درد عشق

درد عشق

بنام خالق عشق سلام دوستان در ابتدا عرض کنم اين یک داستان تخیلی و سکسی نیست این سرنوشت واقعی تاوان عشق در زندگي منه وقتی داستان اولین و آخرین عشق نوشته آقای رو در سایت امیر سکسی خوندم تصمیم گرفتم چکیده ای از سرنوشت تلخ زندگیم رو بنویسم و به نوعی تفاوت عشق و هوس رو بیان کنم ××× درد عشقی کشیده ام که نپرس ××× به احترام امیر سکسی اسم خودم رو میزارم امیر الان 35 سالمه و این جریان مربوط به سال 75 بود که رفتم خدمت سربازي پسر شوخ و خوش برخوردی بودم قيافه خوبي داشتم و خيلي از دخترها دوست داشتن با من دوست بشن اون زمان من با دختر همسايمون آرزو پنج سالی میشد که دوست بودم خيلي دختر خوب و مهربوني بود ما قصد ازدواج با همديگه رو داشتيم من با بابام خيلي رفيقم و عاشقشم اما مادرم زياد با من جور نبود و نیست ضمنا فرزند بزرگ خونواده ام هستم تا اواخر خدمت که چند ماه مونده بود تموم شه همه چيز خوب پيش ميرفت اما يکروز آرزو زنگ زد بمن و گفت که خواستگار براش اومده و خيلي هم مادر پسره سمجه و ولکن نيست گفتم خودت نظرت چيه ؟/؟ با حالتي عصباني گفت خودت که ميدوني تو رو دوست دارم الان 5 ساله با هم دوستيم نه تو یکبار بفکر خيانت بمن بودي نه من راست ميگفت من مثل بعض پسرها هوسباز نبودم و از همون اول که آشنا شدم تا زمانيکه با هم بوديم اگر 100 تا دختر ديگه حتي خوشگلتر و بهتر از اون بمن پيشنهاد ميدادن اصلا توجه نميکردم و اين خصوصيت باعث شده بود خيلي از دخترها دوست داشتن با من دوست بشن البته هنوزم اين خصوصيت رو دارم آرزو هم مثل من بود اگر از من بهتر و خوش تيپ ترم بهش پيشنهاد ميداد براش مهم نبود همين امر باعث شده بود پنج سال دوستيمون بدون هوس باشه حتي در حد يک بوسه هم پيش نرفته بودیم عشق واقعي از ديد من اينه که هوس توش نباشه حتي يک لب يا بوسه تموم دوستيهاي دخترها و پسرها که آخرش جدا ميشن از يک لب و بوسه شروع ميشه بگذريم آرزو شروع کرد گريه کردن منم آدم احساساتي هستم نتونستم جلوي خودمو بگيرم و بلند بلند زار ميزدم خدايااااااااااا اين بود جواب عشق پاک ما دور از گناه و هوس ؟؟/؟؟ من داشتم ديوونه ميشدم اونم بدتر از من بود گفت الان چند روزه مادر پسره همش مياد و ولکن نيست کار بجايي رسيده که ديروز بابام مادرش رو از خونه بیرون کرده و بهش گفته مگه دخترم بهت نميگه قصد ازدواج نداره برو ديگه آخه باباي آرزو ميدونست من دخترشو دوست دارم و چون روی من شناخت کافي داشت دلش ميخواست يک دونه دخترشو بده بمن البته هيچ زماني به روي من نياورده بود ولي از احترام خاصي که بمن ميذاشت و متقابلا منم میذاشتم مشخص بود اونشب تا صبح گريه کردم ناله کردم خدا رو قسم ميدادم اما انگار خدا هم نميشنيد چند روز بعد دوباره آرزو زنگ زد توي اين مدت که برام چند سال گذشته بود نه زياد ميتونستم بخوابم نه غذا بخورم هم خدمتيم از دستم شاکي بود التماسم ميکرد يک چيزي بخور اما اصلا نميتونستم عشقم و آرزومو دار و ندارمو تمومه زندگيمو داشتن به زور ميگرفتن آه ه ه ه ه خدااااااااا آرزو زنگ زد گفت مادرش بيچارمون کرده ولکن نيست از اونروز که بابا بيرونش کرده بدتر ميکنه فقط زمانيکه بابا ميخواد بياد ميزاره ميره باز فردا صبح مياد خونمون تا ظهر ميگي چیکار کنم ؟