سلام و درود به تمامی دوستان بکن تو امیدوارم از داستانهایی که فرستاده میشه هم لذت وهم عبرت وهم که به تجربیات خودتون افزوده بشه.
بنده معرف حضور دوستان هستم سعید۴۹ساله از مشهد از مشتریان پروپاقرص سایت بکن تو که چندین داستان و تجربیات خودم و که در دوران نوجوانی و جوانی برام اتفاق افتاده رو نوشته و فرستادم که چندتا از داستانهای رود سایت بکن تو خوندم و آخرین داستانم و به عنوان ژنرالهای عراقی نوشتم ولی ظاهرا بارگذاری نشده که امیدوارم عوامل بکن تو لطف کننده در دسترس خواننده ای عزیز قراربدن که اگه دوست داشتین قسمت دوم اون داستان ژنرالها رو بنویسم و ارسال کنم .بریم سروقت دادستان.
اون موقع من هنوز۹یا۱۰سالم بود سالی بود که جنگ شروع شده بود همون اوایل جنگ دایی بنده شربت شهادت رو نوشید و از پیش ما رفت و به همین خاطر تا صحبت از بسیج و این حرفها میشد مادرم به شدت غضبناک میشد در همون اثنا توی محله سمت پایین شهر مشهد برای یکی دو سالی بصورت اجاره نشینی ساکن بودیم و مردم اون زمان بسیار مهربان و دوست داشتنی بودن چون انقلاب تازه پا گرفته بود و مردم هم حس انقلابیگری شدیدی داشتن و تعصب که متعصب خیلی شدیدی نسبت به موقعیت زمان خودشونو داشتن و ما بچه ها هم توی اون اوضاع بیکارنبودیم وازسکس هم هیچی نمیدونستیم فقط در حد دستمالی انگشت کردن حالیمون بود ولی بچهای بزرگتر از ما بیشتر حالیشون بود.
چندتا از بچه محله که خانواده هاشون خیلی انقلابی بودن برای بسیج محله ثبتنام کرده بودن و آموزشهایی هم توی مساجد میدیدن که یک شب توی مسجد داشت آموزش نظامی می داد شب ساعتهای۷یا۸بودکه کلاس ساکت نمی شد با اسلحه ژسه یک تیر مشقی زدکه گوشهای ماازصدای اسلحه کرشدوساعتهاگوشمان صوت میکشیدازپیروجوان نوجوان ثبت نام کرده بودن تا به جبهه بروند کوچکترها هم برای گشت زنی توی کوچه ها به کار گرفته میشدند ومن که گاهی توی مسجد می رفتم ولی ثبت نام نکردم چون برای ثبت نام کردن کتک مفصلی از مادرم نوش جان کردم که تا آخر جنگ توی گوشم مونده که حرف بسیجو نزنم آخه بچها میگفتن که موقع گشت توی خیابون همدیگرو می مالند با هم حال میکنن منم میخواستم تجربه بکنم ولی خوب شرایط برام جفت و جور نمیشد.روزها و شبها می گذشت دوستان بسیجی ما هم انجام وظیفه میکردن ومن هم شبها به مسجد می رفتم با دوستانم باهم بودیم خوب سرپرست این بسیجیها جوان بود حدود فکرکنم ۲۵روداشت جوانی ریشو با موهای پرپشت و لباس خاکی بسیجی اون چفیه که دیگه نماد جهاد مبارزه بگذریم
یک شب که مسجدرفته بودم رفتم سرویس بهداشتی همین جور که نشسته بودم توی توالت بچهای شیطون آرزوی دیوار توالت بغل دستی میامدن بالاوبه اصطلاح خودشون کون وکپل رودیدمیزدن ویک باره میخندیدن من که سرم روبالابردم ای صحنه رودیدم تاامدم اعتراض بکنم که یکی دیگه ازبچهاامدداخل فقل درهم خراب بودوازداخل قفل نمیشددیگه بلندشدم کون لخت میخواستم شلوارموبکشم بالاطرف نمیگذاشت ومنوچسبونده بوده دیوار توالت وچهارانگشت لای قاچ کون من بودومنم سعی میکردم خودموازدستش خلاص کنم باهرتلاشی دستش بیشتر لای کونم جابجامیشداونی که بالای دیواربوداسمش اصغرمعرف به اصغربربربودکه اوف اوففففففف میکردودیگری که دستش توی کون من بود که چندبار هم منوگاییده بوداسمش حسن بود که معرف به حسن سیاه بود(خدا رحمتش کنه