خداپیروزاست
هیچکس شکی ندارد که خدا پیروزاست . آن کس که میدان و سلاح و حتی زندگی ما در دستان اوست وآن کس که خود را به او نزدیک گرداند به پیروزی نزدیک می شود .
و انسان باید که بیاموزد یکرنگی را از خدای بزرگ .
امروز نوزدهم آبان هزارو سیصد و نود و پنجه .. کلید حرف پ لپ تاب من خراب شده و واسه همون یک حرف یک کی برد دیگه هم بهش وصل کردم .. این شبا کمی زود تر می خوابم و صبح ها کمی زود تر پا میشم . سه تا از مشغولیات سال گذشته در این زمان رو حالا ندارم . درگیری های پیرامون بیماری همسر مرحومم , نوشتن داستانهای سکسی و یک مسئله شخصی دیگه …اما این انرژی که از روح و روحیه ام رفته و میره خیلی بیشتر از اون نیروییه که برای کارهای پارسال صرف می کردم .
هوا روشن شده . هرچند پرده اتاق کشیده شده و من روشنی روز رو نمی بینم اما احساسش می کنم .
یه موزیک ویدیوی آرام از لوانا وی جولکا یا وی جی الکلا منو برده به گذشته ها و آینده مبهمی که به رنگ فضای این ویدیو می بینم . آهنگ و صدای خواننده یه آرامش خاصی بهم میده .. حالیم نمیشه چی داره می خونه . فقط می بیننم شب تاریک و دریای تاریک و آسمان تاریک و ساحل تاریک رو.. با چند چراغ روشن . همونایی که من در زندگی خودم نمی بینم .
انگار دلم منتظره با شنیدن این آهنگ آروم بگیره و چشمام منتظرن که ببارند . ابرهای دلم واسه لحظاتی میرن کنار ولی آسمان وجودم که صاف نمیشه . اما می دونم که خدا پیروزه . خدا مثل آدمهای چند رنگ نیست . خدا فقط یک آیدی داره . می تونی بشناسیش .. تو رو می شناسه . بهتر از خودت . بعضی وقتا یه چیزایی رو بهت میده . بعضی وقتا یه چیزایی رو ازت می گیره . ولی وقتی که درست فکر کنی اون چیزی رو ازت نمی گیره . این ماهستیم که از دستش میدیم . شاید شایستگی اونو نداریم . شاید از دست دادنش واسمون بهتر باشه . شاید با از دست دادنش چیزای بهتری به دست بیاریم .
لوانا همچنان داره می خونه ومن همچنان دارم اشک می ریزم به یاد اون چیزهایی که از دست دادم . به یاد گذشته ای که به نظر میاد به اندازه یک پلک بر هم زدنی باشه .گاه فکرمی کنم فکرم ازکار افتاده و من خدا رو در لا به لای اشکهام می بینم . می بینم که اومده آرومم کنه . خودش بهم گفته کمکم می کنه . خودش بهم گفته یه روزخوب بالاخره می رسه . روزی که مثل هیچ روزنیست . اون روزی که میاد و به من و عشق , چشم روشنی میده . خدا حقه باز نیست . اون میاد و واسم چشم روشنی میاره . اون میاد و منو از این دریای ظلمت نجات میده . اون میاد و با همه بدیهام بهم لبخند می زنه . اون میاد و بهم میگه اونی که می خواستی یه روزی باهاش بیای سمت من , اونی که یه روزی دوستت داشت و باهات پیمان بسته بود من خدا رو دوست نداره .. خدا بهم میگه سرت رو بالا بگیر مرد ! هیشکی واسه حرکت , واسه موندن یا نموندن , واسه خوب بودن یا بد بودن اجباری نداره . منی که خداهستم به کسی زور نمیگم . پس تو هم آروم باش . دنیا خیمه شب بازیه . هرکی گول این بازی رو نخوره پیروزه .
لوانا همچنان داره همون یه ترانه رو , رو تکرار می خونه و خدا هم داره باهام حرف می زنه . خدا خودش می دونه من این جوری بیشتر متوجه حرفاش میشم . خدا اگه از من خوششم نیاد دوست منه . اون نامردی نمی کنه . لباس یک دوستو به تن نمی کنه که دشمنی کنه . از پشت و از جلو به آدم خنجر نمی زنه . خداواسه آدم مایه نمیاد . خدای من ! یه کاری کن بیشتر بهت فکر کنم . قول میدم وقتی که خوشحالم کنی بازم به یادت باشم .. همون قولی که بهت دادم دیگه سکسی ننویسم و به خدا به جون تو قسم که اگه دنیا رو با رویاهای واقعیش بهم بدن امکان نداره دیگه سکسی بنویسم آخه بهت قول دادم و اگه زیر پاش بذارم می دونم دیگه حرفمو گوش نمیدی . اگه تو حرفمو گوش ندی نه ازدست آدمای حقه باز واسم کاری ساخته است نه از دست آدمای حقه نباز …
پرده رو می زنم کنار .. وای چه آفتاب قشنگیه ! هوا کاملا صافه . پاشم این لپ تابمو خاموش کنم برم بیرون . کلی کار دارم . ولی دلم می خواد همین جور بنویسم . به ترانه آرامش بخش لوانا گوش کنم و به حرفای خدا . اشکهای روصورتم خشک شده .. دیگه آبی به صورتم نمی زنم . دوست دارم همین جوری برم بیرون ….پایان .. …
در
۷:۴۶:۰۰
خدا پیروزاست