
بعد از شش ماه، منصور اومد خواستگاری. خانوادهم قبول کردن، چون منصور مرد حسابی بود، با کار خوب و اخلاق عالی. عروسیمون تو یه باغ بزرگ تو شمیران بود، پر از گل و موسیقی. اون شب، تو هتل، منصور منو بغل کرد، گفت: “مهناز، تو زن من شدی، دیگه هیچی کم ندارم.” من گفتم: “منصور، منم همین حسو دارم، حالا بیا شروع کنیم زندگیمونو.” شب عروسیمون پر از عشق بود، صبحش بیدار شدیم، منصور گفت: “بیا بریم سفر ماه عسل.” رفتیم شمال، یه ویلای کنار دریا تو رامسر اجاره کردیم. هوا عالی بود، دریا آبی، منصور هر روز منو میبرد قدم زدن، میگفت: “مهناز، نگاه کن این دریا چقدر قشنگه، مثل چشمای تو.” من میخندیدم، میگفتم: “منصور، تو شاعر شدی؟ بیا بریم شنا.” تو دریا همدیگه رو بغل میکردیم، شبها تو ویلا حرف میزدیم از آینده، منصور میگفت: “میخوام بچهدار شیم، یه خانواده بزرگ بسازیم.” من میگفتم: “آره، منصور، منم دلم بچه میخواد، ولی اول بیشتر باهم باشیم.” اون سفر پر از خاطره شد، هر شب عشقبازی میکردیم، و برگشتیم تهران با دلای پر از امید.

یه سال گذشت و باردار شدم. وقتی تست مثبت شد، زنگ زدم به منصور تو شرکت، گفتم: “منصور، بابا شدی!” اون داد زد: “واقعی؟ مهناز، بهترین خبر دنیاست!” اومد خونه با گل و شکلات، گفت: “حالا دیگه کامل شدیم.” ذوقمون تمومی نداشت، هر شب منصور دستشو رو شکمم میذاشت، میگفت: “بچهم، بابات منتظرته.” من میگفتم: “منصور، فکر میکنی پسره یا دختر؟” اون میخندید: “هر چی باشه، عشقمونه.” شروع کردیم خرید برای بچه، رفتیم فروشگاهای تهران، من لباسای کوچولو برمیداشتم، میگفتم: “نگاه کن این چقدر نازه، برای مهرادمون عالیه.” منصور میگفت: “مهناز، اسمشو مهراد بذاریم، یعنی مهربون.” من موافقت کردم، کلی لباس و اسباببازی خریدیم، ذوق میکردیم انگار دنیا مال ماست.

تولد مهراد تو بیمارستان بود، وقتی به دنیا اومد، گریه کرد، من بغلش کردم، گفتم: “عزیزم، خوش اومدی.” منصور اشک تو چشاش بود، گفت: “مهناز، تو بهترین مادری.” خانوادهها اومدن، مامانم گفت: “مهناز جان، مبارکه، حالا مادر شدی.” بابای منصور گفت: “پسر، حالا پدر شدی، مسئولیت بزرگیه.” همه ذوق میکردن، عکس میگرفتن، تبریک میگفتن، انگار جشن بود. مهراد کوچولو بود، با چشمای سیاه مثل منصور، و ما هر شب بیدار میشدیم براش، منصور کمک میکرد، میگفت: “مهناز، تو استراحت کن، من شیر میدم.” من میخندیدم: “منصور، شیر از کجا؟” اون میگفت: “از عشقم!” اون روزا پر از عشق بود.

پنج سال گذشت و حالا مهراد جانمون ۵ ساله شده بود، یه پسر شیطون و بامزه. یه روز رفتیم پارک، مهراد سوار دوچرخش بود و بازی میکرد، گفت: “مامان، بابا، نگاه کنین#34; منصور گفت: “مهراد، مواظب باش نیفتی.” من گفتم: “بذار بازی کنه، منصور، بچهست.” مهراد اومد بغلم، گفت: “مامان، دوست دارم.” من گفتم: “منم عزیزم، تو نور چشمی.” منصور ما رو بغل کرد، گفت: “مهناز، ببین چقدر خوشبختیم.” اون روزا رو تماشای بزرگ شدن مهراد میگذروندیم، از راه رفتن اولش تا حرف زدن، هر لحظهش ذوق داشتیم، منصور میگفت: “مهناز، این بچه همهچی ماست.” من میگفتم: “آره، منصور، خدا رو شکر.”

پریدیم به ۱۰ سال بعد، مهراد ۱۵ ساله شده بود، قد بلند و ورزشکار، رفته بود مسابقات کیک بوکسینگ جهانی تو ترکیه، و نفر اول نوجوانان شد. طی این چندسال ، دیدم که موهای منصور زود سفید شد اونم بخاطر سختی هایی که برای ما کشید … طوری که بر خلاف میلش به خاطر من موهاشو رنگ کرد تا کسی ندونه پشت اون چهره خندونش یه دنیا زحمت و سختی بوده … خلاصه وقتی مهراد برگشت فرودگاه، همه منتظر بودیم، منصور دست منو گرفته بود، گفت: “مهناز، پسرمون قهرمان شد.” مهراد که اومد، با مدال گردنش، دوید سمتمون، گفت: “مامان، بابا، بردم!” من بغلش کردم، گفتم: “عزیزم، افتخار مایی، چقدر بزرگ شدی.” منصور گفت: “مهراد، تبریک، حالا بگو چطور بردی؟” مهراد گفت: “بابا، با تمرینات سختی که گفتی.” خانوادهها اومدن، عموش گفت: “مهراد، قهرمان ایران!” همه تشویق میکردن، عکاسا عکس میگرفتن، پر از صدای تبریک و بوسه بود، مهراد گفت: “مامان، این مدال مال توئه.”
من اشک تو چشام بود، گفتم: “نه پسرم، مال خودته، ما همیشه پشتیبانتیم.”

هر روز عکس های مهراد تو اینستاگرام میدیدم، استوری های بدنسازیش، عضلههاش که سفت شده بود، قلبم ذوق میکرد، فکر میکردم: “پسر من چقدر جذاب شده، مثل جوونی منصور.” مهراد میگفت: “مامان، این عکسو دیدی؟” من میگفتم: “آره، عالیه، مواظب خودت باش.” ذوقم تو دلم بود، انگار دوباره جوون شده بودم.


۵ سال دیگه گذشت، مهرادِ من ۲۰ ساله شد. تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم به آمریکا، چون مهراد میخواست اونجا درس بخونه. منصور گفت: “مهناز، بریم، آینده مهراد مهمه.” من گفتم: “آره، منصور، هر جا تو باشی، خوبه.” رفتیم نیویورک، منصور دفتر مهاجرت باز کرد، حسابی کسب و کارش گرفت و وضع مالیمون عالی شد.

مهراد و من بعد از دوسال ، یه باشگاه بدنسازی رو با حمایتهای منصور و جوایزی که مهراد توی مسابقات ورزشی میگرفت تاسیس کردیم. این تموم رویای مهراد بود که صاحب یه باشگاه بشه.

کم کم به این فکر افتادم تا تار عنکبوتای روی وجودمو بردارم و یه خورده زنانگی کنم! تصمیم گرفتم ورزش کنم . مهراد خیلی خوشحال شد و گفت : مامان آخر تایم که کسی توی باشگاه نیست با نظارت خودم باهم تمرین میکنیم .
و این تازه شروع ماجرا بود …
ادامه داره …
نوشته: Selen
7 پاسخ به “تغییر (۱)”
این شد یه داستان درستاروم اروم و اروتیک
بنظرم قشنگ بود ادامه بده
خوب بود ، من میتونم کاملا حس و حال شما را درک کنم برای همین میتونم بگم خوب بود نوشته شما، اما اینجا مخاطبین دنبال محتوای متفاوت هستند ، چیزی که لخت و عریان باشه و به جاهای باریک ختم بشه، اما با همه این من دوست داشتم چون میدونم توی قسمت های بعدی قرار به واسطه این باشگاه رفتن و ورزش کردن کنار آقا پسر ، تجربه های جالب و متفاوتی را برای ما روایت کنید ، ممنون و متشکرم و همچنین منتظر برای ادامه داستان
عالی
بسیار زیبا مهربانوبا کلمات زیبا و حس زیباتر
خب ربطش به این سایت چیه؟؟
ای آی زنده باد👍البته که ایده قشنگی هست