ازدنیارفته)دوسه تایی دیگه هم توی راه روی توالت ایستاده بودند و فقط میخندیدن یک صحنه عجیب و قریبی بود توی همین وضعیت که یکباره فرمانده بسیج اسمش یحیی بودامدودادزداینجاچه خبره چکاردارین میکنین که بچهاسریع از دستشویی زدن به چاک ومن موندم تنهاخوب خیلی ترسیده بودم آمدم خم شم که شلوارم وبکشم بالاحس کردم کسی ایستاده سرم روبالابردم دیدم بله بسیجی یحیی داره منو نگاه میکنه من ازترس خشکم زدخوب بچه سال بودم امدتوی توالت شرت که نداشتم شلوارم وکشیدبالادرضمن همینجوریم داشت پاهای سفیدوکون کلوچمونگاه میکردوقتی بلندشددیدم که جلوش حسابی بادکرده بودازتوالت رفت بیرون وگفت همینجاوایستاتاباهم بریم ببینم کی تورواذیت کرده تارفت دستشویی منم فرارکردم رفتم خونمون آخه ازخونه تامسجدمحله فاصله ای نداشت .چند روزی گذشت وبچهاسربه سرم میزاشتن که توی توالت یحیی ترتیب توروداده وخیلی اذیت میکردن ومن هم گریه میکردم وانکارمیکردم وگفتم شب میام مسجدبهش میگم شماهاچی گفتین آخه برای خود یحیی هم بدبوداین صحبتهااونهاهم فکرمیکردن که من دروغ میگم ومسجدنمیام ولی شب رفتم مسجدنشستم تایحیی امدتارسیدم بهش شروع کردم به گریه اونم بانوازش بردتوی آشپزخانه مسجدبعدازاروم کردنم قضیه روسیرتاپیازبراش تعریف کردم و به شدت عصبانی شدخوب من که درک نمیکردم موضوع روولی یحیی خوب میدونست که این مطلب بپیچه توی محله وبااون خرتوخری مملکت ممکن بود. آش نخورده ودهن سوخته بشه والکی الکی سرش بجرم لواط بالای داربره بعدازنمازنمازگزارانی که عضوبسیج نبودن به هوای کلاس آموزش ازمسجدبیرون کردوسریع کلاس روتشکیل داده چه اتفاقی افتاده ویکسری حرفهای نامربوط داره پخش میشه وروکردبه من وگفت کسایی که اونشب تورواذیت کردن توی این جمع هستن (حودود۲۰نفری میشدند)گفتم بله گفت اسمهایی که میگه بلندمیشن ومی ایستندومن یکی یکی اسامیشونوگفتم یحیی بقیه رومزخص کردوفرستاددنبال کارهای محوله من موندم و یحیی اون چندنفریحیی باعصبانیت نفری یکی کشیده زدبهشون وسروصدای زیادی کردوگفت اگه یکباره دیگه این اراجیف و صحبتهای نامربوطی به گوشم برسه دمارازروزگارتون درمیارم بلایی به سرتون میارم که توی کتابهابنویسن همه فهمیدن بچهاکه مثل سگ ترسیده بودن گفتن اره فهمیدیم وگفت درضمن اگه بفهمم که کسی این بچه رواذیت کنه و به من بگه پوستشوقلفتی میکنم وتوش کاه جامیکنم وبچهاکه گه توی کونش الاسکاشده بودباترس ولرز جواب میدادن وگفت برای تنبه ۳شب که ازفرداشب بایددورمسجدروپامرغی برین آخه مسجدهم بزرگ بودو۳شب اینهاروداخل مسجدکه کمی بزرگ هم بودپامرغی بردکه چندشب نتونستن راحت بخوابند توی مدرسه هم که هم کلاس بودیم راحت نبودن ومدام منوفوش میدادن😀😀😀😀خلاصه که من خیلی یحیی جون و دوست داشتم وراحت به مسجدمیرفتم وشده بودم بردست یحیی جون که باعث عصبانی وحسودی دوستانم شدم یکباره میگفت سعیدبپربرام ازابدارخانه یک لیوان آب بیاربرام ومن هم سریع میرفتم آب میاوردم وهمین کارهای خورده ریزروانجام میدادم البته ناگفته نماند که والدینم دورادورازمن خبرمیگرفتن نگاه میکردن درمسجدنشستم خبری میگرفتن ومیرفتن دیگه همچین شده بود که رفیق شیش یحیی بودم هرجا که میرفت من هم باهاش بودم کم کم دست میکشید به پشتم ولپم ومیکشیدوگه گداری بهم خوراکی میدادیاوقتی که برای برادران بسیجی کمپودیاخوراکی میدادن سهم منم رومیگرفت واگه یک شب مسجدنمیرفتم برام نگه میداشت شب بعدکه میرفتم بهم میدادخلاصه یک شب رفتم مسجدوزیرزمین مسجدهم داده بودن به برادر یحیی میزی و صندلی وچندتاقاب عکس وکمدواینطورچیزهاکه وسایل اداری بودخودش تنهابودرفتم توی زیرزمین سلام کردم اونم با خوشرویی جوابمودادوگفتم عه بقیه کجان شماتنهایی گفت آره تنها هستم امروز کلاس نداشتیم بچهاخونشون هستن من هم دارم پروندهارودرست میکنم .گفتم پس جای جدید بهتون دادن .با حوصله گفت نه از قبل دستمون بود و الان دیگه رسمی شده و یک لبخندی زد گفت که کمک نمی کنی گفتم چرا بگین چکاربکنم خلاصه مشغول شدم کاغذ بیار یا زونکن بیار از توی کشوی میز پوشه بیار چند دقیقه کارکردن گفت خسته شدی گفتم آره گفت بیا کمی پشتت و بمالم خستگیت در بیاد اون روی صندلی نشسته منم پشتم وکه حالت ایستاده بود شروع کرد به مشت ومال دادن دستهای بزرگش پشت کوچک و نحیف من رو پرمیکرد گه گداریم کمر به پایینم دوستی میزد که توی ذهن خردسال من هیچی نبود و اعتماد کامل بود با همون بچگیم چند دقیقه ای منو چلوند وقتی برگشتم با همون صحنه توی توالت برام زنده شده جلوی شلوارش باد کرده بود خیلی زیاد خوب زیاد حالیم نبود هنوز وسایل زیاد نداشتن آمدم بشینم روی زمین که گفت نه چراروی زمین بشینی صبرکن رفت برای من وخودش دوتاچایی ریخت با همون کیرسیخ شدش وامدگفت بیاروی پای من بشین وباهم یک چایی بخوریم من خجالت کشیدم وگفتم نه گفت عه مگه من وتودوست نیستیم گفتم چرا گفت پس خجالت نداره توهم داداش کوچیکه من هستی بیا خجالت نکش ودست منوکشیدبغل کردویک ضرب نشوندروی کیرش خخخخخ زیرکونم یک چیزسفت وکلفت که ناهموار شده
بود زیرکونم اصلاراحت نبودجای نشستنم وهی کیرش زیرکونم دل میزدبهم قنددادوگفت چایی توبخوردوتایی چایی مونو خوردیم و منم دلم نمیخواست بلندبشم خوب عرض کردم اول داستان که ازسکس هیچی نمیدونستیم واقعان چشم و گوش بچهای اون موقع بسته بود مثل بچهای امروزی دریده و چشم و گوش با نبودن که خلاصه یک ده دقیقه ای من همونجوری روی کیرحضرت اقانشسته بودم که یکباره گفت پاشو بریم ادامه کار رو بگذاریم برای فردا من هم خداحافظی کردم ورفتم خونمون وازحرکتهای یحیی وکیرکلفت ونشوندن من رو پاهاش فراموشم شد و باز فردا شب اول اذان مغرب
مسجد و بچه ها و اهالی مسجد برای نماز جماعت ومن هم وضو می گرفتم و به صف جماعت وای می ایستادم به نماز.
خوب دست وپاشکسته یک چیزهایی بلد بودم بعد نماز وقتی بچهاروخواست جمع کنه یک باره گفت ای داد بیداد گفتم چی شده آقا یحیی چی شده گفت کلیدهای زیرزمین مسجد رو یادم رفته بیارم خونه هستش باید برم بیارم روکردبه بچها گفت که من کلیدها رو جا گذاشتم خونه تا برم و برگردم همینجا بشین تا بیام خوب منم از اینکه باز بچها اذیت نکنند راه افتادم سمت خونه که یک مرتبه یک ماشین پیکان کنارم ایستاد دیدم آقا یحیی هستش گفت کجا میری گفتم میرم خونه گفت چرا؟گفتم ترسیدم در نبود شما بچه ها اذیتم کنن برای همین برم خونه بهتره خندید و گفت بیا بالا با هم میریم خونه و برگشتن سر راه میرسونمت خونه گفتم باشه خونشون هم خیلی دور نبود مسجد تو خیابون بود خونشون سر خیابون بودش که هنوز هم هست ولی نمیدونم خودش زنده هستش یا نه خخخخخخ جلوی در خونشون پارک کرد گفت پیاده شو و باهم رفتیم توی خونشون .
