بعد از ۷ سال حسرت (۲)

کانال رو دیدم اصلا حوصله خوندن و شنیدنش رو نداشتم گوشی رو پرت کردم کنار رو دوباره زدم زیر گریه
دوباره صدای گوشیم بود و ارشیا که زنگ میزد
ریجکتش کردم و بهش پیام دادم حوصله هیچکدومتون رو ندارم دست از سرم بردارید

  • هانی بخدا تنهام جواب بده
  • چیه ارشیا؟
  • چیزی شده من خبر نداشته باشم؟
  • نه چی میخواد بشه حوصله ندارم ارشیا همین
  • پس شاهان چش بود شبیه مرغ سرکنده بود
  • من چه میدونم من اصلا از بعد شمال خبر ندارم ازش / هی پیام میده منم جوابش رو ندادم
  • بیام دنبالت بریم بیرون چی شدی تو که خوب بودی
  • ارشیا بذار یه ذره بگذره اوکی میشم نباید میدیدمش
  • لعنت به من خر که فکر میکردم ماجرا تو ذهن جفتتون تموم شده اما نشده که هیچ خرتر از قبل هم هستید
  • همه چی تموم شده ارشیا بیخیال شو توام
  • بیخیال حال بد تو یا اون / خب لامصبا اگه همدیگه رو دوست دارید چرا خودتون رو زجر میدید
  • ازش متنفرم
  • غلط کردی گفتی چشماتو نمیبینی وقتی کنارشی دیگه به من نگو که تو رو برم برو استراحت کن بعدا صحبت میکنیم
  • باشه عزیزم
    از اینکه ارشیا هم ضعفم رو در برابرش به روم آورده بود حالم بدتر از قبل شد اون روز گذشت و تا یه هفته تک‌تک لحظاتی که باهم داشتیم تو ذهنم مرور میشد اون هفته اکثر شبا رو خونه مامان اینا موندم و خونه خودم نرفتم تو خونه ام حجم دلتنگیم باعث میشد نفسم تنگ شه
    یه شب دیر وقت بهم پیام داد که کانال رو خوندی؟
  • نه برام مهم نیست وقت ندارم که بخوام تلفش کنم
    بهم ویس داد که
  • هانی تو رو خدا بخونش ازت خواهش میکنم
    نمیدونم تو صداش چی بود که مجابم می کرد حتما کانال رو بخونم فردا بعد شرکت برگشتم خونه چایی گذاشتم و بی‌حوصله رو مبل دراز کشیدم
    بعد یه هفته بگ‌ها هنوز کنار میز تلویزیون بود
    ساک قرمز رو برداشتم و توش تک‌تک وسایلی بود که تو اون دو سال به مناسبتهاي مختلف برام خریده بود
    چیزایی که خیلی برام مهم بودن یه گوی شیشه‌ای برفی بود با یه عروسک گوزن اون دو تا رو خیلی دوست داشتم
    بقیه‌اش وسایل رو بی حوصله کنار گذاشتم تو ساک‌های دیگه هر وسیله کادوپیچ بود و روش یه تاریخ نوشته شده بود
    یکی از بسته‌ها رو باز کردم یه ماگ خیلی خوشگل بود تاریخش رو تو کانال سرچ کردم یه وویس بود
  • هانی نمیدونم اصلا این کادوها رو ازم قبول میکنی یا نه اصلا نمیدونم شهامت روبرو شدن باهات رو دارم یا نه عکس دختر این ماگ تو رو یاد من انداخت موقعی که یخ میکنی و نوک دماغت قرمز میشه هانی دلم برات یه ذره شده دارم دیوونه میشم برای نشنیدن صدات به اندازه کافی تنبیهم کردی تو رو خدا تمومش کن امشب وقتی ارشیا زنگ زده بود و صدای خنده‌هات رو میشنیدم از همیشه دلتنگ تر شدم بیا هانی
    وویس اول برام مشخص کرد که همه وویسا یه جور صحبت باهام بوده از همون پیام اول که خودش ریپلای کرده بود شروع کردم گوش دادن
    پیاما از وقتی شروع شده بود که من از همه جا بلاکش کرده بودم و هر روز پیام بود بعضی وقتا یه هفته وقفه افتاده بود و بعدش کلی عکسای دونفرمون و اسکرین چت هامون و صحبت‌هامون بود
    انقدر وویساش صادقانه بود که اصلا نمیتونستم بی‌اعتنا از کنارشون بگذرم با همه وویسها و متنا اشک میریختم و یادم می افتد اون روزا خودمم چقدر دلتنگش بودم
    غمگین‌ترین وویساش برای شب عروسیم بود و عکسایی که احتمالا ارشیا براش فرستاده بود با اون وویسا هق هق گریه میکردم و دلم براش سوخته بود بخاطر حجم حال بدی که تو صداش داشت و عکسی که از خودش گذاشته بود
    تهش هم نوشته بود قصه‌مون تموم شد
    پیام بعدیش دقیقا از بعد تاریخ طلاقم شروع میشد و اسکرین پیام ارشیا که بهش گفته بود جدا شدم و دوباره روال پیام دادنش تو کانال روزانه شده بود تمام وویسا یه جوری بود که انگار داره با من حرف میزنه از ساعت ۶ غروب شروع کرده بودم به گوش دادن وویسا ساعت ۴ صبح بود و هنوز کلی پیام مونده بود
    پیامای آخرش برای روزی بود که میخواست برگرده و تو هواپیما بود
  • هانی به خودم شش ماه فرصت دادم یا دلت رو به دست میارم و مال من میشی یا میرم دیگه پشت سرم رو نگاه نمیکنم دارم میام و نمیدونی چقدر هیجان دارم برای دیدنت
    انقدر گریه کرده بودم که صدام در نمیومد همون موقع تو همون کانال براش وویس گذاشتم که
  • بد کردی شاهان ۷ سال هم خودت رو زجر دادی هم منو فقط تو حال بدت رو ثبت کردی و من نه هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم حتی شب عروسیم هر لحظه منتظر بودم که بیای بگی تمومش کن این بازی مسخره رو تو سه سال زندگیم یه روز از ذهنم بیرون نرفتی درسته من بخاطر خیانت علیرضا جدا شدم ولی اونی که اول خیانت کرد من بودم چون علیرضا هیچ وقت تو ذهنم و قلبم نبود فقط بودش که تو فراموش شی که نشدی
    بین حرف زدنم فقط هق‌هق میکردم و از همه دلخوری‌هام بهش میگفتم هر وویسی که می فرستادم در لحظه تیک میخورد فکر کردم اینترنت گوشیش وصل که تیک میخوره وویس آخر رو ارسال کردم و چشمام رو بستم سرم از درد داشت میترکید که گوشیم زنگ خورد خودش بود ساعت ۵ صبح چرا بیدار بود
  • بله؟
  • خونه خودتی؟
  • اوهوووم
  • میشه بیام پیشت؟
  • آره بیا
    بیحال همون وسط هال بین وسیله‌ها و کاغذ کادوها دراز کشیده بودم و عروسکم رو بغل کردم تا برسه
    نه حوصله داشتم دست و صورتم رو بشورم نه لباس عوض کنم
    نیم ساعت بعد با صدای آیفون از جام بلند شدم و کنار در منتظرش موندم به محض اینکه در آپارتمان بسته شد تو بغلش فرو رفتم و هر دو باهم گریه میکردیم
    به اندازه ۷ سال حسرت دوری تو بغلش بودم همونطور که تو بغلش بودم سمت مبل رفت و من رو روی پاش نشوند
  • مرسی که گوششون دادی صادقانه‌ترین حرفام تو اون وویسا بود از لحظه‌ای که شروع کردی به گوش دادنش تا لحظه‌ای که وویس بفرستی قلبم تو دهنم بود فقط امیدوار بودم وقتی همه چی رو میفهمی و همه چی رو میدونی منو ببخشی

به محض اینکه سرم رو از روی سینه‌اش جدا کردم لبامون تو هم گره خورد و تا جایی که نفس کم بیاریم لبای هم خوردیم
شاهان بغلم کرد و سمت اتاق خواب رفتیم من رو تخت خوابوند و خودش بیرون رفت

  • شاهان کجا میری
  • هیچ جا عزیزم چراغ رو خاموش کنم و گوشیت رو بیارم بذاری روی سایلنت / رمزت گوشیت چیه
  • تاریخ روزی که رفتی
  • تاریخ روزی که بهت گفتم عاشقتم درستش اینه
  • اوهووم
  • امروز شرکت نمیری؟
  • نههه
    گوشی خودش و منو سایلنت کرد و رو تخت کنارم دراز کشید
    دستاش رو باز کرد که برم تو بغلش سرم رو توی سینه‌اش قایم کرده بودم و بازم گریه‌ام گرفته بود
  • قربونت برم بس نیست / بخدا قلبم داره وایمیسه برا اشکات
  • شاااهااان
  • جووونممم
  • دلم خیلی برات تنگ شده بود خییییلییییی
    لبام دوباره بین لباش اسیر شد با ولع لبام رو میخورد دکمه‌های پیراهنش رو باز میکردم دلم دوباره گرمای تنش رو میخواست وقتی خودم رو به بدنش چسبوندم از هر وقتی بی‌تابتر بودم برای یکی شدن باهاش
    دستش زیر تیشرتم رفت و تمام بدنم رو لمس میکرد اصلا نفهمیدم که چجوری پیش رفتیم که کامل لباسامون در اومده بود و بدنامون بدون هیچ مزاحمی درهم می‌پیچید هر بوسه‌ای که به بدنم میزد صدای آه و ناله‌ام رو در میاورد و بیشتر خودم رو بهش فشار میدادم
    حسی که تجربه میکردم فراتر از شهوت و حس جنسی بود هیچ کدوممون علاقه‌ای برای شروع رابطه نداشتیم فقط همدیگه رو کندوکاو میکردیم و تا جایی که میشد از هم کام میگرفتیم
    انقدر بدنم رو نوازش کرد و به حدی بدنم تحریک شده بود که به محض مالوندن اندام زنانه‌ام ارضا شدم و به اوج لذت باهم بودنمون رسیدم بی‌طاقت‌تر از قبل دستم رو به سمت آلتش بردم و میمالوندم و منتظر بودم تا باهم یکی بشیم وقتی آلتش رو داخل اندامم فرو کرد از شدت لذت نفسم بند اومده بود شاهان بدون عجله آلتش رو داخل اندامم حرکت میداد
    و با هر حرکتش بدنم غرق لذت میشد و صدای آه و ناله‌ام تو اتاق پیچیده بود و چشمام بسته غرق لذت بود
  • هاانی
  • جوونم
  • نگام کن چشمات رو نبند
    چشمای جفتمون خمار خمار بود و به زور چشمام رو باز نگه داشته بودم و زل زده بودم به صورتش
    پاهام دور کمرش حلقه بود و صدای نفسام اوج گرفته بود شاهان بین دوتا پام نشسته بود همزمان با حرکت بدنش با دستش حساسترین نقطه رو میمالوند تا من دوباره ارضا شدم و از شدت لذت تمام بدنم میلرزید انقباض بدن من برای اینکه اونم به اوج برسونه کافی بود آلتش رو سریع خارج کرد و آبش روی تمام بدنم پاشیده شد بهم زل زده بودیم بدون اینکه پلک بزنیم و فقط نفس نفس میزدیم
    بدن جفتمون رو با دستمال پاک کرد و کنارم دراز کشید برخلاف رابطه قبلیمون تمام بدنم غرق آرامش بود و بلافاصله تو بغلش رفتم دستاش دور کمرم حلقه بود لبامو میبوسید و بدنم رو نوازش میکرد جفتمون مست خواب بودیم ولی دلمم نمیومد بخوابم
  • بخوابیم؟
  • میترسم بخوابم
  • از چی می‌ترسی عزیزدلم
  • میترسم تمام این احساس خوب خواب باشه و رویام تموم شه مثل همه خوابای خوشی که تو این سال‌ها دیده بودم و بعدش فقط درد دلتنگی بود
  • تموم شد اون روزای نحس مگه نههه
  • نمیدونم
  • بهت قول میدم که تموم شده چشمات رو ببند چشمات قرمز قرمز انقدر گریه کردی
    موهام رو آروم نوازش میکرد و تو بغلش چشمام گرم خواب بود
  • هانی میشه بافت موهاتو باز کنم؟
  • آره عزیزم
    مشغول باز کردن بافت موهام و بازی باهاشون بود که خوابم برد و بعد چند ساعت از شدت ضعف از خواب بیدار شدم
    باورم نمیشد ساعت ۵ بعدازظهر بود و نزدیک ده ساعت تو بغل هم خوابیده بودیم با بیدار شدنم شاهان هم بیدار شد و اونم هنگ کرده بود از زمانی که خوابیده بودیم
    جفتمون خوابمون سبک و خیلی کم بود و بعید بود انقدر عمیق تو این مدت بخوابیم
    هنوز صدام بخاطر گریه کردن گرفته بود و بدنم به شدت ضعف داشت
  • خوبی عشقم؟
  • نمیدونم از شدت ضعف حالت تهوع دارم از دیروز ناهار خوردم دیگه چیزی نخوردم
  • الان غذا سفارش میدم بیارن
    همچنان تو بغلش بودم و دلم نمیخواست ازش جدا شم
    کلی تماس از شرکت و مامانم و ارشیا داشتم اول به شرکت زنگ زدم تا شنبه رو مرخصی گرفتم
  • قرار چیکار کنی تا شنبه که شرکت نمیخوای بری؟
  • میخوام فقط تو بغل تو باشم
  • دورت بگردم من باورم نمیشه بخشیدیم
    مامان سریع قانع شد که سردرد دارم و خوابیدم ولی قانع کردن ارشیا کار سختی بود مخصوصا که چندین بار هم به شاهان زنگ زده بود
    به سختی ازم پذیرفت که اوکیم و کلی اصرار داشت بیاد دنبالم و برم سرم بزنم
  • شاهان تا غذا بیاد من برم دوش بگیرم؟
  • دلت میاد تنهایی بری من دلم حموم دو نفره میخواد
  • کاش غذا سفارش نمیدادی اول دوش می گرفتیم
    بذار غذا رو تحویل بگیرم بعدش میریم
    دوتایی زیر دوش آب تو حموم بودیم و شاهان تمام بدنم رو کفی میکرد کم‌کم آلتش در حال سیخ شدن بود منم تا جایی که میتونستم خودم رو تو بغلش فرو میکردم
    چشماش خمار شده بود و نفساش تندتر از حد معمول
    از اینکه به راحتی می تونستم تحریکش کنم حس خوبی داشتم حرکت دستاش رو بدنم محکم‌تر شده بود و سینه هام آروم فشار میداد وقتی آلتش رو شروع به مالوندن کردم به دیوار حمام تکیه کرده بود و چشماش بسته بود
  • هانی امون بده بریم بیرون
  • نههه الآن میخوام
    بدنم رو کشید تو بغلش طوری که اندامم دقیقا مقابل آلتش بود و دو تا دستاش زیر باسنم قلاب بود و پاهام دور کمرش حلقه کرده بودم خودم آلتش رو با دستم تنظیم کردمو کامل داخل اندامم بود بدنم به شدت تحریک شده بود با حرکت باسنم روی دستاش آلتش تو اندامم جلو عقب میشد
    صدای آه و ناله جفتمون تو حموم پیچیده بود و سینه هام دقیقا مقابل صورتش بود و با حرکت بدنم اونا رو میک میزد کمرم رو به دیوار چسبونده بود و پاهام دور کمرش قلاب بود و لبام رو میخورد موقع ارضا شدنم با ولع لبام رو میک میزد انقدر این حرکات با لذت ادامه داشت که در نهایت موقع ارضا شدنش من رو زمین گذاشت و آبش روی سینه‌هام پاشیده شد دیگه توان وایسادن رو پاهام رو نداشتم از حموم بیرون اومدیم و بعد از خوردن نهار دوباره رو تخت تو بغل هم ولو شدیم
    تمام بدنم رو نوازش میکرد و صورتم رو میبوسید
  • هانی مثل قبل دوستم داری؟
  • نچچچچ / خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم
  • امشبم قرار بیرونم کنی؟
  • نههه اون شب از دست خودم و تو خییلیی عصبانی بودم
  • حق داشتی ولی حرفی که زدی مثل خنجر تو قلبم بود لعنتی چه اونشب که دیشب چه الان هرچی که بین ما بوده فقط به خاطر احساسمون بود وقتی اون حرفو زدی دلم میخواست اول تو رو بکشم بعد خودمو / بعد از شب عروسیت که داغونم کرد حرفای اون شبت بیشترین فشار رو برام داشت/ همه ویس های کانال رو گوش کردی؟
  • اوووهوووممم تو خیلی از روزاش منم چقدر احساسام شبیه تو بود فقط تو زرنگ بودی ثبتشون کردی من نه
  • من تنها امیدم برای برگردوندنت این بود که اینا رو بشنوی منو میبخشی

دوباره لبامون تو گره خورد و بعدش بهم قول دادیم تموم اون روزای نحس رو فراموش کنیم و از اول زندگیمون رو بسازیم اون شب علی رغم اینکه تو روز زیاد خوابیده بودیم خیلی زود خوابمون برد و تا صبح تو بغل عشقم بود چیزی که یه روز برام صرفا حسرت بود و الآن واقعیت داشت
امیدوارم همه کسایی که عاشقانه همو میخوان بهم برسن بدون حسرت و دوری
من هم تجربه سکس بدون عشق با همسرم رو داشتم هم تجربه سکس عاشقانه با شاهان
لذت سکس خیلی فراتر از ارضا شدن جسمیه و فقط موقعی لذت واقعیش رو درک میکنی که کنار کسی که دوسش داری ذهنت و جسمت با هم ارضا بشه

نوشته: هانی

ادامه…

بازدید 15,941

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “بعد از ۷ سال حسرت (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید