تن گرم خواهر (۵ و پایانی)

قسمت پایانی
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است

خدا رو شکر اوضاع خونه خیلی خوب شده بود. دیگه از تنش های چند ماه پیش هیچ خبری نبود و آرام به طرز عجیب غریبی رابطش رو با آناهید و دخترش آنیتا خوب کرده بود. این موضوع هم من و بابا رو خیلی خوشحال کرده بود و خیلی هم متعجب. از آرام خیلی بعید بود تو این مدت رابطش رو اینقدر با اون دو تا خوب کنه. راستش یه جاهایی باعث حسودی من هم می شد. آرامی که تا قبل از حضور اون مادر و دختر فقط مال من و تمام توجهاتش معطوف من بود الان کلی فاصله گرفته بودیم ولی ترجیح می دادم این آرامش ادامه داشته باشه. البته آرام هم تمام سعیش رو می کرد بهم بفهمونه که چیزی عوض نشده و گاهی اوقات شبا می اومد تو تخت من و کنار من می خوابید ولی من خیلی بیشتر می خواستمش.
این آرامش تا نزدیکیای عید ادامه داشت که خبر مریضی مادر آناهید رسید. آناهید اصلیتی کرد داشت و پدر و مادرش تو یکی از روستاهای کردستان زندگی می کردن. آنا تو سن 14 یا 15 سالگی بخاطر ازدواج به تهران اومده بود و بعد از مرگ شوهرش که خاطره خوبی هم ازش نداشت همینجا موندگار شده بود و آنیتا رو با چنگ و دندون بزرگ کرده بود. آنا به غیر از آنیتا یه پسر هم داشته که دو سال بعد از ازدواجش به دنیا اومده بود. ولی یه شب تو سن هشت سالگی وقتی آنیتا رو باردار بوده تب می کنه و بخاطر بی مسئولیتی شوهرش، تشنج می کنه و می میره. آنا تو تهران فقط یه برادر ناتنی داشت. به طور خلاصه می شد گفت آنا واقعا سختی کشیده و شاید داستان زندگیش آرام رو با اون اینقدر مهربون کرده بود.
آنا با شنیدن خبر بیماری مادرش خیلی بهم ریخت و مریض شد همش تو دسشویی بود و مدام بالا می آورد. حالا دیگه آرام شده بود پرستارش و بیشتر از آنیتا بهش می رسید. بعد از تحویل سال بابا با آنا و دخترش رفتن کردستان. غیر از داداش آنا تا حالا کسی از فامیلاش بابا رو ندیده بود. تا وسطای عید من و آرام تنها بودیم، منم که از خدام بود و دوباره شده بودیم مثل قبل. بابا و آنا وقتی برگشتن حال آنا اصلا خوب نبود، خیلی حساس شده بود. رنگ و روش هم پریده بود.دهم عید بودکه آنا وسط خونه ازهوش رفت. بابا خونه نبود. من و آرام، آنا رو رسوندیم به درمانگاه.
دکتر شیفت فشار آنا رو گرفت و گفت: فشارش خیلی پایینه یه سری دارو براش نوشتم لطفا اینا رو بگیرین براش و بیارین. آزمایش هم گفتم ازش بگیرن. آرام گفت: آقای دکتر مشکل چیه؟ دکتر گفت: باید منتظر بمونیم جواب آزمایش بیاد. بعد پرسید: شوک عصبی براش پیش نیومده؟ آرام گفت: مادرش مریضه و حالش خوب نیست. از وقتی خبر مریضی مادرش رو شنیده اینجوری شده. همش بالا میاره و میل چندانی به غذا نداره. دکتر پرسید: چند وقته اینجوری شده؟آرام گفت: یه ماهی میشه تقریبا. دکتر گفت: داروهاش رو بگیرین، تا ببینیم جواب آزمایشات چی می گه.
داروهاش رو گرفتم . وقتی برگشتم بابا هم تازه رسیده و با نگرانی داشت جلوی درمانگاه قدم می زد. تا من رو دید با عجله پرسید: داروها رو گرفتی؟ گفتم: آره. دارو ها رو دادم و رفتم ببینم آنا چطوره. آنا به هوش اومده بود و بی حال رو تخت خوابیده بود و زل زده بود به سقف. آرام هم دست آنا رو گرفته بود تو دستش و داشت نوازشش می کرد. پرسیدم: آنا جان بهتر شدی؟ با پشت دست اشکش رو پاک کرد و با لبخندی مصنوعی گفت: آره خیلی بهترم، شرمندتونم شماها رو هم انداختم تو زحمت. نمی دونم چم شده. خوب می شم مادر نگران نباشید.
دکتر من و آرام رو صدا کرد و گفت: ایشون مادرتونه؟ آرام گفت: نه ولی مثل مادرمونه. چطور مگه؟ چیزی شده آقای دکتر؟ گفت: 45 سالشونه دیگه؟ آرام گفت: بله آقای دکتر. گفت: همسرشون کجاست؟ بابا رو صدا کردم. هممون نگران بودیم که نکنه آنا چیزیش شده باشه. دکتر با بابا رفتن تو اتاقش. آرام بهم گفت، داداش نکنه چیزیش شده باشه؟ اگه یه وقت… حرفش رو خورد و سرش رو با ناراحتی پایین انداخت. نمی تونستم حتی فکرش رو بکنم. بعد از مامان آرزو مریضی شده بود فوبیامون ناخودآگاه بدترین پایان رو برای هر مریضی متصور می شدیم.
چند دقیقه ای طول کشید تا بابا با دکتر اومدن بیرون. بابا سرش رو بالا نمی آورد. آرام هرچی از بابا می پرسید چی شده بابا چیزی نمی گفت تا اینکه دکتر با لبخند گفت: چیزی نشده یه نفر داره به خانوادتون اضافه می شه. من و آرام با هم پرسیدیم: چی؟ چند ثانیه ای طول کشید تا حرفای دکتر رو آنالیز کنم. بعد به آرام نگاه کردم و گفتم: فهمیدی چی شد؟ آرام ناباورانه گفت: آنا حامله است یعنی. بابا هنوز خجالت می کشید و چیزی نمی گفت. من و آرام تو شوک بودیم. بابا رفت بالای سر آنا. ترجیح دادیم بذاریم تنها باشن. دو ساعتی تو درمانگاه بودیم تا دکتر آنا رو مرخص کرد. خیلی سفارش کرد که حواسمون به آنا باشه و چون سنش بالای چهل ساله و وضعیت روحی و جسمیش خیلی خوب نیست حتما تقویتش کنیم. بیچاره آنا خیلی خجالت می کشید. آنیتا گوشی من و آرام رو سوراخ کرد اینقدر زنگ زد. وقتی مامانش رو دید با نگرانی بغلش کرد و کلی قربون صدقش رفت. هنوز نمی دونست مامانش بارداره. آرام و آنیتا کمک کردن تا آنا لباسش رو دربیاره و بعدشم بزور خوابوندنش تا استراحت کنه. هر چی اصرار کرد که بلند شه کاراش رو بکنه آرام نذاشت و گفت: دیدی که دکتر گفت باید استراحت کنی تا حالت خوب بشه. بعد به من گفت: داداش یکم خرید داریم میری یا خودم برم؟ گفتم: من می رم. آنیتا گفت: داداش من هم باهات میام. حوصلم سر رفته تو خونه. گفتم: زود باش پس. گفت: تا ماشین رو روشن کنی اومدم. آنیتا با دخترای امروزی خیلی فرق داشت درسته سنش کم بود و امسال تازه دیپلم می گرفت ولی خیلی دختر خود ساخته و مستقلی بود.
تازه ماشین رو از پارک در آورده بودم که اومد نشست تو ماشین و سریع پرسید: مامان چشه داداشی؟ خیلی نگرانشم. گفتم: چیز خاصی نیست. بارداره. با تعجب پرسید: یعنی حامله است؟ چجوری می شه؟ با شیطنت گفتم: چجوریش رو باید از بابا و خودش بپرسی. خندید و گفت: بعد از من مامان دیگه حامله نشد. دکترا گفته بودن بخاطر مردن داداشم و افسردگیش دیگه حامله نمی شه. گفتم: خدا رو شکر که حالش خوبه و مشکلی نداره.
خیلی طول نکشید که آنا دوباره سر پا شد و مثل قبل یه آدم پر انرژی و مهربون و خوش خنده. 16 خرداد بود. یه عصر جمعه دلگیر. من و آرام داشتیم برای امتحانات آماده می شدیم. آنیتا هم امتحان زیست داشت. هفته آخر امتحانش بود. تو زیست مشکل خاصی نداشت و من یکم بهش کمک کرده بودم ولی استرس داشت. هر کدوم سر درس و بدبختیامون بودیم که تلفن خونه زنگ خورد. بابا گوشی رو برداشت. چند دقیقه بعد بابا با صدای بلند گفت: ای بابا، کی این اتفاق افتاد؟ گوش هام رو تیز کردم ببینم چی می گه ظاهرا اتفاق بدی افتاده بود که بابا با این استرس داشت صحبت می کرد. دلم طاقت نیاورد اومدم تو پذیرایی. قبل از من آنیتا و آرام اومده بودن. آنا حمام بود. بابا رو صندلی کنار تلفن نشسته بود و سرش رو روی کف دستش گذاشته بود و داشت با تلفن صحبت می کرد. منتظر بودیم تلفنش تموم شه ببینیم چی شده. بابا گفت: باشه تا یه ساعت دیگه راه می افتیم. قطع که کرد بدون اینه چیزی بپرسیم گفت: بچه ها متاسفانه مادر آنا فوت شده. بعد آنیتا رو بغل کرد و بهش تسلیت گفت. آنیتا خیلی ناراحت نبود. به قول خودش خیلی از مادر بزرگش خاطره نداشت. فقط می دونست زن خوب و بی آزاری بود که آنا رو از همه بچه هاش بیشتر دوست داشته. آنا از حمام اومد بیرون. بابا بهش گفت که حال مادرش بد شده. آنا ماجرا رو فهمید. خیلی حالش بد شد. کمتر از یه ساعت وسایلشون رو جمع کردن تا برن. آرام تو لحظه های آخر گفت: منم می آم. نمی تونم آنا رو تنها بذارم. هرچی بابا و آنا بهش گفتن لازم نیست بیاد قبول نکرد و گفت همونجا درساش رو می خونه. ساعت حدود شش عصر بود که راه افتادن و من و آنیتا تنها موندیم. تا فردا صبحش بدون هیچ گونه صحبتی به کارهامون رسیدیم ساعت حدودای 2 صبح بود که آرام پیام داد که رسیدن. آخرش هم نوشت این بنده خدا هم مرد ولی هنوز پیری زنده است و یه استیکر عصبانی هم فرستاد.
فردا شنبه بود و آنیتا امتحان نداشت منم کلاس مهمی نداشتم پس پیچوندم دانشگاه رو. ترجیح دادم که بیشتر به آنیتا برسم تا درسام. کل کتاب زیست رو تا شب دوره کردیم و چند دوره سوالات امتحان نهایی رو هم خوندیم. وضعش بد نبود. شب هم برای شام بردمش بیرون. روحیش خیلی خوب بود. برای امتحان هم خودم بردمش و موندم تا بیاد. خیلی ذوق داشت که من پیششم. از امتحان که برگشت گفت: یکم صبر کنی برات یه ناهار خوشمزه درست می کنم. سریع لباسش رو عوض کرد و یه ماکارونی خیلی خوشمزه درست کرد. خداییش دست پختش حرف نداشت. بعد از ناهار رفتم اتاقم یکم درس بخونم. اولین امتحان کمپلکس پالپ و پری اپیکال بود، درس یه واحدی مزخرف که خیلی تو مخم بود با اون استاد تو کون نروش.
ساعت حدود هفت بود که آنیتا اومد تو اتاقم. تو سینی دو تا فنجون قهوه گذاشته بود و یه تیکه کیک شکلاتی. ازش تشکر کردم و گفتم: کیک از کجا؟ گفت: خودم درستش کردم. وقتی خواب بودی. گفتم: بابا سرآشپز کی بودی شما؟ با خجالت گفت: داداشی جونم. نشست کنارم ازش پرسیدم برای فردا مشکلی نداری؟ گفت: نه خیلی خوندم بیست و یک نشم بیست می شم حتما. یکم سکوت کرد و بعدش گفت: داداشی یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟ گفتم: نه راحت باش. گفت باید قول بدی. گفتم: قول می دم. گفت: من به آرام خیلی حسودیم می شه. گفتم: چرا؟ گفت: آخه تو خیلی دوسش داری. خیلی بهش توجه می کنی. منم یه وقتایی دلم می خواد. می دونی من کسی رو نداشتم که بهم محبت کنه، یعنی اونجوری که تو به آرام محبت می کنی. گفتم: چجوری مگه محبت می کنم؟ گفت: همش می آد تو بغلت می شینه، یه شبایی می آد کنارت می خوابه خلاصه کلی بهش محبت می کنی. شاید زیاده خواهی باشه، می دونم خواهر برادرین و من غریبه ام بین شما ولی بخدا منم خیلی دوستت دارم. دلم خیلی گرفت یه جورایی دلم براش سوخت. فنجون قهوه رو کنار گذاشتم و دستام رو باز کردم. آنیتا مثل یه پرنده بی سرپناه خزید تا بغلم و محکم خودش رو تو بغلم جا داد. تاحالا اینقدر بهش نزدیک نشده بودم. سرش رو روی سینم گذاشت و دست راستش رو انداخت دور گردنم.
برای شب سالاد اولویه درست کرده بود. میز رو چیده بود و نور پذیرایی رو کم و دو تا شمع هم روشن کرده بود. گفتم: چه شاعرانه. خندید و گفت: شایدم عاشقانه. یکمی هم آرایش کرده بود. بهش گفتم: پس آرایش هم بلدی. دستپاچه شد و سریع گفت: الان پاکش می کنم. دستش رو گرفتم و کشیدمش تو بغلم و گفتم: تو خونه جلوی من اشکالی نداره. دوست دارم بخودت برسی. بعد پیشانیش رو بوسیدم. خیلی پر انرژی شده بود. خیلی شبیه مامانش بود تفاوتش تو رنگ چشماش بود. آنا رنگ چشماش قهوه ای بود و آنیتا عسلی و اندامش هم دخترونه بود. بهش گفتم: شب زودتر بخواب، صبح می رسونمت مدرسه بعد می رم دانشگاه ظهر هم خونه نمی آم.
عصر که برگشتم کلی بوی خوب می اومد تو خونه. گفتم: چکار کردی خانوم. با خنده ای که یکم عشوه هم توش بود گفت: برای آقای خونه ماهیچه درست کردم با باقالی پلو. برو دست و صورتت رو بشور و بیا تا برات چایی بریزم. یکم آرایشش تند تر شده بود یه دامن مشکی پوشیده بود تا ساق پا که یه چاک کنارش داشت و یه تاپ نیم آستین. خیلی خوشگل شده بود. نشستم رو مبل و با چای و کیک اومد. گفت: داداشی بیام بغلت؟ گفتم: بدو بیا. اومد نشست رو پاهام و سرش رو روی شونم گذاشت. عطر آنا رو زده بود. خوش بو شده بود. تا وقتی چاییمون تموم شد تو بغلم موند. بهش گفتم: امتحان بعدی چیه؟ گفت: زمین. فول خوندم مشکلی ندارم ولی برای شیمی مثل خر تو گل موندم. بهش گفتم نگران نباش خودم کمکت می کنم.
شام بی نهایت خوشمزه ای درست کرده بود. بعد از شام دوباره اومد تو بغلم این بار شلوارک پوشیده بود و ناخن پاهاش رو لاک کِرم رنگ زده بود. گفت: فردا ظهر می آی؟ گفتم نه بعید می دونم ولی سه شنبه به بعد کلاس ندارم همش پیشت می مونم. آخ جونی گفت و بلند شد رفت جمع و جور کنه. منم رفتم تو اتاقم که برنامه فردا رو ردیف کنم.
فردا برای امتحان زمین شناسی بردمش و ایستادم تا امتحانش تموم بشه. کلی خوشحال می شد وقتی می دید بهش اهمیت می دم. برگشتیم خونه. گفت: تا یه آبی به سر و کلت بزنی لباسم رو عوض می کنم و ناهار آماده می کنم. از دسشویی که اومدم بیرون دیدم در اتاقش بازه و صدای باز و بسته شدن کشوی کمدش می آد. خواستم ببینم چکار داره می کنه، با یه شرت و سوتین ایستاده بود جلوی کمد، ماتم برد. چه هیکل قشنگی داشت. پوست سفیدش با اون لباس زیر مشکی ترکیب فوق العاده جذابی رو درست کرده بود. تاحالا به این دید بهش نگاه نکرده بودم. هیکلش دقیقا مثل مامانش بود ولی حدود سی سال جوونتر. قبل از اینکه بفهمه نگاهش می کنم رفتم تو اتاقم و تا ناهار بیرون نیومدم. برای غذا صدام زد. اووووف یه دامن تنگ تا روی زانو با یه تاپ یقه هفت که اگه کمی دقت می کردی می تونستی خط سینه هاش رو ببینی. بهش گفتم: خبریه؟ خوش تیپ کردی.با عشوه خنده ای کرد و گفت: این لباس جوونیای مامانمه، خیلی دوسش دارم. قشنگه بنظرت؟ گفتم: عالیه ولی حالا چرا این رو پوشیدی، می خوای بری عروسی یا مهمونی؟ گفت: نخیرم. می خواستم برای داداش جونم خوشگل باشم. گفتم: از کی تاحالا؟ چرا تا الان نپوشیده بودی؟ گفت: چون داداش جونم تحویلم نمی گرفت. بدجوری مشکوک می زد. مخصوصا وقت خوردن ناهار، دقیقا روبروم نشست. یکی دو بار هم بلند شد برام غذا بکشه بیش از حد خم شد و از عمد طولش داد. گردی سینه هاش قشنگ مشخص شد. بعد از ناهار شروع کردیم به شیمی خوندن که تا دیر وقت طول کشید.
فرداش هم برنامه همین بود. امتحانش رو خوب داده بود یعنی خودش می گفت که خوب داده. پنج شنبه بود 22 خرداد. گفت: داداش می شه یکم بیرون بچرخیم و ناهار بخوریم بعد بریم خونه؟ گفتم: آره چرا که نه. گفت: حال غذا درست کردن ندارم. دیگه تا شب اتفاق خاصی نیفتاد فقط عصری آنیتا آهنگ گذاشت و رقصید و دلقک بازی در آورد. فردا که جمعه بود و شنبه هم به مناسبت عید غدیر تعطیل بود. و یکشنبه بابا اینا بر می گشتن. تازه رفته بودم تو تختم که آنیتا اومد دم در و گفت: داداشی حس بدی دارم. همش دلم شور می زنه. نشستم رو تخت. یه لباس خواب قرمز یه سره پوشیده بود که تا گردی سینه هاش تور بود. آستینش هم حلقه ای بود. گفتم: چرا؟ چیزی شده؟ گفت: نه ولی حالم خوب نیست. گفتم: می خوای بریم دکتر؟ با بی حوصلگی نه کشداری کشید و رفت.
اوج خواب بودم که آنیتا خودش رو پرت کرد رو تخت. با ترس بلند شدم، آنیتا حسابی ترسیده بود و حسابی می لرزید. همه لامپ های خونه رو هم روشن کرده بود. بهش گفتم: چی شده؟ چرا اینجوری می کنی؟ گفت: صدای انفجار می آد خیلی بلنده. گفتم: دیوونه شدی نصفه شبی؟ گفت: نه به خدا راست می گم. بلند شدم هم از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه کردم هم از تراس پذیرایی. چیز خاصی نبود فقط چراغ های همسایه ها که بیشترشون روشن بود نظرم رو جلب کرد. برگشتم تو اتاقم دیدم رو تخت من دراز کشیده. گفتم: چیزی نیست برو سرجات بگیر بخواب. گفت: می ترسم داداشی بذار امشب رو پیشت بخوابم. اووفی کشیدم و خواستم برق رو خاموش کنم که گفت: می شه خاموش نکنی؟ گفتم: بچه جون ساعت 4 صبحه بذار بخوابیم. گفت: جون من. بیا بخواب همینجوری. روی تختم دراز کشیدم. گفت: بغلم کن. پشتش به من بود. بغلش کردم. دستم که به بازوهاش خورد دوباره هون حس دو روز پیش که لخت دیدمش اومد سراغم. خودش رو بیشتر به من فشار داد. گفت: داداشی به نظرت من و تو خواهر برادر شدیم؟ گفتم: واقعی که نه ولی یه خانواده شدیم. کونش رو فشار داد و یکم تکونش داد. دستم رو از زیر دستش رو کرد و محکم گرفت. حالا ساعدم رو سینه هاش بود. نه خیلی سفت بود نه خیلی شل، ولی خیلی داغ بود. کیرم یواش یواش شروع کرد به تکون خوردن. اومدم دستم رو بکشم که نذاشت و با فشار بازوش بیشتر به سینش فشار داد. دیگه داشتم حشری می شدم. چند وقتی بود که سکس نداشتم و این قضیه رو بدتر می کرد. با خودم کلنجار رفتم که آنیتا هم مثل خواهرمه و بیشتر از این پیش برم اشتباه بزرگی رو مرتکب می شم. ولی کرم افتاده بود به جونم. با اون یکی دستش شروع کرد به نوازش دستم و حرکت کونش رو بیشتر کرد. فاصله پوست تن من و اون فقط لباس هایی بود که تنمون بود. پای چپش رو لای پاهام برد. شلوارک پام بود و لختی پاهای داغش رو حس می کردم. پوست نرم و لطیفی داشت. بهش گفتم: آنیتا حالت بده ها. دستم رو ول کن می خوام بلند شم. گفت: نه نمی ذارم بلند شی. گفتم: چکار داری می کنی؟ می فهمی خودت؟ گفت: آره که می فهمم. من و تو که خواهر برادر نیستیم خودت گفتی الان، هفت پشت غریبه ایم. گفتم: آره ولی یه خانواده که هستیم. گفت: زن و شوهرها هم یه خانواده هستن. گفتم: چرت و پرت داری می گی. تو هنوز بچه ای نمی فهمی چکار داری می کنی. گفت: اون زمان که با آیسا رابطه داشتی، آیسا هم بچه بود. تو دلم گفتم: لعنت بهت آرام، همه چی رو به این گفتی. گفتم: اون فرق داشت. گفت: هیچ فرقی نداره. ببین آرشام من عاشقت شدم و کی بهتر از تو برای رابطه. می دونم همه جوره هوام رو داری. به جون مامان آنا اگه تو با من نباشی می رم با یکی دیگه. گفتم: خب برو به من چه. گفت: اگه آرام هم اینو می گفت همینجوری بهش می گفتی؟ گفتم: آره، چه اشکالی داره؟ اون بزرگ شده عقلش می رسه چی خوبه چی بد. با ناراحتی دستم رو پس زد و گفت: باشه خودت خواستی از فردا یه کاری می کنم که آبرو برای هیچ کدوممون نمونه. دروغ چرا منم دوست داشتم با آنیتا رابطه داشته باشم. به نظر خیلی داغ و حشری بود. تازه خیلی هم خوش هیکل بود. ولی بازم یه چیزی ته دلم می گفت این کار درست نیست. غلت زدم و پشتم رو به آنیتا کردم، چند دقیقه بعد آنیتا از پشت بغلم کرد و داشت با موهای سینم ور می رفت و گردنم رو می بوسید. تصمیم گرفتم تسلیم شهوتم بشم جای عقل. برگشتم و بدون هیچ حرفی لبهاش رو بین لبهام گرفتم. وقتی به خودم اومدم روی آنیتا بودم. هر دو تامون لخت شده بودیم و داشتم لبهای آنیتا رو می خوردم. آروم لب هام رو روی چونش کشیدم و خیلی نرم به سمت سینه هاش رفتم. سعی می کردم با لبهام فقط پوستش رو لمس کنم. زبونم رو آروم به نوک سینش کشیدم. آه بلندی کشید. با لبهام نوک سینش رو فشار دادم و شروع کردم به مکیدن و با زبونم به نوک سینش ضربه می زدم و اون یکی سینش رو هم با دستم می مالیدم. چند دقیقه ای سینه هاش رو مالیدم و خوردم. آنیتا رو هوا بود و تا جاییکه می تونست کمرش رو از رو تخت بلند می کرد و قوس می داد به کمرش. لبهام رو دو باره روی پوستش کشیدم و یکم اطراف نافش رو زبون زدم و با زبونم کشیدم رو پوستش تا رسیدم به چوچولش. جیغ آنیتا بلند شد. چند تا بوسه ریز رو چوچولش زدم و زبونم رو تا سوراخش کشیدم. با نوک زبونم با سوراخش بازی می کردم. آنیتا سرم رو به کسش فشار داد و جیغ بلندی کشید و بی حال شد. پاهاش رو تو شکمش جمع کردم و انگشتم رو با آب کسش که کمی هم رونش رو مرطوب کرده بود خیس کردم و آروم فشار دادم تو سوراخ پشتش. آخ یواشی گفت. لیس زدن و مکیدن چوچولش رو سریع تر کردم. ناله هاش کاملا بلند شده بود و پیچ و تابی که به بدنش می داد سریعتر. برای بار دوم ارضا شد. اینبار به جای جیغ زدن ناله خفه ای کرد و لرزید. با شل کردن بدنش انگشت دوم رو هم تو سوراخ پشتش فرو کردم. انگشت اشاره و وسطیم رو تا ته کرده بودم تو و داشتم می چرخوندم. آنیتا با بی حالی وای وای می کرد. خیلی تنگ بود و انگشتام به سختی توش تکون می خورد. یکم لای روناش رو خوردم. خیلی به اون نقطه حساس بود. حشریت از چشماش داشت می ریخت. سعی داشت با کشیدن موهام بفهمونه که باید کسش رو بخورم. یکم بالای چوچولش رو مک زدم و لبه های کسش رو به دهنم کشیدم. همینجور که انگشتام رو تو کونش تکون می دادم و می چرخوندم با شصتم شروع کردم به صورت دورانی چوچولش رو می مالیدم. دوباره سینه اش رو خوردم. آنا تو اوج بود و نمی تونست خودش رو کنترل کنه. لبهام رو دوباره رو بدنش کشیدم. بعد از کلی وقت گذاشتن تازه سوراخ کونش یکم جا باز کرده بود. پاهاش رو بوسیدم و انگشتش رو کردم تو دهنم. تازه لاک پاهاش رو دیدم. این سری قرمز زده بود. شصت پاش رو می مکیدم. برای بار سوم آنیتا ارضا شد. انگشتام رو از سوراخش بیرون آوردم و روش دراز کشیدم. دیوانه وار شروع کرد لبهای من رو خوردن. دراز کشیدم و اومد روم. کیرم رو گرفت و از پایین به بالا چند باری لیسش زد بلد نبود چکار باید بکنه. من بهش می گفتم و اونم انجام می داد. اولش چند باری دندونش به کیرم خورد ولی یواش یواش بهتر شد. تخمام رو لیس می زد و یکی یکی می کرد تو دهنش و زیر تخمام رو تا سوراخ پشتم لیس می زد. ازش خواستم کیرم رو حسابی خیس کنه. از روی خودم بلندش کردم و خوابوندمش لبه تخت. خودم رو زانو وسط باهاش روی زمین نشستم و یکم کسش و سوراخ کونش رو خیس کردم. پاهاش رو تو سینش جمع کردم و ازش خواستم کونش رو برام باز کنه. آروم آروم کیرم رو تو کونش فشار دادم. یکم که رفت تو نگهش داشتم و در آوردم دوباره خیسش کردم و فشار دادم. اینبار بیشتر می رفت تو. اینقدر این کار رو کردم که کمی بیشتر از نصف کیرم تو کونش جا شده بود. هوا دیگه کم کم داشت روشن می شد. من رو آنیتا خوابیده بودم و داشتم لباش رو می خوردم و کیرم هم تا ته رفته بود توی کونش. آنیتا محکم من رو بغل کرد و پاهاش رو قلاب کرد دور کمرم. درد داشت ولی می گفت: محکمتر بزن آرشام، وقتی تا ته می کنی تو حال می کنم. همون ته نگهش دار. اوهووووم عالیه تلمبه بزن عزیزم فشارم بده. بعد از چند بار جلو و عقب کردن تو بغلش فشارم داد و زبونش رو تا ته کرد تو دهنم و به شدت شروع کرد به لرزیدن. تمام پشتم رو چنگ انداخته بود. آروم که شد ازش خواستم به شکم رو تخت دراز بکشه و لای کونش رو باز کنه. به کیرم و سوراخش یکم تف زدم و خوابیدم روش. سوراخش حسابی باز شده بود. کیرم رو تا ته کردم توش و شروع کردم به کمر زدن. سر کیرم متورم شده بود و تخمام هم داشت ذوق ذوق می کرد باید ارضا می شدم. ازش خواستم کونش رو به کیرم فشار بده. با یه دست کسش رو می مالیدم و با دست دیگم سینش رو. داشت التماس می کرد که زودتر ارضا بشم دیگه نمی تونست تحمل کنه. سرعتم رو بیشتر کردم، جیغ و ناله هاش تبدیل شده بود به فریاد. کیرم رو تا آخر فرو کردم و آبم رو خالی کردم توش اینقدر آبم زیاد بود که از دور کیرم زده بود بیرون و از دو طرف کسش سرازیر شده بود. بی حال کنارش افتادم. چرخید و سرش رو روی سینم گذاشت و با بی حالی گفت: عالی بود داداشی…
دیگه برام مهم نبود که ما خواهر و برادر محسوب می شیم یا نه، آنیتا اگه خواهر من هم محسوب می شد گرم ترین آغوش خواهرانه دنیا رو داشت.
حتی اگه این سکس یه گناه یا ممنوعه هم بود برای من لذت بخش ترین ممنوعه و شیرین ترین گناه عمرم بود…

پایان

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 8,784

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

18 پاسخ به “تن گرم خواهر (۵ و پایانی)”

  1. داستان خوبی بود اما من همش منتظر بودم یه جایی از داستان از سکس خودت و خواهرت آرام بنویسی برامون

  2. منتظر بودم بنویسی تو بمباران بابا و آرام و آنا و بچه تو شکمش همه مردن و آخر داستان تو و آنیتا باهم ازدواج کنید

  3. خیلی مسخره ای…پنج قسمت علاف مون کردی ، که اخرش اینو بگی، همین؟قشر هستن که ابروی هر چه ایرانی رو بردن ، ایرانی ها روبعنوان دروغ گو و کلاهبردار بدنیا نشون دادن… اخه حرومزاده دختر جنده ی صیغه ای، میشه خواهر؟؟؟؟؟…

  4. درودروایت داستانی در قسمت آخر باز هم ضعف تدوین گونه داشت. شخصیت خواهر ناتنی و دوست داشتنی داستان جای کار بسیار بیشتری داشت. موضوع و ایده های مطرح شده در داستان بسیار عالی بود. مثلا در قسمت قبل سرطان و دندانپزشکی بسیار درست بود. حامله شدن خانم خانه بسیار بجا بود اما پرداخته نشده بود. و … در کل نیاز به پرداخت بیشتر بود و تدوین بهتر. اما این داستان برایم جذاب بود. نگارش بسیار خوب و روان و منطق داستان بسیار عالی. قطعا داستانی بالای متوسط بود و قابل احترام. خوشم اومد. موفق باشی

  5. اشاره به خرداد هم جذاب بود.یکی نبودن تاریخ امتحانات بچه ها نشان از حضور منطق داشت و این نشانه ها بیشتر هم هست.خیلی بالاتر از متوسط بود.فقط پرداخت روایت در قسمت آخر ضعیف شده بود. و نیاز به تدوینی جدی تر حس می شد.واقعا زحمت نویسنده مشخص و قابل تحسین است

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید