خواهر .. مادر یا زن داداش ها 8
توسکا : به به می بینم تخت دو نفره هم داری .. بهت بد نمی گذره …
توسکا از روی حرص این حرفو زده بود . می دونست نباید بیانش می کرد . ولی چاره ای نداشت . دلش طاقت نمی گرفت …
پارسا با این که هنوز فکرش به جاهای خاص کشیده نشده بود ولی از این جور بازیهای زن داداشش لذت می برد و اونو حمل بر نوعی دلسوزی هم می دونست گفت توسکا جون دلیل نمیشه .. من دوست دارم زنمو بیارم همین خونه . از الان فکر اون جا شو هم کردم . تازه به وقت خواب می خوام راحت و آزاد باشم و به هر طرف بغلتم ..
-وااااااااا این جوری که تو میگی باید یه تحت چهار نفره می گرفتی تا پدر زنتو در نیاری . تازه کو تا اون موقع . گوش کن چی میگم تا به میانسالی نرسیدی زن نگیر . بذار از تفریح زیاد خسته شی و اون وقت زن بگیر …
پارسا : من نمی دونم تو امروز چه پیله ای کردی به این زن گرفتن ما .. آخ اگه بدونی من چقدر فسنجون با مرغ دوست دارم . اونم اگه خیلی شیرین باشه …
توسکا : یه جوری درست می کنم که انگشتا تو بخوری ..
و پار سا هم همین جوری بی منظور و واسه این که چیزی گفته باشه گفت شایدم انگشتای تو رو خوردم .. ..
توسکا یه لحظه سرشو بالا گرفت و یه نگاهی تو چشای پارسا انداخت .. و با خود گفت اگه این من هستم که کاری می کنم که تو همه جا مو بخوری . خودت بیای سراغم .. واسم آه بکشی .. همون کاری که من دارم حالا انجام میدم … ولی زن به خوبی می دونست که اگه کار به اون جا بکشه از اینی هم که هست بد تر و حشری تر میشه .. آخه در ابتدای کار این مردان هستند که واسه زنان دون می پاشن ..دام پهن می کنن تشنه و حریص نشون میدن … وقتی که زن به دامشون افتاد اون وقت یواش یواش همه چی عادی میشه واسشون ….
دوست داشت هم دست پختشو به برادر شوهرش نشون بده و هم این که زود تر آشپزی شو تموم کنه و یه جورایی خودشو به پار سا تحمیل کنه . می دونست از چه راهی وارد شه . کلماتشو خوب ردیف کرده بود .
پارسا : ولی عجب چیزی درست کردی .. غلظت و شیرینی اون کاملا اندازه هست ….
-پس حالا انگشتای منو می خوری ؟
توسکا خواست این حرفو در پاسخ جمله پار سا که گفته بود شاید انگشتای تو رو بخورم بر زبون آورده باشه ولی پارسا حواسش جای دیگه ای بود و به این که زن داداشش این حرفو به خاطر اون حرفش زده باشه فکر نمی کرد … توسکا متوجه حالتش شد ..
-آخه خودت گفتی اگه غذا خوشمزه باشه انگشتای منو می خوری ..
-می خورما ..
-خب بیا من که حرفی ندارم ..
یه لحظه چشای پارسا به قسمتی از سینه های توسکا که بیرون زده افتاده بود . چشاشو واسه ثانیه ای بست و باز کرد . لباشو گاز گرفت تا فکرش به جایی دیگه بره . اما دستای توسکا رو دید که به سمت اون دراز شده ..
پارسا : دونه دونه بخورمش یا چند تا چند تا ..
توسکا : هر جور که اشتها داری ..
پارسا : من که فکر کنم دونه به دونه بیشتر بچسبه ..
انگشتای سفید توسکا و اون پشت و کف دست قشنگش وسوسه اش کرده بود . انگشت اشاره توسکا رو تا به انتها گذاشت توی دهش و به آرومی میکش زد .توسکا چشاشو می بست و باز می کرد … پارسا وسوسه شده بود .. حس کرد که تمام تنش دچار رعشه خاصی شده . همین حسو توسکا هم داشت . بعد از اون انگشت وسطی تو سکا رو گذاشت توی دهنش و با تمام حس و هوس میکش زد …
توسکا : این خوشمزه تره یا اون مرغی که خوردی ..
-این مال یه جوجه تازه هست .. حالا توسکا جون شستن ظرفا با من ..
-اصلا حرفشم نزن … تو برو استراحتتو بکن .. می دونم عادت داری بعد از نا هار اگه خونه باشی حتما یه ساعتی رو باید بخوابی .
-فوری که نمی خوابم . با این شکم سنگین یه نیم ساعتی رو صبر می کنم .
– منم به خواب بعد از ظهر عادت دارم . خیلی می چسبه آدم چشاش سنگین میشه .. یک ساعت خوبه آدم بخوابه … ولی من مث تو نیم ساعت صبر نمی کنم . یک ربع خوبه ..
-هر جور راحتی توسکا جون تو بگیر بخواب … میگم توی خونه خودت کاری نداری ؟
-چیه دلت نمی خواد این جا باشم . حوصله ات رو سر می برم ؟ از درس خوندن میفتی ؟ یا نکنه منتظر کسی هستی پارسا : امان از زن داداش دلسوز . نکنه تو هم واسه همین اومدی این جا که بخوای به بقیه خبر بدی ..
توسکا : به نظر تو من همچین آدمی هستم که تو رو ولت کنم و بچسبم به بقیه ؟!
توسکا ظرفا رو شست از اون جایی که لباس خونگی با خودش نیاورده بود همون جوری خودشو به دمر انداخت رو تخت . هر چند هدفش خوابیدن نبود . اون به خوبی می دونست که پارسا عادت داره که در این ساعت روی تخت بخوابه …. ادامه دارد … ….
در
۷:۴۱:۰۰
2
خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 8