صاحب مغازه گفت حالا چی؟ گفتم نه صلاح نیست که بریم! گفت چرا؟؟ گفتم ویدئو رو دوباره نگاه کن میفهمی!که بازم کسی نفهمید! مجید که از رای منفی من شاکی بود گفت تو چون خودت بی پولی نمیتونی بیای میخوای ما هم نریم که دلت نسوزه! محل نذاشتم! درسته من بی پول بودم ولی مثل بقیه بی پولا خوشم نمیومد کسی به روم بیاره! و بعد ادامه داد گور پدر همتون تنها میرم! کلی سکس میکنم بعد تا یه سال میام واسه همتون تعریف میکنم بسوزید! بعد به ناصر که داداش بزرگش تو داروخونه محل کار میکنه گفت پاشو بیا رفتن کلی کاندم و روان کننده و قرص و کوفت خرید!
وقتی رفت صاحب مغازه گفت حالا جدی بگو چرا رای منفی دادی؟ گفتم اینو بزار وقتی برگشت بهت میگم! خلاصه این اسکل میره وسط کویر میبینه همه پسرن! به راننده میگه پس دخترا کجان میگه تا شب هی اتوبوس میاد عجله نکن! که واقعا هم میاد آخریشون هم دم غروب دو تا اتوبوس با هم میان ولی همه از دم پسر!! خیلیا اسباب موسیقی و کوفت و زهر مار آورده بودن ولی هیچ کس کاری نمیکنه و حتی سازها رو در نمیارن و میخوابن و بعدش بر میگردن! مجید با دلخوری اینا رو برای صاحب مغازه تعریف کرده بود که کلی پول دادم آواره شدم وسط بیابون تهش هیچی! سری بعد که رفتم پاتوق گفت دیوث از کجا فهمیدی؟ گفتم هیستوری رو بیار ویدئوهای اون روزو! آورد گفتم اینبار به جای لنگو پاچه دختران بقیه ویدئو رو هم ببین! اگر دقت کنی پسرا صندل پاشونه که یعنی شهر مبدا گرم بوده! این ویدئو مال تابستونه دخترا هم تو رنج سنی دبیرستانی و دانشگاهین که یعنی وسط پاییز سر کلاسن! گفت خوب چرا همون موقع نگفتی؟ جواب دادم برخوردش یادته؟ گفت اتفاقا وقتی نبودی بهش گفتم رفتارش درست نبوده! گفتم تاپاله ای مثل این با یه نصیحت آدم میشه؟ گفت خوب میگی چیکار کنیم؟ گفتم از حالا به بعد هر وقت دیدیمش ازش میخوایم خاطرات سکس های رنگارنگش وسط بیابون رو که قول داده بود برامون تعریف کنه! بالاخره با هفت تا اتوبوس پسر حشری وسط بیابون گیر افتاده محاله اتفاقی نیوفتاده باشه! بچه محلها در حد امام که گفت برین جبهه همه رفتن لبیک گفتن و هر بار این بدبختو میدیدن یه مزخرفی بارش میکردن مخلص هم که بد تر از همه فقط منتظر بهونه بودم این بدبختو یه جا ببینم یه چی بارش کنم! که راستشو بگو از کاندوما چیزی برگردوندی؟ یا همش مصرف شد؟ با کاندمای خودت کردنت یا خودشون داشتن؟؟ روان کننده ها کافی بود؟؟ دردو چقدر کم میکنه؟ و… خلاصه اینقدر همه جا مزخرف بارش کردم که ملت باورشون شد راستی راستی این بدبخت کونیه! یادمه زمان خدمت مرخصی اومدم یه دختر جلومو گرفت که اون شوخی مسخرتون نزدیک بود کار دست خانواده ما بده آدم باشین! گفتم شما؟؟ گفت خواهر فلانیم! ظاهرا بچه های خدمات کامپیوتری اگهی ترحیم این بدبختو چاپ کرده بودن زده بودن دو طرف در خونشون! خالش میاد خونشون آگهی رو میبینه هول میکنه !زنگ میزنه میره تو میگه چرا به ما نگفتین؟ مادر بیچارش میگه چیو؟ میگه مرگ فلانیو! اون بدبختم هول میکنه میاد دم در آگهی رو میبینه پاره میکنه فحش میده! ظاهرا دوستان جای منم خالی کرده بودن و با وجود اینکه نبودم اسم منم جزو تسلیت گو ها زیر اعلامیه نوشته بودن! گفتم خانم من شهرستان دارم خدمت میکنم الانم مرخصی اومدم خبر ندارم! رفتم در مغازه دیدم یه آگهی هم پشت شیشه چسبوندن با فتوشاپ چشماشو عین کارتونا درشت کرده بودن فقط 5 دقیقه داشتم به عکسش میخندیدم! رفتم داخل دیوثا سلام نکرده گیر دادن اگهی چاپ کردیم کل محلو زدیم دونگتو بده!! خلاصه دیروز دومین بار بود دخترو می دیدم که البته کلی آب زیر پوستش رفته بود گفتم شنیدم ازدواج کردین…(عروسی رو تو خونه خودشون گرفتن من رد میشدم فکر کردم عروسی مجیده رفتم پاتوق گفتم یه اعلامیه چاپ کنیم از طرف انجمن همجنس بازای ایران یه متن اعتراضی بنویسیم که تو که میگفتی خاطرات کویر محاله یادم بره و…!صاحب مغازه گفت عروسی خواهرشه! حالا بچه ها اومدن متنشو درست میکنیم. گفتم اگر چیزی نگفت که یعنی کونی بودنشو پذیرفته اگرم اومد داد زد عروسیش نبوده بگیم جدی!! میدونستیم اهل خیانت نیستی! به هر حال این که عروسی یکی دیگس باعث نمیشه یه همچین فرصتی رو ندیده بگیریم و خلاصه اینم چاپ کردن زدن در خونشون!)
وقتی اینارو تعریف میکردم خواهر بیچارش هاج و واج مونده بود گفت یعنی همه اینا به خاطر یه حرف بود که بهت زد؟ گفتم خانم اینا برای شما فقط حرفه! ولی تو این شهر پر از جووناییه که چون پدرشون قاچاقچی و دزد نیست و حلال خوره چیزایی مثل ماشین داشتن رو تو خواب میبینن ولی چون غرور دارن دستشون پیش کسی دراز نیست.توقع کمک از کسی ندارن آویزون کسی هم نیستن ولی نداشتن کسی رو به روش آوردن آخر نامردیه!خوراکی هامون تموم شده بود از جامون پاشیم خواهره گفت با این که خیلی داداشمو اذیت کردی ولی امروز حال داد شمارتو بده بازم ببینمت! گفتم شما هم خواهر دوستی هم متاهل ! تنهام نه بی شرف! گفت طلاق گرفتم تنها زندگی میکنم گفتم بازم خواهر دوستی سابقی! گفت میخوای بگی خیلی پاکی؟ گفتم نه! فقط تو این دنیا واسم یه خواب راحت مونده اونم عذاب وجدان ازم بگیره دیگه میرسم ته خط! گفت یعنی دیگه نمیبینمت؟ گفتم بزاریمش به عهده سرنوشت! بازم تصادفی همو دیدیم یه دمنوش دیگه مهمون من اگرم ندیدیم ایشالا که خوشبخت بشی! اون رفت منم گشت زدم یه هدفون ارزون پیدا کردم گرفتم و تو سرما پیاده راه افتادم به سمت میدون…
شب تو تخت دراز کشیده بودم. بازم کشمکش روحی خوابمو گرفته بود! که تو تنهایی چون خودت میخوای باشی و بقیه اش بهونس… اون کار درست و عذاب وجدانم چرتو پرته همین تو اگه بچه مایه دار بودی و ماشین زیر پات بود الان به جای تخت خودت تو تخت اون بودی!خلاصش به جای عذاب وجدان حس بیزاری از خودم خوابمو گرفت…واقعا آرامش بزرگترین ثروته…حتی اگر بهاش تبعید خودخواسته باشه…
نوشته: شاه ایکس
10 پاسخ به “تبعیدی”
دمت گرم شاه ایکس عزیز 🌹
جالب بود
هرچند مطمعنم به سگ ماده هم رحم نمیکنی ولی جالب بود
کوس شعر قشنگی بود منکه ازش سر در نیاوردم
قشنگ بود
خاطره قشنگی بود بامرام
چرت و پرت فقط وقت مردمو گرفتی
مثل همیشه عالی بود
عجیب اینکه ساعت ۸ جمعه شب این داستان ۱۷ لایک داشت ولی سه و نیم ساعت بعدش تعداد لایکها صفر شده.خصومت شخصی داره ادمین با شاه ایکس؟
دختره خواست انتقام داداشش را بگیره و برات تله گذاشته بود دمت گرم فرارکردی ازش