این داستان که میگم کاملا واقعی هستش من از روز اول که خواهر زنم که سه سال از خانمم کوچیک هست دیدم هزار بار به خودم لعنت فرستادم چرا شیما را نگرفتم و مهتاب را گرفتم چون خسته شده بودم و دنبال دختری بودم که دوست پسر نداشته باشه اما وقتی شیما را دیدم ۱۹ ساله گفتم حالا من چیکار کنم . هر چقدر شیما پر از عشوه و ناز بود مهتاب اخمو و سرد بود شیما میخندید و ناز میکرد منم تا اونو میدیدم حالم خوب میشد خلاصه نمیتونم شرح بدم طی بیست سال چی کشیدم هر چند چون بعد عروسی شیما رفته بود شهر دیگه و ما هم تهران بودیم رابطه مون خیلی کم شده بود ولی باور کنید هیچ وقت یاد شیما از مغزم بیرون نمی رفت شاید منو درک نکنید ولی آدم دلش برای یکی وقتی به طپش میافته قضیه فرق میکنه والا دخترهای بسیار خوشگل دو و برمن بودند و بخاطر موقعیت اجتماعی من طالب بودند با من باشند و من همش بفکر شیما بودم گاهی که بخونه مون بخاطر خواهرش زنگ میزد صداش هم منو دیوانه میکرد و این حالات روحی ۲۵ سال ادامه پیدا کرد تا اینکه قسم خوردم باید هر طور شده با شیما بخوابم شاید از فکرم بیرون بره و راحت بشم خلاصه یک نفر را توی جلسه معرفی کردند خدای هک کردن بود و باهاش صحبت کردم و گفتم شماره تلفن بهت میدم حک بکن اما پیش خودم و کل اطلاعات را تو لپ تاپ من سیو بکن و اونم با مبلغی قبول کرد و قرار گذاشتم اومد دفتر کارم و در عرض دو سه ساعت اینیستاگرام و واتس اپ ش را حک کرد و معلوم شد که بله شیما خانم تو محل کارش با یه دکتر تهرانی روهم ریختن و کلی پی ام و مدرک بدستم رسید و درسته نامردی شاید بگید اما برای من خیلی ناراحت کننده بود که منکه ۲۵ سال در حسرتش سوختم و ساختم اما چیزی نکردم و چیزی نگفتم این بره به یه دکتر بده و اون دکتر ازش لب بگیره و ببره رختخواب و کلی عشق و حال بکنه نشستم خیلی فکر کردم و آخرش فردا در موقعی که میدونستم سرکار هست بهش زنگ زدم خیلی رسمی جواب داد و منم بهش گفتم شیما خانم نمیدونم کی ولی یک نفر عکس و مدارکی به من ارسال کرده که نشون میده تو با دکتر سالور در ارتباطی وووو خیلی زود وا رفت و گفت دروغه و تهمت میزنن منم گفتم میخوای واست بفرستم اونم گفت باور نمیکنم خلاصه فرستادم و نگاه کرد و دیدم داره گریه میکنه و که ترا خدا به کسی نگو و غلط کردم و ترا خدا به هیچ کس چیزی نگو و من هر کاری بگی میکنم و منم بهش گفتم ۲۵ ساله در حسرتت میسوزم و تو دریغ از یک نگاه مهربانانه و رفتی و بغل یه دکتر خوابیدی و حالا که اینطور شد باید با منم باشی و اونم گفت چاره ای ندارم و قرار گذاشتیم بیاد تهران و با هم باشیم اکه خوشتون اومد بقیه داستان را براتون بنویسم.
نوشته: امین
16 پاسخ به “امین و خواهرزن خوشگل (۱)”
قسمت اول :کس شعر تفت دادن تکراریفیلم یا هک کردن گوشیترس طرف مقابل وراه دادنقسمت دوم (مشخصه):کردن شیماوتمامننویس بابا خودمون بعدی رو میدونیم…وقتمونو نگیر
کیل وع کوص دالگت
فقط 👎 تامام
خو این مسخره بازیا چیه نصفه و نیمه داستان رو ول میکنید که مثلا گرو کشی کنید که لایک بگیرید ، اصلا حالا که این طور شد من دیس میدم و وقتی قسمت دوم اومد شاید دیسش زو برداشتم شایدم بر نداشتم،شاید لایکش کردم شایدم نکردم
الان خواهر زنت ۴۴ سالشاینقدر کردنش که شده گاراژفقط با کله میتونی بری توش بلکه چیزی حس کنه
الدنگ این چه عشقیه که فقط بفکر کردنش هستی. تا حالا براش چکار کردی که اون طرفت بیاد.هک کردی دیدی با دکتره لب گرفته مگه شوهر نداره.بجای این کارها مواظب زنت باش و سعی کن از همه نظر بهش برسی.
ریامه دم باوگت قندر
نه خوشمون نیومد کیریهم با نامردی به مرادت رسیدی هم با اینسطح از شعور و بی سوادی انتظار داشتی خواهر زنت بیاد زیر تو بخوابهمرتیکه ی قزمیت، باید می نوشتی سه سال از خانومم کوچکتر است نه سه سال از خانومم کوچیک است.
نخیر نگوریدی
چرا ما مردا فکر میکنیم چون طرف با کسی دیگه ای بوده پس باید با ما هم باشه ؟ تجاوز یعنی به زور و تهدید با کسی رابطه داشتنحرامزاده از شماها ذات دار تره
دکتر سالور هستم. امین چیزی تا حادا متوجه نشودی چرا کون زنت چند وقته گشاد شده. کلاس زومباش یکشنبه عصرا تو مطب منه. نمیدونی چه fmf ها که نزدیماستیکر بادمجون تو کونت
به تو میگن لاشی و نامردبه اون سکس هم میگن تجاوزنه عشق ۲۵ ساله
از کی کوسکشی موقعیت اجتماعی خوب حساب میشه؟
سی سال نتیجع جغ با شورت خاهر🤣🤣🤣
دیسلایک ۳۰ مبارکت👀
شماره اون هکرو تو خصوصی واسه من بفرست