/؟ من داشتم منفجر ميشدم هيچوقت اينطوري نشده بودم عصبي و بد اخلاق حقم داشتم ميفهميد که ؟/؟ جوش آوردم اصلا نميفهميدم چي ميگم دست خودم نبود که ايکاش لال ميشدم و اون لحظه خودمو کنترل ميکردم گفتم نه مثل اينکه خودتم ازش بدت نمیاد دوست داري ننش بياد هر روز عروسشو ببينه تو و مادرت چرا مثل بابات نميندازينش بيرون هااااااااااااان ؟؟/؟؟ داد ميزدم گريه ميکردم اون بيچاره شوکه شده بود منو تا بحال اينطوري نديده بود فقط ميگفت بخدا داري اشتباه ميکني منم قاطي بودم حاليم نبود ميگفتم دروغگو تو بمن دروغ ميگي دوستش داري منو بازي دادي همه دخترها همينن همتون نامردين برو زنش شو خوش باش باهاش شب بغلش بخواب منو آدم حساب نکن ديگه حالم ازت بهم ميخوره دوستت ندارممممممممممممم مثل سگ پشيمونم بهت وفادار موندم و … يکدفعه گفت جدي داري ميگي ؟/؟ اين حرف دلته ؟/؟ منه خر که اصلا قاطي قاطي کرده بودم گفتم آرههههههه حالم از همتون بهم ميخوره اونم معطل نکرد و گفت پشيمون ميشی هاااااااااااا حالا ميبيني و قطع کرد منم گفتم به درک برو لياقتت همون مرتيکه است اونروز وسط هفته بود که اين اتفاق افتاد هم خدمتيم ديد حالم خيلي خرابه گفت فردا سرهنگ اومد ميرم برات مرخصي ميگيرم چند روز برو شهرتون در ضمن به باباي آرزوهم بگو دخترشو ميخواي اين چند ماه رو صبر کنن تا خدمتت تموم بشه باهاش ازدواج کني منکه اطلا حاليم نبود اونموقع گفتم نه اگه دوستم داشته باشه خودش به مادر پسره ميگه و صبرمو ميکنه هم خدمتيم گفت با اين حرفهايي که تو زدي بهش بعید ميدونم خلاصه گذشت و آخر هفته شد و اداره تعطيل شد چند تا از سربازها اومدن پيشم و التماس دعا داشتن که اجازه بدم برن مرخصي تا شنبه منم آدم بي رحمي نبودم گفتم هر کي ميخواد بره برگه مرخصي هاشونو امضا کردم رفتن چون من ارشد بودم و محل خدمتم اداری بود و ایام تعطیل اختیار سربازها با من بود خلاصه من موندم و هم خدمتيم که بمن گفت تو نميري ؟/؟ گفتم نه تازه اگرم بخوام برم نميشه کسي توی اداره نيست مواظب باشه بيچاره سريع گفت من نميرم اين هفته تو برو من هفته ديگه ميرم من دلم ميخواست برم از آرزو هم خبري نشد اين چند روز قبول کردم راه افتادم طرف شهرمون همش دلشوره داشتم تا رسيدم جلوي خونمون يک نگاه با حسرت به درب خونه آرزو اينها کردم اشکهام مثل بارون شروع کرد اومدن نمي تونستم جلوشونو بگيرم چند دقيقه چشمم به درب خونشون خيره مونده بود که بابام اومد بره بيرون تا منو ديد اومد طرفم من سلام کردم بوسيدمش رفتيم داخل خونمون شب خوابيدم اما خوابم نميبرد که هيچ دلشوره داشتم و تموم خاطراتم از روز اول آشناييمون تا الان جلوی چشمهام ميومد عين فيلم نزديکهاي صبح بود که خوابم برد از خواب که بيدار شدم ساعت 11 صبح بود اومد توي آشپزخونه ديدم مامان داره غذا درست ميکنه سلام کردم چايی ريختم و با بي ميلي چند تا لقمه نون و خامه و مربا خوردم رفتم توی اتاقم اتاق من درست چسبيده به اتاق آرزو بود شبها که همه جا ساکت بود اگه گوشم رو ميچسبوندم به ديوار تقريبا ميشد فهميد که توی اتاق آرزو خبري هست يا نه ساعت یک ظهر بود که بابام صدام کرد بيا ناهار موقع ناهار بابا گفت ما داريم ميريم خونه يکي از بستگان که از مکه مياد تو مياي ؟/؟ گفتم حال ندارم نميام اونها نزديک ساعت سه بود رفتن همش با خودم ميگفنم آرزو که ميدونه من آخر هفته ها معمولا ميام پس چرا يک زنگم نزد بمن ؟/؟ فکرم خيلي مشغول بود سرمو تکيه داده بودم به ديواری که بين منو اتاق آرزو بود چند قيقه اي گذشت يکدفعه شنيدم صداهايي از اونطرف ديوار مياد ؟؟/؟؟ تعجب کردم شبها که ساکت بود اينطور صدا نمیومد ؟/؟ جريان چيه ؟/؟ بخدا همين الان که دارم مينويسم تموم تنم داره ميلرزه و اشکهام باز راهشونو بعد از سالها پيدا کردن مثل سيل دارن ميريزن خداااااااااااااااااا نهههههههههههه بخودم اومدم ؟؟/؟؟ نه نه دارم اشتباه ميکنم صداي دست زدن نيست حتما فيلمی چيزيه داره تلويزيون نشون ميده ولی نه دارن دست ميزنن ؟؟/؟؟ آرههههههههه صداي دست زدن و شادي ميومد بند دلم پاره شد شروع کردم لرزيدن وااااااااااییییییییییی خدااااااااا نکنه نکنه آرزوي من داره بخاطره ای در ذهنم مي پيونده ؟/؟ نه نه نهههههههههه دروغه امکان نداره خودم گوول میزدم که دارم اشتباه ميکنم قلبم درد گرفته بود داشت سينمو پاره ميکرد هيچي حاليم نبود هيچ صدايي رو نميشنيدم فقط يک صدا دست زدن و فریاد کشيدن خدااااااااااا چرااااااااااا جواب پاک بودن عشق اينههههههههههههه اونطرف ديوار داشتن شادي ميکردن و نيمه وجودمو که متعلق بمن بود رو تقديم يکي ديگه ميکردن و اينطرف داشت نيمه ديگه وجودم ذره ذره آب ميشد با خودم زمزمه کردم ××× اي ساربان آهسته ران که آرام جانم ميرود زان دل که با خود داشتم با دلستانم ميرود ××× آه ه ه اشکهام همينجور سر ميخوردن پايين مثل همين الان با صداي زنگ درب خونه بخودم اومدم توجه نکردم اما ولکن نبود خودمو کشون کشون رسوندم به اف اف کيه ؟؟/؟؟ تا صدا رو شنيدم لرزیدم ؟/؟ باباي آرزو بود سلام کردم گفتم در خدمتم امري دارين ؟/؟ از صداي لرزونم ميشد همه چيزو فهميد گفت بابات اينها هستن ؟/؟ گفتم نه رفتن بیرون من تنهام در خدمتم ؟؟/؟؟ يک مکثي کرد و گفت روم نميشه بگم ولي .. ولي .. گفتم اين چه حرفيه ميزنید ما که با هم اين حرفها رو نداريم گفت راستش راستش الان مجلس نامزديه آرزوست مهمونهامون زيادن اگر اشکال نداره مردها بيان منزل شما ؟/؟ وااااااااااایییییییی خدااااااااا داشتم ميمردم و خفه ميشدم خيلي خودمو کنترل کردم گفتم خونه خودتونه قدمتون روی چشم بفرمایید گفت ممنونم اما خیلی شرمندتم از اين حرفش جا خوردم ؟؟/؟؟ سريع گفتم دشمنت شرمنده ما يک آبجي آرزو که بيشتر نداريم و همين جور اشکهام ميومد از همون پشت اف اف خداحافظي کرد و رفت همونجا نشستم روي زمين پاهام حسي نداشت دو دستي سرمو گرفتم شروع کردم به زار زدن عشقم وجودم نيمه گمشده وجودم حالا شده بود خواهرممممممممم ؟؟/؟؟ ميسوختم از اينکه همه چيزت رو ازت بگيرن آخر سرم مجلس عروسي عشقت رو توي خونه خودت جلوي چشم خودت بگيرن خدااااااااا آدم با دستهاي خودش عشقش رو راهي حجله کسي ديگه کنه ؟؟/؟؟ واااااااااااییییییی ديگه ناي راه رفتنم نداشتم اما بايد خونه رو برای ورود مهموناشون آماده ميکردم شروع کردم با هزار بد بختي مبلهارو جا بجا کردن و جمع و جور کردن خونه تا تميز باشه البته خونه تميز بود اما بايد سنگ تموم ميذاشتم آخههههههههه عروسي عشقم بود مهمونهاشون نگن عجب داداش تنبلي داره اشک و اشک و اشک از اينطرف دستمال ميکشیدم روي ميز از اونطرف اشکهام بود که ميريخت روش و لک ميکرد صداي داريه به گوشم خورد بلللللللله شاه داماد رو داشتن مياوردن آخخخخخخخخخ داشتم سکته ميکردم اون لحظه بارها مرگم رو از خدا خواستم زنگ درب زده شد گفتم کيه ؟؟/؟؟ دیدم باباشه درب رو باز کردم گفتم بفرمائين داخل باباش اومده بود ببينه همه چيز رو به راهه ؟/؟ تا منو توی اون حالت ديد همه چيز رو فهميد سلام کردم اومد جلو گفت امیر جان ناراحتي ؟/؟ گفتم نه چطور؟/؟ گفت همینجوری پرسیدم گفتم با اجازتون من بايد برم تا جايي اما زود برميگردم اگر با من کاري ندارين شما که اومدين من از درب داخل حياط که ماشينم رو مياريم داخل ميرم و زود ميام ؟/؟ يک جور خاصی نگاهم کردم گفت نه کاري ندارم و رفت منم سريع لباس پوشيدم داشتم ميرفتم توي حياط که اونها هم از اون درب خونه داشتن ميومدن داخل برگشتم يک نيم نگاهي به پشتم کردم نميدونين اون لحظه چه حالي داشتم شاه داماد رو که ديدم ميخواستم برگردم سمتش و خفش کنم اما حیف که نميشد خودمو کنترل کردم رفتم توی حياط يک گوشه نشستم سرمو تکیه دادم به ديوار آروم آَروم اشک میریختم نمیدونم چقدر دز این حالت بودم که دستی رو روي سرم حس کردم تا چشمهامو باز کردم جا خوردم ؟؟/؟؟ باباي آرزو بود که داشت منو نوازش ميکرد ديگه نتونستم تحمل کنم و اشکهامو جمع کنم آروم آروم گريه ميکردم سرمو بوسيد و با بغضی که توی صداش کاملا مشخص بود گفت امیر جان من واقعا شرمندتم من همه چيز رو ميدونستم اما نميدونم چي شد با اينکه آرزو مخالف بود یکدفعه جواب مثبت داد ؟/؟ تو نميدوني ؟؟/؟؟ واااااااااایییی خداااااااا تازه فهميدم بخاطر لجبازي با من جواب بله رو داده اما هيچي نگفتم باباش منو بوسيد و آروم آروم از جلوي چشمهام دور شد و رفت داخل ساختمون اين آخرين باري بود که من باباش رو ديدم بخاطر این شکست و ضربه عشقی که بمن وارد شده بود تا مدتها افسرده بودم تا اینکه بر حسب یک اتفاق با دختر دیگه ای آشنا شدم و ازدواج کردم که ایکاش آشنا نمیشدم بعد از چند سال زندگی چنان جواب عشق پاکی رو که نسبت بهش داشتم با بی رحمی داد که هنوز بعد از گذشت چند سال از جدایی زخمهاش قلب و روحم رو آزار میده دیگه تا این ساعت عاشق هیچکس نشدم حتی در حد یک رابطه دوستی ساده از امیر عزیزم بخاطر انتشار سرنوشت واقعی من تشکر میکنم ضمنا دوستان اگر تمایل داشتید خلاصه ای از ماجرای شکست عشقی بعدیم رو بدونین نظر بدید تا برای امیر سکسی ارسال کنم ××× خدایا به آنان که ادعای عاشقی دارن بیاموز بزرگـتـریـن گـنـاه شکستن دل دیگران است ×××

ارسال شده توسط

Unknown

در

۱۴:۴۷:۰۰

11

درد عشق

بازدید 6,269

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
۲ هفته پیش ۱۴:۲۴
👁 ۲.۳K ❤️ ۳۷۸
۲ هفته پیش ۱:۱۵
👁 ۵.۷K ❤️ ۲۹۰
۲ هفته پیش ۰:۳۶
👁 ۳.۶K ❤️ ۳۳۸
۲ هفته پیش ۰:۴۹
👁 ۴.۴K ❤️ ۴۳۸
۲ هفته پیش ۵:۰۲
👁 ۵.۵K ❤️ ۸۴۵
۲ هفته پیش ۰:۴۵
👁 ۳.۷K ❤️ ۳۲۰
۲ هفته پیش ۱:۵۰
👁 ۲.۵K ❤️ ۴۷۹
۲ هفته پیش ۲۷:۲۹
👁 ۲۰.۲K ❤️ ۲۴۹
۲ هفته پیش ۰:۳۳
👁 ۲.۸K ❤️ ۲۱۱
۲ روز پیش ۱:۰۳
👁 ۱۰.۹K ❤️ ۸۹۳
۲ هفته پیش ۴:۵۹
👁 ۵.۴K ❤️ ۲۹۶
۲ هفته پیش ۱:۱۹
👁 ۱۲.۳K ❤️ ۳۸۴
۶ روز پیش ۰:۴۴
👁 ۲۰.۶K ❤️ ۴۷۰
۲ روز پیش ۰:۰۵
👁 ۸.۵K ❤️ ۸۸۸
۲ هفته پیش ۱:۰۰
👁 ۵.۲K ❤️ ۳۸۵
۲ هفته پیش ۳:۲۴
👁 ۵.۷K ❤️ ۳۳۸
۲ هفته پیش ۱:۲۸
👁 ۱.۹K ❤️ ۰
۲ هفته پیش ۰:۲۸
👁 ۳.۱K ❤️ ۰
۲ هفته پیش ۲:۳۳
👁 ۵.۸K ❤️ ۱۵۰
۲ هفته پیش ۰:۳۱
👁 ۳.۴K ❤️ ۲۶۷
۶ روز پیش ۴:۵۴
👁 ۲۲.۳K ❤️ ۳۸۲
۶ روز پیش ۰:۰۶
👁 ۶.۰K ❤️ ۴۸۳
۲ هفته پیش ۱۴:۳۹
👁 ۲.۳K ❤️ ۴۶۷
۲ هفته پیش ۰:۴۱
👁 ۱۴.۹K ❤️ ۲۴۴
۲ هفته پیش ۴:۱۰
👁 ۱۶.۴K ❤️ ۱۸۹
۱ هفته پیش ۲۹:۲۵
👁 ۱۶.۵K ❤️ ۶۴۷
۲ هفته پیش ۱:۱۸
👁 ۳.۵K ❤️ ۱۵۹
۲ هفته پیش ۲:۳۰
👁 ۲۰.۳K ❤️ ۵۱۹
۲ هفته پیش ۱۴:۳۱
👁 ۲.۶K ❤️ ۴۷۳
۲ هفته پیش ۶:۴۷
👁 ۲۲.۰K ❤️ ۴۲۹
۲ هفته پیش ۱:۰۵
👁 ۶.۳K ❤️ ۴۶۳
۲ هفته پیش ۱:۰۵
👁 ۳.۷K ❤️ ۳۱۰
۳ روز پیش ۲:۲۴
👁 ۱۶.۷K ❤️ ۳۷۳
۲ هفته پیش ۱:۱۰
👁 ۱۸.۶K ❤️ ۱۳۵
۲ هفته پیش ۰:۳۳
👁 ۳.۸K ❤️ ۱۰۸
۲ هفته پیش ۲:۰۹
👁 ۱۲.۵K ❤️ ۱۵۶
۴ روز پیش ۴:۰۰
👁 ۲۰.۵K ❤️ ۴۹۹
۲ هفته پیش ۱:۲۳
👁 ۷.۸K ❤️ ۳۶۹
۱ هفته پیش ۱:۰۱
👁 ۲۱.۵K ❤️ ۲۳۴
۲ هفته پیش ۱۹:۱۰
👁 ۱۸.۸K ❤️ ۱۷۱
۲ هفته پیش ۴:۲۰
👁 ۱۹.۶K ❤️ ۵۳۴
۲ هفته پیش ۴۷:۰۴
👁 ۳.۰K ❤️ ۴۳۹
۲ هفته پیش ۰:۳۴
👁 ۴.۴K ❤️ ۴۸۴
۲ هفته پیش ۰:۲۸
👁 ۴.۹K ❤️ ۳۴۲
۱ هفته پیش ۱:۱۰
👁 ۱۳.۳K ❤️ ۷۵۴
۲ هفته پیش ۱۵:۰۶
👁 ۸.۰K ❤️ ۴۶۰
۱ هفته پیش ۰:۲۱
👁 ۸.۵K ❤️ ۳۶۷
۱ هفته پیش ۰:۴۰
👁 ۲۱.۸K ❤️ ۵۵۹
🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید
App

نصب اپلیکیشن