وارد پذیرایی شدیم خونشون تمیزبودولی نمیدونستم که مجرده یامتاهل عقلمون به این چیزهاقدنمیدادشروع به گشتن کردواون موقع که مبل واینطورچیزهانبودهمه خانهای فقیر و مستمند کنارهای ابری بود وپشتی های بالشتی مانندبودگفت توهم بگردومن هم شروع به گشتن کردم همین که خم میشدم که پشت پشتی رونگاه میکردم میامد از پشت بهم میچسبدومیگفت اینجا رو نگاه کردی گفتم بله و نیست باز یکی دیگه بازمیچسبیدبهم ولی توی بهر کار نبودم که یواش یواش متوجه برجستگی که به پشتم و کونم میخورددیگه فهمیدم چه خبره یکم دیگه گشتیم که خودشو زدبه خستگی گفت کمی بشینیم خسته شدم برگشتم دیدم بله بدجوری کیرش مست شده کنارش نشستم که درازکشیدوسرشوگذاشت روی پام ویک دستشم زیرسرش گذاشت که انگشتاشو میخوردبه دودلم من هم خوشم میآمد کم کم باهام وبادودولم بازی کردبعدگفت چقدردودولت سیخ میشه ببینمش منم ساکت بودم شلوارم وکشیدپایین وگفت وایی چقدرکچولوهستش چه خایهات کوچیکن به اندازه فندق هستن دست میکشیدلای پاهامودست میکشیدالبته اینها همه درچندلحظه اتفاق افتاد همینجوری که لای پاهامومیمالیدیواش یواش شلوارم وکشیدپایین وهی دستمالیم میکردن وبرگردوندوپشتم بهش بودمنوبغل کردوخودشوچسبوندبه من وهی خودشوبه میمالوندمنکه ازلذت بردن وایتطورچیزهاهالیم نبودولی بابچهای محل هم که کاریم میکردیم چیزی حالیمون نبودولی نمیدونم مثل آدمهای منگول سکوت میکردم پشتم بهش بود که چیزی کلفت لای پیام بود انقدربزرگ وکلفت بود که لای پیام دردمیگرفت خشک لای پیام بازی بازی میکردومیلرزیدونفسش بریده بریده بودوبادست بزرگش کون سفید بچه گانمومشت ومال میدادوبعضی مواقع هم یک جونی میگفت یک لحظه ایستادکیرشوکشیدازلای پام دوباره گذاشت لای پام ولی اینبارخیس ولیزبوداب دهانشوزده بودوراحتررفت وامدمیکردومنومحکم بغل کرده بودومحکم فشارمیدادوبدن ضعیف ونحیف من که به یک ور خوابیده بودم یکباره کلاهک کیرشوگذاشت روی سوراخ کونم هرچی زورمیزدولی کلاهک کیرش که بزرگ بودداخل کونم نشد ولی من هم کمی اذیت میکردانقدرکیرشوبه کون من مالید که لرزیدو اه اه اه کردن واب کیرش رو ریخت روی سوراخ کونم که من تعجب کرده بودم که این داره چکارمیکنه چرااین ادابازیهادرمیاره ولی نمیدونستم که داره به اصطلاح حال میکنه ولذت جنسی میبره واین اولین بارواخرین بازهم نبودکه این برادران همه کار وانجام میدادن وسواستفادهاکه این ذره ای و یا قطره ای از یک دریای بزرگ هستش.
بنده معرف حضور دوستان هستم سعید۴۹ساله از مشهد از مشتریان پروپاقرص سایت بکن تو که چندین داستان و تجربیات خودم و که در دوران نوجوانی و جوانی برام اتفاق افتاده رو نوشته و فرستادم که چندتا از داستانهای رود سایت بکن تو خوندم و آخرین داستانم و به عنوان ژنرالهای عراقی نوشتم ولی ظاهرا بارگذاری نشده که امیدوارم عوامل بکن تو لطف کننده در دسترس خواننده ای عزیز قراربدن که اگه دوست داشتین قسمت دوم اون داستان ژنرالها رو بنویسم و ارسال کنم .بریم سروقت دادستان.
اون موقع من هنوز۹یا۱۰سالم بود سالی بود که جنگ شروع شده بود همون اوایل جنگ دایی بنده شربت شهادت رو نوشید و از پیش ما رفت و به همین خاطر تا صحبت از بسیج و این حرفها میشد مادرم به شدت غضبناک میشد در همون اثنا توی محله سمت پایین شهر مشهد برای یکی دو سالی بصورت اجاره نشینی ساکن بودیم و مردم اون زمان بسیار مهربان و دوست داشتنی بودن چون انقلاب تازه پا گرفته بود و مردم هم حس انقلابیگری شدیدی داشتن و تعصب که متعصب خیلی شدیدی نسبت به موقعیت زمان خودشونو داشتن و ما بچه ها هم توی اون اوضاع بیکارنبودیم وازسکس هم هیچی نمیدونستیم فقط در حد دستمالی انگشت کردن حالیمون بود ولی بچهای بزرگتر از ما بیشتر حالیشون بود.
چندتا از بچه محله که خانواده هاشون خیلی انقلابی بودن برای بسیج محله ثبتنام کرده بودن و آموزشهایی هم توی مساجد میدیدن که یک شب توی مسجد داشت آموزش نظامی می داد شب ساعتهای۷یا۸بودکه کلاس ساکت نمی شد با اسلحه ژسه یک تیر مشقی زدکه گوشهای ماازصدای اسلحه کرشدوساعتهاگوشمان صوت میکشیدازپیروجوان نوجوان ثبت نام کرده بودن تا به جبهه بروند کوچکترها هم برای گشت زنی توی کوچه ها به کار گرفته میشدند ومن که گاهی توی مسجد می رفتم ولی ثبت نام نکردم چون برای ثبت نام کردن کتک مفصلی از مادرم نوش جان کردم که تا آخر جنگ توی گوشم مونده که حرف بسیجو نزنم آخه بچها میگفتن که موقع گشت توی خیابون همدیگرو می مالند با هم حال میکنن منم میخواستم تجربه بکنم ولی خوب شرایط برام جفت و جور نمیشد.روزها و شبها می گذشت دوستان بسیجی ما هم انجام وظیفه میکردن ومن هم شبها به مسجد می رفتم با دوستانم باهم بودیم خوب سرپرست این بسیجیها جوان بود حدود فکرکنم ۲۵روداشت جوانی ریشو با موهای پرپشت و لباس خاکی بسیجی اون چفیه که دیگه نماد جهاد مبارزه بگذریم
یک شب که مسجدرفته بودم رفتم سرویس بهداشتی همین جور که نشسته بودم توی توالت بچهای شیطون آرزوی دیوار توالت بغل دستی میامدن بالاوبه اصطلاح خودشون کون وکپل رودیدمیزدن ویک باره میخندیدن من که سرم روبالابردم ای صحنه رودیدم تاامدم اعتراض بکنم که یکی دیگه ازبچهاامدداخل فقل درهم خراب بودوازداخل قفل نمیشددیگه بلندشدم کون لخت میخواستم شلوارموبکشم بالاطرف نمیگذاشت ومنوچسبونده بوده دیوار توالت وچهارانگشت لای قاچ کون من بودومنم سعی میکردم خودموازدستش خلاص کنم باهرتلاشی دستش بیشتر لای کونم جابجامیشداونی که بالای دیواربوداسمش اصغرمعرف به اصغربربربودکه اوف اوففففففف میکردودیگری که دستش توی کون من بود که چندبار هم منوگاییده بوداسمش حسن بود که معرف به حسن سیاه بود(خدا رحمتش کنه ازدنیارفته)دوسه تایی دیگه هم توی راه روی توالت ایستاده بودند و فقط میخندیدن یک صحنه عجیب و قریبی بود توی همین وضعیت که یکباره فرمانده بسیج اسمش یحیی بودامدودادزداینجاچه خبره چکاردارین میکنین که بچهاسریع از دستشویی زدن به چاک ومن موندم تنهاخوب خیلی ترسیده بودم آمدم خم شم که شلوارم وبکشم بالاحس کردم کسی ایستاده سرم روبالابردم دیدم بله بسیجی یحیی داره منو نگاه میکنه من ازترس خشکم زدخوب بچه سال بودم امدتوی توالت شرت که نداشتم شلوارم وکشیدبالادرضمن همینجوریم داشت پاهای سفیدوکون کلوچمونگاه میکردوقتی بلندشددیدم که جلوش حسابی بادکرده بودازتوالت رفت بیرون وگفت همینجاوایستاتاباهم بریم ببینم کی تورواذیت کرده تارفت دستشویی منم فرارکردم رفتم خونمون آخه ازخونه تامسجدمحله فاصله ای نداشت .چند روزی گذشت وبچهاسربه سرم میزاشتن که توی توالت یحیی ترتیب توروداده وخیلی اذیت میکردن ومن هم گریه میکردم وانکارمیکردم وگفتم شب میام مسجدبهش میگم شماهاچی گفتین آخه برای خود یحیی هم بدبوداین صحبتهااونهاهم فکرمیکردن که من دروغ میگم ومسجدنمیام ولی شب رفتم مسجدنشستم تایحیی امدتارسیدم بهش شروع کردم به گریه اونم بانوازش بردتوی آشپزخانه مسجدبعدازاروم کردنم قضیه روسیرتاپیازبراش تعریف کردم و به شدت عصبانی شدخوب من که درک نمیکردم موضوع روولی یحیی خوب میدونست که این مطلب بپیچه توی محله وبااون خرتوخری مملکت ممکن بود. آش نخورده ودهن سوخته بشه والکی الکی سرش بجرم لواط بالای داربره بعدازنمازنمازگزارانی که عضوبسیج نبودن به هوای کلاس آموزش ازمسجدبیرون کردوسریع کلاس روتشکیل داده چه اتفاقی افتاده ویکسری حرفهای نامربوط داره پخش میشه وروکردبه من وگفت کسایی که اونشب تورواذیت کردن توی این جمع هستن (حودود۲۰نفری میشدند)گفتم بله گفت اسمهایی که میگه بلندمیشن ومی ایستندومن یکی یکی اسامیشونوگفتم یحیی بقیه رومزخص کردوفرستاددنبال کارهای محوله من موندم و یحیی اون چندنفریحیی باعصبانیت نفری یکی کشیده زدبهشون وسروصدای زیادی کردوگفت اگه یکباره دیگه این اراجیف و صحبتهای نامربوطی به گوشم برسه دمارازروزگارتون درمیارم بلایی به سرتون میارم که توی کتابهابنویسن همه فهمیدن بچهاکه مثل سگ ترسیده بودن گفتن اره فهمیدیم وگفت درضمن اگه بفهمم که کسی این بچه رواذیت کنه و به من بگه پوستشوقلفتی میکنم وتوش کاه جامیکنم وبچهاکه گه توی کونش الاسکاشده بودباترس ولرز جواب میدادن وگفت برای تنبه ۳شب که ازفرداشب بایددورمسجدروپامرغی برین آخه مسجدهم بزرگ بودو۳شب اینهاروداخل مسجدکه کمی بزرگ هم بودپامرغی بردکه چندشب نتونستن راحت بخوابند توی مدرسه هم که هم کلاس بودیم راحت نبودن ومدام منوفوش میدادن😀😀😀😀خلاصه که من خیلی یحیی جون و دوست داشتم وراحت به مسجدمیرفتم وشده بودم بردست یحیی جون که باعث عصبانی وحسودی دوستانم شدم یکباره میگفت سعیدبپربرام ازابدارخانه یک لیوان آب بیاربرام ومن هم سریع میرفتم آب میاوردم وهمین کارهای خورده ریزروانجام میدادم البته ناگفته نماند که والدینم دورادورازمن خبرمیگرفتن نگاه میکردن درمسجدنشستم خبری میگرفتن ومیرفتن دیگه همچین شده بود که رفیق شیش یحیی بودم هرجا که میرفت من هم باهاش بودم کم کم دست میکشید به پشتم ولپم ومیکشیدوگه گداری بهم خوراکی میدادیاوقتی که برای برادران بسیجی کمپودیاخوراکی میدادن سهم منم رومیگرفت واگه یک شب مسجدنمیرفتم برام نگه میداشت شب بعدکه میرفتم بهم میدادخلاصه یک شب رفتم مسجدوزیرزمین مسجدهم داده بودن به برادر یحیی میزی و صندلی وچندتاقاب عکس وکمدواینطورچیزهاکه وسایل اداری بودخودش تنهابودرفتم توی زیرزمین سلام کردم اونم با خوشرویی جوابمودادوگفتم عه بقیه کجان شماتنهایی گفت آره تنها هستم امروز کلاس نداشتیم بچهاخونشون هستن من هم دارم پروندهارودرست میکنم .گفتم پس جای جدید بهتون دادن .با حوصله گفت نه از قبل دستمون بود و الان دیگه رسمی شده و یک لبخندی زد گفت که کمک نمی کنی گفتم چرا بگین چکاربکنم خلاصه مشغول شدم کاغذ بیار یا زونکن بیار از توی کشوی میز پوشه بیار چند دقیقه کارکردن گفت خسته شدی گفتم آره گفت بیا کمی پشتت و بمالم خستگیت در بیاد اون روی صندلی نشسته منم پشتم وکه حالت ایستاده بود شروع کرد به مشت ومال دادن دستهای بزرگش پشت کوچک و نحیف من رو پرمیکرد گه گداریم کمر به پایینم دوستی میزد که توی ذهن خردسال من هیچی نبود و اعتماد کامل بود با همون بچگیم چند دقیقه ای منو چلوند وقتی برگشتم با همون صحنه توی توالت برام زنده شده جلوی شلوارش باد کرده بود خیلی زیاد خوب زیاد حالیم نبود هنوز وسایل زیاد نداشتن آمدم بشینم روی زمین که گفت نه چراروی زمین بشینی صبرکن رفت برای من وخودش دوتاچایی ریخت با همون کیرسیخ شدش وامدگفت بیاروی پای من بشین وباهم یک چایی بخوریم من خجالت کشیدم وگفتم نه گفت عه مگه من وتودوست نیستیم گفتم چرا گفت پس خجالت نداره توهم داداش کوچیکه من هستی بیا خجالت نکش ودست منوکشیدبغل کردویک ضرب نشوندروی کیرش خخخخخ زیرکونم یک چیزسفت وکلفت که ناهموار شده
بود زیرکونم اصلاراحت نبودجای نشستنم وهی کیرش زیرکونم دل میزدبهم قنددادوگفت چایی توبخوردوتایی چایی مونو خوردیم و منم دلم نمیخواست بلندبشم خوب عرض کردم اول داستان که ازسکس هیچی نمیدونستیم واقعان چشم و گوش بچهای اون موقع بسته بود مثل بچهای امروزی دریده و چشم و گوش با نبودن که خلاصه یک ده دقیقه ای من همونجوری روی کیرحضرت اقانشسته بودم که یکباره گفت پاشو بریم ادامه کار رو بگذاریم برای فردا من هم خداحافظی کردم ورفتم خونمون وازحرکتهای یحیی وکیرکلفت ونشوندن من رو پاهاش فراموشم شد و باز فردا شب اول اذان مغرب
مسجد و بچه ها و اهالی مسجد برای نماز جماعت ومن هم وضو می گرفتم و به صف جماعت وای می ایستادم به نماز.
خوب دست وپاشکسته یک چیزهایی بلد بودم بعد نماز وقتی بچهاروخواست جمع کنه یک باره گفت ای داد بیداد گفتم چی شده آقا یحیی چی شده گفت کلیدهای زیرزمین مسجد رو یادم رفته بیارم خونه هستش باید برم بیارم روکردبه بچها گفت که من کلیدها رو جا گذاشتم خونه تا برم و برگردم همینجا بشین تا بیام خوب منم از اینکه باز بچها اذیت نکنند راه افتادم سمت خونه که یک مرتبه یک ماشین پیکان کنارم ایستاد دیدم آقا یحیی هستش گفت کجا میری گفتم میرم خونه گفت چرا؟گفتم ترسیدم در نبود شما بچه ها اذیتم کنن برای همین برم خونه بهتره خندید و گفت بیا بالا با هم میریم خونه و برگشتن سر راه میرسونمت خونه گفتم باشه خونشون هم خیلی دور نبود مسجد تو خیابون بود خونشون سر خیابون بودش که هنوز هم هست ولی نمیدونم خودش زنده هستش یا نه خخخخخخ جلوی در خونشون پارک کرد گفت پیاده شو و باهم رفتیم توی خونشون .
وارد پذیرایی شدیم خونشون تمیزبودولی نمیدونستم که مجرده یامتاهل عقلمون به این چیزهاقدنمیدادشروع به گشتن کردواون موقع که مبل واینطورچیزهانبودهمه خانهای فقیر و مستمند کنارهای ابری بود وپشتی های بالشتی مانندبودگفت توهم بگردومن هم شروع به گشتن کردم همین که خم میشدم که پشت پشتی رونگاه میکردم میامد از پشت بهم میچسبدومیگفت اینجا رو نگاه کردی گفتم بله و نیست باز یکی دیگه بازمیچسبیدبهم ولی توی بهر کار نبودم که یواش یواش متوجه برجستگی که به پشتم و کونم میخورددیگه فهمیدم چه خبره یکم دیگه گشتیم که خودشو زدبه خستگی گفت کمی بشینیم خسته شدم برگشتم دیدم بله بدجوری کیرش مست شده کنارش نشستم که درازکشیدوسرشوگذاشت روی پام ویک دستشم زیرسرش گذاشت که انگشتاشو میخوردبه دودلم من هم خوشم میآمد کم کم باهام وبادودولم بازی کردبعدگفت چقدردودولت سیخ میشه ببینمش منم ساکت بودم شلوارم وکشیدپایین وگفت وایی چقدرکچولوهستش چه خایهات کوچیکن به اندازه فندق هستن دست میکشیدلای پاهامودست میکشیدالبته اینها همه درچندلحظه اتفاق افتاد همینجوری که لای پاهامومیمالیدیواش یواش شلوارم وکشیدپایین وهی دستمالیم میکردن وبرگردوندوپشتم بهش بودمنوبغل کردوخودشوچسبوندبه من وهی خودشوبه میمالوندمنکه ازلذت بردن وایتطورچیزهاهالیم نبودولی بابچهای محل هم که کاریم میکردیم چیزی حالیمون نبودولی نمیدونم مثل آدمهای منگول سکوت میکردم پشتم بهش بود که چیزی کلفت لای پیام بود انقدربزرگ وکلفت بود که لای پیام دردمیگرفت خشک لای پیام بازی بازی میکردومیلرزیدونفسش بریده بریده بودوبادست بزرگش کون سفید بچه گانمومشت ومال میدادوبعضی مواقع هم یک جونی میگفت یک لحظه ایستادکیرشوکشیدازلای پام دوباره گذاشت لای پام ولی اینبارخیس ولیزبوداب دهانشوزده بودوراحتررفت وامدمیکردومنومحکم بغل کرده بودومحکم فشارمیدادوبدن ضعیف ونحیف من که به یک ور خوابیده بودم یکباره کلاهک کیرشوگذاشت روی سوراخ کونم هرچی زورمیزدولی کلاهک کیرش که بزرگ بودداخل کونم نشد ولی من هم کمی اذیت میکردانقدرکیرشوبه کون من مالید که لرزیدو اه اه اه کردن واب کیرش رو ریخت روی سوراخ کونم که من تعجب کرده بودم که این داره چکارمیکنه چرااین ادابازیهادرمیاره ولی نمیدونستم که داره به اصطلاح حال میکنه ولذت جنسی میبره واین اولین بارواخرین بازهم نبودکه این برادران همه کار وانجام میدادن وسواستفادهاکه این ذره ای و یا قطره ای از یک دریای بزرگ هستش.
حالا اگه دوست داشتین بگین تا اتفاقات دیگه رو براتون تعریف کنم ببخشید طولانی شد و اگر غلط املایی دید به بزرگواریتون
ببخشید.
همه شمارو به خدای بزرگ میسپارم
نوشته: سعید
15 پاسخ به “برادران بسیجی”
از صدای تیر ژ3 ساعتها!!! گوشتون سوت میکشید؟؟ چاخان الدوله اینجوری باشه که هرکی رفته جنگ کر و ناشنوا بر میگرده!! حالا جنگ رفتنت چاخانه سربازی هم رنفتی دوره دبیرستان هم میدون تیر نبردنت؟
مملکت ما رو باش دست کیا بوده…شاه ایکس عزیزم یه نکته رو گفت،اما نکته که چه عرض کنم،نکات زیادی وجود دارن که همون ننویسم بهتره،بفرمایین به انگشت کردن!و سایر بمالونهای دیگر!بپردازین…بعد میخوان مملکت درست شده باشه،تفکر کثیف یه مشت آخوند و آخوندزاده بچهباز ولدزنا که فقط لات کوچه خلوتن،همچین که سمبه پرزور ببینن از ترس میشاشندتو شلواراشون،نمونه داریم،حمید نوری دستیار جنایتکار اون قاتلین سقط شده دادگاههای مرگ،که تو فرودگاه وقتی فهمید شناخته شده و دارن دستگیرش میکنن عین گچ سفید شد و از ترس شلوارشو خیس کرد!ولی حالا که خطر از سرش گذشته سخنرانی میکنه که راه اون دو ناقاضی قاتل ادامه داره و …اما خداروشکر،آخر داستان خیلی نزدیکه
اول داستانت این رو نوشتی:
ببخشید شما فامیلیتون طوسی نیست !!!
نخوندم خارکصه این چ سمی بود 😒
حداقل آیدی میزاشتی
نتم شده تیریجیکیر به کونت بسیجی
بسیجی ها همشون فاسد هستن
ببین چه کسشری گفتی که احمد شاه مجبور شد ی یچیزی به متن کسشر همیشگیش اضاف کنهکسشر اندر کسشر شد
واقعا این بسیجی که دسته کلیدرو جا گذاشته علم غیب هم داشته که بیاد بیرون مسجد تو هم میای و خونه رو هم خالی کرده و با پیکان منتظر تو بوده . تو هم اینقدر گاگول که نمیدونستی این داره تو رو کجا میبره و این چیزی که سفته و جلوشه چیه و بری روی پاهاش بشینی و …ما مشهدیها یک ضرب المثل داریم که میگه : کونی که خارش میکنه خودش سفارش میکنه یا به اصطلاح بقیه کرم درخت از خود درخته ، آخه کونی تو که خودت دلت میخواسته چه ربطی به بسیجی و غیر بسیجی داره که میخوای شخصیت بسیجیهای بی ادعای اونموقع رو که جونشون رو کف دست گرفتن و از کشور و ناموس دفاع کردن تا توی کونی فقط به ایرانیها کون بدی و مجبور نباشی به عراقیهای بعثی هم کون بدی و کشورت اشغال نشه و حالا با اراجیفت میخوای اسم اون دلیرمردان مرد رو بدنام کنی . خاک عالم بر سرت و این داستانت
نویسنده عزیز :توی سن ۴۹ سالگی اینقدر کسخلی چرا آخه ؟بیچاره کسایی که دارن تو رو تحمل میکنن . دلم سوخت واسشون 😄
لعنتی همیشگی شرلوک رو به خواهران و برادران بسیجی کشور ابلاغ فرمایید
من دوست دارم اوست رو از نزدیک ببینم و هی لالایی هم ما بریم 😍 😀 😀
کیر تمام بسیجی ها و کیر ۲۱ سانتی من تو ک.س نوه های دختری شاه عن شاه اوووف کیرم سیخ شد🤣🤣🤣
وای ازاین بسیج چه لنگهای که هوا نفرت تو بسیج