بلک فایر (۱)

سری داستان بلک فایر پخش دوم و ادامه سری داستان قلب یخی می‌باشد
این سری شامل چهار قسمت خواهد بود
برای فهمیدن بهتر داستان چهار قسمت ابتدایی سری رو مطالعه کنید

قسمت ۱

غرق در افکار خود،نگاه به منظره بیرون،گاه خیره به آسمان
عادت همیشگیش بود،نشخوار فکری امانش نمی‌داد،بیشتر از این که در دنیای واقعی زندگی کند،در دنیای درون سرش می‌زیست،جای خوبی برای زیستن نبود،دنیای بنا شده بر درد،ترس،تاریکی،نفرت،کابوس و خاموشی،اما حالا…
حالا بعد از تمام اتفاقات اتاق سفید،دیگر چیزی اذیتش نمیکرد،چیزی آزارش نمی‌داد
برعکس
از تمام آنها تغذیه می کرد،بزرگ شده در خاک نفرت و خشونت،سیراب شده از خشم و انتقام جویی و هاله دورش سرشار از تاریکی
این ها حاصل چهار سال زحمات افراد اتاق سفید بود
گرگ سیاه جدید دنیای مافیا آماده شکار،آماده قدم گذاشتن در مسیری که انتهایش چیزی جز تپه ای از اجساد باقی نخواهد موند
هر قدم نشسته بر زمینش باعث جاری و جوشیدن خون میشد،عاری از هرگونه احساسات و متمرکز بر روی اهداف و خواسته هایش
اهداف؟خواسته هایش؟
براستی خود واقعی او چه می خواست؟کودک مرده درونش چه میخواست؟
محمد درونش مرده بود،نه،او را کشته،شادی و لبخند را از او ربوده و چیزی جز بدبختی برای او باقی نگذاشته بودند
به چشم خیانت مادرش به پدرش را دیده و پی برده بود که حاصل خیانت و پاک نبودن نطفه ای بی ارزش،شده بود وجود حال حاضر او
بچه مردمی بود که از دیگران کتک میخورد،به راستی چه چیزی می‌توانست درونش باقی بماند؟
به جرم کشتن مادرش به کانون تربیت فکری رفته بود،کانونی که فقط سرپوشی برای وایت روم بود
در تمام دوران تمرینات و شکنجه و آزمایشات یک اسم در خاطرش بود،اسمی که انگیزه ادامه دادن و تحمل تمام آن چهار سال را برایش فراهم می‌کرد،آرش…
از چهره اش چیز زیادی به خاطر نداشت
در اتاق بازجویی هم چهره اش را خوب ندید تنها نشانه ای که در ذهنش حک شده بود گل تولیپ سفیدی بود که روی دست چپش خالکوبی شده بود

محو در دنیای افکار نوازش دست آشنایی او را به این دنیا برگرداند
رقص انگشتان ظریف و نحیف همراه و همراهش،گرگ سرخ،آرتمیس بود
انگشتانش را قفل انگشتان خود کرد و همچنان خیره به بیرون بود
دستان کوچکش میان دستان بزرگ بابک گم می‌شد
حسی که می‌گرفت عجیب بود
مملو از احساست مختلف،ضعیف و قوی،کم و زیاد،خوشحال کننده و ناراحت کننده
ولی قدرتمند تر از تمام آن ها،حسی بود که در تمام این چهار سال روز به روز درون قلب دختر ریشه میکرد و قد می‌کشید
حسی که انگار خانه ی امنی پیدا کرده،به جایی رسیده،به جایی تعلق دارد،کنار کسی،حس مراقبتی که از بابک نسبت به خودش دریافت می کرد،موجی از خوشی و لذت را در گوشت و پوستش پخش میکرد
اولین کسی که تمام اون رو پذیرفت
سرش رو روی شونه بابک گذاشت و آروم دستان مردانه اش را نوازش کرد
آ:باز رفتی تو ذهنت تنهایی قدم بزنی؟می‌دونی که میتونی راجب همه چیز باهام حرف بزنی
بابک نگاهی به دختر کوچولوی کنارش که با دو چشم درشتش خیره نگاهش میکرد کرد
به راستی که مقایسه اش با ماه باعث خجالت ماه میشد
گیسویی به سرخی آتش،به سرخی یاقوت و قرمزی خون
چشمانی به زیبایی و درخشندگی زمرد،به وسعت جنگل که گم نشدن درونش کار سختی بود
پوستی به سفیدی برف که با کوچکترین لمس قرمز میشد
انگار که خود خدا پیکر او را تراشیده بود
زیبایی هایش برای یک دختر پانزده ساله وصف ناپذیر اما چیزی که برای بابک اهمیت داشت،قلب و احساساتی بود که از اون می‌گرفت
رد سر انگشتان دختر برای همیشه بر روی قلب او خواهد موند
برای دختر هم همین طور بود نمی‌خواست خودش را کنار شخص دیگری تصور کند،چون تنها همدست یکدیگر در تمام مراحل اتاق سفید بودند
پیوندی که بین آنها بود چیزی فراتر پیوند های عادی بود
چیزی فراتر از دوستی و رفاقت و کمتر از عشق و عاشقی
هیچ کدام به حسی که بهم داشتند اعتراف نمی‌کردند،دختر می‌دانست چیزی بیشتر از رابطه فعلی اش با بابک میخواهد اما قاصر از گفتن و کنار هم چیدن کلمات بود
میترسید،میدانست روزی که پیشنهادش را بدهد تمام است
یا وارد مرحله بعدی می‌شوند یا رفاقت بسیار نزدیکشان خدشه دار می‌شود
این دفعه لمس دستان بابک روی گونه اش دختر را به خودش آورد
آرام لب هایش را بوسید،همان طعم توت فرنگی همیشگی
ب:چیزی نیست
آ:می‌دونی که باور نمیکنم
ب:میدونم
دختر خودش را بیشتر به پسر چسباند،پسر آغوشش را باز کرد و دختر خودش را در آغوش او رها کرد
نزدیک خانه بودند،پسر با انگشتانش موهای دختر را نوازش میکرد می‌دانست او عاشق این است که با موهایش بازی کند
به خانه رسیدند،خانه وصف درستی برایش نباید کاخ همایونی،اره این بهتره
در بزرگ کاخ باز شد،ماشین وارد محوطه باغ کاخ شد آرتمیس پنجره رو باز کرد بوی نارنجو هلو و سیب و گیلاس به مشام می‌رسید
غنچه های تازه درامده رز سفید کل باغ رو با رخت لباس عروس تزیین کرده بودن
رز:به خونه جدیدتون خوش اومدید
خدمتکار در ماشین رو باز کرد سه تاشون از ماشین پیاده شدن
آرتمیس در حالی که بازوی بابک رو گرفته بود پشت بابک آروم آروم وارد کاخ شدن
کاخ اثر هنری برای خودش بود
آرتمیس با نگاهش دنبال انتهای بلندی دیوار و سقف این قدر سرشو بالا برد که تعادلش بهم خورد که دست بابک رو پشت کمرش حس کرد
آ:مرسی
بابک با تکان دادن سر جوابش رو داد
رز:خیلی خب،تور خونه گردی بمونه برای بعد،همه مون خسته ایم،فردا راجب همه چیز صحبت میکنیم
این خدمتکار شمارو به اتاقتون راهنمایی می‌کنه
اشاره دست رز به خدمتکاری بود که پشت سرش قرار داشت
لباس مخصوص خدمتکارهای زن رو به تن داشت ولی نصف صورتش رو با باند سفیدی پوشونده بود
ادای احترام کرد و چمدون هاشون رو که سوار چرخ دستی بودن به سمت اتاق برد
دو گرگ جوان هم پشت سرش راه افتادن
آ:عجب جایی،خیلی بزرگه
بابک با تکون دادن سرش جوابشو داد
آ:خیلی کم حرفی چیزی شده؟
ب:زمستون در راهه
آ:تو چله تابستون زمستون کجا بود
بابک نگاهی به آرتمیس کرد و دیگه چیزی نگفت
آرتمیس که گیج شده بود هم سکوت کرد تا وقتی که وارد اتاقشون شدند،اتاق بسیار بزرگ تزیین شده با رنگ طوسی و مشکی،کاملا طبق سلیقه بابک
آرتمیس،گلوله سرخی بود که رنگ زندگی به اتاق و فضای مرده اش می‌بخشید،فضای مرده فلزی اتاق و فضای مرده قلب بابک
بالا پایین پریدنش و پریشون شدن موهای قرمز فرفریش از فرط خوشحالی متناسب با سن کم دخترک بود
رز:حق با توئه،زمستون در راه،خودتو خوب آماده کن،کلی کار و حرف داریم که باید بزنیم،کلی زمان می‌خوام تا با داداشم باشم
بابک نگاهی به رز کرد چیزی نگفت ولی با تکون دادن سرش حرفشو تایید کرد
رز بابک رو بغل کرد یه تیکه کاغذ بهش داد و از اتاق رفت
خدمتکار ها هم بعد از جا به جایی چمدون هاشون اتاق رو ترک کردن
آرتمیس که هنوز درگیر خوشحالی کردن بود،حالا داشت روی تخت بالا پایین می‌پرید
آ:پسر این تخت به نرمی پر قوه هستش،اصلا ببین انگار داری
ب:انگار تنت با یه لایه ابر پف پفی پیچیده شده
آ:آفرین دقیقا،دقیقا
بابک تیشرت خودشو در آورد و نگاهی به دور و اطراف اتاق کرد گوشه گوشه اتاق رو سنجید و تیکه کاغذی که رز بهش داده بود رو از جیبش در آورد
