۷ سال میگذره و حالا من ۲۶ سالمه
اتفاقی بعد از چندین سال به بکن تو برگشتم و در کمال تعجب دیدم داستانی که نوشتم هنوز هست.
من الان اون دختر ۱۹ ساله نیستم و اون دختری که اولین تجربه های جنسیم رو هم باهاش داشتم دیگه کنارم نیست.
پس برگشتم که این بار هم براتون از خاطراتم روایت کنم:
رانهای سفید دختری که حتی اسمش رو هم نمیدونستم دو طرف سرم بود و در حالی که خودش رو روی دهنم حرکت میداد ناله هاش سقف کوتاه استادیوم رو میلرزوند.
روی صورتم نشسته بود، معمولا خوشم نمیومد کسی این کارو کنه اما به لطف الکلی که تو رگهام جریان داشت بیخیال همه چی شده بودم و فقط باسن خوش فرم دختر رو چنگ میزدم و دستام رو تا بالاتنه اش میکشیدم.
نوک سینه های گردش بین انگشت شست و اشاره ام فشرده میشد و سینه دیگه اش تو کف دستم له میشد.
من عاشق زنها هستم، عاشق این خیسی بین پاهاشون، وقتی عین یه گربهی فحل شده با چشمهاشون تمنا میکنن یا وقتی که تو گوشت ناله میکنن و بدنشون رو پیچ و تاب میدن.
اجازه ندادم بیشتر از این رو صورتم بشینه، روی تخت پرتش کردم و قبل از اینکه فرصت کنه لبهای خوشگلش رو تکون بده سرم رو تو گردنش کردم و انگشتهای بلندم رو داخلش کردم، انقدر عمیق که کمرش قوس برداشت؛ نالهی بلندش مست ترم کرد.
پاهاش دور کمرم گره خورده بود و گردن بلند و سفیدش زیر لبهام می لغزید، توی گوشش زمزمه کردم:
_بلندتر ناله کن!
صبح با سر درد بدی بیدار شدم، یک چشمم رو باز کردم و سعی کردم متوجه بشم که دقیقا کجام. قبل از اینکه به خودم بیام موهای طلایی پخش شده روی بالشم تمام اتفاقات دیشب رو برام بازگو کرد. چهره دختر از چیزی که تصور میکردم زیباتر بود. دماغ کوچیک و گردی داشت و مژه هاش مثل موهاش طلایی بود. نگاهم روی گردنش و بعد روی یکی از سینه های خوش فرمش که از زیر پتوی سرمه ای رنگم بیرون زده بود افتاد.
کمی از خودم منزجر شدم، از اینکه توی سه سال اخیر بارها پیش اومده بود با آدمهایی بیدار شم که هیچ وقت دوباره قرار نبود ببینمشون!
ساعت بزرگ و گرد جلوی تختم عدد ۹ رو نشون میداد و من باید یک ساعت دیگه سرکار میرفتم. از سرجام بلند شدم و سریع تیشرتم رو تنم کرد دختر هم که انگار حس کرده باشه کمی تکون خورد. سمت حموم کوچیکم رفتم و گفتم:
_اگه خجالت میکشی میتونی بری…من باید سرکار برم!
رفتم تو حموم و در رو بستم؛ همونطور که حدس میزدم صدای پاهاش رو شنیدم که داشت برای رفتن آماده میشد. ناخودآگاه خندم گرفت، دخترها موجودات نازنین و سکسی ای هستن موافقید؟
زیر دوش چشم هام رو بستم و توی خیالتم به نوجوونی ای سفر کردم که توش یه دختر با چشمهای درشت قهوه ای من رو کنار کمد اتاقم بوسیده بود.
در حالی که ناموفق سعی میکردم به گذشته فکر نکنم تمام عشقی که در نهایت نصیب من نشده بود سرم رو پر کرد و حالا من دور از وطنم (به اجبار!) در کشوری که از همه چیزش متنفر بودم زندگی میکردم. و در میان تمام این چشم آبی های آلمانی یا سیاه چشم های مهاجر دنبال اون چشمهای مثل فنجان قهوهی نابم میگشتم!
دو هفته از آخر هفتهی پر شیطنتی که داشتم می گذشت و به خودم قول داده بودم دیگه تو الکل زیاده روی نکنم و شاید حتی دیگه به کلاب نرم.
توی یه باشگاه تو مرکز شهر مربی بودم، موهای نسبتا کوتاهم رو با کش پشت سرم بستم و با هنرجوی تپل و بانمکی که داشتم درباره رژیم غذایی مناسبش حرف زدیم.
حس کردم کسی از گوشهی باشگاه بهم خیره شده، سرم رو خم کردم و در حالی که جواب هنرجوم رو میدادم به اون سمت نگاه کردم.
مچ نگاهش رو گرفته بودم، گونه هاش قرمز شده بود و حالا به طرز ضایعی خودش رو مشغول انتخاب دمبل ها نشون میداد. خنده ام گرفته بود.
همون دختر بود، با همون موهای طلایی نرمی که شب توی تختم بوش پخش شده بود.
خیلی آروم با قدمهای شمرده سمتش رفتم. نیم تنه مشکی رنگی رو همراه با لگ مشکی پوشیده بود. باید اعتراف میکردم که این چهره معصوم اصلا شبیه اون دختر پر نیاز تو تخت من نبود!
در حالی که به دیوار تکیه داده بودم رو بهش که هنوز وانمود به ندیدن من میکرد گفتم:
_میتونم کمکت کنم؟
سرش رو اورد بالا و چشمهای آبی تیره و غربیش تو چشمهای تیره و شرقی من گره خورد:
_نه…یعنی من خیلی وقته میام اینجا…خودم میتونم!
ابروم رو بالا بردم و بهش دمبل های سه کیلویی که احتمالا دنبالش بود رو دادم:
_جدی؟ من ندیدمت…
تند برگشت سمتم طوری که موهاش تو هوا تکون خورد:
_منو ندیدی؟
میدونم اینطور برداشت کرده بود که من اصلا اون رو یادم نیست.
آروم خندیدم و با نگاهی که میدونستم تاثیر خودش رو میذاره به لبهای صورتیش خیره شدم:
_تو تختم دیدمت نه تو باشگاه!
“اوه” آرومی از بین لبهاش خارج شد و من همچنان با شیطنت نگاهش کردم. سرش رو کمی خم کرد و این بار سعی کرد برای سرگرم کردن خودش شروع به دمبل زدن کنه:
_شماره ام رو برات گذاشته بودم، اینقدر بد بود که زنگ نزدی؟
خندیدم و در حالی که سمتش میرفتم به آرومی بازوش رو لمس کردم تا حرکتش رو اصلاح کنم:
_بد؟ عالی بود…شاید برای همین زنگ نزدم!
راست میگفت، اون روز وقتی از حموم در اومده بودم شماره اش که روی میزم بود رو دیده بودم، با اون دست خط هول هولکی که معلوم بود مال یه دختر خجالتیه!
قبل از اینکه اجازه بدم جوابم رو بده ازش جدا شدم و سمت شاگردم که مشغول گرم کردن بود رفتم.
باید اعتراف میکردم که ازش بدمم نمیومد، یعنی کاملا تایپم بود. ریزه میزه لاغر اما به اندازه، چهره خوشگلی داشت و این خجالتی بودن معصومانه اش واقعا بانمکش میکرد.
کمتر از یک ساعت گذشته بود و من چون فقط یه شاگرد داشتم سمت رختکن رفتم، صدای پاهایی رو پشت سرم شنیدم و مطمئن بودم که خودشه:
_کارت تموم شده؟
در حالی که تیشرتم رو در میاوردم سمتش برگشتم:
_آره.
کمی این پا و اون پا کرد و قبل از اینکه بخواد حرف بزنه خودم پیش قدم شدم:
_اگه تمرین تو هم تموم شده میتونیم با هم یه قهوه بخوریم!
چشمهاش کمی گرد شد و بالاخره لبخند زد. باید اعتراف میکردم لبخند قشنگی داره.
_آره تمرین من هم تموم شده.
نیم ساعت بعد پشت یه میز تو استارباکس پایین باشگاه نشسته بودیم، از طعم قهوه های استارباکس متنفر بودم و سکوت معذب کننده بینمون هم کلافه ترم میکرد:
_میخوای اول از اسمت شروع کنیم؟
موهاش رو پشت گوشش داد و چشمهاش رو دوباره به چشمهام گره زد:
_یه اسم تکراری…سوفیا!
لبخند کمرنگی زدم و لیوان کاغذی قهوه رو بین انگشتهام گرفتم:
_منم آرامشم.
سعی کرد اسمم رو تلفظ کنه و قشنگ هم تلفظ کرد بعد از اینکه معنی اسمم رو بهش گفتم، سرش رو تکون داد:
_اون شب که اصلا آروم نبودی!
خندیدم و به گونه های قرمزش نگاه کردم:
_تو همیشه اینقدر خجالتی ای؟
_نه همیشه، اما وقتی از یکی خوشم بیاد ممکنه!
ابروم بالا رفت و قبل از اینکه بتونم جوابش رو بدم حرف زد، انگار نمی خواست ردش کنم:
_یه چیزی میخواستم بگم امیدوارم اشتباه برداشت نکنی…با اینکه ظاهر دخترونه ای داری اما مثل پسرا به ادم نگاه میکنی…یا مثل پسرا رفتار میکنی!
چند لحظه بهش خیره شدم تا بفهمم چرا همچین سوالی پرسیده و بعد چراغی توی سرم روشن شد اما قبلش جوابش رو دادم:
_از بچگی همین شکلی بودم، بیشتر دوست دارم دختری که کنارمه بتونه بهم تکیه کنه حالا نمیدونم این پسرونس یا ویژگی رفتاریه؛ حس میکنم تو یا لزبین نیستی یا تا حالا با دختر تو نبودی!
لبهاش رو جمع کرد و کمی از قهوه اش نوشید:
_فکر کنم بایسکشوالم، نمیدونم…از لیبل گذاشتن خوشم نمیاد اما درست حدس زدی تو اولین دختری بودی که باهاش خوابیدم…
مکث کرد و بعد دوباره به چشمهام خیره شد:
_و اولین دختری که اینقدر جذبش شدم که این باشگاه ثبت نام کردم!
_و اونوقت از کجا فهمیدی من اینجا کار میکنم؟
انگشتهاش به آرومی سمت دستم اومدن انگار که میخواد لمسشون کنه:
_تیشرت کارت تو خونه ات بود و روی یخچالت هم مگنت باشگاه بود!
زمان تقریبا از دستم در رفته بود شاید دو ساعت بیشتر گذشته بود و ما هنوز مشغول حرف زدن بودیم، ۲۱ سالش بود، دانشجوی رشته آشپزی بود و اعتراف کرده بود که از من خوشش میاد.
حالا کمی ساکت تر داشتیم راه میرفتیم و من به این فکر میکردم اگه ببوسمش چی میشه؟ خوشحال بودم که برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس باید از یه فرعی رد میشدیم، با اینکه وسط خیابون هم میتونستم ببوسمش اما ترجیحم جای خلوت تری بود.
بر خلاف خیلی آلمانی های دیگه که خیلی کم از عطر استفاده میکردن، بوی عطر این دختر مدهوشم کرده بود، انگار کل مشامم رو پر کرده بود و در نهایت با رنگ طلایی ای مثل موهاش به ریه هام چسبیده بود.
قبل از اینکه کوچه کم طول فرعی تموم بشه دستش رو گرفتم و وقتی سمتم برگشت آروم زمزمه کردم:
_میخوام ببوسمت…سوفیا.
انگشتم به ارومی گونه اش رو لمس کرد و موهاش رو پشت گوشش داد صدای ضعیفش به گوشم رسید:
_منتظر چی هستی؟
قبل از اینکه حرفش تموم بشه با دست دیگم کمرش رو جلو کشیدم و لبهای صورتیش رو بوسیدم. لبهامون روی همدیگه میلغزید و چند ثانیه بعد انگشتهای باریکش بین موهام رفته بود، باید اعتراف میکردم که از قد کوتاهش خوشم میومد و…از طعم لبهاش.
زبونم داخل دهنش خزید و بوسه مون اینقدر عمیق شده بود که انگار بهم دیگه پیوند خوردیم…صدای نالهی کوتاهی از بین لبهاش خارج شد و باعث شد گاز آرومی از لبش بگیرم:
_یکی اینجا بی تابه!
در حالی که نفس نفس میزد و هنوز دستش دور گردنم بود. بهم خیره شد و این بار اون بود که با شدت بیشتری منو بوسید.
سینه هاش به تنم چسبیده بود و اینبار دست من به آرومی از تیغه کمرش سر خورد و روی باسنش نشست فشار آرومی بهش دادم و در حالی که میبوسیدمش زمزمه کردم:
_میای خونهی من…سوفیا؟
عصیان.
- با خودم فکر کردم اینبار شاید توی دو یا سه قسمت براتون خاطره ام رو تعریف کنم…خوشحال میشم نظرتون رو بهم بگید!
نوشته: عصیان
7 پاسخ به “بانوی همجنس من (۲)”
عالی بود
جزئیات رو خیلی بهشون توجه کردیو سعی کردی با دقت بنویسی و این نکته مثبتیهمثلا اخرای داستان اونجایی که شخصیت اصلی (آرامش) حسشو به دختره اعتراف میکنه و همو میبوسنداستان اینجوریه که انگاری از یه رابطه ای که صرفا برا لذت جنسی بوده تبدیل شده به یه حس عاشقونه برا هردو طرفیدونه نکته منفی هم داره ، استفاده چند باره از عبارت «باید اعتراف کنم»ولی در کل داستان قشنگی بود ، مثل داستانی که ۷ سال پیش با جزئیات نوشتی ، من اون موقع هم که داستان اولیتو منتشر کردی خوندمشو واقعا قشنگ بودمنتظر ادامه این یکی هستم
جذاب بود نوشته ت، ادامه بده لطفا
داستان پردازیت رو دوس دارمادامه بده که اینجا به مثل تو نیاز داره
عااالی بود مرسی
قدرت قلمت خیلی جذابه بازم ادامه بده
یکی از معدود داستانای بینقص سایت