دنیا و انسانهای آن چه انتظاری می توان داشت ؟! چگونه می توان به خواسته های بی پایان خود رسید ؟! بی پایان ؟!!! معلوم است که آدمی هرگز به بی نهایت نمی رسد . بی نهایت نهایتی دارد که نهایتش را خدا می داند .. گاه می پندارم که من هم از زندگی خواسته های زیادی داشته ام . برای خواسته هایی بسیار جنگیده ام و موفق شدم که به آن برسم .. اما آخراین رسیدنها همانند آخر ماجرای زندگی , یک تراژدی بوده است .. مگر آن که مرگ را یک تراژدی و پایان ندانیم تا بتوانیم با زندگی کنار بیاییم . مرگ زیباترین ترس دنیاست . مرگ آرامش بخش (آرامبخش )ترین ترس دنیاست . مرگ نجات دهنده ترین ترس دنیاست . نمی دانم چرا از این ترس می ترسیم ؟! می آید و آرزوهای بی پایانمان را با خود می برد . انگار که ما را به آرزوهای بی پایانمان رسانده باشد . تنها در این صورت است که می توان آسوده زیست و از زندگی لذت برد . و خداوند دنیا را برای همگان خلق نموده است . و عدالت و رحمت خود را شامل حال آفریده هایش خواهد کرد . خداوند راستگوست .. خود خواه نیست .. خود بر تر بینی حق اوست چون تنها موجود غیر وابسته دنیاست . …و من آموخته ام از خداوند درسکی , ذره ای از عشق را , درسکی از این را که هیچ نگفتنی در جهان زیبا تر از نگفتن دروغ نباشد .. آموخته ام که دوست بدارم , مهربان باشم .. گذشته ها گذشته .. حسرت ها بر جای مانده است . در ساختن گذشته هایت علاوه بر تو انسانهایی نقش داشته اند که یا هستند و یا نیستند , رهایت کرده اند … انسانهایی که در کنارت بوده اند یاری ات داده اند .. حال تنهایت گذاشته اند … بعضی هایشان نیستند .. صدایت را می شنوند اما نمی توانند جوابت را بدهند در عالمی دیگرند .. اما عده ای به تو پشت کرده اند و تو با این که خدا را داری احساس بدی خواهد بود این احساس که بپنداری دنیا , دنیای بی وفایی ها و بی مرامی هاست . از در و دیوار و زمین و آسمان برای من خاطره می بارد … دلم تنگ است به خاطرآن چه که داشته ام و از دستش داده ام . دلم تنگ است به خاطر روز هایی که دیگر نمی آید … دلم تنگ است برای آن پسرک چهار پنج ساله ای که راه تپه بلندی درپیش گرفته بود و نمی دانست که مقصد کجاست ..فقط می خواست مثل بزرگتر ها کوه بعد از آن را فتح کند .. کودکی که وقتی به تنهایی به بالای تپه رسید از همان بلندی غلتید و غلتید و با دست و صورتی زخمی به دامنه به همان نقطه شروع رسید . من همانم . سقوط را دوست نمی دارم . دلم می خواهد به دامنه کودکی برگردم . به زمان دروغ های صادقانه , به زمانی که حالا زشتی هایش هم زیباست . به زمان بلند پروازی های زیبا و باشکوه . دلم تنگه , واسه آدمهایی که حس می کردم مثل بچه ها صمیمی و صادقند , دلم تنگه واسه لحظاتی که حس می کردم خوشبختی و آرامشو در آغوشم دارم .. دلم تنگه واسه آدمهایی که فکر می کردم از خودم بیشتر می شناسمشون .. نمیشه به بچگی رسید ولی میشه بچه بود .. میشه مثل بچه ها راست گفت .. میشه مثل بچه ها دل بست و مثل بچه ها واسه خواسته ها جنگید و مثل بچه ها قدرت داشت ..دلم تنگه واسه خونه مادر بزرگ , واسه دوچرخه سواری و با ترس و لرز از کنار محله یهودیانی گذشتن که هیچوقت به من بچه مسلمون بد نکردن و خون منو نخوردن .. دلم تنگه واسه سفر به کوهستان , سوار قطار شدن و از تونل های راه آهن شمال تهران گذشتن , واسه دیدن پل ورسک .. دلم تنگه واسه اون هیجان شبای جمعه خوابیدن کنار دریا, این که کی صبح بشه و موج سواری کنم . . دلم تنگه واسه گوش کردن به ترانه نمیاد گوگوش …….ولی دلم تنگه واسه موش و گربه بازیهای عاشقی . واسه حرص دادنها و حرص خوردنهاش ..دلم تنگه واسه نوشتن از دلتنگی هام ..واسه گوش کردن به ترانه سرسپرده ستار. دلم تنگه واسه اون روزایی که این روزا رو نمی دیدم و یا خیلی دورشون می دیدم فکر نمی کردم حالا برسه .. دلم تنگه واسه اونی که یه روزی فکر می کردم دوری از من خیلی دلتنگش کنه … دلم تنگه واسه غروبایی که دلتنگی هاش دلتنگم نمی کرد .. دلم تنگه واسه اون روزایی که عید می شد , مردم نو شدن و تازگی رو حس می کردن .. دلم تنگه واسه زندگی , واسه خنده هایی که به لب نمی نشینه .. واسه مرده های زنده , واسه زنده های مرده . دلم تنگه به اندازه اون وقتی که حس کردم دنیا رو تا به حالا , دلم تنگه به اندازه دروغ های شاخدار و بی شاخی که شنیدم . دلتنگی ها تموم نمیشه .. زندگی ادامه داره . همه آدما واسه یه بارم که شده خندیدن .. امکان نداره حتی برای یک بار لبخند به لب کسی ننشسته باشه .. دلهای ما , دلهایی که خدا آفریده از یه جنسه . شاید آدمهایی باشند که نافشان با دروغ و سنگدلی و بی مرامی بریده شده باشه ولی حقیقت اینه که میشه با شادیهای دیگران شاد بود و به آرامش رسید .. اگر دلتنگی های ما پایانی ندارد بکوشیم برای آنانی که می توانند دلتنگ نباشند شاید خدا وند به ما هم رحمی کند . اگردلتنگی ها و شادی هایمان را قسمت کنیم هرگز دلتنگ نخواهیم بود . به خدا که خدا می شنود آن چه را که می گویم , می بیند آن چه را که می نویسم واحساس می کند ان چه را که احساس می کنم .. دوستتان دارم دوستان, دوستتان دارم .. لحظات شادی برایتان آرزومندم و تا نفسی هست در کنارتان خواهم بود . آن که هرگز فراموشتان نمی کند . دوست وبرادر شما :
در
۶:۲۰:۰۰
4
دلم تنگ است