خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 30
چند روز به همین منوال گذشت .. مسافران از سفر بر گشتند و شرایط برای برادر شوهر و زن داداش ها کمی سخت تر شد ..
اونا دیگه مثل سابق نمی تونستن شب تا صبحو در آغوش معشوق سپری کنن . از طرفی پریسا و مادرش یعنی خواهر و مادر پارسا تعجب می کردند که چرا پارسا در مدت چند روز تا این حد لاغر شده …
پریسا وقتی تلکا رو تنها گیر آورد ازش پرسید
-ببینم داداش من هم مثل داداش شما .. توی این مدت هوای اونو نداشتین ؟
-منظورت چیه ..
-یعنی گذاشتین غذای حاضری بخوره ..
تلکا : نه به جون خودم و به جون پیام .. من همیشه بهش سر می زدم و اگه چیزی می خواست واسش آماده می کردم . هر غذایی هم که درست می کردم واسش می بردم . هواشو داشتم . حالا من چه می دونم اون چرا لاغر شده ..
-من به این مامانم گفتم دلم نمی کشه بریم سفر .. پارسا نباید تنها بمونه . اونم تا حدود زیادی به من حق می داد و می گفت تو درست میگی ولی دیگه موقعیت پیش نمیاد … ببینم ندیدی دختری , زنی بره توی اتاقش ؟
-راستش من تا اون جایی که حواسم بود صدای زنگ اضافه ای رو نشنیدم . تازه من که همیشه حواسم به خروجی خونه که نیست . چه می دونم همه چی امکان داره . البته این پارسا جون همش سرش به درسش گرم بود و خیلی استرس داره بابت این که بتونه موفق شه و آخر ترم کم نیاره . احساس مسئولیت می کنه . مثل خیلی از دانشجویای شب امتحانی نیست . واسش اهمیت داره که از همون اول درساشو انباشته نکنه …
-در هر حال تلکا جون اگه چیزی ازش دیدی حتما بهم بگو ..
-یعنی تو برای داداشت این قدر نگرانی ؟ اون که دیگه بچه نیست ..
-اتفاقا از هر بچه ای بچه تره . توی عروسی توسکا و پویا کلی دختر دورش کرده بودند و اون با همه شون گرم گرفته بود . از اون جایی که خیلی خوش تیپ و خوش اندامه و چشای خوشگلی هم داره میون دخترا طرفدار زیاد داره و اونم حداقل کار این که لبخند همه شونو با لبخند جواب میده و فکر می کنه تموم شد رفت ولی بقیه چی فکر می کنن ؟ ادامه میدن .. اولش می خوان عشقش باشن .. و بعد یواش یواش عقب نشینی کرده یه جوری ازش کام می گیرند و اگرم شکمشون بالا بیاد که واویلا میشه . حالا خر بیار و باقلی بار کن .
-این قدر حرص نخور پریسا جون .. نگران نباش . من و توسکا حسابی هواشو داشتیم . حتما می خوای از توسکا هم در مورد اون بپرسی ؟
-نمی دونم .. نه .. اونو مامان رفته سراغش و می خواد چند تا سوال ازش بکنه .. پروین هم خیلی ناراحت بود .. براش جای تعجب داشت که چرا پارسا در این چند روزه تا به این حد آب رفته … پروین هم همون سوالاتی رو کرد که پریسا از توسکا کرده بود …
مادر و دختر که تنها شدند از نگرانی هاشون در مورد پارسا گفتند .. هر دو یه حس و گرایش خاصی به پارسا داشتند .. گرایشی که واسه خودشونم قابل قبول نبود و سعی داشتند این علاقه رو به نوعی توجیه کنند و علاقه طرف رو به نوی محبت خونی نسبت بدن ..
پریسا خیلی ناراحت بود .. همش به این فکر می کرد که نکنه پارسا با یکی از زنای مطلقه و یا حتی متاهلی که میان به آرایشگاهش رابطه داشته باشه . اونا خیلی راحت و پوست کنده بهش می گفتند که خیلی دوست داریم با داداشت دوست شیم و حال کنیم . اگه یه کاری کنی که با هم جور شیم هواتو داریم و پریسا اکثرا خشمشو از شنیدن این حرفا پنهون می کرد . ..
پریسا چاره ای ندید جز این که با خود پارسا حرف بزنه …
-داداش چه طوری ؟!
-چی شده پریسا از دیروز تا حالا خیلی خبر ما رو می گیری و هوای ما رو داری . ببینم بازم کاری پیش اومده که باید انجامش بدم ؟ آخرش تو هوای منو نداشتی .. بفرست چند تا از اون دوستای خوشگلت رو سمت ما ..
-چند بار باید بگم از این حرفا با هام نزن .
– از نگات معلومه که می خوای یه چیزی بهم بگی ..
-من اون دفعه هم بهت گفتم حواست به دخترا و زنای این دوره و زمونه باشه که این روزا پدر سوخته بازی زیاد شده و خیلی از اونا هم بیمارن . میرن تفریحشونو می کنن و خودشونو کشته و مرده اونی نشون میدن که صاحب یه خونه و زندگی و کس و کاری هست ..
-اینایی که داری میگی چه ربطی به من داره ؟!
-هیچی فقط خواستم بگم که این چند روزه خیلی لاغر شدی .. تا اون جایی که می دونم وضع تغذیه ات هم که مرتب بود ..
-پریسا جون از کارات عقب نمونی ؟ حالا به نظر تو اگه من بهت بگم داری بیش از حد تپل میشی و این اصلا بهت نمیاد اون وقت تو حرف منو گوش میدی و کاری می کنی که لاغر تر شی ؟ اصلا می دونی چرا داری تپل میشی ؟ حالا من از کجا بدونم لاغر شدم . حتما درس خوندن زیادیه.. ادامه دارد .. ….
در
۲۳:۴۳:۰۰
خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 30