نگاهی بهش انداخت،روی کاغذ نوشته بود،1984 A 56
به سمت کتاب خونه رفت،کتاب 1984 جرج اورول رو پیدا کرد و در صفحه 56 کارت کلید مانندی قرار داشت
اونو از کتاب در آورد و به سمت آیینه بزرگ اتاق رفت اون رو روی گوشه سمت چپی آیینه گذاشت و بعد با صدای بوق کوتاهی آیینه باز شد
اتاق مخفی رونمایی شد با پا گذاشتن در اون چراغ ها خودکار روشن شدن،اتاق اسلحه شخصی بابک
از برد کوتاه بگیر تا بلند،کالیبر کوتاه و بلند،اسنایپ و مینی گان و مسلسل خودکار و نیمه خودکار تا انواع و اقسام اسلحه های کمری و اسلحه های سرد
در انتهای اتاق در یک قفس شیشه ای اسلحه های مورد علاقه خودش رخ نمایی میکردن،مگنوم ۴۴ ، کاتانای باتوسای(تیغه این کاتانا برخلاف کاتانای معمولی در پشت قرار داره و نگه دارنده در جلو و برخلاف کاتانای معمولی یادگرفتن و کارکردن باهاش خیلی خیلی سخت تره) و دوتا دستکش با روکش فلزی که یکیش یه تیغ مخفی بهش وصل بود
ب:جالب شد
آ:اوفه،چه خوشی بگذره،و ریز ریز می‌خندید
کاتانا رو از روی دیوار شیشه ای در آورد و نگاهی بهش انداخت
با احترام از غلافش خارجش کرد تیغه برنده و درخشان شمشیر خودنمایی کرد
ب:آفرین رز
آ:چه قدر خوشگله
ب:هرچی دوست داری انتخاب کن که باهاش تمرین کنی،هرچند از همین الان میدونم سمت چی میری
آ:بهترین تک تیر اندازی که دیدی خودمم
ب:منکر این نمیشم،بهترین نمره اتاق سفید رو تو داشتی،تو یه چیز فقط شکستم دادی خانوم نقطه زن
آ:دیگه دیگه
آ:من می‌خوام برم حموم
بابک با نشانه سر تایید کرد که شنیده
آ:اهوم،من می‌خوام برم حموم
دید ایندفعه ریکشنی نشون نداده
آ:اهوم اهوم،میخوام برم ح
ب:همون بار اول شنیدم
آ:پس چرا نگفتی منم میام؟
ب:بچه شدی،هر دفعه من باید بیام بشورمت
آ:ولی ولی من دستای تورو میخوام،تازشم،بالاخره باید بیای کمرمو لیف بکشی
ب:که لیف بکشمت,ها؟
آ:اوهوم اوهوم،اینو در حالی می‌گفت که گوشه لب پایینش رو گاز گرفته بود
ب:اصلا هم دلت سکس نمیخواد
آ:نه اصلا همراه با لبخند شیطانی
ب:آرتمیس کوچولو که چیز دیگه ای میگه
آ:آرتمیس کوچولو دلش دستای گرم و مردونتو میخواد
ب:هوف
آ:هی هی هی
ب:مسخره بازی تو تموم کن
آ:ولی آخه
نگاه ترسناک بابک رو رو خودش حس کرد،میدونست الان دیگه نباید کلام اضافه ای روی حرفش بیاره
اصلا از این نگاهش خوشش نمی اومد،حتی ازش هم میترسید
سرشو انداخت پایین و از اتاق بیرون رفت
آ:ببخشید…
یکم دیگه اتاق رو بررسی کرد و بعد از اونجا رفت
ب۱: شاید باهاش زیادی تند برخورد کردم
ب۲:باید بدونه با شیرین زبونی نمیتونه به هر خواسته ای که داشت برسه
ب۱:درست ولی
ب۲:اگر درست پس خفه خون بگیر
آهی عمیق و طولانی از دهان بابک خارج شد و از اتاق رفت
شب شده بود
وارد فضای باغ شد گم شده در دنیای ذهنی خود پرسه زنان باغ را با قدم هایش متر میکرد
نگاه خیره ای راه حس کرد
اولین حدسش آرتمیس بود ولی بعد که رویش را برگرداند متوجه همان خدمتکار نقابدار شد که نگاهش معطوف او بود
چند لحظه ای بهم نگاه کردند و بعد خدمتکار با ادای احترام به داخل عمارت برگشت
ب:آشناست ولی…،نه محاله اون باشه بعد چهار سال
صدای قدم های یکی را شنید
رز:هنوز مثل بچگی هات شبا میزنی بیرون
ب:تاریکیش بهم کمک می‌کنه
رز:تاریکی یا آرامش و سکوتش؟
ب:چی میخوای؟
رز:یکم صحبت بعد از آخرین ملاقاتمون چهار سال پیش تو بیمارستان
بابک نگاهی به رز کرد
ب:بار داری؟
رز:مگه به سن قانونی هم رسیدی؟
ب:از ترکیب اسپرایت و استامینوفن و لیوان خدا خبر داری
رز:برا دونستن این چیزا جوجه ای هنوز
به:به به عنوان پرنسس X خیلی سوسول تر از گزارشات اتاق سفیدی!
رز:پس از همه چیز خبر داری؛کار من پس راحت تره،۲۶ فرد برتر،۵۲ بازمانده نسل قبل و آماده جایگزینی؛جا پای جای بزرگان قرار بزاری آقای V
بابک آروم نزدیک رز شد:ذره ای اهمیت نمی‌دم که چی فکر میکنی،چه نقشه ای داری یا هدفت چیه،تا زمانی پیشتم تا کار تموم بشه،مسیر و من تو یکی نیست،مقصد مشترکی وجود نداره،خواهر!
رز:چه بخوای چه نخوای برای همین آموزش دیدی،یکپارچگی دنیا مافیا فقط به دست آس اتاق سفید یعنی تو رغ…
تنش یخ زد
هاله ترسناک و سردی رو از بابک حس کرد و قبل از این بخواد عقب بکشه انگشت های بابک دورگلوش حلقه شده بودن
خواست با فن خودشو آزاد کنه ولی…،این چیه…،زورش اصلا در حد و اندازه آدمیزاد نیست…
رز:گزارشات…گفته…بودن…تو…یه هی…هیولا به تمام معنا…شدی…ولی…ای…ای…
فشار دست بابک بیشتر شد و رز رو با یک دستش بلند کرد و به همون ناگهانی که گلوشو گرفت به همون ناگهانی هم ولش کرد و گذاشتش زمین
رز در حال سرفه و التماس ریه هاش برای دریافت اکسیژن رو میکرد متوجه آرتمیس شد که دست و بازوی بابک رو گرفته بود
اون صورت بابک رو آروم نوازش کرد تا چشماش رو بیاره سمت خودش،چشمای تغییر یافتش،چشمایی که خیره بهم شدن و بعد از یک دقیقه،سکوت سنگین و خفه فضا از بین رفت
ب:دوباره اون طوری شد نه؟
آ:آره عزیزم
رز:اثرات قفس قرمز
با تکون دادن سرش حرفشو تایید کرد
رز:من هم قبلا اینطوری بودم و عواقبش…،بزار فقط این طور بگم عواقبش خوب نبود
بابک بعد از اینکه نگاه عمیقی به روز کرد اون دوتا رو همونجا ول کرد و رفت تو عمارت
آ:خوبی؟
رز:چیزی نیست،احساس کرد نگاهش به من نیست به روحمه
آ:میدونم چی میگی…
رز:بگو ببینم،از زمان اتاق سفید تا الان چه طوری بوده
آ:خشمگین،سرد،بی رحم و به طرز عجیبی مراقب
رز:مراقب؟
آ:جوری حس امنیت میگیری انگار هیچ چیزی تو دنیا نیست که بتونه بهت آسیب بزنه
رز:و زخم روی صورتش…؟
آ:کار منه…،اولین و آخرین باری که کسی تونست بهش آسیب بزنه
رز:عجب…
چند ثانیه سکوت بینشون رد و بدل شد
رز:تو میتونی بهش کمک کنی که بهتر بشه
آ:من؟یعنی چی؟
رز:آره تو،تاثیری که روش داری تو گزارشات اتاق سفید بودن
بعدشم،نگاه هاتون بهم رو دیدم،میدونم دوسش داری،اونم می‌دونه دوسش داری؟
آرتمیس که یکم سرخ شد گفت:نه هنوز نگفتم بهش،میترسم خراب بشه رابطه الانمون
رز:تا وقت داری بهش بگو،تا پشیمون نشدی،فکر نکن حریف کم داری،هزار تا دختر آمادن تا باهاش بخوابن و سوای اون ما رها رو هم داریم
آ:رها؟
رز:دوست دوران بچگیش،قبل از تمام این اتفاقات،قبل از این که به اینی که هست تبدیل بشه
آ:…
رز:الانشو نمیدونم ولی بچگیاش خیلی خوشگل بود،پس دست بجنبون
آرتمیس که سکوت کرده بود به رز نگاه کرد و سرشو انداخت پایین و رفت
رز سیگاری از جیبش در آورد و با فندک چیف صد هزار دلاریش اونو روشن کرد
کام عمیقی از سیگار تلخش کرد و بعد از فرو خوردنش با آهی از دهانش دود رو بیرون داد
رز:از دست بچه های این دوره زمونه
رز:رها…به زودی میبینیم همدیگه رو
روبان رو بست، لباسش رو درست کرد و داخل عمارت رفت
رز:رابرت،شیشه ویسکی منو برام بیار
رابرت:چشم خانوم
و رز بعد از این فرمان در اتاقش رو بست و ناپدید شد
بابک تو حموم زیر دوش آب یخ بود
تن کرختش زیر آب بود ولی سر داغ کردش از افکار و صداهای زیاد حرف دیگه ای میزدن
قرصاش رو نخورده بود،صداها بلند تر و سنگین تر برگشته بودن
ب۱:تو هیچی نیستی
ب۲:هیچ وقت نبودی
ب۳:یه بی ارزش بدرد نخور به تمام معنایی
ب۴:اگر یکم تلاشتو بیشتر میکردی
ب۵:یکم بیشتر سختی می‌کشیدی
ب۶:با هیچ کس نمیتونی ارتباط بگیری
ب۷:یه موجود بی خاصیتو رقت انگیزی
اون بالا،جای خوبی برای زندگی کردن نیست،مشت هاشو محکم به دیوار حموم می کوبید،کم کم جای مشت ها لکه خون روی دیوار می‌بود ولی بدنش سردش و کله داغ کردش از سنگینی صدا ها چیزی رو نمی‌فهمید،تضاد سر و بدن
مشت آخر رو از همه محکم تر زد و،صدای خورد شدن سرامیک دیوار اومد،دستش سر شده بود،خون از زخم استخون های مشتش جاری و قاطی شدنش با آب،کف حموم رو با رنگ قرمز روشن نقاشی کرده بود
دستاش رو دیوار تکیه داد،صداها یکم آروم شده بودن،تازه داشت متوجه دردش میشد
هیچ وقت اونی که بخوای نمیشی،هیچ وقت درست نمیشی ،آروم با خودش زمزمه کرد که متوجه شد دستای یکی از پشت دورش حلقه شدن
فرم انگشت های آرتمیس بود
ب:آری؟
جوابی ازش نشنید
حلقه دستاشو باز کرد و برگشت تا ببینش
اشک های آرتمیس آروم از گونش پایین میومد
با انگشتاش اشکاشو پاک کرد جای اشکاش رو بوسید و تن عریان و نحیف آرتمیس رو به عمق آغوشش کشید،آرتمیس سرشو روی سینش گذاشت و حلقه دستای کوچیکش رو دور کمر بزرگ و مردونه اون بست،دستاش بهم نمی‌رسید
آرتمیس انگار آرام بخشی بود که همیشه جواب میداد،همیشه صداهای ذهنشو آروم میکرد ولی نباید نشونه ای از وابستگی نشون میداد،نه لایق این آرامش و حس خوب نبود،خودشو لایق خوشبختی نمی‌دید،این جدال احساسی از درون میخوردش،با خودش و احساساتش کلنجار می‌رفت،نمیتونست… نمی‌ تونست…
آ:تو لایق آرامش و لبخند هستی میدونم الان نه ولی یه روزی میرم تو سرت و تمام اون صداهارو خاموش میکنم
جوابی از بابک نشنید
دستاش صورت بابک رو قاب کرد و باهم چشم تو چشم شدن
آ:تو لایق خوشبختی هستی،و مطمئنم روزی،بعد از تموم شدن تمام این ماجرا ها بدستش میاری
باز هم سکوت
آ:خیلی لجبازی
دستشو برد پایین تر و کیر نیم خیز اون رو گرفت
ب:داری چیک…
آ:هیسسس،بهش نیاز داری
جلوی بابک زانو زد و کلاهک کیرشو بوسید،تنه کیرشو با زبونش لیس زد و بعد از این که کیر مردش سیخ جلوی لباش بود،ناله ضعیفی از دهنش پرید و لباش دور کیرش حلقه کرد و مشغول ساک زدن براش شد،این حس زنانگیش رو دوست داشت
میدونست نیاز داره یکم فشار روحی که روشه رو تخلیه کنه
عمیق و ته حلقی براش ساک میزد
بابک که کم کم وا داده بود سرشو از فرط لذت عقب برد و آروم سر آرتمیس رو نوازش کرد
آرتمیس با یک دستش تخمای بابک رو می‌مالید و با دست دیگه کیر خودش رو
کیرش تنگی و گرمی گلوی دختر رو حس میکرد و لذت وصف نشدنی براش به وجود می آورد
بعضی وقت ها نمی‌تونست تصمیم بگیره دهن و گلوش گرم تر و تنگ تره یا سوراخ صورتی کونش
آرتمیس سرعت ساک زدنش رو بیشتر کرد،از تجربه های قبلی که کسب کرده بود دیگه اوق نمیزد و کیر پونزده سانتی بابک رو تا خایه میکرد تو گلوش
ب:آه… خوشت میاد کیرم رو تو گلوت حس می‌کنی؟
آرتمیس که اینو شنید ناله از لذت به نشانه تایید سر داد
ب:باش پس
بابک با دستش موهای آرتمیس رو گرفت و سرعت تلمبه زدن تو دهنش رو خودش تنظیم کرد
آرتمیس که همیشه عاشق این سلطه جویی اون نسبت به خودش بود،خودش رو تو دستای اون رها کرد
بابک سرعت تلمبه هاشو بیشتر کرد و ناگهان تا ته گلوش فشار داد،تخماش به چونه دختر چسبید
ب:آه فاک…
آرتمیس موج اول آب بابک رو با فشار تو گلوش حس کرد،مستقیم تو شکمش
بابک یکم از کیرش رو بیرون کشید و دوباره تو دهنش کرد،موج دوم و سوم تو دهن و گلوش ریخت و اون می‌تونست مزه آب بابک،مزه آب کیر مردش رو خوب بچشه
کیرشو از دهن دختر در آورد و چند قطره هم روی لبا و صورت آرتمیس ریخت
آرتمیس هم سرعت جق زدنش رو بیشتر کرد و همون لحظه آبش با فشار کف حموم ریخت
بابک که احساس می‌کرد فشار زیادی از روش برداشته شده به آرتمیسی که بین پاهاش بود نگاه کرد
دختر هم با چهره ای غرق در خوشحالی و رضایت به بابک نگاه کرد
آب بابک رو از لبا و صورتش پاک کرد و انگشتشو لیس زد
آ:اوممم،مثل همیشه زیاد و خوشمزه،شام خوبی بود
بابک خم شد و دختر رو از روی زمین بلند کرد و بعد از اینکه صورتش رو شست پیشونیش رو بوسید
آرتمیس هم با خودش کلنجار می‌رفت ولی ته دلش میدونست عاشق بابک شده ولی هنوز هم ترس داشت
ترس از دست دادن رابطه الانشون اگر احساسات واقعیش رو بهش اعتراف کنه
زیر دوش یکم بهم نگاه کرد
بابک متوجه شد یکم آب کیر آرتمیس رو انگشتش مونده
دستشو آورد بالا و انگشت آرتمیس رو مک زد
آرتمیس لبخندی از رضایت به اون زد
اومد رو پنجه پاش سر بابک رو با دستاش خواست بیاره پایین و ببوسش ولی زورش نمی‌رسید
ب:داری چیکار می‌کنی مثلا
آ:معلومه دیگه حالا سرتو بیار پایین
ب:هه
بابک یه دفعه زانو هاشو خم کرد،رون های آرتمیس گرفت و اون رو از زمین بلند کرد
آ:اییی،یواش دیوونه
ب:نچایی گرگ قرمز شجاعمون
آ:هوم… در حالی سرش را به گوشه ای چرخاند
بابک همون طور که پاهای آرتمیس دور کمرش حلقه شده بودن وایساد،یکی از دستاشو آزاد کرد و موهای خیس دختر رو از روی چهرش کنار زد
نگاهشون بهم دیگه،هرکدوم منتظر حرکت اول از سمت دیگری
آرتمیس که دید بابک میخواد بزارتش زمین حلقه دست و پاهام دور بابک تنگ تر کرد
ب:هوف…
آ:هی هی هی
بابک همون طور که آرتمیس تو بغلش بود حمومشو تموم کرد حولشو برداشت و از اونجا زد بیرون
ب:سواری مفتی خوشت اومده
آ:دوشت دالم دوشت دالم
ب:قرمز شیطون
بعد از این که بدن خودش و اونو خشک کرد به تختش رفت و در حالی که آرتمیس سرش روی سینه و در آغوشش بود
پتو رو روی خودشون کشید تا بخوابن آرتمیس با آخرین جونی که داشت یه بوسه ریز از لبای بابک دزدید و بعد به خواب رفت
بابک که انتظار این حرکت رو نداشت بهش نگاه کرد و متوجه نشستن لبخند ریزی کنج لبش شد
آروم زمزمه کرد
ب:من با تو چیکار کنم دختر
و در حالی که آرتمیس از خستگی خیلی زود خوابش برده بود موهای سرشو نوازش میکرد می دونست این کارو دوست داره
ب:در آرامش بخواب رز سرخ من

رده های نور از لا به لای درز پرده دیوار می‌خزید و به درون اتاق پناه می‌برد
نوازش نور بر روی گونه و صورت بابک اون رو از خواب هفت پادشاه بیدار کرد
اولین بار بود که این قدر آروم و بدون کابوس خوابش میبرد
چشماش رو مالید و به دور اطراف نگاه کرد،یادش اومد که کجاست
گیس سرخ آرتمیس روی سینش رو دید و آرتمیسی که به بازو و آغوش اون پناه برده بود
آروم سرش رو نوازش کرد
سالار جفتشون هم که قبل از خودشون بیدار بود و سیخ آماده عملیات
بابک دستشو آروم از زیر سر دختر در آورد و لحاف رو کامل از روی تن برفیش کنار زد
منظره زیبایی بود
آرتمیس روی کمر خوابیده و کیرش راست و آماده
بابک فکری به ذهنش رسید
آروم بین پاهای دختر رفت و از رون دختر شروع کرد به بوسیدن تا به کیر و تخمای دختر رسید،مثل همیشه شیو و تمیز
آروم تنه کیر دختر رو بوسید تا به سرش رسید و لباش رو دورش حلقه کردو سرشو آروم پایین آورد تا چونش به تخمای دختر خورد
آروم و با ملایمت برا دختر ته حلقی میزد
سایزش کوچکتر خودش بود و کارو براش راحت میکرد
ناله های ریز ریز آرتمیس تو خوابش در اومده بود
بعضی وقت ها سرشو آروم همون طور که دوست داشت براش مک میزد
بعضی وقت ها هم کیر دختر رو با دستاش می‌مالید و تخماشو براش میخورد
آرتمیس کم کم از خواب بیدار شد و اولین صحنه توی خونه جدیدش
دیدن بابک بین پاهاش بود که داشت براش ساک میزد…
آ:هی خوشتیپ داری چیکار می‌کنی
ب:دارم پارتنرم رو خوشحال میکنم
و بعد برگشت به ساک زدنش همراه با مالیدن تخماش
آرتمیس که انتظار این لذت رو در صبح نداشت ناله ضعیف طولانی سر کشید و دستشو روی سر بابک گذاشت و به سمت کیرش فشار داد
آ:آههه…،سکس قبل از صبحانه،واقعا که آقای وی
ولی نیکی و پرسش،ادامه بده عزیزم،ساک بزن برام
بابک به ساک زدنش ادامه داد و از حرکات بدن و کیر دختر فهمید که نزدیک ارضا شدنشه برا همین کیر دختر رو از دهنش در آورد
آ:نه نه نه خیلی نزدیک بودم بزار آبم بیاد
ب:هه
بابک دستاشو انداخت پشت زانو دختر و پاهاش رو برد عقب
سوراخ خوشگل و صورتی دختر نمایان شد
با نگاه شیطنت آمیزی به آرتمیس نگاه کرد،آرتمیس هم همزمان که لب پایینش رو گاز می‌گرفت با تکون دادن سر بهش فهموند که ادامه بده
بابک برخلاف ساک زدن آهسته و عاشقانه،خشن و وحشی سوراخ دختر رو لیس میزد
آرتی دستشو جلو دهنش گرفته بود که صدای ناله هاش از بیرون شنیده نشه
بابک زبونش رو از کون دختر بیرون کشید و اونو تو یه حرکت ناگهانی برگردوند
آرتمیس که شوکه شده بود خندید
آ:یکی امروز خیلی بی طاقته
ب:نه که تو طاقتت تموم نشده
و سر کیرشو آروم دور سوراخ دختر کشید
نفس های دختر سنگین شده بود و ناله هاش طولانی تر
یه صدای ضعیف اومد چه بکن توش
بابک خم شد کنار گوش دختر
لاله گوشش رو مکید و گاز ریزی ازش گرفت
ب:نشنیدم چی گفتی؟
آ:منو بگا
ب:آفرین
سر کیرشو فشار داد به سوراخ دختر و بعد از چند ثانیه کیرش قفل کون دختر رو باز کرد و واردش شد
دختر ناله طولانی سر داد که با چپوندن سرش تو بالشت توسط پسر خفه شد
بابک بقیه کیرش رو هم تا ته فرستاد تو دختر
آ:جلو خودتو نگیر منو بکن و بریز توم
بابک هم نامردی نکرد و تلمبه هاشو بلافاصله شروع کرد
تکون خوردن کون نرم دختر پسر رو از خود بیخود میکرد
چندتا اسپنک محکم به دختر زد و موهاشو دور دستش پیچید و محکم تر دختر رو گایید
صدای در زدن جفتشون رو به خودشون آورد
ب:کیه؟
رابرت:ارباب رابرت هستم،صبحونه آمادس و خانوم منتظر شمان
آ:فک کنم باید…
بابک آرتمیس رو بلند کرد و بردش کنار در چسبوندش به دیوار و کیرشو فرستاد تو خونه ابدیش
ب:صدات در نیاد
و محکم و عمیق شروع کرد به تلمبه زدن
ب:چند دقیقه دیگه میایم رابرت
ر:چشم
بابک سرعت تلمبه هاشو بیشتر کرد و چند ثانیه ای تو همون پوزیشن دختر رو گایید
آرتمیس که نمی‌تونست دیگه تحمل کنه از بابک خواست محکم تر بگادش
آ:آره بکن،بکن منو،پارتنرت رو پاره کن،همه من مال توئه،بگا کونمو
بابک قدرت تلمبه هاشو بیشتر کرد و مطمئن بود صدا از بیرون شنیده میشه ولی تخمش هم نبود
قدرتی تو کون دختر تلمبه میزد تا دختر پاهاش شل شد و زیر کیر پسر آبش اومد،مثل همیشه بدون این که به کیرش دست بزنه
بابک کمی صبر کرد بعد آروم کیرشو کشید بیرون و برشگردوند و بلندش کرد
آرتمیس رو به دیوار کوبوند و لباشون قفل هم شد
دخترهم پاهاشو دورش حلقه کرد و با دستش کیر پسر رو دوباره وارد سوراخش کرد
بابک در حالی که لب های آرتمیس رو میمکید تو کونش تلمبه میزد
دختر حس کرد آخراشه و آروم دم گوشش ناله میکرد و حرف سکسی میزد
آ:خوشم میاد وقتی این طوری روم تسلیت داری،من تسلیم و زیر خواب ابدیتم،آبتو بریز تو کونم،بزار بچه هاتو داشته باشم
بابک که اینارو شنید سرشو برد لای گردن دختر و چنان مک عمیقی بهش زد که آرتمیس جیغ ریزی کشید و بابک هم تا خایه فرو کرد تو سوراخ خوشگل و تنگ دختر و از آبش پرش کرد
لباشو از گردن کبود دختر جدا کرد و دوباره پیوند داد به لباش
چند ثانیه ای همینطوری وایسادن تا بابک بوسه رو شکوند و آروم دختر رو زمین گذاشت
آ:مرسی عزیزم؛بهترین روش صبح بخیر بود
بابک لبخند ریزی زد و پیشونی دختر رو بوسید
آرتمیس که لنگون لنگون راه می‌رفت دستش به کمرش گرفت
آ:زدی گشادم کردی
بابک هم نامردی نکرد و اسپنک محکمی به لپ خوشگل کونش زد
آ:وویییی،په برا چی
ب:دوست دارم مالکشم،مخالفتی باشه؟
آرتمیس بلاش ریزی کرد و سرشو انداخت پایین
آ:کوفت
باهم رفتن حموم و بعد از شستشوی هم به اتاق شام رفتن
رز اونجا با همون خدمتکار چشم بند دار و یک شخص غریبه منتظرشون بودن
غریبه ای آشنا…
رز:بشینید،صحبت زیاد داریم
ب: می‌شنوم
رز:قهوه چایی آبمیوه؟
ب و آ:قهوه
چند لحظه بعد رابرت با سه تا دختر دیگه وارد اتاق شدن و میز رو با نوشیدنی تکمیل کردن و بعد در گوشه ای وایسادن
رز:این خانوم رو میشناسی؟
ب:قیافش آشناس ولی خاطره و حافظم از قبل از پنج سال پیش تاره
رز:چشم بندتو در بیار
زن اطاعت کرد و چشم بندش رو در آورد
جای چشم بند انتظار چشم داشتن و داره همه در شرایط نرمال
ولی
به جاش یه چشم تخلیه شدن با سوختی های دورش بود
قیافه زن با داشتن همچین زخمی هم با آشنا بود
ب:…
ب:…!!
ب:نوپ،محاله اون باشه
رز:همونیه که فکر میکرد
ب:عمرا اگه این زن مادر رها با…
مشتاق دیدار بابک
بابک که متعجب شده بود به اون زن نگاه کرد
واقعا مادر رها بود
ب:برای چی اینجایی؟
برای دخترم
ب:رها کجاست
رز:وقتشه بریم تو اتاق اصلی
هر چهارتاشون وارد اتاق اصلی شدن
رز:رابرت تلویزیون
ر:چشم
تلویزیون روشن شد و عکس اومد بالا شبیه پرونده های اتاق سفید
پرونده رها بود ولی با مهری متفاوت با مهر روی پرونده خودش
ب:یه آزمایش شکست خورده دیگه یا…؟
رز آزمایش موفقیت آمیز بوده ولی
عکس بعدی هم عکس تازه گرفته شده ای از رها بود با اطلاعات پروندش
رز:رها طلوعی،دست راست رئیس ببر ها یعنی ببر سفید
ب:جالبه
رز:همین؟،تنها ریکشنت به این که تنها و صمیمی ترین دوست دوران بچگیت تو جبهه مختلفه همینه
ب:زمان خیلی چیزا رو عوض می‌کنه
رز:پس شاید این برات بیشتر جالب باشه
عکس بعدی…
عکس بعدی که بالا اومد بعد از چند ثانیه صدای خورد شدن استکان توی دستش هم اومد و خونریزی زخم های قدیمی دستاش همراه با جدید ها همراه شدن و قطره قطره روی زمین ریختن
آرتمیس متوجه وخامت اوضاع شد سعی کرد بیاد نزدیکش تا آرومش کنه ولی هاله استخون سوز و رعب انگیزی دور بابک بود
نگاهی به رز اون بدون ریکشن خاصی حرکات بابک رو آنالیز میکرد
رز:ایشون،رییس ببر ها و پدر واقعیت،آرش هستن دشمن شماره یک در تاپ لیست ترور اتاق سفید

پایان قسمت ۱

نوشته: لوسیفر

بازدید 9,230

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید