سلام دوستان اتفاقی که دیروز بعد از ظهر برام افتادو میگم تا هم مواظب باشین و هم نظر بدین … دیروز دوست صمیمی من بهم زنگ زدو گفت اگه وقت داری یه ساعت باهات کار دارم منم مثل همیشه گفتم میام و درخدمتم گفتم شاید در مورد کاری میخواد مشورت کنه ویا جایی میخواد بره بعد یه ساعت با ماشینش اومد و منو سوار کرد دیدم خیلی مست کرده گفتم چیزی شده چیکارم داشتی گفت میریم خونه ما گفتم چیزی شده گفت نه میخوام بریم باهم عرق خوری گفتم خودت که میدونی من بخاطر معدم عرق نمیخورم گفت باهات کار هم دارم و یدفعه برگشت بهم گفت میدونستی چندین ساله نقشه میکشم تا تورو بکشم از حرفش تعجب کردم و گذاشتم به حساب مستیش پیش خودم گفتم حتما زیادی خورده هزیون میگه فقط عجله داشت زود برسیم خونش یجورایی حرفشو جدی گرفتم وسوال پیجش کردم و پرسیدم بخاطر چی میخواستی منو بکشی اولش هی طفره میرفت تا اینکه برگشت گفت چندین سال پیش زنش یدفه برگشته گفته با فلانی یعنی من سکس داشته با حرفش یدفه جا خوردم و دیدم قضیه جدی هست و با بیوگرافی که از دوستم داشتم میدونستم ادم با غیرت و تعصبی هست بهش گفتم زنت دیوونس من حتی زنتو چندین ساله ندیدم و خودتم میدونی من با اینکه باهات دوست صمیمی هستم تا حالا خونت نرفتم بغیر از یبار که چندین سال پیش بود واقعیتش هم همین بود من اصلا نه زنشو دیده بودم چندین سال ونه حسی بهش داشتم تا اینکه برگشت گفت اگه حرف زنم دروغه پس چرا هر بار که سکس میکنیم اسم تورو به زبون میاره با حرفاش یجورایی گیج شده بودم تا اینکه رسیدیم در خونش یجورایی خودمو برای هر سناریویی اماده کرده بودم دم در خونه بهم گفت چه قبلا باهاش ارتباط داشته باشی چه نداشته باشی الان تورو اوردم اینجا که بری باهاش حال کنی خودشم منتظرته واقعا نمیدونستم چیکار کنم اخه خودش اینجور ادمی نبود رفتیم داخل خونه و نشستیم خودش رفت و عرق اورد ریخت و به زنش گفت بیا بشین با معشوقت عرق بخور زنش از اشپزخونه اومد بیرون با من سلام علیک کرد دوستم برگشت به زنش گفت تو که میگفتی اگه فلانیرو ببینم باااش رو بوسی میکنم پس چرا نکردی زنه بلند شد و اومد با من روبوسی کرد … هاج و واج مونده بودم
نمیتونستم چه اتفاقی داره میافته …خلاصه نشستیم و عرق خوردیم بعد دوستم گفت من میرم بیرون و شما کارتونو بکنین و رفت زنه هم پیشم نشسته بود و یجورایی خجالت میکشید و منتظر بود من برم سمتش منم با خصوصیاتی که از دوستم سراغ داشتم ماجرارو باور نمیکردم فقط بهش گفتم چرا در مورد من بهش دروغ گفتی منکه خودتم خوب میدونی تا حالا باهات روبرو هم حرف نزده بودم چه برسه به اینکه سکس کنم برگشت گفت چیکار کنم دوستت داشتم قبلا که یکی دوبار اومده بودی خونمون یجورایی ازت خوشم اومده بود و همیشه تو ذهنم بودی که باهات یبار سکس کنم بهش گفتم شوهرت این قصه تورو باور کرده بود و به گفته خودش دنبال فرصت بود تا منو بکشه این وسط من از همه چیز بی اطلاع چه گناهی داشتم . اینارو گفتم و اون فقط خندید … و فقط اماده بود که برم سمتش و سکس کنم با خودم کلنجار رفتم و اینکارو دور از مردونگی دونستم با اینکه شوهرش خودش اصرار داشت که بازنش سکس کنم و زمینه رو محیا کرده بود ولی یجورایی دوستی و نان نمکی که تو خونش خورده بودم جلو چشام رژه میرفت از طرفی هم به عینه میدیدم زنه مجبورش کرده خودش از ته دل راضی نیست و داره حرص میخوره … به زنه گفتم الان شوهرت مسته و نمیدونه چیکار داره میکنه من اگه باتو سکس کنم بعدا پشیمون میشه و زندگیت از هم میپاشه الان یجوری رفتار میکنی که انگار باهم سکس کردیم و وقتی هم داخل اومد بگو باهم سکس کردیم تا چند روزی بگذره و عکس العمل بعدشو ببینیم اگه باهاش کنار اومد واقعی سکس میکنیم اگرم که نه جلوش قسم میخوریم که کاری نکردیم …بالاخره راضی شد و وقتی شوهره اومد بهش گفتیم تموم شد یجورایی تو قیافش تغییرات دیدم و بزور میخواست خودشو عادی جلوه بده یکم نشستیم و عرق خوردیم بعد پا شدم اومدم این ماجرا دیروز بمن اتفاق افتاده و از دیروز هر جوری بر انداز میکنم نمی دونم قضیه رو سرو ته بیارم که چی شده بینشون و چرا اومدن سراغ من و در نتیجه میخواستم اینو بگم که خودت روحت از هیچی خبر نداره ولی در خفا با دروغ یه نفر کمر به قتلت مییبنده
نمیتونستم چه اتفاقی داره میافته …خلاصه نشستیم و عرق خوردیم بعد دوستم گفت من میرم بیرون و شما کارتونو بکنین و رفت زنه هم پیشم نشسته بود و یجورایی خجالت میکشید و منتظر بود من برم سمتش منم با خصوصیاتی که از دوستم سراغ داشتم ماجرارو باور نمیکردم فقط بهش گفتم چرا در مورد من بهش دروغ گفتی منکه خودتم خوب میدونی تا حالا باهات روبرو هم حرف نزده بودم چه برسه به اینکه سکس کنم برگشت گفت چیکار کنم دوستت داشتم قبلا که یکی دوبار اومده بودی خونمون یجورایی ازت خوشم اومده بود و همیشه تو ذهنم بودی که باهات یبار سکس کنم بهش گفتم شوهرت این قصه تورو باور کرده بود و به گفته خودش دنبال فرصت بود تا منو بکشه این وسط من از همه چیز بی اطلاع چه گناهی داشتم . اینارو گفتم و اون فقط خندید … و فقط اماده بود که برم سمتش و سکس کنم با خودم کلنجار رفتم و اینکارو دور از مردونگی دونستم با اینکه شوهرش خودش اصرار داشت که بازنش سکس کنم و زمینه رو محیا کرده بود ولی یجورایی دوستی و نان نمکی که تو خونش خورده بودم جلو چشام رژه میرفت از طرفی هم به عینه میدیدم زنه مجبورش کرده خودش از ته دل راضی نیست و داره حرص میخوره … به زنه گفتم الان شوهرت مسته و نمیدونه چیکار داره میکنه من اگه باتو سکس کنم بعدا پشیمون میشه و زندگیت از هم میپاشه الان یجوری رفتار میکنی که انگار باهم سکس کردیم و وقتی هم داخل اومد بگو باهم سکس کردیم تا چند روزی بگذره و عکس العمل بعدشو ببینیم اگه باهاش کنار اومد واقعی سکس میکنیم اگرم که نه جلوش قسم میخوریم که کاری نکردیم …بالاخره راضی شد و وقتی شوهره اومد بهش گفتیم تموم شد یجورایی تو قیافش تغییرات دیدم و بزور میخواست خودشو عادی جلوه بده یکم نشستیم و عرق خوردیم بعد پا شدم اومدم این ماجرا دیروز بمن اتفاق افتاده و از دیروز هر جوری بر انداز میکنم نمی دونم قضیه رو سرو ته بیارم که چی شده بینشون و چرا اومدن سراغ من و در نتیجه میخواستم اینو بگم که خودت روحت از هیچی خبر نداره ولی در خفا با دروغ یه نفر کمر به قتلت مییبنده
نوشته: حامی
15 پاسخ به “خیلی غیر منتظره بود”
عجیب بود ولی امیدوارم نصیب هیچکسی نشه
دروغ سیزده که گفتم همین بود…حالا هی بگین نه…
عجب !
دروغ سیزده که شنیدین این کسشر سیزده بود
تا حالا خونش نرفته بودی، بعد زنش گفت دوبار اومدی خونمون ازت خوشم اومده…اصل داستانو تعریف کن
محض اطلاع دوستان عزیز باید عرض کنم این پیش امدو من نوشتم و اسمشو نمیزارم داستان و واقعیتش هم همینه که چندین روز پیش برام اتفاق افتاده تعارفی ندارم اگه تخیلی بود مینوشتم داستانه اولش بعنوان تاپیک گذاشتم تو سایت بخاطر متن طولانیش زیاد خواننده نداشت بخاطر همین در قسمت داستان گذاشتم و قصد از منتشر کردن فقط جهت هوشیاری و دقت عمل با خوانندگان محترم بود که ناخواسته درگیر چنین مسائلی نشن که منجر به خطر جانی بشه منکه بی اطلاع از همه چیز وارد معرکه شده بودم ولی اوناییکه با اطلاع سراغ کسی میرن لااقل همه جوانبو بسنجن
داداش حواستو جمع کن . زن و شوهر برات دام پهن کردند
خود کسکشتم ته دلت میخوای بکنی و اگه دوباره شوهره بیاد سراغت قطعا میری میکنی پس الکی فاز فردین نگیر و حرف نون و نمک نزن واسه نکردنت بود همون دفعه اول میزدی زیر کاسه کوزشون“الکی مثلا باور کردم”
اگه حقیقت باشه این دوتا برات نقشه دارن هیچوقت زیر بارش نرو رفیقت هم از همه جا بلاک کن
اینجا نوشتی ؛این اتفاق دیروز بمن افتاده👀چی بهت افتاده 🤔
قابل توجه اوناییکه اومدن چرت گفتن وحله اول باید بگم اونیکه نوشته جلقی کوس ندیده اول بره به پروفایلم سر بزنه ببینه چند سالمه تا بفهمه اندازه موهاش از اون چیزا دیدم دوم اونیکه نوشته تو متن نوشتم اتفاق برام دیروز افتاده ولی تو کامنت نوشتم چند روز پیش هر کسیه اونقد جق زده مغزش تخمی شده نمیدونه چند روز طول میکشه تا داستان منتشر بشه و از بقیه دوستان که یجورایی هشدار دادن ممنونم
بازم شانس آوردی کونت نزاشتن 😂😂😂
بمن اتفاق افتاده نهباید بگی برای من اتفاق افتادهاونی که بهت میرهکیر خواننده های سایت و دیلدوهای خانمهاست
لایک دادم ،۱۶دیسلایک گرفتی چرا؟چون خلابق نتونستن از داستانت مایه جق زدن جور کنند
تو این سایت مذکر یا همه کونی هستن و یا همه بی غیرت و یا …گندهمرد نرمال مثل اینکه وجود نداره از بس تخیلات قوی دارن خلایق