همیشه دوست داشتم این ماجرایی که توی زندگیم اتفاق افتاد رو برای یکی تعریف کنم، فک کنم بالاخره فرصتش پیش اومد.
ماجرا به ۴ سال پیش برمیگرده، موقعی که ۱۷ سالم بود، اواخر تابستون بود و میخواستم برای مدرسه خرید کنم، با مادرم رفتیم بازار، حدود ساعتای ۸ونیم بود و هوا داشت تاریک میشد که تصمیم گرفتیم برگردیم، همه چی عادی بود و من هیچ فکری جز اینکه قراره یه هفته دیگه برم مدرسه نداشتم، ما معمولا اینجا با اتوبوس میریم بازار و برمیگردیم، و طبق معمول منتظر وایسادیم که اتوبوس محله ما بیاد ایستگاه. خیلی وایسادیم و اتوبوس محله ما نیومد که نیومد، تصمیم گرفتیم که با اتوبوس محله دیگه ای بیایم و وسط راه پیاده شیم و بقیه رو پیاده بریم، اتوبوس اون محله اومد و کمی شلوغ بود، من از مادرم جدا شدم که برم تو سمت مردا و مادرم رفت سمت زنا، وارد اتوبوس شدم و مجبور شدم سر پا وایسم چون همه صندلیا پر بود، اتوبوس خیلی شلوغ نبود ولی ایستگاه بعدی که وایساد جمعیت زیادی به اتوبوس اضافه شدن، و من تو بخش جلویی اتوبوس ایستاده بودم و داشتم به بیرون نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم، تا اینکه کم کم متوجه شدم(از اینجا مجبورم کمی خودمونی تر حرف بزنم) سمت چپ باسن یه مرد به جلوم چسبیده، حس عجیبی داشتم، از موقعی که تو کودکی متوجه شدم به همجنس خودم تمایل دارم اونم مردای میانسال، اولین باری بود که با فردی برخورد جنسی داشتم، از طرفی نمیدونستم اون مرد هم متوجه این برخورد هست یا نه… هم ترس داشتم هم اضطراب و هم شهوت، نتیجه غلبه شهوت به بقیه احساساتم این بود که موقعیتم رو تغییر ندادم و همونجا وایسادم، تا اینکه اتفاق بعدی افتاد و احساسات من رو کاملا به شهوت متمایل کرد، اون مرد کمی چرخید تا اینکه وسط باسنش رو به کیرم چسبوند.
مرد کمی قد کوتاه بود و نه چاق بود نه لاغر، به خاطر قدش کمی از اون بالاتر بودم، یک کیسه دستش بود انگار که کارگر بود، انگشتش هم حلقه داشت، یک کارگر سرکوب شده همجنسگرا… الان دیگر متوجه شده بودم اون از قصد به من چسبیده بود، لذت بخش بود… خیلی لذت بخش… راست کرده بودم و کیرم رو به بالا هدایت کردم و به شکمم چسبوندم و چون تیشرت بلندی داشتم چیزی معلوم نبود، اطرافمون هم آدم ها پشت به ما بودن و کسی نمیدید (امیدوارم که نمیدید)، خیلی آروم شروع کردم محکم فشار دادن و آروم عقب و جلو کردن، هماهنگ با ترمز های اتوبوس، آرزو کردم هیچ وقت نرسیم.
انگار اون مرد خیلی حشری تر از من بود، وقتی جلوم رو نگاه کردم دیدم مرد کونش رو قلمبه کرده و بیشتر حشری شدم، تا اینکه دیدم دستش را عقب آورد و کمربندم را گرفت و به سمت خودش کشید.
دیگر هر کاری میتوانستم بکنم… اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که قراره پنج دقیقه دیگه برسیم و گفتم حیفه این رابطه که اینجا تموم شه، تو این مملکت اولین و آخرین فرصتم همین بود، شانس بزرگی به من رو کرده بود و پیش خودم میگفتم کاش بتونم با این مرد ارتباط طولانی تری بگیرم، بنابراین گفتم یا اون باید شماره من رو داشته باشه یا من مال اون رو، لازم به ذکره تو تمام مدت به هم چسبیده بودیم.
گوشیم رو درآوردم و رفتم تو بخش شماره گرفتن و نامحسوس گوشی رو دادم دستش، بعد چند ثانیه پسش داد و دیدم شمارهش رو نوشته سیو کردم و همون لحظه زنگ زدم که صدای زنگ خوردن گوشیش رو بشنوم، شنیدم، کمی فاصله گرفتم چون میدونستم قراره دوباره ببینمش، نزدیک مقصد هم شده بودیم، تا اینکه رسیدیم به اونجا که باید پیاده میشدیم، پیاده شدیم و من از جلو پیاده شدم با مرد که هنوز تو اتوبوس بود چشم تو چشم شدم و تا وقتی که اتوبوس از جلومون رد شد همدیگر را نگاه کردیم، قیافه مظلوم و سختی کشیدهای داشت ولی در عین حال جذاب و مردونه بود، سبیل داشت و ته ریش.
تا خونه اصلن نمیفهمیدم که مادرم چی میگه و تنها چیزی که به اون فکر میکردم این مرد مظلوم متاهل جذاب بود…
شب حدود ساعت ۱۰ قبل از اینکه برم که بهش پیام بدم دیدم برام پیام اومده «سلام» من ۴ تا خواهر دارم و خودم تنها پسرم، شاید بهتره بگم ۵ تا دختریم… و همهشون باهوشن، بنابراین باید حواسم جمع می بود که بویی نبرن. من هم سلام دادم.
اون+: شب شما به خیر
-شب شما هم بخیر
+امروز اذیت شدید؟
-نه اذیت نشدم، شما اذیت شدید؟
+نه نشدم، روز عجیبی بود.
-آره خیلی عجیب بود، راستش برای من سخته در این باره صحبت کنم، فقط اینکه این امکان رو دارید که دوباره همو ببینیم؟
+اتفاقا من هم خواستم همین را بگویم.
(مدل پیام دادنش مثل بابام بود و خیلی صادقانه به نظر میرسید، من هم سعی میکردم راحت پیام بدم ولی خیلی استرس داشتم)
-خب کجا و کی؟
+باید صبر کنیم منزل ما خالی شود، هفته آینده همسرم میرود خانه پدرش.
-جای دیگه ای نیست؟
+نه متاسفانه.
-من هم متاسفانه اصلا برام مقدور نیست از لحاظ مکانی
+مشکلی نیست هر وقت توانستم به شما میگویم.
(یک هفته خیلی زیاد بود ولی خب چاره چیه، کم کم خواهرم داشت متوجه پیام دادنم میشد)
-باشه من باید برم کاری نداری؟
+خدا به همراه شما
-خداحافظ شب شما به خیر
رفتم و بلافاصله خودارضایی کردم، و بعدش اونقدر احساس بدی نسبت به خودم داشتم و اینکه چطور میخواستم همچین خطری بکنم، شماره و چت رو حذف کردم.
فردا وقتی بیدار شدم و دوباره فیزیولوژی بدنم به حالت عادی در اومد، به غلط کردن افتادم، و شانس آوردم تاریخچه تماس دیشب رو داشتم، دوباره شماره رو سیو کردم، یک هفته کامل در کلنجار با خودم بودم که نتیجهش این شده بود که همه رو حذف کردم، حتی تاریخچه رو ولی بازم به غلط کردن افتاده بودم. احساس کردم اختلال تجزیه هویت گرفتم، این حجم از تناقض رو تا حالا تجربه نکرده بودم.
تا اینکه روز جمعه دیدم یه پیام برام اومده:
+سلام امروز می توانید بیایید اینجا؟
(از خوشحالی و حشریت داشت چشمام در میومد)
-سلام ساعت چند و کجا؟
+ساعت ۴ این آدرس (آدرس…)
-خانواده شما الان خونه نیستن؟
-دارند می روند
-میبینمتون
-به امید دیدار
از شدت خوشحالی و حشریت داشتم منفجر میشدم، رفتم حموم، و تمام سعیم را کردم که خودارضایی نکنم و نکردم، خودم رو خیلی خوب آماده کردم، پیراهن و شلواری که تازه خریده بودم رو پوشیدم و کم کم راه افتادم، محله قدیمی بود و کوچه ها باریک و خونه ها کوچیک بودن آدما هم عجیب بودن. وقتی اومدم یه سری زن تو اون محله، دم در خونه هاشون نشسته بودن و حرف میزدن، یاد محله بچگی خودم افتادم، رسیدم به خونه ای که گفته بود، حدود ساعت ۴:۱۵ بود، بهش زنگ زدم و برداشت، صدای صادق و مهربونی داشت و با لهجه خیلی زیاد کردی گفت رسیدید؟ گفتم آره دم درم، اومد و در رو باز کرد، وقتی دیدمش خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، به نظرم خیلی خوشتیپ شده بود، تازه متوجه شدم چشماش چه قهوه ای قشنگیه و چقدر مردونهس، چقدر لباس مردونه ای پوشیده بود، چه پوست سبزه مردونه ای داشت، با اون سیبیل زیباش، لباسش هم شلوار کردی و پیرهن آبی روشن بود. دعوتم کرد به داخل و رفتم تو.
خونهشون کوچیک بود و یه حال حدود ۱۵ متری داشتن که آشپزخانه هم بهش وصل بود، و یه اتاقم کنارش بود، و در اون بسته بود.
یه لحظه ترس وجودم رو گرفت، پیش خودم گفتم اگه این آدم خفت گیر باشه چی؟ اگه بخواد منو بدزده چی؟ چرا من اینکارو کردم اصلا؟ تو این فکر بودم که مرد با همون لهجه سنگین گفت، «من کردی حرف بزنم متوجه میشید» و من گفتم «بله راحت باشید» راستش زبان کردی بیشتر من رو حشری میکرد. احساس کردم یه مقدار دستپاچه شده، مثل خودم، ولی در مجموع معلوم بود که خیلی به من تمایل داره.
یه لحظه سکوت جو رو فرا گرفت، که اون گفت زن و بچهم احتمالا ۲ ۳ ساعت دیگه برمیگردن، و من کمی استرس گرفتم، ولی بعدش گفت قبلش به من زنگ میزنن چون بهشون گفتم خونه نیستم، هردومون حس کردیم که دیگه باید شروع کنیم چیزی که خیلی وقته که منتظرشیم رو، اومد و کنارم نشست و به همدیگه نگاه کردیم و من نتونستم خودم رو کنترل کنم و لبم رو به لبش نزدیک کردم و اون رو بوسیدم، برای اولین بار یه نفر رو بوسیدم، اون هم بوسه رو ادامه داد، حس خیلی خیلی خوبی بود، از زبونمون هم استفاده کردیم و حدود ۱۰ دقیقه فقط لب گرفتیم، سبیلش بوسه را لذت بخش تر کرده بود. بعضی مواقع لب پایینش که خیلی وسوسه کننده بود رو میمکیدم. دستم ناخوداگاه رفت سمت پیراهنش و دکمه هاشو باز کردم، اون هم همینطور، وقتی پیراهنامون رو کندیم زیر پیراهن هامون رو هم درآوردیم. بدن مو داری داشت موهای یکدست نه چندان بلند روی سینه و شکمش رو گرفته بودن، به سینه هاش دست زدم و لب گرفتیم اون هم به سینه هام دست زد. خیلی حشری شده بودم، اون شروع کرد سینه های من رو خوردن و بعد رفت پایینتر، تقدیر جوری رقم زده بود که مفعول اون باشه… ولی از طرفی دوست داشتم اون فاعل باشه ولی به دست اون سپردم کارو، شلوار و شورتم رو کشید پایین و کیرم حسابی راست شده بود، با یه ولع عجیب شروع به ساک زدن کرد، بازم یه اولین بار دیگه تو زندگیم، خیلی لذتبخش بود، بعضی مواقع دندونش به کیرم برخورد میکرد ولی مشکلی نداشت، کیرم رو از همه طرف لیس میزد و دائم تا ته فرو میکرد تو حلق خودش، سرش رو گهگاهی نوازش میکردم، گفت که من به پشت دراز بکشم و اون کار رو ادامه داد، نزدیک ۵ دقیقه ساک زد، و بعد وایساد و شلوار و شورتش رو درآورد. نیم تنه پایینش مو دار و مردونه بود، کیرش هم تقریبا هم اندازه کیر خودم یعنی حدود ۱۳ سانت بود ولی خیلی کلفت تر بود و کمی هم مو داشت من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و کیرش رو فرو کردم تو حلقم، ولی چون اولین بارم بود یکم حالت تهوع گرفتم ولی بازم براش خوردم، خیلی لذت بخش بود کیر کسی رو خوردن که دوستش داری… بعد چند دقیقه گفت «دریژ بکیش تا کیرد بنمه قنگم» یعنی دراز بکش تا کیرت رو بکنم تو کونم، منم دراز کشیدم و اون یه وازلین آورد و شروع کرد، رو به من، نشست روی کیرم و کیرم رو فرو کرد کونش، اول که کیرم انگار به بن بست خورده بود، به طرز عجیبی کیرم نمیرفت تو، بعد یه ذره که رفت تو قیافش رو دیدم به شکل عجیبی در هم فرو رفت انگار که درد خیلی شدیدی رو حس کرده بود، نگرانش شدم کمی، سرش رو آوردم جلو و روی سرش رو بوسیدم که کمی با محبت سعی کنم آرومش کنم، و اون ادامه داد به وازلین زدن و بیشتر فرو کردن. ولی انگار خیلی داشت درد میکشید. تقریبا نصف کیرم رفته بود تو و داشت ادامه میداد، وقتی کیرم توی کونش را احساس کرد احساس عجیبی داشتم، داغی و نرمی عجیبی سر کیرم را فرا گرفته بود، داغی از وجود کسی که دوستش داشتم، حس عجیبی بود… در کنار اینکه به وسط کیرم خیلی بر اثر تنگی کونش فشار میاومد، در این بین ها به صورتش نگاه کردم و دیدم اشک از چشماش داره میاد پایین و گفت آییی، نمیدونستم چیکار کنم و باز هم روی سرش رو بوسیدم، باز هم وازلین زد و دیگه کامل کیرم رفت تو و اون یه نفس راحت کشید و یه لبخند زد با چشمای خیس، خیلی حس خوبی بود فرورفتن کامل کیرم تو کونش و حس کردم اون حرارت از بدن این مرد مهربون کُرد جذاب.
شروع کرد سواری کردن و بعد از چند بار بهم گفت:«اول فره ژان کرد ولی الان جی واز کرد، بوه پشتم» یعنی اول خیلی درد داشت ولی الان جا باز کردم، بیا پشتم، بعد تو حالت داگی وایساد و من فرو کردم تو، خیلی راحت تر رفت تو و هر بار هم که فرو میکردم کونش نرم تر و نرم تر میشد و خودش هم عقب و جلو میکرد تا جایی که داشتم به عروج میرسیدم، بعد به بغل دراز کشید و من از پشتش فرو کردم، و همزمان گردنش رو میبوسیدم و سینهاش رو لمس میکرم، سینهش عرق کرده بود و بوی مردونگی میداد، بوی کار، به خاطر همین بیشتر بوسیدنی شده بود، اونقدر حشری شدم که حس کردم داره آبم میاد، و بهش گفتم و گفت بریزم تو، منم تو همون پوزیشن ادامه دادم و ادامه دادم تا اینکه آبم اومد و منم تلمبه ها رو آروم زدم تو و گردنش رو دوباره بوسیدم، بعد تخلیه کامل گفت کیرم رو داخل بذارم و اونم همون لحظه خودش رو خالی کرد و بعد درآوردم و هر دوتامون به پشت کنار هم دراز کشیدیم، برخلاف چیزی که فکر میکردم بعد از ارضا در کنارش حس بدی نداشتم و یه جورایی عاشقش شده بودم، عاشق همه چیزی شده بودم، ولی وقتی نگاهش کردم دیدم اون برخلاف من انگار حالش گرفته شده بود. به من گفت:«کافیه دی بچوروه» یعنی برو، منم خواستم لبش رو ببوسم که دیدم تمایلی نداره، بنابراین لباسام رو پوشیدم، ولی دوباره پیشش نشستم و گفتم:«من درکتون میکنم الان حال بدی داشته باشید ولی ما واقعا کار بدی نکردیم» چیزی نگفت و به در اشاره کرد، منم حس کردم حضورم داره آزارش میده بنابراین بهش گفتم:«من واقعا دوست دارم» و از در رفتم بیرون. اومدم خونه و همهش به اون فکر میکردم که دوباره اجازه میده ببینمش یا نه، حتی بدون رابطه جنسی، حس کردم نسبت بهش دین دارم، یه چندبارم بهش پیام دادم ولی جوابی دریافت نکردم تا اینکه چندروز بعد این پیام رو از طرف اون دریافت کردم.
«سلام و وقت بخیر، چندی پیش اتفاقی بین من و شما افتاد که هر چقدر به آن فکر میکنم نمیفهمم با کدام منطق اجازه چنین کاری را به خودم دادم و از بابت آن بسیار پشیمانم، من همسر یک زن و پدر یک پسرم، ۴۵ سال خودم را از این تمایلات باز داشتم ولی چند روز پیش برای اولین بار در زندگیام نتوانستم و بسیار از بابت آن احساس گناه میکنم، هر وقت صورت همسر و فرزندم را نگاه میکنم به خودم لعنت میفرستم که من چه موجود پستی هستم. حالا که اینطور پیش آمده از شما خواهش میکنم دیگر به من پیام ندهید و اتفاقی هم که اتفاق است را برای همیشه چال کنید، جوری که هرگز انگار نیوفتاده. لطفاً مسدود کردن شما توسط من را بی ادبی در نظر نگیرید، خداحافظ»
بغضم را قورت دادم، همه چیز را حذف کردم و سعی کردم که فراموشش کنم.
الان ۴ سال از این ماجرا گذشته و تو این ۴ سال هیچوقت نتونستم کامل فراموشش کنم، هیچوقتم دیگه ندیدمش، ولی حیف بود… واقعا حیف بود آدمی مثل این مرد این همه مدت خودش رو سرکوب کنه و فدای زن و بچهش بشه، امیدوارم حداقل قدر یه همچین مردی رو بدونن. حالا اگه خودت به فرض محال گذارت افتاد به این صفحه میخواستم بهت بگم که همیشه و تا ابد گوشه ای از قلبم دارمت.
موفق باشید
نوشته: Erfan Mo
14 پاسخ به “اون مرد کُرد مهربون”
چقدر عجیب
جالب بودبه نظرم از محدود داستان هاست که میشه گفت حقیقت داره
جالب بود داستانت. نمیدونم چقدرش واقعیت و چقدرش خیال پردازی بود ولی در کل جالب بود. حس های مردونه خوبی توی این داستان بود. خیلی خوشم اومد که مفعول اصلا ادای زن ها و دخترها رو در نیاورد. شورت و سوتین نپوشید و از اول تا آخر یک مرد کامل بود که فقط هوس یک تجربه متفاوت به دلش افتاده.این هم خوب بود که فاعل هم که یک پسر نوجوون 17 ساله بود مفعولش رو که یک مرد 45 ساله متاهل بود با همون مردونگی هاش دوست داشت و احترامش رو حفظ کرد. دمت گرم. امیدوارم اون مرد بیچاره هم بیشتر از این به خودش ظلم نکنه و در عین حال که یک همسر خوب و پدر نمونه برای خانواده اش اما دل خودش رو هم به فراموشی نسپره و گاهی با آدم های مطمئن نیاز خودش رو هم برطرف کنه.
همه چیز نوشته ات عالی بودبجز نوشتن قومیتها ( کرد )
همشهری عالی بود، بوی حقیقت رو از داستان میشه فهمید من خودم توی کرمانشاه تو تاکسی با یک نفر نه ۴۵ سال ولی ۳۰ ساله آشنا شدم و دقیقا همین ها رو تجربه کردم امیدوارم مپفق باشی
خیلی صادقانه نوشتی بودیعالی
عالی بود🙏🏻🙏🏻
خیلی جالب بود.🌺🪷❣️ صادقانه نوشتی ♥️
زنجان ۳۹ سالهفاعل یا دو طرفههرکی خواست پیام بده در خدمتم
به نظرم بر عکسش کردی جای فاعل و مفعول
یه خاطره ای رو واسم زنده کردی، نمیدونم بهرحال بد نبود
قلم خیلی خوبی داشتی و روان و سلیس و دور از غلط نوشته بودی و خیلی جذاب و گیرا بود داستانتحس و حال سکس داستان رو هم بسیار جالب و قشنگ توصیف کردی و مخصوصا توصیف اندام و فیزیک و حس مردانه گی سن بالای داستانت قابل تقدیر و ستایشه
عالی بود عرفان جان.حرفات نشون میده که ادم خیلی با درک و مهربون و حال بده ایی هستی.خوشحال میشم با هم اشنا شیم.ممنون
من ۲۴ سالمه و فاعلم. فقط به سن بالا حس دارم و کاملا درک میکنم تعداد بسیار زیادی مفعول سن بالای متاهل دیدم. حتی پیرمرد هایی که چند نوه داشتند ولی حس مفعول بودن داشتن و سالها سرکوبش کردن