فصل دوم: تغییر میم به ه !
چند روز همه درگیر آماده شدن برای مهمونی آخر هفته بودیم ، پسرها در حال تدارک لوازم مهمونی بودن و دخترها هم در حال حل سوال همیشگیشون که ؛ «وای حالا چی بپوشیم!؟»
صبح یکی از همون روزهای پر استرس قبل مهمونی بود که با صدای جیغ مادرم از خواب پریدم! با عجله از اتاقم زدم بیرون که دیدم مامانم وسط پذیرایی یه مرد کچل رو بغل کرده و داره وسط قربون صدقهاش میره، سرعت لود کردن اطلاعاتم صبح ها همینجوریش پایین بود اون روز با وحشت هم از خواب بیدار شده بودم و گیج و منگ چند ثانیه داشتم به مانی نگاه میکردم و سرم رو میخاروندم که این پسره کی بود ، وقتی چهره داداشم بعد چند ثانیه یادم اومد به خنگی خودم خندیدم و منم که از دیدن مانی سورپرایز شده بودم سریع دویدم سمتش و با اشک و خنده بغلش کردم؛
-سلاااااام عزیزم، چه بیخبر اومدی بیشعور!
-آموزشیمون تموم شد و بهمون مرخصی دادن، مامان تقسیمون کردن من افتادم همین کلانتری سرکوچهمون!
-واااای خدارو شکر مادر ، دورت بگردم من ، خیلی خوشحالم کردی عزیز دلم ، برو لباسات رو عوض کن الان صبحانه درست میکنم
خبر اومدن مانی رو به فاطی دادم و بهش گفتم عشقم، عشقت اومده ور دل خودمون ! گویا سربازی آدمهای کون گشاد هم به گشادی برگزار میشه! آقا افتاده همین کلانتری سرکوچهمون!
-عه چه خوب ، پس حسابی تیر بابات که میخواست مانی سختی بکشه و مرد بشه به سنگ خورده! نازی بیا مانی رو هم با خودمون ببریم مهمونی ، حداقل یه پسر همراهمون باشه، اصلاً به عنوان دوست پسرمون جا میزنیمش!
پیشنهاد احمقانه فاطی رو به مانی گفتم و اونم رفت توی فکر و جوابی بهم نداد و منم بیخیالش شدم و رفتم دانشگاه، عصر طبق معمول سهشنبهها فاطی با من اومد خونهمون و توی راه کلی درباره اینکه اگه مانی هم بیاد چه اتفاقاتی میتونه پیش بیاد باهم داستانها بافتیم و بالاخره رسیدیم خونه و رفتیم داخل اتاقم و چند دقیقه بعد وقتی لباس هامون رو عوض کردیم و روی تخت کنار هم دراز کشیدیم صدای در اتاقم اومد! میدونستم که باز مامانمه و میخواد به هوای چای و بیسکوئیت بیاد پیش ما و وقت بگذرونه ، برای همین همینطور دراز کشیده داد زدم؛
-بیا تو!
-نازی؟
-عه تویی ! وایستا!
وقتی مانی در رو باز کرد از جا پریدم و قبل از اینکه بخوام برم دم در و مانع ورودش بشم، فاطی دستم رو گرفت و با لبخند گفت؛
-ولش کن بذار بیاد تو!
چشمام از شنیدن حرف فاطی گرد شد! چون تا اون موقع همیشه جلوی مانی و بابام با شلوار یا دامن بلند و شال میگشت اما تو اون لحظه مثل من با تاپ و شلوارک بود و موهای بلندش رو هم روی بالشت ریخته بود و خیلی ریلکس ازم میخواست که مانی رو بیارم توی اتاق، با همون چشمای گرد و لحنی نامطمئن، به مانی گفتم بیاد تو!
فاطی چون کنار دیوار بود روی تخت یکوری شد و به دیوار تکیه داد و منم کنارش روی تخت نشستم و به شکم اون تکیه زدم تا ببینیم مانی چی میخواد، با ورودش فاطی از سر شیطنت دستی رو پشتم کشید و طوری که مانی نفهمه جووونی گفت و دستش رو زیر سرش ستون کرد تا مانی رو بهتر ببینه!
مانی با سلامی به فاطی اومد روبروی ما و با عشوه روی صندلی گردون اتاقم نشست و پاهای سفید و کشیدهاش رو که با شلوارک کوتاهش حسابی بیرون انداخته بود روی هم انداخت و با کلی ناز و لکنت بالاخره حرف دلش رو زد؛
-نازی منم میام
-خوب!
-فقط یه شرط داره!
-گمشو بابا، تو باید التماس کنی که با خودمون ببریمت ، بعد میخوای برامون شرطم بذاری!
-شرطمم اینه که میخوام مثل شما لباس بپوشم!
من و فاطی چند ثانیه ساکت شدیم و بعد نگاهی بهم کردیم و زدیم زیر خنده!
-پاشو گمشو بیرون توله سگ!
وقتی نیم خیز شدم که ضربهای تو سر مانی بزنم ، مانی دوباره با جدیت گفت؛ جدی میگم نازی!
-دیوونه شدی! مامان و بابا بفهمن هم تو رو جر میدن هم منو
فاطی که حسابی شیطنتش گل کرده بود وسط حرفم پرید و با لحن جدی اما مسخرهای گفت؛ حتی ممکنه منو هم جر بدن!
با این حرف فاطی هممون زدیم زیر خنده اما دوباره مانی جدی شد؛
-میخوام اولین تجربه ام رو با شما انجام بدم ، این جزو یکی از آرزوهامه که حداقل یک شب اونجوری که دوست دارم لباس بپوشم و حال کنم!
دوباره همه با هم ساکت شده بودیم و از این حرف مانی توی شوک بودیم که دوباره در اتاقم نواخته شد و مامانم بدون اینکه منتظر جواب من بمونه با یک سینی چایی وارد اتاق شد؛
-سلام خانوم خوشگلا! دارین چیکار میکنین!
اون مکث چند ثانیهای مامانم رو کاملاً درک کردم، اونم مثل من از راحتی فاطی جلوی مانی شوکه شده بود اما انگاری اونم مثل من خیلی سریع به این نتیجه رسیده بود که ، بدن خودشه به من چه که میخواد به کی نشونش بده! مامان با چند ثانیه دیلی، سینی چاییش رو روی میز کامپیوترم گذاشت و لبه تختم نشست و با لبخندی مصنوعی به ما سه تا نگاهی کرد و دوباره پرسید؛
-خوب داشتین درباره چی حرف میزدین شیطونا!
-مانی هم میخواد با ما بیاد مهمونی مامان!
-خوب اینکه خیلی خوبه، داداشت رو هم ببر هم مراقبتونه هم اونم بعد مدتها یه بادی به کلش میخوره!
فاطی که با ورود مامانم مثل من روی تشک نشسته بود خیلی موزیانه و با لبخند گفت؛
-فقط یه مشکلی هست!
-چه مشکلی؟
اینجا خود مانی کمی صندلی رو به سمت مامان چرخوند و با جسارتی که تا اون موقع ازش ندیده بودم کمی چونهاش رو حرصیطور جلو داد و به مامان گفت؛
-میخوام منم مثل اونها لباس بپوشم!
مامان همینطوری که دوتا دستش روی رون چاقش بود، در سکوت نگاهی به من و فاطی کرد ، انگاری میخواست از چهرهٔ ما بفهمه که حرف مانی شوخیه یا جدی! وقتی شونه بالا انداختن ما دوتا رو دید ، دوباره نگاهی به بالا و پایین مانی کرد و دوتا دستش رو محکم روی پاش کوبید و از جاش بلند شد؛
-نمیدونم والا ! هر کاری میخوای بکنی بکن به من ربطی نداره، فقط اگه بابات بفهمه همهتون رو از خونه میندازه بیرون!
مامان با گفتن این جمله خیلی ناراحت از اتاقم بیرون رفت و در رو محکم پشت سرش بست، و ما همچنان ساکت بودیم طوری که صدای فندک مامان و روشن کردن سیگارش رو تونستیم بشنویم!
-خاک تو سرت مانی ، ببین چیکار میکنی!
-اگه شما به حرفم گوش نکنین خودم لباس زنونه میخرم و میرم بیرون و دیگه هم برنمیگردم تو این خونه!
مانی هم اینو گفت و مثل مامان خیلی ناراحت از اتاقم رفت بیرون و دوباره صدای بسته شدن محکم در، کل خونه رو برداشت!
-اینو کجای دلمون بزاریم حالا! واقعاً ببریمش!
-نمیدونم به خدا! باید یه جوری برنامهریزی کنیم که بابات نفهمه!
بعد از نیم ساعت نقشه کشیدن به مانی پیام دادم که تن لشت رو جمع کن و بیا توی اتاق من، چند دقیقه بعد مانی اومد و برنامه مون رو بهش گفتیم و وقتی اوکی مانی رو گرفتیم رفتیم سراغ تست اولیه لباس!
-پاشو بیا اینو بپوش ببینیم اصلاً بهت میاد که دختر باشی یا نه، با اون قیافهات!
یکی از لباس های مجلسیم رو که یک پیراهن آستین حلقه دامن کوتاه بود رو بهش دادم و اونم جلوی فاطی شلوارکش رو پایین کشید و تیشرتش رو درآورد و چند لحظه با یک شورت تنگ جلوی ما وایستاده بود و تلاش میکرد سر و ته لباس رو پیدا کنه!
فاطی با دیدن بدن سفید و کیر باد کرده مانی از زیر شورتش حسابی آتیشی شده بود و برای همین سریع از روی تخت بلند شد و رفت پشت مانی تا بهش کمک کنه! با هر مکافاتی بود لباس تنگ و چسبناکم رو با کمک فاطی پوشید و وقتی فاطی زیپ پشت لباس رو بالا کشید و مانی چند قدمی با عشوه راه رفت تا جلوی آینه برسه من و فاطی کامل شیو شدیم!! یه دختر خوش قد و بالا با پاهای سفید و کشیده و کون خوش فرم و سینههای کوچولو و کله کچل رو داشتیم میدیدیم! با دیدن کله کچل مانی یاد کلاهگیس قدیمی مامان افتادم و بدون اینکه چیزی بگم از اتاق زدم بیرون و رفتم پیش مامان و با کلی خواهش و زحمت تونستیم کلاگیسرو پیداش کنیم و با لبی خندان دوباره برگشتم توی اتاق که با دیدن فاطی و مانی خشکم زد! فاطی یکی از سوتین های خودش رو که کاپ داشت و برای مهمونی خریده بود رو تن مانی کرده بود و داشت دوباره لباس رو بالا میکشید تا زیپش رو ببنده!
-بیا اینم از این
در جواب فاطی منم کلاهگیس رو بالا آوردم و با لبخند بهشون گفتم؛ اینم از این یکی!
چند دقیقه طول کشید تا موهای پریشون کلاهگیس رو درست کنیم و وقتی تموم شد فاطی صندلی مانی رو چرخوند و با لبخند گفت؛
-زشته خانومی به این خوشگلی ، آرایش نداشته باشه!
خیلی سریع کیف لوازم آرایشش رو از توی کیف دستیش بیرون آورد و ظرف چند دقیقه داداشم از مانی تبدیل شد به هانی!
-واااای اینجارو باش! پاشو بریم بیرون مامان هم ببیندت! ماماااان، بیا این دختر دیگهات رو ببین!
مامان با دیدن مانی اشک تو چشمش جمع شد و دستش رو روی سینهاش گذاشت و با لبخند به سمت ما اومد
-مامان ،هانی جون دختر قشنگت!
-دورت بگردم مادر که انقدر خوشگلی تو!
فاطی از واکنش من و مامانم هنگ کرده بود و چند لحظه بعد وقتی من یه آهنگ شاد پلی کردم اونم به جمع ما اضافه شد و چهارتایی شروع به رقصیدن کردیم
-خوبه دیگه بچهها برید توی اتاقتون هر لحظه ممکنه باباتون بیاد!
**
*
با هشدار مامان بیخیال رقصیدن شدیم و دوباره سه تایی برگشتیم توی اتاق من
-خوب هانی جون باید بریم برات هم لباس مجلسی بخریم هم یه پوستیژ خوشگل، اینجوری خوشگلیات زیاد دیده نمیشه!
-فاطی بیخیال همینا خوبشه، پولمون کجا بود!
-خودم براش میخرم!
فاطی با گفتن این جمله از بغل به مانی چسبید و دستش رو پشت اون گذاشت و سینه اش رو هم به بازوی مانی فشار داد و بوسهای پر از شهوت به گونهٔ مانی زد و دوباره ادامه داد؛
-از این به بعد هانی هم مثل تو خواهر خودمه!
و من همچنان با تعجب به فاطی و مانی نگاه میکردم و در تلاش هضم چیزی که میدیدم بودم!
-خوب بذار دوباره لباست رو دربیارم عزیزم که یه وقت بابا سر نرسه!
-بذار سر برسه! میخواد چیکارم بکنه!
فاطی همینطور که مشغول باز کردن زیپ پشت لباس مانی بود بهش گفت؛ نه عشقم اگه اینجوری ببینتت هر سهتایمون رو میکشه البته شاید تو رو جر بده بعد بکشه!
مانی با کلی ناز و عشوه دخترونه لباس مجلسی من رو درآورد و دوباره با همون شورت سکسیش وسط اتاق وایستاد و دنبال دستمال کاغذی می گشت تا آرایشش رو پاک کنه که فاطی باز خودش رو براش لوس کرد و نشوندش روی صندلی و گفت؛ تو بشین عشقم خودم برات پاک میکنم
من که دیگه پاک رد داده بودم روی تختم دراز کشیدم و خودم رو با گوشیم سرگرم کردم و زیرچشمی فاطی و مانی رو دید میزدم، فاطی با یک حرکت سکسی پشت به مانی کمرش رو طوری برای برداشتن کیفش خم کرد که زانوهاش تا نخوره و کون تپلش حسابی به چشم مانی بیاد و چند ثانیهای هم همینطوری خودش رو مشغول گشتن توی کیفش کرد تا بالاخره یه پد الکلی از توی کیفش بیرون آورد و با کلی ناز خودش رو روی مانی جوری خم کرد تا هم چاک سینه هاش بیرون بزنه و هم نفسش به صورت مانی بخوره!
-خوب عزیزم بذار با این پد، آرایشت رو برات پاک کنم
مانی هم خیلی ریلکس همچنان با همون شورت تنگش لخت روی صندلی نشسته بود و از خدمات آرایشی بهداشتی فاطی جون لذت میبرد!
-خوب حالا پاشو وایستا خوشگل خانوم!
فاطی بدون توجه به حضور من داشت جلوی خودم ترتیب داداشم رو میداد و مانی هم بدون هیچ مقاومتی هر کاری که اون میگفت رو انجام میداد! وقتی مانی از روی صندلیش بلند شد فاطی دستی به بدن لخت مانی کشید و دوباره سینهاش رو به بازوی اون چسبوند و ماچش کرد اما اینبار یک دستش رو روی کون مانی گذاشته بود و اون یک دستش رو روی سینه خودش و خیلی آروم داشت میمالید! وقتی دیدم اوضاع داره از کنترل خارج میشه سریع از روی تخت بلند شدم و در رو قفل کردم که یه وقت مامانم سر نرسه! خوبیش این بود که همچنان صدای موزیک بلند بود و صدای ما تابلو نمیشد، حس شهوت کل اتاق رو برداشته بود و منم که حسابی کوسم آب انداخته بود رفتم روی همون صندلی چرخدار نشستم و با کمی نوازش مانی که پشتش به من بود چند لحظهای بدن بلوری مانی رو نوازش کردم و با برداشتن دست فاطی از روی کون نرم و توپل داداشم خیلی آروم شرتش رو از پاش درآوردم و کون سفید و بدون موش رو بوسیدم و نوازش کردم که دیدم مانی با فاطی لب تو لب شدن و مانی جون بالاخره شروع به مالیدن سینه های فاطی کرد! از لای کونش تخم هاش رو براش ماساژ میدادم و اونم برای راحتی من کمی پاهاش رو ازهم باز کرد و با زبون بی زبونی رضایتش رو بهم اعلام کرد! انگاری ازم میخواست بیشتر کونش رو براش بمالم تا تخمهاش رو اما نمیدونست که کوس خواهرش داره برای لمس کیرش لهله میزنه! برای همین از پشت دستم رو به کیرش رسوندم و برای اولین بار کیر دراز و کلفت داداشم رو لمس کردم، وای که چه کیری داشت این خوشگل پسر! صورتم رو بکون نرمش چسبونده بودم و با تمام وجودم داشتم کیرش رو میمالیدم و عشق میکردم ، فاطی هم برای اولین بار داشت با یک پسر عشقبازی میکرد و صدای نفسهاش حسابی بلند شده بود و انقدر لب گرفتن و سینههمدیگهرو مالیدن که دیگه داشت زخم میشد!! با فشار به پهلوی فاطی و مانی به سمت تختم راهنمایشون کردم و فاطی خیلی سریع خودش رو روی تخت انداخت و با درآوردن شلوارکش به مانی گفت؛ بیا عشقم ، بیا بغلم!
اما مانی که کیرش توی دست من بود نهایتاً تونست چهار دست و پا وسط پای فاطی بره و برخلاف میلش به کوس فاطی از روی شورت حال بده ! چون اون دوتا بیشعور حشری جایی برای من روی تخت نذاشته بودند مجبور شدم با همون صندلی خودم رو سور بدم سمت پایین تخت و دوباره کیر مانی جون رو که از لای پاش آویزون بود رو بگیرم و براش بمالم، جوری سوراخ کون مانی برق میزد که من از خودم خجالت کشیدم! کون سفید و براقش از کون من و فاطی هم جذابتر بود، اصلاً با این کون حق داشت دلش بخواد بده! هنوز طراوت بدن تازه حمام رفتهاش رو میتونستم حس کنم و از شدت شهوت آروم آروم صورتم رو به سمت سوراخ کونش بردم و با چندتا بوسه شروع به زبون زدن سوراخ کونش کردم که صدای آه مانی بلند شد و کیرش تازه توی دستم شروع به سفت شدن کرد! چه بود و چه شد! چه عظمتی بود! تا اون موقع کیر هیچ پسری رو از نزدیک نه دیده بودم و نه لمس کرده بودم و اون کیر برای شروع کارم کلاً انتظاراتم رو از سایز و کلفتی کیر به یه لول دیگه ای برد که دیگه هیچوقت هیچ کیری برام جلوهای نداشت!!
فاطی هم مثل من اولین سکسش رو با یک پسر داشت تجربه میکرد و خیلی هیجان داشت تا همهٔ مراحلی که توی فیلمهای پورن دیده بودیم رو با مانی تیک بزنه اما به پست بد پسری خورده بودیم! ما باید بهش میگفتیم که چیکار کنه و توی هر مرحله انقدر لفتش میداد که کلافمون میکرد!
-مانی شورتم رو در بیار بیا روم! بدو خوشگله ، بدو بهم کیر بده!
فاطیِ خجالتی هم دیگه صداش در اومده بود و مدام به مانی میگفت دیگه این کار بسه و بیا حالا این کارو بکن! با پایین کشیدن شورت فاطی و رها کردن کیر مانی، بالاخره مانی تونست روی فاطی دراز بکشه و فیستو فیس هم لب معشوق جدیدش رو بخوره و هم کیرش رو روی کوس فاطی بذاره و با بالا و پایین کردن کیرش لای کوس پر آب و تپل فاطی صدای آه و اوه جفتشون بلند بشه! منم که سرم بی کلاه مونده بود و هنوز لباسهام تنم بود کمی به سکس این دو نفر نگاه کردم و همونطور روی صندلی دستم رو توی شورتم کردم و با یک دست کوسم رو میمالیدم و با دست دیگه ام سینه ام رو، هر چی فکر میکردم که یکی از پوزیشن های سکسهای سهنفرهای که توی فیلمهای پورن دیده بودم یادم بیاد به نتیجهای نمیرسیدم! برای همین بعد چند دقیقه بدون هیچ ایدهای تمام لباسهام رو درآوردم و رفتم بالای سر مانی و فاطی و به زور کونم رو روی صورت فاطی گذاشتم و سر مانی روهم به کوسم چسبوندم و منتظر ورود زبونهای دوستان شدم و اووووف که چی شد! چه حالی میداد اون وسط! فاطی زبونش رو توی کونم کرده بود و مانی هم کل کوسم رو کرده بود توی دهنش و با فشاری که من به سرش میاوردم اونم زبونش رو لای کسم میکشید ، فضای طوری بود که هر سهتایمون هم استرس داشتیم که یه وقت صدامون بلند نشه و مامانم نیاد در اتاقم در بزنه و تابلو بشیم و هم در حال تجربه همزمان کلی اتفاق جدید و سکسی بودیم و همین باعث شده بود که حرارتمون خیلی بیشتر بشه و ظرف چند دقیقه من و فاطی ارضا بشیم! اولین نفر من بودم که خودم رو با کلی زحمت از وسط اونها بیرون کشیدم و روی صندلی وا رفتم و بعد فاطی ،مانی رو کنار زد و نفس نفس زنان شروع به خندیدن کرد! اما مانی همچنان سرخ بود و پر حرارت! اون هنوز ارضا نشده بود و با یه حالت درماندگی داشت به ما دوتا نگاه میکرد!
من که با دستهای آویزون و موهای پریشون داشتم به فاطی نگاه میکردم و خیلی بی رمق به لبخند اون و اندام لخت سه نفریمون میخندیدم! وضعیت عجیبی بود، فاطی با انگشت کشیدن لای کوسش زیر لب جونی به من گفت و یک پاش رو به سمت مانی که روی تخت و به دیوار تکه کرده بود برد و با خم کردن زانوش پاش رو لای پای مانی برد تا اینجوری سر به سر اون بذاره و شاید داداش دودول طلام رو تحریک کنه! اما مانی خیلی وارفته و مایوس از سکسی که داشت بدون توجه به جنده بازیهای فاطی به من نگاه میکرد و در سکوت انگاری داشت التماسم میکرد!با اون حال مانی دوباره فکری به ذهنم رسید و با زحمت خودم رو از روی صندلی بلند کردم و از اینکه بدون هیچ لباسی جلوی اون دو نفر شروع به راه رفتن به سمت کمدم کردم حس عجیب و رهایی داشتم ، همینطور به مانی و فاطی نگاه میکردم و با عشوه موهام رو با یک حرکت گردنم به یک سمتم ریختم و با لبخند دستی به سینه ام که حسابی نوکش سفت شده بود کشیدم و چند لحظه بعد شیشه عطر مانی رو از توی کمدم درآوردم و با لبخند بالای سرم گرفتم؛
-بیا عشقم اینم سورپرایز من به داداش دودول طلام
-واااای نازی! این دست تو چیکار میکنه!؟
مانی با دیدن شیشه عطر استوانهایش که از اون به عنوان دیلدو استفاده می کرد گل از گلش شکفت و با ناز و عشوه دستی به بازوهاش کشید و با لبخند کمی خودش رو روی تخت جابجا کرد که فاطی دوباره با پاش فشاری به کیر مانی داد و اینبار کامل به سمت اون چرخید و با گرفتن کیر نیم خیز مانی، جوووون بلندی کشید و کلی قربونش رفت!
لبخند مانی بیشتر از روی خجالت بود تا خوشحالی برای همین دیلدوی معطر رو به کون فاطی که بخاطر کم رویی مانی ، پرو شده بود فشار دادم و با صدای آروم سرش داد زدم!
-کثافت داداشم رو اذیت نکن وگرنه همین شیشه رو میکنم تو کونت!!
مانی با این کار من، کمی جون گرفت و با خنده خودش رو از بین ما آزاد کرد و دست به کمر کنار میز آرایشم وایستاد، کیرش مثل یه شیلنگ بدون آب آویزون بود و انگار نه انگار که دوتا دختر سکسی جذاب جلوش لخت روی تخت بودن و داشتن همدیگه رو انگشت میکردن!
-واقعاً مانی خاک تو سرت!
-چرا!؟
کوس توپل و براق فاطی رو تو مشتم گرفتم و با دست دیگه ام سینه سفیدش رو فشار دادم و رو به مانی گفتم؛
-احمق الان نصف جمعیت کره زمین در حسرت دیدن یه همچین دخترهای سکسی هستن ،بعد تو با نیم متر کیر وایستادی جلوی ما و انگار نه انگار!
-خوب چیکار کنم! با بدن دخترا تحریک نمیشم آخه!
-خاک عالم تو سرت! بیا جلو ببینمت
مانی با این حرف من کمی با دو دلی به سمت ما اومد و منم مثل فاطی وقتی خجالت مانی رو با اون کیرش دیدم جسور شدم و خیلی راحت بهش دستور میدادم و اونم بدون هیچ صحبتی فقط اطاعت میکرد، وقتی جلوی تخت رسید من و فاطی روی تخت نشستیم و خیلی راحت و بدون عجله شروع به نوازش کیر مانی کردیم و فاطی که گویا دوباره با دست زدن به کیر، مغزش از کار افتاده بود و مثل یه زامبی حشری، سریع لبش رو جلو برد و کیر مانی رو از بغل شروع به لیسیدن کرد! منم دستم رو از بین پاهاش رد کردم و از سوراخ کونش تا تخماشو براش میمالیدم و به صورت گل انداخته مانی نگاه میکردم و بهش لبخند میزدم، حس عجیبی بود، اینهمه سال بدون هیچ حسی کنار هم بودیم و یکباره همهٔ پردههارو با کمک فاطی دریده بودیم و برای شروع کار با سکس سه نفره استارت زده بودیم، انقدر بی تجربه و خنگ بودیم که هیچکدوممون هیچ ایدهای برای پوزیشن نداشت و فقط باهم ور میرفتیم و از کشف بدن هم لذت میبردم! که صدای در بلند شد!
»تق تق!!
در کسری از ثانیه هر سه نفرمون سکته زدیم و هرکی تو هر حالتی بود خشکش زد تا ببینه چه اتفاقی قراره بیفته!
-بچهها بیاین شام آمادهاس
صدای مامانم درحالی که داشت از در دور میشد بلند شد! این یعنی سرش شلوغه و وقت داخل اومدن نداره ! هر چند که در قفل بود اما اگه میفهمید در قفله بیشتر مشکوک میشد و احتمال به فنا رفتنمون بود، وقتی صدای مامان لابهلای صدای بلند موزیک محو شد همه نفسهامون رو بیرون دادیم و با دیدن چهره فاطی که با چشمهای گرد لبهاش رو به کیر مانی چسبونده بود خندهام گرفت و خیلی سریع با همون خنده داد زدم؛
-بابا مگه اومده!؟
-الان زنگ زد سوپری سر کوچهاس تا پنج دقیقه دیگه میاد، بیاین سفره رو بچینین!
فاطی که دوباره حشرش بالا زده بود، روی تخت ایستاد و کیر مانی رو چند بار تو دستش بالا و پایین کرد با دست دیگهاش سر مانی رو گرفت و دوباره شروع به خوردن لبهاش کرد، منم با ضربهای به کون مانی از جام بلند شدم تا سریعتر لباسهام رو بپوشم و برم پیش مامانم
-خوب جوان ناکام ، بهتره زودتر خودت رو جمع و جور کنی که بابا بهنام توی اتاق ما نبیندت، فاطی جون شما هم خودت رو کنترل کن عزیزم ، خوردی بچه مردمو!
چند لحظه بعد وقتی لباس هام رو پوشیدم دوباره به کون مانی و البته اینبار به کون ژلهای فاطی ضربه ای زدم و با دادن آخرین هشدار رفتم بیرون؛
-خوشگلای حشری من، من دارم میرم بیرون و در رو هم نمیتونم پشت سرم قفل کنم، قبل از اینکه کسی بیاد و هممون رو بگا بدید خودتون رو جمع کنید، یه چیزی هم برای روزهای بعدی بذارید .
نوشته: viki
Viki