بک تو بلک (۱)

((با نوکِ صداخفه‌کن اسلحه‌ای که توی دستم بود، پشت سرش رو لمس کردم: شششش… اصلا برنگرد و سرجات آروم بمون.
بدون هیچ حرفی، سرش رو به نشونه‌ی فهمیدن، بالا و پایین کرد. لابه‌لای موهای بلند و مواجش انگار خون خشکیده بود. بوی خون به وضوح توی مشامم می‌خورد. لباس توی تنش رو لمس کردم. خیسی منزجرکننده‌اش باعث شد دستم رو جلوی بینی‌ام بگیرم. نور کم‌سویی که از چراغ توی حیاط به داخل می‌تابید، روی خونی بودن انگشتام صحه می‌ذاشت. تنش سرد بود، خیلی سرد… با یک قدم بلند، روبروش ایستادم… صورتش غرق خون بود، سرش رو کج کرد و نگاهِ خیره‌اش رو توی چشم‌هام دوخت… لبش به خنده‌ی کوچیکی چاکید و بعد از اعماق وجود جیغ کشید…))
از خواب پریدم، همون کابوس همیشگی؛ چهره‌ی پاک و معصوم روژین… قلبم جوری به قفسه‌ی سینه‌ام ضربه می‌زد که هر آن احتمال می‌دادم دیوار‌ه‌ی جلوش رو بشکافه و بپره بیرون… سلول توی سکوت و تاریکی مطلقی فرورفته بود. از این پهلو و اون پهلو شدن رضا، فهمیدم که بیداره. دوباره دراز کشیدم اما خوب می‌دونستم که خواب از چشم‌های من فراری شده.
.-.-.-.-.-.-.-.
توی محوطه نشسته و نظاره‌گر مردهایی بودم که هرکدوم برای حضورشون اینجا، تاوان گناهی رو می‌دادن… خیلی‌هاشون هم مثل من بی‌گناه توی این دخمه اسیر بودن… یکی دزدی کرده بود، یکی کلاهبردای، یکی قتل. من اما، هیچ گناهی مرتکب نشده بودم. اگه با چاقو اون مادربه‌خطا رو نمی‌زدم، بی‌شک رگ گردنم میشد طناب دار و من رو خفه می‌کرد.
رضا سلانه ‌سلانه به سمتم اومد و گفت: ستون، یکی نوبت تلفن‌ات رو می‌خواد.
از گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم: سیگار؟
چیزی که می‌خواستم رو از توی جیب شلوارش در اورد و بهم داد و گفت: ردیفه؟
سرم رو به معنای موافقت تکون دادم. هنوز رضا یک قدم هم دور نشده بود که بلندگو برای اولین بار طی این دوسال، اسمم رو صدا زد: رِزگار سورانی.
تعجب و حیرت رضا، دست کمی از خودم نداشت. چون تا به حال کسی ملاقات من نیومده بود.
وارد سالن شدم و جایی که باید، نشستم. دختری که روبروم نشسته بود رو نمی‌شناختم. چشم‌های بی‌آرایش و نافذش رو جوری به من دوخته بود که انگار سال‌هاست من رو میشناسه. گوشی رو برداشت و بهم اشاره کرد تا تلفن رو بردارم.
تلفن رو برداشتم و در سکوت بهش خیره شدم. لب زد: سلام. میدونم الان کلی تعجب کردی و هیچ ایده‌ای در مورد اینکه من کی هستم نداری. من نگار نعمتیان‌ام. برای این ملاقات خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی خرج کردم تا ببینمت و این که ی خبر خوب برات دارم؛ خیلی زود میارمت بیرون.
حوصله شنیدن اراجیفش رو نداشتم و بی‌حوصله‌تر از اون بودم که بخوام این ملاقات رو ادامه بدم. نیم‌خیز شدم و قصد کردم تلفن رو بزارم سر جاش که با انگشتش به آرومی به شیشه زد. توجه‌ام به دستمال کاغذی کوچیکی که چند تا خورده بود، جلب شد. با خودکار مشکی تنها یک کلمه وسط اون دستمال نوشته شده بود:“انتقام”.
دوباره سرجام نشستم. لبخند پیروزمندانه‌اش از چشمم دور نموند. حتی با اغراق می‌تونستم اون برق توی چشم‌هاش رو هم ببینم. ازش پرسیدم: از طرف کی اومدی؟
زبونش رو، روی لب‌هاش کشید و گفت: پدرم، علی‌اکبر نعمتیان.
سرد نگاهش کردم و گفتم: نمیشناسم. منظورت از انتقام چیه؟
انگشت اشاره‌اش رو به نشونه‌ی سکوت روی بینی‌اش گذاشت و گفت: من اما تورو میشناسم و همه چیز رو می‌دونم.
چشم‌هاش رو به معنای اطمینان روی هم گذاشت و پلک زد. ادامه داد: بهم اعتماد کن. بهت قول میدم درست کمتر از 72 ساعت دیگه جواب همه‌ی سوال‌هات رو می‌دم.
دوباره به دستمال کاغذی توی دستش اشاره‌ای کرد و گفت: فقط بهم اعتماد کن.
و بعد گوشی رو سر جاش گذاشت و رفت.
.-.-.-.-.-.-.-.
من به 15 سال حبس محکوم بودم و خلاصی از اینجا ظرف مدت 72 ساعت، چیزی شبیه معجزه بود. نمیدونم اون دختر کی بود و به کجاها وصل میشد؛ اما سر حرفش موند و حالا من داشتم با رضا خداحافظی می‌کردم. پسری که 4 سال از من کوچک‌تر و به جرم قاچاق اسلحه، زندانی شده بود. برادرانه من رو در آغوش گرفت و گفت: اگه ی روزی بهم نیاز داشتی، بدون من هستم.
رضا تنها کسی بود که توی زندان باهاش اخت گرفته بودم و از ماجرای زندگی من خبر داشت. پسر باهوش و فرزی بود و می‌دونست چطوری گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه. ی‌ جورایی مثل داداش نداشته‌ام شده بود. شونه‌اش رو بوسیدم و گفتم: منتظر خبرم باش.
وقتی از در اصلی زندان خارج شدم، برخلاف فیلم‌ها و داستان‌ها هیچ حس خاصی آزادی نداشتم. دروغ بود اگر می‌گفتم ته دلم حسِ انتقام نمی‌جوشه اما خیلی وقت بود که تمام دنیا برای من فرقی با زندون نداشت. چه توی این چهار دیواری حبس باشم و چه زیر آسمون دود گرفته‌ی این شهر نفس بکشم.
دختری که تو دیدار اول خودش رو نگار معرفی کرده بود، روبروی در زندان منتظرم بود، تکیه زده به ماشینش و با لباس‌هایی که از همین فاصله می‌تونستم قیمت میلیونی‌شون رو حدس بزنم. با لبخند جلو اومد و دستش رو به سمتم گرفت: سلام. خوش اومدی.
با تعلل دست ظریفش رو گرفتم و به آرومی فشردم: ممنون. چطور این کارو کردی؟
عینک آفتابی‌اش رو، به روی موهاش هدایت کرد و بعد گفت: بهت گفتم که کمتر از سه روز میارمت بیرون. بیا بریم، حرف می‌زنیم حالا.
اعتماد به نفس و خونسردی عجیبی که توی چهره و رفتارش بود، به طرز عجیبی شکم رو نسبت بهش از بین می‌برد. با این حال، پرسیدم: چرا باید به تو اعتماد کنم و باهات بیام؟
متین خندید، با انگشت به دیوارای زندان اشاره کرد و گفت: چون من از اونجا کشیدمت بیرون. نترس خطری از جانب من تو رو تهدید نمیکنه. من برات پیشنهاد کار دارم.
مشکوک پرسیدم: چه کاری؟
چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و گفت: بیا بریم، گفتم که به همه سوالات جواب میدم.
با اکراه روی صندلی جلوی ماشینش جا گرفتم. دقایقی به سکوت گذشت و بعد گفت: گرسنه‌ای؟ بریم ناهار؟
تسلط خیلی خوبی روی رانندگی داشت، نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: تو کی هستی؟
مزه ریخت و سعی بر تلطیف فضای بین‌مون داشت: گفتم که نگار نعمتیان.
رزگار: چرا اومدی سراغم؟ منظورت از انتقام چیه؟
پخش ماشین رو، روشن کرد و آهنگی از ابی با صدای پایین، پلی شد. خیره به روبرو گفت: برای اینکه باهات کار کنم و جواب سوال دوم، انتقام خونِ خواهرت.
احساس می‌کردم نفس‌هام سنگین شده، انگار یکی پا روی سینه‌ام گذاشته بود و نفس کشیدن رو برام سخت می‌کرد. پرسیدم: چی می‌دونی؟
برای لحظه‌ای کوتاه بهم نگاه کرد و گفت: همه چی رو.
رزگار: من باید چیکار کنم؟
دست سفید و ظریفش رو، روی دست من گذاشت و گفت: عجله نکن.
حس نرمی و لطافت دستش باعث شد ریتم نفس‌هام کمی طبیعی‌تر بشه. دقایقی بعد جلوی باغ‌رستورانی با فضای سرسبز پارک کرد و گفت: پیاده شو.
روی یکی از تخت‌های رستوران روبروی همدیگه نشستیم و منتظر بهش زل زدم. بینی‌اش رو عمل کرده بود و لب‌های ژل زده شده‌اش به شکلی برجسته، تو چشم می‌اومدن. در یک کلام می‌تونستم بگم زیباست. زیبا و اما کوچولو. لاغر اندام بود و قد نسبتا متوسطی داشت.
رزگار: خب؟
خندید و گفت: قراره مدت زیادی رو باهم باشیم، پس انقدر عجول نباش. می‌دونی عجله همه چیز رو خراب میکنه.
حوصله‌ای برای حرف‌های فلسفی این دختر نداشتم. گفتم: اگه نمی‌خوای حرف بزنی منو برگردون جایی که بودم.
دست‌هاش رو با خنده بالا اورد و گفت: باشه بپرس.
زبونم رو، روی لب‌هام کشیدم و گفتم: از کجا منو میشناسی؟
با دست راست موهاش رو پشت گوشش زد و برق اون نگین‌های ردیف روی گوشش توی چشم‌هام نشست. با طمانینه جواب داد: دشمن مشترک.
رزگار: واضح توضیح بده.
از اون حالتِ خونسرد خارج شد و با جدیت گفت: تو دو سال پیش افشین اسفندیاری رو دزدیدی و شاهرگش رو با چاقو زدی. از اونجایی که اون کثافت سگ‌ جون‌تر از این حرفاست، متأسفانه زنده موند و تو به جرم آدم‌ربایی، ضرب و جرح و حمل سلاح سرد به 15 سال حبس محکوم شدی. می‌دونم چه اتفاقی برای روژین افتاده و با پوست و خونم درکت می‌کنم. می‌خوام کمکت کنم کارِ نیمه‌تمومت رو تموم کنی.
بهت زده و حیران پرسیدم: اینارو از کجا می‌دونی؟ چرا می‌خوای بهم کمک کنی؟
زیادی با موهاش بازی می‌کرد… موهای آزاد و رهاش رو جمع کرد و همه رو، یک طرف، روی شونه‌اش ریخت: گفتم که دشمن مشترک، البته تا حدودی. دشمن اصلی ما سلیمه.
رزگار: ما یعنی کی؟
نگار: من از طرف پدرم اینجام. ما یعنی من و بابام.
سفارش غذا رو که اوردن، برای لحظاتی سکوت بین‌مون جاری شد. ازش پرسیدم: شما چه کینه‌ای با اسفندیاری‌ها دارید؟
چهارزانو نشست، قاشق و چنگال رو برداشت و گفت: تو فرض کن اموال‌مون رو بالا کشیدن.
مردد پرسیدم: فرض یا واقعیت؟
نگار: واقعیت. شروع کن، وقت برای حرف زدن زیاده.
.-.-.-.-.-.-.
بعد از صرف غذا بدون اینکه حرف دیگه‌ای بین‌مون رد و بدل بشه، مسیری تقریبا طولانی رو رانندگی کرد تا اینکه به ویلایی بزرگ در یکی از بالاترین مناطق شهر رسیدیم. ویلایی با محوطه‌ی سرسبز که ساختمون اصلیش درست در مرکز بنا شده بود و توسط تعدادی بادیگارد و نگهبان، محافظت می‌شد.
پله‌های ویلا رو بالا رفتیم و بعد وارد سالنِ خونه شدیم. نگار مانتو و شالش رو درآورد و اون‌هارو به مستخدم داد. من رو به نشیمن راهنمایی کرد و گفت: چند لحظه منتظر بمون. برمی‌گردم.
هیچ کنجکاوی نسبتا به فضای اطرافم نداشتم و تنها با فکری درگیر به جوراب‌هام خیره شده بودم که نگار همراه با پیرمردی، جلوم ظاهر شدند. اگرچه پیرمرد روی ویلچر نشسته بود اما این مسئله چیزی از شیکی و امروزی بودن سر و شکلش کم نمی‌کرد. ویلچر برقی‌اش رو جلو کشید و من به طبع ایستادم: سلام.
دستش رو به سمتم گرفت و گفت: خوش اومدی جوون. بشین.
تشکر کردم و نشستم. نگار و پدرش هم روبروی من جای گرفتند.
چند لحظه بعد خانمی برای پذیرایی اومد و بعد از رفتنش، علی‌اکبر نعمتیان شروع به حرف زدن کرد: می‌دونم گیج و سردرگمی و اعتماد کردن به ما برات سخته. شاید بپرسی من با این ثروت و قدرت که تونستم تنها ظرف چند روز تورو از زندان بیارم بیرون چرا به تو نیاز دارم؟ جواب، داغدار بودنه. تو داغداری، داغ رو دلته. زور داغ زیاده. اونقدر که می‌تونی کوه رو، روی شونه‌هات بذاری. اونقدر که می‌تونی سر ببری بدون اینکه ککت بگزه. منم یکی هستم عین تو. داغ دارم. با این تفاوت که داغ من خیلی زورش بیشتره و از سلیمه.
سکوت کرد تا بتونه تأثیر حرفاش رو توی صورتم بخونه. پرسیدم: من باید چیکار کنم؟
دقیقا مثل دخترش خندید و گفت: خیلی کارا؛ از کسی که پسرِ سلیم اسفندیاری رو دزدید و شاهرگش رو زد، خیلی کارا بر میاد.
نگار نظاره‌گر بود و مسکوت به مکالمه بین من و پدرش گوش می‌داد.
نفس عمیقم رو بیرون دادم و پرسیدم: دشمنی شما با سلیم به خاطر چیه؟
پوزخند زد و گفت: 10 سال پیش، زندگیم رو با خاک یکسان کرد. کسی که با من خونه یکی بود، زمینم زد. فکر می‌کرد من دوباره سرپا نمیشم، اما علی‌اکبر رو خوب نشناخته بود.
شاید باهوش نبودم اما هربار که اسم سلیم می‌اومد می‌تونستم توی چشم‌های نگار، آتشی رو ببینم که خیلی بیشتر از کینه‌ی علی‌اکبر بود.
جرعه‌ای از چای‌اش رو نوشید و ادامه داد: اجباری برای موندنت نیست اما من تورو از زندان بیرون آوردم تا دست راستم بشی برای این میدون.
انتقام و نابودی اون مادرجنده، تنها هدف و دلیل من برای زنده موندن بود. پس قطعا می‌موندم. میون کلامش رفتم و گفتم: نگفتید من باید چیکار کنم؟
پیرمرد با رضایت نگاهم کرد. بالاخره نگار به حرف اومد و گفت: کسی رو داری که به اندازه‌ی خودت بهش اعتماد داشته باشی؟
کمی مکث کردم و بعد گفتم: دارم.
لبخندی زد و گفت: خوبه. یکی از اتاق‌های اینجا رو گفتم برات آماده کنن. فعلا برو کمی استراحت کن. شب بیشتر باهم حرف می‌زنیم.
.-.-.-.-.-.-.
بعد از صرف شام به پیشنهاد نگار، هر سه باهم برای قدم زدن وارد محوطه‌ی ویلا شدیم. زیبایی بی‌حد و حصر محوطه انقدر زیاد بود که می‌تونست هر ببینده‌ای رو میخکوب کنه. هوای مطبوع اردیبهشت باعث شده بود تا بوی گل‌ها توی فضا بپیچه.
به درخواست علی‌اکبر توی یکی از آلاچیق‌ها نشستیم و بعد نگار گفت: کسی که می‌گفتی کیه؟
پیراهن آستین حلقه‌ای که به تن داشت، پوست سفید و زیبایی‌های بدنش رو به خوبی به رخ می‌کشید. نگاه گرفتم و گفتم: رضا، هم‌بندیم.
علی‌اکبر سری تکون داد و گفت: جرمش؟
جواب دادم: قاچاق اسلحه.
رو به دخترش کرد و پرسید: میتونی؟
دختر چشمک دلربایی زد و گفت: اوهوم.
بعد رو به من کرد و پرسید: ازش مطمئنی دیگه؟
سرم رو به معنای ((آره)) تکون دادم.
نگار: خوبه.
پرسیدم: خب پلن‌تون چیه؟ رضا باید چیکار کنه؟
نگار دست‌هاش رو تو هم گره زد و گفت: رضا رو با یک هویت جدید، از طریق رابط‌هامون و به عنوان یک گزینه‌ی عالی به سمت سلیم می‌فرستیم. تا ماه آینده‌ سلیم قراره معامله‌ی خیلی کلانی داشته باشه. پروژه‌ای که می‌تونه تا آخر عمر، خودش و خانواده‌اش رو بی‌نیاز کنه. برای این کار به ی کارگزار خیلی خوب احتیاج داره و ما رضا رو بهش می‌دیم. کارهایی که باید برای هویت جدید و رزومه‌ی رضا انجام بدیم، از قبل اوکی شده و فقط جای اسمش خالیه.
پوزخند زدم: شما می‌تونستید هر کسی رو برای این کار داشته باشید. چرا اومدید سراغ من؟
هردو دستش رو به زیر چونه‌اش زد، به چشم‌های درشتش بهم نگاه کرد و گفت: هرکس دیگه‌ای می‌تونه با رقم بالاتر از سمت سلیم خریده بشه، اما تو نه. تو خریدنی نیستی. اول به خودت فکر می‌کردیم اما هویت تو عیانه و از طرفی ما فرصت زیادی برای تغییر چهره تو نداریم؛ اما می‌مونه دوستت… تضمین‌ات برای اینکه مارو نفروشه چیه؟
مستقیم تو چشم‌های عسلی رنگش که با حجم زیادی مژه قاب گرفته شده بودن، نگاه کردم و گفتم: تضمینی بهتون نمیدم؛ ولی می‌دونی چیه؟ دنیای اون تو خیلی فرق داره. اونقدر که تو می‌تونی ی نفر رو حتی ظرف چند ثانیه بشناسی.
نگاهی به آسمون صاف اردیبهشت انداختم و ادامه دادم: من خدا نیستم و نمی‌تونم آینده رو ببینم اما تا جایی که هنوز عقلم قد میده بهتون میگم که رضا هم خریدنی نیست.
.-.-.-.-.-.-.-.-.
چند روزی از سکونتم توی خونه‌ی علی‌اکبر نعمتیان می‌گذشت. تمام این مدت از طریق لپ‌تاپی که نگار در اختیارم گذاشته بود، اطلاعات مربوط به سلیم، خانواده‌اش و معامله‌ی پیش رو، رو بررسی می‌کردم. توی آلاچیق نشسته بودم که ماشین نگار وارد حیاط شد. تا جایی که متوجه شده بودم، نگار وکیل زبده‌ای بود که علی‌رغم سن کمش، توانایی‌ها و تجربه‌های بالایی داشت. چهره‌ی مردی که از ماشین پیاده شد، برام خیلی آشنا به نظر می‌اومد اما نمی‌دونستم کی و کجا دیدمش.
از آلاچیق بیرون رفتم. مرد زودتر از نگار متوجه حضورم شد و گفت: مرد رو دستت نیست به علی.
مبهوت و حیرت‌زده نگاهش می‌کردم که به سمتم اومد و در آغوشم کشید. پرسیدم: رضا تویی؟
با لودگی چرخی زد و گفت: پسند کردی؟
ریش‌های همیشه بلندش کاملا آنکارد و لابه‌لای موهاش به طرز خیلی ماهرانه‌ای تارهای سفید، رنگ شده بود. انگار که به صورت واقعی موهاش جوگندمی باشه. لباس‌های فاخری به تن داشت و می‌شد بگیم نگار تا حدودی تونسته بود تغییرات قابل توجهی توی ظاهرِ رضا ایجاد کنه.
نگار به در ماشینش تکیه داد و پرسید: نظرت چیه رزگار؟
دوباره به رضا نگاه کردم و گفتم: خوبه. خیلی خوبه.
رضا چشمکی زد و گفت: خودمم خیلی خوشم اومده. میگم رزگار نکنه خوابم. اینجا کجاست دیگه؟
نگار در حالی که به سمت خونه می‌رفت گفت: بیایید تو.
شب، هرسه باهم توی اتاق علی‌اکبر نشسته و منتظر بودیم تا تماسش رو تموم کنه. به رضا که کنار دستم بود نگاهی انداختم و زمزمه کردم: هرچی شد بدون مجبور نیستی قبول کنی.
پوزخندی زد و مثل خودم پچ زد: بی‌خیال. تو داداش تورگی منی. هرچی بخوان و هرچی بگن، قبوله. فقط می‌خوام دلِ تو خنک بشه.
نگار کنجکاو به ما نگاه می‌کرد و پرواضح بود که دلش می‌خواد بدونه چی داریم می‌گیم. علی‌اکبر تماسش رو خاتمه داد و رو به نگار گفت: خب چی برامون داری بابا؟
نگار از جاش بلند شد و به سمت میز پدرش رفت. لپ‌تاپش رو، روبروی علی‌اکبر گذاشت و گفت: بد نیست ی نگاهی به اینا بندازین بابا.
به میز تکیه و رو به رضا ادامه داد: از این به بعد تو رضا وحدتی هستی. خانواده‌ات خارج از ایران هستن و تو تنها زندگی می‌کنی. تو ی کارگزاری. یعنی چی؟ یعنی کسی هستی که موانع رو برای کله گنده‌ها، از سر راه برمیداری. ارتباطاتِ خودت رو داری و می‌تونی توی هر سیستمی نفوذ کنی. حواست باشه آدمایی که باهاشون سروکار داری باهوش و زرنگن. پس کوچیک‌ترین سوتی میتونه کل برنامه رو به باد بده.
رضا که با دقت گوش می‌کرد، پرسید: چطور باید وارد تیم‌شون بشم؟
نگار: این کارِ ماست. تورو منوچهر به سلیم و افشین معرفی میکنه. منوچهر آدم ماست و تونسته اعتمادشون رو جلب کنه. علاوه بر این، تو تحت حمایت منوچهر هستی، پس جای نگرانی وجود نداره. فقط باید خودت باور کنی که کی هستی و چرا رفتی اونجا.
نگار به سمت میز بار کوچیکی که توی اتاق پدرش وجود داشت، رفت و با اخم نمکینی گفت: همه می‌خورید دیگه؟
سکوت‌مون رو به معنای جواب مثبت تعبیر و چهار لیوان مربعی شکل رو تا نیمه پر کرد. لیوان‌ها رو به دست‌مون داد و خودش هم جرعه‌ای نوشید و گفت: ی نکته‌ی خیلی مهم دیگه اینه که ممکنه هر لحظه تحت نظر و شنود باشی؛ پس بهت توصیه میکنم از فردا که بیدار شدی تماما توی کالبد هویت جدیدت بری. می‌تونی از پسش بربیای؟
رضا پوزخندی زد و گفت: میتونم.
نگار به سمت پنجره‌ی قدی اتاق پدرش رفت و سکوت برای لحظاتی حاکم شد. هرکدوم از ما داشتیم به اینکه چی میشه و چطور می‌تونیم مو به مو نقشه رو اجرا کنیم، فکر می‌کردیم.
این من بودم که گفتم: ته این بازی چی میشه؟
دختر روش رو برگردوند و نافذ و خیره به چشم‌هام نگاه کرد. علی‌‌اکبر جواب داد: آفرین جوون. جنگ اول به از صلح آخر. برای هر کدام از شما میزان معینی سهم در نظر گرفتم؛ این سهم اونقدر هست که بتونید هرجای دنیا برای خودتون ی زندگی خیلی خوب تشکیل بدین.
بی معطلی گفتم: افشین مال منه.
در کمال تعجب، نگار هم بلافاصله، بعد از من گفت: و سلیم هم برای من.
حدسی که اون شب زده بودم، بیشتر برام رنگ واقعیت گرفت. پس این دختر خشمی جداگانه نسبت به سلیم داشت. چهره‌ی علی‌اکبر نشون می‌داد که از گفتن این حرف توسط دخترش، تعجبی نکرده.
پیرمرد مشغول آماده کردن پیپ شد و گفت: سلیم برای نگار و افشین برای رزگار. سهم هرکدوم‌تون هم محفوظه.

نوشته: توت فرنگی

ادامه…

بازدید 9,358

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “بک تو بلک (۱)”

  1. و گفت دست ها را ببر بالا و شلوار را بده پایین و توکل کن و زااااارت گذاشت توی کونت …حتما اینم واسش میخوندی:

  2. عالی بودمن از داستان شام مهتاب کل داستان هات رو دنبال میکنمو همینطور تاپیکهات رو بی اغراق بی‌نظیرند

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید