اشتباه در رفاقت

باسلام.این داستان نیست۱ماجرای واقعی هست که دوست دارم بخونید.و درس بگیرید تا فهمید که با هرکی هرکی مخصوصا آدم هرزه دوستی نکنید.فقط تمام اسمها مستعاره.منی که ادعام میشد آدم موفقی هم هستم عجب خریتی کردم…خوندن این کوسشعرها بعضی وقتها آدم و دیوانه میکنه.خلاصه بخونید خودتون قضاوت کنید.علی هستم۴۳ساله متاهل۲تابچه دارم.خانومم فاطمه خانوم۴۰ساله زیبا۷۰کیلو زیبایی تپل و خوش اندام.سبزه گندمی.چرا میگم چون واقعا دل میبره.اینو هم بگم که معتقد بودیم و کمی مذهبی روزه نمازمان ترک نمیشد.بنده یک کیر۱۵سانتی بسیار کلفت دارم کار راه اندازه.شغلم هم بسیار خوبه.قبلا تعمیرات رادیو تلویزیون داشتم.ولی با سابقه و آشنایی که با لوازم الکترونیک داشتم.دیدم بازار موبایل خوبه.رفتم توی کار تعمیرات موبایل و الان فقط و فقط تاچ وال سی دی…تعویض میکنم…از نظر مالی که اصلا مشکلی نداشته و نداریم.در ضمن همسرم خانه دار هستش…یک رفیق بی بندوباری داشتم که جلوبندی سازی داره.قد بلند چشم سبز مو بور،به قول خودش میگه فک کنم ننه من رفته روسیه کوس داده برگشته منو ساخته…چرا؟چون اصلا نه پدرش و نه مادرش هیچکدوم چشم و مو رنگی نیستن…این آقا تا سن ۳۵سالگی مجرد بود و فقط کوس می‌کرد و عرق می‌خورد… تا اینکه چندسال قبل ازدواج کرد و ماهم رفتیم عروسیش،یک زن زیبای ۲۵ساله گرفته بود.دختره عین پنجه آفتاب… سفید و بسیار خوش قدوبالا.۱۰سال کوچکتر از این بود…وقتی از عروسی برگشتیم حتی خانوم من گفت عجب زن وشوهر خوشگل هستن.به هم میاند،زود هم حامله شد و بچه اورد‌…ما رفتیم دیدن دختره…البته دو هفته ای از زایمانش گذشته بود…کادویی بردیم و شب شام هم اونجا بودیم…رفیق ما خیلی چشم چرونی می‌کرد.ولی خانوم من پوشیده بود.ولی زن جوون اون از خودش بدتر…سر و کون لخت میچرخید.خوب سینه های پرشیر و بزرگی داشت…اون شب گذشت و خانم من گفت…علی دیگه با اینا رفت و آمد نکنیم.گفتم چرا.گفت به هیچچی اعتقاد ندارند.بی بندوبار هستن…گفتم چشم…چند ماه بعد.ماشینم فرمون میزد.این هم چون شاسی بود.بردم نمایندگی گفت.باید اینجا باشه الان وقت نداریم…شاید دوروزی بمونه.ماهم باید میرفتیم شهر دیگه جشن عروسی دختر باجناقم…خانومم گفت اصلا…بدون ماشین بریم اونجا که برامون حرف دربیارند.برو پیش همون رفیق لاتت.گفتم تو که گفتی اینها بی بند وبار هستن.گفت خداییش الان وقت جر و بحث با منه،، رفتم پیش رفیقم که اسمش رو یادم رفت بهتون بگم.محسن جالب بود خانومش با بچه اش هم بودن.موهاشو بسیار زیبا آرایش کرده بود و رنگ زده بود.ناخونهاش خیلی زیبا بودن…اجبارا خانومم با خانم این روبوسی کردن و من با رفیقم بودم.گفت ماشین سالمه فقط چرخهات بادش تنظیم نیست و چرخها اصلا بالانس نیست…مشغول کار شد و ما هم با هم مشغول بودیم.گفت علی گوشیم نمیدونم چکارش شده…روشن نمیشه…گفتم کار من تاچ ال سی دی هست کارهای دیگه نمیکنم.ولی باشه کوس ننه ات…میدم بچه ها نگاه کنند…گرفتم ازش…دیدم…خانومم گرم حرف شده با زن محسن که اسم خانوم اون رو اینجا میزاریم مریم…میگفتن و میخندیدن…ما هم فردا شب باید عروسی میبودیم،،کارم تموم شد.و وقت بیرون اومدن خانومش یک کارت داد به خانم من…و کلی با هم تعارف کردن…خلاصه که توی ماشین گفت علی موهای مریم رو دیدی؟گفتم آره قشنگ بود.گفت ناخونهاشو دیدی؟علی این سالن بزرگه توی شهر مال اینه که برای فردا منشیش تلفنی بهم وقت نداد…گفت فردا ساعت۱۲ظهر سالن باش چیزی ازت بسازم شوهرتم تو رو نشناسه…خلاصه که بماند که چندمیلیون پیاده شدم و توی مراسم عقد کنون همه بیشتر به خانوم من نگاه میکردن تا عروس خانوم…و من هم شب باخوردن یک قرص سیلدنافیل ۱۰۰تاصبح چندبار تلمبه زدم و کوسش پوستش کنده شد…چون کلفتی قابل توجه ای داره…فرداش صبح گفت پاشو تنبل ساعت۱۰رده…دیدی پول حلال شد.همش غر میزدی چند میلیون پول رو به باد دادی، گفتم دمش گرم…همش فک میکردم یک دختر دیگه رو میکنم…گفت غلط میکنی بخدا چشماتو در میارم.مگه من چم شده،گفتم عالی هستی…گفت بی‌شعور توش میسوزه…بخدا چیزی خورده بودی اصلا کیرت نمیخوابید…خلاصه بعد اون ماجرا روابط خانم من با مریم خیلی خوب شده بود…و زیاد پیشش می‌رفت… البته اینو بگم که وضع مالی ما خیلی از آنها بهتر بود…در ضمن اون گوشی رفیقم هم درست نشد گفت بندازش دور.یکی دیگه خریدم…خلاصه که گاه گداری که سکس می‌کردیم.می گفت فک کن یکی دیگه رو میکنی زیاد منو بکن خیلی زیاد…زندگی در گذر بود…که…هروقت شبها میومدم میدیدم سرش توی یا تلگرامه یا واتس آپ و یا اینستاگرام…همش می‌پرسیدم چیکار میکنی تو اونجا…میگفت یا مریم هستم…مدل هاشو میزاره میبینم…خلاصه که یک شب بهم گفت صبر کن میخوام یک عکس خوشگل ازین کلفت خان بگیرم…گفتم برو دیوونه مگه خری؟شکل و شمایلم میفته توی عکس.کسی میبینه ابروم میره،قهر کرد.گفتم بدون چهره.خندید…یک عکس در اوج شقی از کیرم گرفت…آخرش از رفتارش مشکوک شدم،دیگه نماز

نمیخوند،زیاد آرایش می‌کرد.قبلا بعضی جاها با چادر می‌رفت. الان دیگه رعایت نمی‌کرد.خوشتیپ تر می‌گشت.من بدم نمیومد.چیزی نمیگفتم.من هم بدشکل و بد تیپ نیستم.برعکس چهره ام اصلا به سن و سالم نمیخوره.جوونتر دیده میشم…شب عروسی پسر رفیق مشترکمون بود.این دوتا چنان آرایش کرده بودن خجالت میکشیدم بگم این زن منه…برای محسن که اصلا مهم نبود…وقتی از آرایشگاه برداشتمش…گفتم لامصب مگه عروسی ننه جنده اته اینجوری آرایش کردی؟قهر کرد.خلاصه موقع برگشت از تالار هنوز باهام قهر بود.تا الان بهش فحش بد نداده بودم.رسیدیم خونه…اینو بگم که قبل برگشتن باز هم توی عروسی چون میدونستم خوشگل شده۱سیلدنافیل دیگه خوردم…با وجودی که قهر بود چنان چنددفعه گاییدمش که.کیف کرد.بار آخری دم صبح شق بودم.دمرو بود بخدا قهر بود حرف نمیزد…چنان فرو کردم توی کونش که دادش در اومد.حیوون پاره شدم.دهنش رو گرفتم گفتم عوضی…بچه ها بیدار شدن ساکت باش.به سبک تجاوزی چنان کونی ازش گاییدم که زیر کیرم زجه میزد و اشکاش عین ناودون از چشم‌هاش می‌ریخت.به جان خودش تا اون موقع اگه کونشو کرده بودم فقط سرش و میزاشتم و نمیذاشت زیاد ادامه بدم…چند ماهی هم بود که اصلا کون نگاییده بودم…هر چی گفت ولم کن.مردم این زیر.پاره شدم.ولش نکردم تا ته ته کیرمو کردم توش…محکمتر فشار دادم حتی میخواستم خایه هاش هم بره داخلش…گفتم دفعه دیگه تو باشی آرایش غلیظ بکنی،خودتو شکل دخترهای ۲۰ساله بسازی،من هم مث پسرهای ۲۰ساله میکنمت…فک کنم دل تو هم همینو میخواست،،بعد چنددقیقه آبم اومد وریختم داخلش کم بود.ولی ریختم…از کاری که خیلی بدش میومد…ریخت آب توی کونش…و کوسش…خیلی بدش میومد.و میاد.فک کنم ۵بار بیشتر این کار رو نکردم که ۳بار حامله شد یکبار سقط شد.دوبار دیگه.بچه شد…از روش که بلند شدم نمیتونست تکون بخوره راه بره.برای اولین بار گشادی کونشو و داخلشو دیدم…وقتی بلندشد رفت دستشویی گشاد گشاد راه می‌رفت برگشتن بدتر بود…رسید بهم چسبید بهم…چندبار زد توی سر و صورتم.گفت بدی بدی…ازت دیگه بدم میاد…بغلش کردم.دستهام زیر کونش بود.گفت ول کن دردم میاد.ولم کن پدرسگ حروم زاده…اولین بار بود،بهم اهانت می‌کرد.سر این جریان…۳هفته قهر شدید بودیم…حتی سلام به هم نمی‌دادیم یکی از یکی لجباز تر بودیم…اون انتظار اون کار رو ازم نداشت من هم انتظار اون فحش‌ها و بدوبیراهی که گفت.وحتی گفت دیگه دوستت ندارم…اینو بگم که بدون اجازه من جایی نمی‌رفت و بسیار معتقد به زندگی زناشویی سنتی بود.مادرش زن خوبیه بهش یادداده،وجالبتر این شد که.عموی همسرم فوت شد اونم توی یک شهر دیگه…واینها به روابط فامیلی خیلی حساس هستند.من میدونستم فوت شده.به خودم نیاوردم.برادر زنم بهم زنگ زده بود…گفت میخایم همه برای تشییع جنازه فردا اونجا باشیم.امشب راه میفتیم که صبح زود اونجا باشیم…گفتم اشکال نداره.من میدونستم ماشین رو مرتبش کردم راه دور بود.وقتی ظهر رفتم خونه سلام داد.بعد۲۵روز…جواب ندادم.دستمو گرفت برد توی اتاق.بوسم کرد.گفت ببخشید.گفتم بایک پدرسگ حروم زاده چکار داری،؟چون عموت فوت شده،کارت گیره…الان منو میبوسی،،چون اگه بدون من بری باید سوال جواب پس بدی؟ساکت شد.گفتم آرایشگاه هم میخای بری؟گریه کرد…گفتم من نمیام به داداشت گفتم که باهاش بری…گفت نه جون بچه ها باید بیایی…مامانم گفته فقط با علی میام اون خوب رانندگی میکنه.توی ماشین سیگار هم نمی‌کشه آهنگهای خوب میزاره…گفتم پس خوب با ننه ات برنامه ریختین…گفت علی تو که مامانم رو دوست داشتی،میگفتی عین مادر خودمه،الان هم خودت جوابشو بده،،گفتم مگه کجاست؟گفت داره وضو میگیره خونه ماست.گفتم من الان بهش میگم نمیام…گفت علی جون خواهش میکنم لج نکن.علی دردم اومده بود.بهت فحش دادم…گفتم فاطمه یادته در ماشین قبلی رو محکم بستی دستم تا یکماه توی گچ بود…چنان بست توی انگشتام میله کار گذاشتن جوش خورد…من فقط گفتم فدای سرت.یادته…خودت چقدر برام گریه کردی.دو روز بیمارستان بودم تا عمل شد…سرش پایین بود.بهت گفتم پدرسگ حرومزاده،،آره بهت گفتم.من نمیبخشمت فاطمه،،اگه الان حاج خانم نبود.عمو فوت نشده بود هنوزم باهام قهر بودی، گفتی به حاج خانوم…در اتاق نیمه باز بود…کامل بسته نشده بود…گفتی الان نزدیک یکماهه جدا میخوابی گفتی یکماهه سلام بهم نمیدی،،همون موقع مادرش گفت فاطمه خوشم باشه آفرین کاش من به جای عموت مرده بودم.اره خوبه فاطمه.من تورو اینطوری تربیتت کرده بودم…بیا زنگ بزن تاکسی بیاد منو ببره خونه داداشت…حق داره بخدا شوهرت حق داره.بابات بود تا الان من‌و ۱۰بار طلاقم داده بود…چرا برای چی،،هیچچی نگفتم…گفت حتی اگه کتکت هم زده باشه.نباید بالشت عوض بشه.گفتم حاج خانوم کتکش زده باشم،؟چی میگی کتکمم زده.بهم میگه پدرسگ حرومزاده…فاطی سرش پایین بود.گفت خب بگو برای چی بهت اینجوری گفتم…گفتم هیچچی حاج خانوم …فاطمه خانوم هوس جوونی به سرش زده…هر دفعه که

میخواد مهمونی بره بالای ۵میلیون پول آرایشگاه میده.توی آخرین مهمونی با عروس اشتباهش گرفتن.اومد بیرون.چنان بود که جلوی رفیقام خجالت کشیدم.ببخشید ها من هم گفتم مگه عروسی ننته که اینجوری آرایش کردی…وقتی اومدیم خونه خب دیگه خانوم حس عروس بودن بهش دست داده بود.خب من هم باید دوماد میشدم دیگه.من عصبی بودم‌ خشن رفتار کردم.خانوم بهش برخورد.گفت دردم اومده…کار به کتک زدن و فحش دادن من کشید.وبله بعدشم انتظار داشت من برم آشتی کنم بگم گوه خوردم غلط کردم…اگه امروز این اتفاق نمی افتاد حاج خانوم بخدا حتی بهم سلام هم نمی‌داد… مادرش سرش پایین بود.گفت فاطمه اگه یک کلامش درست باشه شیرمو حلالت نمیکنم…گفتم نه حاج خانوم گناه داره شما نفرینش نکن.چون الانشم ما بدبختیم…ولی خودش هست بزار بگه یک کلامش دروغه من سرمو بکوبم همین دیوار کناریت، گفت خاک تو اون سرت فاطمه…گریه کرد گفت مامان منو ببخش.گفت احمق از من عذرخواهی میکنی از شوهرت بکن.یه عمره همه میگن آفرین به فاطی و علی، اونوقت نگو اینها از همه بدتر هستن.من دیگه اینجا بمون نیستم.علی جان مادر حلالم کن…گفتم حاج خانوم نمیخواد بری من با داداش محمد قرار گذاشتیم همه بیان باهم بریم…درسته فاطمه خانم به من میگه حرومزاده…ولی بازم من وظیفه دارم مخصوصا شما رو حتما برسونمت اونجا…فاطمه خودش اومد جلو.گفت علی جون چقدر دلت شکسته بخدا اگه منو نبخشی…قهر کرد دویید توی آشپزخونه، مادرش نگاهم کرد.من چشمک زدم خندیدم.مادرش خوشحال شد.گفتم حاج خانوم میدونی من چون اینو زیاد دوستش دارم یکم زیادی پررو شده.بذار یکمم غصه بخوره.شما نمازتو بخون برای ماهم دعای خیر کن.من یک‌کم به این برسم الان دق میکنه.۴۰سالشه فک میکنه۱۴ساله است…مادرش خندید.رفتم پیشش روی صندلی بود سرش روی میز گریه میکرد. گفتم پاشو ناهار بیار بخوریم زود باید بریم.راه دوره.گفت برو دوش بگیر ریشهاتم بزن اگه نه رسمه۴۰روز باید پشمالو بمونی، گفتم آها راست میگی،رفتم توی حموم خودشو رسوند بهم.تا رسید لباس تنش بودها…لبهاشو گذاشت روی لبم.گفت میخوام یک چی نشونت بدم سورپرایز بشی…گفتم چیه.گفت ببین گوشه شلوار و شورتش و کشید پایین کنار رون پاش سمت چپ‌بالای کوسش یک گل کوچیک تاتو زده بود.کم مونده بود آتیش بگیرم.میدونستم کار مریمه.گفت بخدا پول ندادم فقط برای تو زدم.اونبار فیلم میدیدیم. گفتی چه تتوی قشنگی اونجای دختره است.باور کنید خودش فهمید چقدر بهم ریختم رفت بیرون.نیم ساعت بیشتر توی حموم مونده بودم.اومد داخل گفت علی بیا بیرون دیگه غلط کردم بخدا دیگه بدون اجازه ات کاری نمیکنم.خلاصه راه افتادیم و تقریبا۳صبح رسیدیم.خونه عمو شلوغ بود.من خوابم میومد تسلیت گفتم و رفتم راحت توی ماشین بخوابم.ولی خانومها.توی خونه بودن.نمیشد توی شلوغی همه یکجا باشند…تازه هنوز از شهرها و روستاهای اطراف داشت مهمون میومد.من که میرفتم توی ماشین.به فاطمه گفتم کجا هستم.نگران نشه.تا۹صبح میخوام راحت توی ماشین بخوابم.گفت علی گوشیم شارژ نداره بی‌زحمت توی ماشین بزنش شارژ پاور بانکم موند توی ماشین…گفتم باشه…در ضمن توی مسیر داخل ماشین عقب بود و مادرش جلو نشسته بود .ولی حواسم بود که هر جا که نت بود سریع وصل میشد وقت می‌کرد.فقط صدای گوشیش سایلنت بود،گوشی رو ازش گرفتم و با ماشین رفتم یک جای خوب دور از خونه پارک کردم و گوشی خودمو قشنگ گذاشتم روی سایلنت…و گوشی اینو هم زدم پاور بانک توی ماشین.صندلی رو خوابونده بودم.یک لحظه خدا شاهده فقط یک لحظه با خودم گفتم ببینم این با کی چت میکنه چند وقته حواسم بهش نیست…یه وقت کار دست خودش نده.زنه دیگه و من هم واقعا چند وقته بهش نرسیده.اولین بار بود که ما باهم یک ماهه قهر بودیم.گوشیش رمز اول عددیش رو خودم براش زده بودم.و بقیه اش اثر انگشتی باز می‌کرد… رمز و زدم شکر خدا عوضش نکرده بود.میدونستم همش توی واتس آپ وتلگرامه…مستقیم تلگرامش رو باز کردم.زیاد کانال و گروه نداشت.یکی دو تا ازین گروه های خانمی خانوادگی قرعه کشی ماهانه داشت و چند تا گروه آشپزی…ویک کانال آرایشگاهی. که مال همون مریم جنده بود.و خیلی از عکسها و تتو هایی که زده بود رو بدون چهره گذاشته بود توی کانالش…اما توی خصوصی ها.توی پی وی با مریم چت زیاد داشت…اوه اوه چقدر عکس و فیلم.خدایا این به کجا رسیده…جالبه همه عکس و فیلم‌ها رو هم پاک کرده بود تا یه وقت اگه پیش من گالریش یه وقت باز شد دیده نشه…زرنگ شده بود.رفتم اولین چت.بالای بالا، روز بعد از اولین باری که رفته بود پیشش و از مریم تشکر کرده بود و گفته بود علی شب برگشتیم چنان وحشی شده بود که چند بار حالمو خوب جا آورد.همینجور چند باری باهم چتهای معمولی کرده بودن.تا اینکه کم کم کارشون به حرفهای خصوصی کشیده شده بود…و شوخیهای زنونه.ولی من میتونستم بفهمم که اون زن چقدر گرگه.داشت ازین بدبخت حرف میکشید و مخ اینو کار می‌گرفت.محسن که هرشب ولم نمیکنه عقب و جلو رو جر داده.رحم نداره.با اون

چیز بلندش منو کشته.میرسه تا توی نافم…این هم پرسید وای مگه چقدره.اونم بی معطلی عکس کیر محسن رو فرستاد برای این.بلند بود شاید۲۲سانت.این گفت وای عجب بلنده.ولی نصف مال علی هم کلفت نیست…مریم گفت وای چرت نگو.اینو هرکی دیده تبخال زده.گفت پس اون رو هر کی ببینه رم میکنه…بعدشم خندیدن یعنی استیکرهای مسخره فرستادن.گفت فاطمه ازش عکس برام میفرستی،گفت فک نکنم بزاره ازین کارا بدش میاد.گفت مردها رو ولشون کن…اونها خودشون هزار جور کثافت کاری می‌کنند به ما که می‌رسند پیغمبر زاده میشن…خلاصه چرت و پرت تا عکس کیر منو برای خانوم فرستاده بود.و اونم نوشته بود… واویلا فاطی با این چیکار میکنی؟نوشته بود زندگی…شب اول تا یکماه بدبختم کرد تا عادت کردم…نوشته بود.پشتت هم میکنه…این خر من هم نوشته بود اون از خداشه ولی من نمیزارم…حق داری بخدا.من میترسم اینو جلو بزارم چطور بره عقب.والله کیر باید سایزش مناسب باشه دیگه.این اصلا غیر استاندارده.این هم نوشته بود خب مال محسن آقا هم بلنده غیر استاندارده…این کلفته اون بلنده…ولی در عوضش این توی کوسم و خوب پر میکنه…اون لاغره نمیتونه خوب به کوس حال بده.اونم نوشته بود.ولی در عوضش کاری با کونت میکنه که صدبار از کوست آب بریزه…استاد کون کردنه…خیلی به هم چرت وپرت گفته بودن.تا اینکه به یک فیلم رسید.که خود جناب محسن خان فیلم می‌گرفت و از کون می‌کرد… خیلی بدن سفید و قشنگی داشت…روال کون میداد انگار کوسه نه آخی نه واخی،نوشته بود این هم سکس دیشبی من و عشقم…ولی چهره نداشتن…ولی مطمئن صددرصد بودم که محسن بود.صدا صدای دوتا شون…گفته بود منتظر فیلم تو هستم…این نوشته بود نه اصلا اگه محسن ببینه چی،،من به علی نشون نمیدم…اونم گفته بود وای درمورد من چی فک کردی.گوشی وسیله شخصی خصوصیه…بعدشم طوری بگیر که صورتهاتون نباشه دیگه…گفت نمیزاره دیگه…علی متعصبه مث محسن روشنفکر نیست…اونم نوشته بود وای خوبه کارش نوعی مهندسیه…فاطمه نوشته بود…این هم شانس منه دیگه…یاد اومد چند وقت قبل شب در اتاقمون رو بست گفت لامپ رو خاموش نکن…میخوام دم تخت سرپا بقول خودم مدل اسبی اون قنبل کرده من سرپا بکنمش…علی سفت میکنی و زیاد هم میکنی…همونجا نگو قشنگ دوربین رو کار گذاشته بود و بدون چهره از دادنش برای خانوم فیلم فرستاده بود…خوب بود چهره ما معلوم نبود…مریم نوشته بود.وای فاطمه این شوهرت توی سکس روانیه…دردت نیومد…خیلی کلفته بد می‌میکننتت…این هم نوشته بود.اولش درد داره ولی بعد از چند لحظه بخاطر کلفتیش…هر لحظه خودتو خیس میکنی…نوشته بود وای فاطمه دلم خواست…این هم نوشته بود لال شو.دلم خواست چیه پررو. خوبه من هم بگم دلم کیر بلند محسن رو خواست…اونم نوشته بود.مگه ازش کم میشه.بیا مال تو…این هم نوشت ارزونی خودت.من یکی دارم زیادمم هست.دیگه چتهای بی خودی تا.روزی که دعوامون شد…چون کونشو جر داده بودم.دو روز بعد دعوا ا‌ول به این زنگ زده بود و شبش این شرح ماجرا رو نوشته بود.اونم استیکر خنده فرستاده بود…تا اینکه باز دو روز حال این خراب بوده و اون زنگ زده بوده کجایی و اینها…با هم رفته بودن دکتر و معاینه که دکتره اینو دمر میکنه و معاینه و داخل سوراخ این و با دستکش معاینه میکنه و می گفت جسم بسیار ضخیم تمام دیواره نمیدونمم چی چی مقعد رو پاره کرده.جالب چی بود این بود که این احمق که دمر بود مریم از تمام ماجرای معاینه و کون خانوم فیلم می‌گرفت و حواسش بود که چهره ها نباشه…روی سوراخ کونش زوم می‌کرد.جرواجر بود…وقطعش کرد و شب برای این فیلمو فرستاده بود…این هم نوشته بود میدونم راستشو بگو این فیلمو برای محسن هم پخش کردی…بخدا میدونم نشونش دادی…تو بی حیایی،اونم نوشته بود.چی میشه مگه…تو هم فیلم منو نشونش بده.من فیلم سکس شما رو هم نشون محسن دادم راضی باش…این هم چندتا اول بدوبیراه گفته بود.واونم معذرت‌خواهی کرده بود‌…و چند روزی قهر بودن و تا اینکه باز با هم رفیق شدن. و تا دیشبش.که باز چت میکردن که میخوایم بریم فلان شهر و آشتی کردیم و مامانم حالمو گرفت و علی از تتو بدش اومد.و فلان…نمیدونم چطوری حلقه های روی چوچولمو نشونش بدم…ببینه حتما منو میکشه…اونم نوشته بود…ببین به خودت نیار حواست باشه راستشو بخوای حلقه اولیه تیتانیومه…ولی دومی طلای خالصه…محسن برات خریده بهت نگفتم تا عکس نازت رو دید گفت حیف این چوچوله ها نیست که گوشواره نداشته باشند هدیه داده بهت…این هم باز توی ماشین بجای ناراحت بشه نوشته بود دستش درد نکنه حتما کلی پولشو داده…اونم نوشته بود محسن اینجاست کنارمه میگه قابل فاطی خانوم رو نداره…اون علی قدر تو رو نمیدونه…نمی‌فهمه چی فرشته ای کنارشه…این خر هم نوشته بود…شانس ماست دیگه،،،از تمام چتها فیلم‌ها و همه چی برای خودم عکس و کپی گرفتم…اکانتشو برای خودمم فرستادم.و کد رو پاک کردم.و گوشیش رو عین اولش ساختم…و گذاشتم شارژ.و خونم چنان به جوش اومده بود

حد و مرز نداشت.عصبی شدید بودم…بعد دو روز برگشتیم.و هر چی تلگرامش بود برای من هم میومد…توی مهمونی نمیشد کاری بکنیم…دلم هم کوس میخواست…رسیدیم خونه…رفتم اتاقم خوبیش بود بچه ها نبودن…رفتم زیر دوش.گفتم فاطمه بیا پیش من.گفت حال ندارم.گفتم یعنی چی،؟بدو یکماهه سکس نداشتم…گفت آخه.پریودم.گفتم چرا دروغ میگی، تو تازه پاک شدی…نوار بهداشتی هات توی سطل زباله توالت بود درش بسته نمی شد…گفتم بدو معطل نکن…گفت علی ولم کن دیگه.اذیتم نکن.گفتم چی بخدا حالتو میگیرم ها.شوخی باهات ندارم.چیه چه مرگته، چیزی نگفت…و با شورت اومد.گفتم درش بیار…گفت نه خوبه.بلند گفتم گوه خوردی خوبه.حیوون مگه نمیفهمی یک ماهه سکس نداشتم.عوضی دلت میخواد برم با کس دیگه.بغلم کرد گفت نه عزیزم خدا نکنه.تو رو خدا ناراحت نشو.خب…خب تو الکی بیخودی عصبی میشی…میخوام چیزی نشونت بدم میترسم…گفتم چیه تتو کوستو که نشونم دادی.باز چیه…اون روز مادرت بود ملاحظه ات رو کردم…اما بخدا اگه گند زده باشی میکشمت.دیگه دارم ازت خسته میشم بعد۲۰سال زندگی پا میزارم روی همه چی…رفت بیرون گفتم کجا.گفت خونه مامانم…دلم نمیخاد کتک بخورم.گفتم فاطمه من تا الان دست روی تو بلند کردم مگه؟؟گفت نه ولی دیگه تو اون علی سابق من نیستی،قبلا داد میزدی اما مهربون بودی زود باهام آشتی میشدی…ولی الان…گفتم تو هم خوب بودی.باحجاب و با حیا بودی…آرایش غلیظ نمیکردی. خوب لباس می‌پوشیدی…تتو به اونجات نمیزدی،صددرصد تتو رو مریم زده.گفت آره بخدا کسی توی سالنش نبود.گفتم اون بی حیاست…از چشماش دریدگی میباره.سالنش دوربین داره.صددرصد عکس و فیلم تو رو محسن دیده…گفت نه خدا نکنه…مگه من بی حیام…برای دل تو زدم.گفتم حالا برگرد ببینم…چی شده دوباره…زد زیر گریه…گفتم چیه چکار کردی؟گفت نمیتونم بگم.بزار برم.گفتم بمیری هم باید بگی بعد بری …گفتم اینجا آخر خطه.لعنتی بگو چکار کردی می‌ترسی،،گفت باشه خدایا منو ببخش.و حفظم کن.پشتشو بهم کرد و شورتشو کشید پایین کون ناز و قشنگش دیده شد.برگشت.گفتم خب چیه…چون کوسش کمی تپل بود.بادستش آروم نشونم داد.روی کالباسهای چوچول کوسش چپ‌و راست دوتا حلقه انداخته بود یکی نقره ای یکی طلایی،،توی چشماش چنان دریایی از اشک بود.و ترس که لپهای قشنگش از ترس میلرزید.گفتم حلقه زدی به اونجات.با اجازه کی…حتما باز هم مریم زده…اینبار بهم دروغ گفت بد هم گفت…گفت نه به جون خودت کونم درد میکرد رفتم پیش خانم دکتر…اون برام انداخت…مگه مریم ازین کارها بلده،؟گفتم خدارا شکر.چون دکتر محرمه.اون فیلم و عکس نمیگیره…ولی مریم بی حیاست.به شوهرش نشون میده آبروی من پیش رفیقم میره…گفتم همین بود.میترسیدی؟گفت آره.خب تو برای اون تتو خیلی ناراحت شدی شانس آوردم مامانم بود.اگه نه شاید منو میکشتی؟گفتم نامرد من تاالان شده یکبار بهت آسیب بزنم.گفت آره کونمو پاره کردی،گفتم باز هم میکنم…نترس تتو کار مریم بود.اون عکس و فیلم‌ها رو به شوهرش نشون میده…میدونم سالنش دوربین داره…خودم برای محسن فرستادم…بخدا اگه مریم زده باشه فاطمه مجبور میشم طلاقت بدم…گفت علی به جون تو قسم خوردم…گفتم باشه حرفت درست…فک میکنم راست میگی و دوستم داری، گفت یعنی ندارم…گفتم اگه دروغ بگی چون قسم دروغ به جونم خوردی یعنی دوستم نداری،،پس دیگه بین ما همه چی تموم میشه.خودمون و شستیم توی حموم ساک زد زود آبم اومد رفتیم بیرون…خودشو که خشک کرد…خوابوندمش روی تخت…نگاه کردم…چه دقیق زده بود حلقه ها رو…کوسشو وقتی میخوردم و حلق های چوچوله ها رو با دندون میکشیدم ای و وای می‌کرد…بعد چند وقت یک کوس ناب ازش گاییدم…کارهام مغازه مونده بود…شب بهش زنگ زدم دیر میام…تو بخواب…ساعت۱۱شب بود.شاگردهام که رفتن.عمدا موندم …ببینم توی چت چی میگن با هم…نوشته بود مریم به خیر گذشت…خدا منو ببخشه دروغی به جان خودش قسم خوردم که کار دکتره…بقران بفهمه کار توست طلاقم میده…وای مریم بفهمه حلقه طلایی هدیه محسنه…بخدا منو میکشه…جسدم رو هم آتیش میده…نوشته بود وای چی بد.خب تو هم عکس و فیلمهای منو نشونش بده…ببین نظرش چیه…شاید منو دید دلش آروم شد…گفت چی بگم…بگم بیا عکس کیر و کوس مریم و محسن رو ببین…نمیشه…گفت خب تتوی جدیدم رو نشونش بده روی باسن چپم…بعدشم عکس فرستاد…ولی وقتی می‌خورد با دندوناش حلقه ها رو میکشید دلم هرری می‌ریخت پایین.چقدر خوب بود…نیم ساعتی چرت و پرت نوشتن.و من برگشتم خونه تا لحظه آخر که ماشین رو می‌بردم داخل داشتن چت میکردن…نوشت مریم فعلا شب بخیر‌.رسید خونه خودمو به خواب بزنم.حوصله اشو ندارم…گفت محسن میگه خربزه خوب رو خر خورده…این هم بجای اینکه بهشون بد و بیراه بگه…لایک فرستاد…توی دلم گفتم این دیگه از دستم رفت…رفتم خونه…مثلا خواب بود.من هم مثلا عاشقم.رفتم بوسیدمش…گفتم من که سیرم ولی مثلا غذا نخوردم…اگه بفهمه و به خودش بیاره که مشغول غذا گرم کردنم…حتما میاد بهم

کمک میکنه یعنی دوستم داره ولی بلند نشد که فاتحه خونده است…رفتم توی آشپزخونه و واقعا دلم چایی می خواست…زیر کتری رو روشن کردم…دیدم قابلمه ها خالی هستن.و غذایی نیست…کمی نون پنیر برداشتم.همون موقع دخترم رسید.کلاس دهمه گفت وای بابا جون غذا نخوردی،گفتم مهم نیست عزیزم.سرم شلوغ بود…چند روز نبودم.فرصت نداشتم سفارش زیاد بود…نتونستم مغازه شام بخورم…طفلکی سریع برام دوتا تخم مرغ شکوند.ولی خانومم از جاش بلند نشد.چایی رو خوردم وقتی عصبیم سیگار میکشم…رفتم توی تراس دخترم اومد گفت نکش باباجون.چرا عصبی هستی، گفتم عصبی نیستم خسته ام…گفت میدونم از مامان ناراحتی،گفتم نه نه.اصلا…گفت چرا میدونم بابا…دائم سرش توی گوشیه…راستش ما هم امشب نون کالباس خوردیم اصلا شام درست نکرد.بابا میدونی مامان هم سیگار میکشه…گفتم چی؟گفت بخدا نگی بهش من گفتم ها…گفتم باشه خیالت راحت،،برو بخواب…دو روز بعد رفتم مغازه محسن تا بهش بگم به زنت بگو از ما بکشه بیرون…میدونستم تموم فیلم‌ها وعکسها بدون چهره است…و برام دیگه فرقی نمی‌کرد… فقط نمیخواستم جنجال بشه و آبرو ریزی بشه…انگار که من نمیدونم اون همه جای ناموس منو دیده…خب من هم عکسهای اونها رو داشتم…بعدا خودم میدونستم چطوری تلافی کنم و حالشو بگیرم…اون طرف خیابون پارک کردم و رفتم توی تعمیرگاهش…توی تعمیرگاهش نبود شاگردش داشت یک پژو رو تعمیر می‌کرد.طرف توی دفتر این نشسته بود داشت…گوشیشو نگاه می‌کرد.سرپا که بودم خدا شاهده دیدم.فیلم کون فاطی منه.داشت نگاه می‌کرد.همون موقع محسن رسید.نمیدونست من.هستم…نشسته بودم کناری، داد زد محمود فیلمو دیدیش…گفت آره.نامرد عجب مالی رو حرومش.کرده…ترکوندتش…گفت آره قسمت بشه انشالله آوردمش باغ میگم بیا.بکنش،۴۰سالشه…خیلی خیلی خوشگله…دوباره بدون اینکه منو ببینه…رفت بیرون…می‌رفت دنبال قطعه…اون که رفت بیرون…من هم رفتم بیرون…فهمیدم.گوشی.گوشی جدیده…محسنه…گفتم من میدونم و تو…رفتم بیرون…چیزی بهش نگفتم…رفتم مغازه عین همون گوشی محسن رو مدلش رو فهمیدم چیه…زنگ زدم چند تا از همکارا.گفتم برای قطعه لازم دارم سوخته باشه بهتره…بلاخره بعد چند روز پیدا کردم…رفتم اون طرف خیابون…منتظر شدم لحظه ای که رفت دنبال قطعه…با ماشین رفتم روی چاله.شاگردش می‌شناخت.گفتم یک آچار کشی کن…اون هم مشغول شد…تا رفت زیر ماشین.تیز پریدم توی دفترش.و گوشی رو از قابش در آوردم و جابجا کردم گوشی سوخته رو براش گذاشتم زیر شارژ.اخه هیچوقت حین کار گوشیش رو دستش نمیگرفت چون چندبار گوشیش اسیب دیده بود.فقط دعا میکردم اینبار هم همینطور باشه.قبلش دوتا سیم کارت سوخته روی خشابش جا زده بودم.فقط بدیش این بود.گوشی قفل بود.نمیشدخاموش کرد.زنگ میزدن صداش در میومد.اونجا هم نمیشد.قفلش رو باز کرد.دیگه چی بگم فقط خدا خواست کسی زنگ نزدخودشم اومدو حسابی باهام گرم گرفت وکار نداشته من‌و انجام داد و من برگشتم.توی مغازه قفل رو باز کردم.و بله دنیایی بود.اصلا کار اصلیش با زن جنده اش.دزدی ناموس بود.چندتااز رفقا همسرانشون همین برنامه رو روشون پیاده کرده بود.برای تتو برای آرایش.برای پرسینگ. برای حلقه.پولهای کلفت میگرفتن.و جشن توی باغ خارج شهر.و سکسهای اجباری.و دلخواهی.سکسهایی ضربدری.و تری سام.کارشون بود.فیلم داشتن.وحشتناک.برای خانوم من هم با این.رفیقش و چندتای دیگه برنامه داشتن.دلشون به کوس وکون این رفته بود.فیلمو برای چند نفر فرستاده بود.همه از شاهکار من ناراحت شده بودن.تازه نوشته بود این چون شوهرش متعصبه به زور هم گاییده بشه از ترس شوهره نمیتونه حرفی بزنه.توی چتهای فاطمه.فهمیدم ۵شنبه غروب.جشن تولد دعوتن.من پیش دستی کردم.گفتم فاطمه ۵شنبه شب خونه عمو مراسم یادبود و قرآن خوانی شب جمعه دعوت شدیم.باید صبح راه بیفتیم.اگه نریم بده.دروغی گفت من که پریودم نمیشه قران بخونم.به مامان هم گفتم.تو برو مامان رو هم ببر.گفتم اگه تو نیایی.من با اتوبوس میرم.حوصله کسی و رانندگی رو ندارم.گفت پس خودت برو هر جوری هم که دلت میخواد برو.گفتم باشه.وقتی بیرون رفتم.سریع توی تلگرام نوشت آخ جون مریم کارهاجور شد.ادرس بده من هم میام مریم.نوشت نه بیا.ارایشگاه خوشگل کنیم.بعد با هم بریم…محسن میگه میخوام ۳نفری بریم…دوست جدیدمون رو نشون رفقا بدیم…در ضمن خیالت راحت مهمونها از شهرهای دیگه هستن.و توی اینها.از شهر خودمون نیست.و توی باغ کسی دیگه برگزار میشه.دوره.باید باهم بریم…فاطمه گفت من میترسم…مریم…طوری نشه.گفت چطوری میخواد بشه؟من هم هستم دیگه…محسن هم هست خیالت راحت باشه…مواظبتیم.بیا خوش میگذره همه با کلاس هستند…تا ۵شنبه دل تو دلم نبود صدور فکر و خیال به سرم زد.حتی فکر کشتن محسن و زنش،،می‌میدونستم بره باغ گاییدنش…چند روز بود چاقوی ضامن دار دسته زنجانی رو جیبم گذاشته بودم…بدبختی الان دیگه پسر و دخترم بزرگ بودن.ابرو ریزی بدی میشد.دعوای ناموسی…خدایا چکار کنم.من تا الان یکبار

هم حتی توی نوجوانی و جوانی آغوشم به حرومی باز نشده…خودت میدونی نون حروم خونه نیاوردم…چرا باید الان آبروم بره…من که سرم توی زندگی خودمه،…اون هم فاطمه همسر من…دیگه حتی دوستم هم نداره…این مهم نیست…فوقش با توافق جدا میشیم.میدونم بچه هام منو بیشتر دوستم دارند…ولی اگه فیلمی عکسی چیزی ازش بیرون بیاد بدبختیم…آخرش رفتم پیش رفیقم…رفیق صمیمی من…دوست خوبم…که هرجا هست خدا نگهدارش باشه…وحیدعزیزم.سرهنگه و سمت خوبی داره.باور کنید دیگه نمیتونستم به هیچ رفیقی اعتماد کنم.ولی مجبور شدم رفتم،فرداش۵شنبه بود…رفتم پیشش…سیر تا پیاز و بدون کم وکاست براش گفتم و بخاطر زندگی و آبروم بد جور گریه کردم…گفت تو فقط برو خونه ات کار اشتباهی نکن…گفتم اگه بردنش بهش تجاوز شد چی، گفت من بهت قول میدم…انگشت کسی هم بهش نخوره…من باز هم به حرف این گوش ندادم…این فقط شماره همراه همون خط سوخته محسن و شماره زن اون رو از من گرفت.و پیج کانالها و اینستا شون رو…منو فرستاد خونه.فرداش صبح تا۹خونه بودم.بیدارشدم لباس شیک پوشیدم.من ماشین و برنداشتم که مثلا میرم ترمینال…و رفتم موتور شاگردم گرفتم و کلاه کاسکت روی سرم.میدونستم قرارشون ساعت۳توی آرایشگاهه…تا۳علاف بودم…و هی بیخودی هریکساعت زنگ میزدم تلفن خونه باهاش حرف میزدم.عمدا به شماره خونه زنگ میزدم که بیرون نره بدونه زنگ میزنم خونه.که تو نیومدی بد شد و اینها…باز دوباره زنگ میزدم.توی ترمینال منتظر اتوبوسم و فلان…ساعت۱۱بود.اون زنگ زد کجایی؟گفتم توی راهم.توی اتوبوسم…گفتم ببین تو جایی نرو خونه باش…شاید از فروشگاه بچه ها رو فرستادم بیان از خونه از انباری تاچ و آل سی دی ببرند مغازه سرشون شلوغه…چرا اینجوری گفتم برای اینکه زودتر بیرون نره…و نره خونه اون لاشیها…گفت بخوای نخایی من ساعت۳خوابم میاد در رو باز نمیکنم…گفتم خنگه تا اون موقع اونها خونه هستن…انبار اجناس یدکی من خونه است…چون گرونه می‌ترسیم مغازه کم جنس می‌بریم بعضی وقتا می‌آییم از خونه می‌بریم…ساعت دو و نیم در خونه منتظر بودم…دقیق یکربع به۳تاکسی گرفت با یک ساک سفری توی دستش رفت آرایشگاه.در آرایشگاه از داخل بستن و کرکره برقی رو هم دادن پایین…درست۳ساعت معطل شدم…منتظر موندم…۶و ربع کرکره رفت بالا…اینو هم بگم لحظه لحظه ازش عکس و فیلم میگرفتم…یک شاسی اومد در آرایشگاه.ای وای وقتی بیرون اومدن بخدا انگار عروس بودن…لباس مجلسی پوشیده بودن…مدل لباس طوری بود.از جلو پاها لخت تا زانو دامن از پشت تا پایین زیبا کشیده میشد.هر دو لباس گلبهی،،رنگ زیبا…فقط سرشانه ها شال انداخته بودن…من فیلم می گرفتم…دلم آتیش بود.پاهای نازش لخت بود تا سوار شد چندین تا جوون نگاه کردن…محسن خارکسده با یک شاسی اومده بود دنبالشون…نمیدونم بچه اشون رو کجا گذاشته بودن…خلاصه سوار شدن…و معلوم بود توی ماشین سیگار می‌کشند… رفتم دنبالشون انداختن توی جاده…من هم چراغ خاموش دنبالشون داشت شب میشد.تا از شهر خارج شدن و رسیدن تاریک بود…رفتن داخل.در ویلا برقی بسته میشد…من موتور رو قایم کردم زنجیر کردم…خبری از ماموری چیزی نبود…رفتم از دیوار بالا.داخل شاید۲۰تا ماشین بود.‌توی حیاط خلوت بود.خوب بود لباسهام شیک بود.کمی خاکی شد اما تمیزش کردم…پنجره ها بزرگ بودن.از بیرون داخل واضح دیده می‌شد… چقدر مشروب روی میز بود…۵۰نفری بودن زن و مرد همه شیک و لباس مجلسی.‌‌‌هنوز مهمون میومد.در رو با ریموت از داخل باز میکردن…من خودم و قایم میکردم تا کسی نبینه…اولش نبودن رفتن بالا.۵دقیقه ای اومدن پایین…محسن و زنش با هرکی دست میدادن…زن خر من هم دست می‌داد… همون کوتوله پژویی داخل تعمیرگاه هم بود…شیک لباس پوشیده بود…حتی دست فاطی رو بوسید…گوشیم که فیلم می گرفتم روی سایلنت بود…زنگ خورد.وحید بود.گفت داداش مگه نگفتم بشین خونه اومدی چکار؟گفتم تو کجایی پس؟گفت مهمونی هنوز شروع نشده.عجله نکن.فعلا دارند کله ها رو داغ می‌کنند… اینها یک رئیس دارند اون هنوز نیومده…گفتم کجایی تو…گفت تو جات خوبه نگران نشو.فقط مواظب همسرت باش…نیم ساعتی گذشت…دیدم دو پیک مشروب همون محمود کوتوله به فاطمه داد.این خر هم خورد.‌نشسته بود.نه مریم بود نه محسن…این تنها بود.گوشیش رو در آورد… زنگ زد…من فقط نگاه میکردم…دیدم حرف میزنه…بعد دو دقیقه قطع کرد.نیم ساعتی بود که اونها هم اومدن و رقص شروع شد…این هم توی رو در بایستی بلند شد رقصید.اون هم با کی اول محمود…بعد محسن.چی قری هم برای محمود میداد.این بگم که این احمق رو کیرش کرده بودن که جناب دکتر خیلی از شما خوشش اومده…جناب دکتر محمود صافکاری بود…کچل بی ریخت و کوتوله…تقریبا۱۰۰تا ادم بودن مست و پاتیل.فاطی هر جا میرفت محمود هم دنبالش بود.دستشویی ها همه بیرون بودن.۴تا بود.عقب باغ.فاطی ساعت۹بود اومد بره توالت محمود مثلا کمکش می‌کرد.و دامن لباس اینو گرفته بود بالا.و رفت دنبالش که تاریکه

این خانم نترسه.اومدن بیرون من پشت سرشون دور تر بودم…رفت توالت.من گوشیم دوربینش روشن بود…از توالت که بیرون آمدن.محمود بغلش کرد.گفت تو‌رو خدا دکتر من متاهلم.گفت وای چی بد.خوشبحال اون مردی که شما همسرشی…دوباره دستاشو گرفت…گفت ببخشید سرم کمی گیج میره باید برگردم توی سالن.گفت عزیزم من فک کردم مجردی…خواستم که بگم باهام یک سفر بیایی فرانسه…گفت اون هم به وقتش…ما توی مرحله اخریم و به زودی جدا میشیم.گفت چه احمقیه که میخاد تو رو طلاق بده…دوباره بغلش کرد…وگفت فقط یک بوسه یادگاری…لب قشنگی بهش داد…برگشتن توی سالن…ولی تندی.محمود آمد بیرون…زنگ زد.محسن این جنده راه بده نیست.میگه متاهلم و فلان…محمود تو قول دادی…بلند بلند حرف میزد…لاشی۱۰تومن بهم بدهکاری،،قرارمون امشب بود…باشه باشه عجله نمیکنم…باشه بزار ببینم میخوره دو تا پیک دیگه بهش بدم مست بشه نمی‌فهمه.فقط ۵دقیقه ازش فیلم بگیر…خودش بعد ازین جنده شخصیمون میشه…محسن ببرش بالا دیگه…پس خانومت چکار میکنه…عه حالمو گرفتی،،بعدش رفت داخل.من از پنجره دیدم.مریم فاطمه رو برد بالا…پشت سرش محمود رفت…محسن نبود…من آروم رفتم بالا.تاکسی نفهمه.خیلی عمارت بزرگی بود.ته سالن یک در دیگه بود.مث اینکه پذیرایی چیزی بود…صدا میومد.محمود میگفت بجنب دیگه.قرص خوردم…کیرم مث سنگ شده…کوسکشا نزدیک در بودن…محسن میگفت بزار همون لحظه ای که لخت شد لباس عوض کنه…مریم خبر میده بریم داخل خفتش کنیم…لباس کندن براش سخته…زخمی بشه.شوهرش کوسخوله بفهمه کار دستمون میده…دیدم گفت بدو مریمه اس داد بیایید داخل…رفتن من هم آروم در رو باز کردم…رفتم داخل نبودن.اونجا دوتا اتاق دیگه هم بود…صدا اومد.مریم بگو برن بیرون.تو رو خدا آقا محسن.بندازش بیرون…نه نمیخام.پدرسگ بمن دست نزن…حروم زاده دستتو بکش کنار.مریم بخدا شوهرم بفهمه همتون رو جر میده…گفت اول خودتو جر میده…دوماهه عکس کوس و کونتو برای ما میفرستی…۵۰تا مشتری دست به نقد برات پیدا کردم…مریم فیلم بگیر ازش…میخام دو کیره جرش بدم. بعدشم چنان سیلی زد صداش اومد تا این اتاق.صدای جیغ فاطمه بلند بود.ولم کنید بی پدرها بی ناموسها.مریم به قرآن خودمو میکشم.قبلش به همه میگم کار شما بوده…ولم کن مریم بگو شوهرت بهم دست نزنه…بخدا من فقط ضامن دار رو بازش کردم.رفتم داخل…اولی رو به مریم زدم خورد بازوش ولی در رفت.دومی رو چنان از پشت زدم از سر شونه راست محسن تا کپل چپش جر خورد.پوست و گوشتش باهم شکافت…سومی رو توی شیکم گنده اون محمود کچل زدم…صدای سگ میداد…ملت ریخت بالا ما رو گرفتن.خونه و زمین پر خون بود.نصف جماعت میخواستن در برن…مامورها گرفتنشون…زنم بی هوش بود…مریم رو بیرون گرفته بودن.من فقط گوشیش رو برداشتم که مدرک باشه تجاوز بوده…فک نکنید همینجوری ولشون کردم ها…اقلا با ته چاقو هر کدوم رو نفری ده تا ضربه زدم.محسن از خونریزی زیاد افتاد.محمود که اولش دست به شیکم کف خونه بود…خلاصه که به جرم تجاوز هنوزم ۳تاشون زندان هستن.من خودم ۶ماه حبس بودم.اونها نمردن…ولی دیه هم گرفتن چون من رضایت ندادم.شلاق خوردن سنگین…توی زندان…دوبار دیگه پول دادم خیلی بد جور زدنشون…که هر دو دماغ و دنده هاشکست…بعد۶ماه آزاد شدم.گفتم مشکل مالی نداشتم…تا اون موقع…که زندان بودم…فقط زنم رو چندباری توی جریان دادگاه دیدم.و اظهاراتش رو ثبت کردن…هیچوقت حرفی باهاش نزدم…وقتی برگشتم خونه نبود،پسرم بیرونش انداخته بود.اخه ابرومون داشت میرفت.جریان درگیری همه جا پیچید…درخواست طلاق دادم.مادر زن برادر زنم اومدن…پا در میونی.گفتم محمد دونفر رو زدم یکماه درمونگاه بودن…کلی دیه دادم…بهت قول میدم ۵دقیقه دیگه…توی خونه من نشسته باشی…باید بخاطرت منو اعدام کنند…به مادرش گفت حاج خانوم پاشو بریم.خب حق داره خواهرمه که خواهرمه.ما اومدیم از یک جنده طرفداری کنیم…پسرم طفلکی به بهانه تحصیل گفت بابا من دانشگاه آزاد فلان شهر ثبت نام کردم…پول دادم رفت.من موندم و دخترم…همه چی رو فروختم ازون شهر زدم بیرون.و طلاقش دادم…هیچچی از آبرو مهمتر نیست…چندین بار بهم زنگ زد…۴سال رد شد.کار و بارم توی شهر جدید خوب گرفته بود…وضع مالیم بخاطر دلار بهتر شده بود.خودم دوتا خانوم مهندس مغازه ام کار میکردن.که یکی مطلقه بود.استاد تعمیرات موبایل…گفت از شوهر کردن بدم میاد…هر وقت کوس میخواستم با همون بودم…نیاز هم رو بر طرف می‌کردیم…عین گرسنگی.اون خانم دیگه شوهر داشت.من و دخترم باهم بودیم تازه دانشجو شده بود.پسرم در شرف ازدواج بود.پسرم با دختر خانمی آشنا شده بود بسیار نجیب و خانواده دار.که.پدرش فوت شده بوددختره مادر زیبایی داشت خیلی خانم بود.دخترم گفت بابا.ببینش چقدر خوبه تو جوونی حیفی.خودم بعد عقد داداش باهاش حرف میزنم…گفتم نه دخترم من زن نمیخوام.هر وقت تو هم ازدواج کردی بعدا.عقد کنون پسرم بود.خانواده خودم همه اومده بودن.بله برون نگرفتیم

خود عروس داماد با ما والدین قراردادی نوشتیم امضا شد.و بردیمشون محضر…ولی توی سالن عقد شلوغ بود.مهمونها.بودن…مادرم اول اومد…کادو دادن.بعدش هم پشت سرش بقیه.اخرین نفر فک کردم اشتباه میبینم.ولی نه خود فاطمه بود…با برادرش بعدا فهمیدم.مادرش فوت شده.شکسته و افسرده بود.پسرم تا خواست بره…گفتم نه بمون مادرته.گناه داره خودش هم چوبشو خورده…چه پیر شده ببینش.گفت قربونت بشم خودت نصف موهات سفید شده…دخترم واینستاد رفت بیرون.برادرم دستشو گرفت برد توی ماشین.من موندم.خانومم اومد جلو.روی عروس داماد و بوسید.بهشون کادو داد. عروسم گفت آقاجون ایشون کی هستن…گفتم مادر شوهرته.ما جدا شدیم از هم…چند ساله…عروسم گفت.عزیزم مگه تو نگفتی مادرم فوت شده…گفت برای من چند ساله مرده…گفتم هیس بچه ها مهمون داریم…خانومم کادو داد و بوسیدشون رفت بیرون…داییش هم اومد همینجور.گفتم پسرم دیدی گفتم ناراحت نشو تموم شد رفت…عروس دوماد چندتا عکس یادگاری با ما گرفتن‌وبعدش من و مادر عروس اومدیم بیرون.اونها موندن بقیه عکسها شون رو بگیرند.البته توی همون سالن ما قرار شام هم داشتیم…من و مینو خانم باهم خنده کنان بیرون اومدیم…داخل سالن بودیم کنار هم نشستیم.صحبت می‌کردیم.مهمان ها میومدن تبریک میگفتن…مینو پرسید علی آقا میشه بپرسم مشکلتون با خانومتون چی بود.که اینقدر شاه دوماد از مادرش ناراحته…چرا چیزی نگفت رفت.گفتم ما خیلی هم رو دوست داشتیم عاشقونه…همه حسرت زندگی ما رو داشتن…خودش با یک رابطه اشتباه.با رفیقش که چندین بار بهش گفتم این زنه…همسر رفیق بی بند وبار منه…من میشناسمش بزارش کنار…گوش نداد.گولش زدن بردنش جشن تولد…توی تولد چند نفری خواستن بهش تجاوز کنند من خودمو رسوندم.و درگیر شدم چند نفر رو کاردی کردم.حتی زندان افتادم و دیه هم دادم.ولی اونها هنوز زندان هستن.سر اشتباه این خانم.ابرومون توی شهرمون رفت.کوچ کردیم اومدیم اینجا…مینو خانوم من این جریان رو حتی برای برادر زنم هم تعریف نکردم.اولین نفر شما بودین…ازتون خواهش دارم محرم راز منو پسرم باشید…گفتم بهتون چون پسرم بهتون دروغ گفته بود…گفت خیالتون راحت.الان هم خودتون رو ناراحت نکنید…گذشته ها گذشته دیگه.همون لحظه محمد اومد داخل.گفت علی بیا فاطمه کارت داره…گفتم من باهاش کاری ندارم…گفت مرد گناه داره.بیماری قلبی داره…دارو میخوره…مینو گفت علی آقا خواهش میکنم برید ببینید چکارتون داره…بلند شدم.رفتم.توی ماشین برادرش بود.گفتم بیا توی ماشین خودم…اومد اونجا.گفتم خب بسم الله.زود مهمون دارم.گفت علی منم ها فاطمه خودت.دلت میاد.خب من اشتباه کردم.درسته.ولی خوب شد خودت رسیدی.الحمدالله نشد که بتونند باهام کاری بکنند.تو هم که حقشون رو گذاشتی کف دستشون.علی چرا ازم دوری میکنی، من تا این شب حتی بهش نگفته بودم که میدونم تو عکس و فیلم سکسمون رو براشون فرستادی.حتی نگفتم دیدمت.بهش لب دادی.حتی نگفته بودم که به جون من قسم دروغ خوردی، نگفتم میدونم حلقه طلای روی کوست یادگار محسنه…فقط من فیلم داخل گوشی مریم رو توی دادگاه رو کردم.من مهریه این رو هم بهش دادم…نخواستم چیزی دیگه بهش بگم.چندسال گذشته بود…اومده بود.میگفت بیا دوباره باهم از صفر شروع کنیم.خدا رحم کرد.بهمون…ببین علی من چند تا خواستگار دارم ولی بخاطر تو ازدواج نکردم.گفتم اشتباه کردی،میخواستی ازدواج کنی گفت اخه تو که ازدواج نکردی،همه میگن دوباره میاد میگیرتت.گفتم بدبخت من چرا ازدواج نکردم.چون دیگه نمیتونم به زنی اعتماد کنم.چون خیانت دیدم.چون گفتم بزار بچه هام سر و سامون بگیرند.گفت وای چه خیانتی.اره من بهت دروغ گفتم رفتم اون مهمونی لعنتی.ولی خیانت که نکردم.گناه منو نشور…خندیدم.گفتم تو فک کردی چرا طلاقت دادم.برای اون ماجرا.نه فاطمه خانوم…برای این فیلم و عکسهایی که از کونت و سکسمون و از حلقه های روی کوست که طلاییه یادگار آقا محسنه برات فرستاده تشکر کردی…من یکماه بود تموم تلگرام تو رو هک کرده بودم.ریز ریز چت هات رو با مریم دارم.حالا تو که خربزه خوبی و من خر بد.خب برو یک خر خوب پیدا کن…اینو ببین…لحظه ای که به دکتر محمود صافکار لب عاشقونه دادی…گفتی ما در شرف طلاقیم…شبی که بهت گفتم حلقه رو کی زده…گفتی به جون خودت قسم دکتر زده.مریم نزده…یادته…خنگه من تو رو برای اینها طلاق دادم…نه برای اون ماجرا.اونجا هیچچی بهت نگفتم.چون گفتم چاه مستراح رو هرچی بهمش بزنی بوی گندش بیشتر میشه…لال شده بود اصلا حرف نمیزد.پیاده شد رفت…پایین سوار ماشین داداشش شد و رفت…۳روز بعد.برادرش گفت علی چی به فاطمه گفتی که…لال شده حرف نمیزنه.چیزی نمیخوره…بردمش دکتر میگه عین شوک عصبیه…علی این دق میکنه میمیره ها…گفتم خب به من چه…حقیقت رو پرسید بهش گفتم.مدرک نشونش دادم…لال شد نتونست جواب بده…دیگه جوابشو ندادم.دخترم رفته بود خواستگاری مینو خانم.اول به زنداداشش گفته بود بعدشم به خودش.مزه دهن اونها هم خوب

بود.راضی بودن.دو جلسه ای حرف زدیم.افکارمون شبیه هم بود…خوبیش این بود دخترم راضی بود…خودش هم بچه دیگه نداشت.بهم گفت علی آقا چرا خانومت رو نمیبخشی.برگرده سر زندگیش.نکنه چون منو دیدی.دلت زن جدید میخواد…گفتم مینو خانم شما فک کردی من در این چند سال رابطه نداشتم یا زنی توی زندگیم نبوده.که الان چون شما خوشگلی دهنم آب بیفته…نه مینو جون.من زن زندگی میخوام.که دلم باهاش توی زندگی قرص باشه.نه خانم زیبایی که فقط شیکم و زیر شیکم منو راه بندازه. من عشق میخوام…گفت عاشقتر از خانوم خودت برات نمیبینم.خندیدم.گفتم اگه عشق اونه نباشه بهتره…گفت علی آقا یعنی توی رابطه همسر داریتون شما اصلا اشتباهی نکردین که اون دلش از شما بشکنه…بره پیش کس دیگه دردو دل کنه.بعضی وقتا آدم از کسی که دوستش داره انتظار تلخی نداره…ولی وقتی طوری میشه دیگه چی بگم.مث یک دروغ که گفتی مجبوری برای لاپوشوندنش دروغهای دیگه بگی.علی آقا.کاری که شده.کمی فک کن.اون شب خانومت اومده بود تو رو ببینه نه عروس و پسرش رو.چیزی نگفتم از پیشش اومدم.بیرون.توی ماشین بودم.که محمد بهم زنگ زد.علی بیا اینجا بدبخت شدیم.گفتم چیه مگه چی شده…گفت بخدا چی بگم آخه… این فاطمه بدبخت زنگ زده به پسرت برنداشته بهش اس داده تو دیگه مادر من نیستی،،زنگ زده دختره اون گفته…چندساله برای من مردی، این هم گفته شما برام مهم نیستین…اونی که مهمه پدرتونه. عشق منه…اون احمق هم گفته اتفاقا بابا جون الان همین الان در حال مذاکره ازدواجه.انشالله پولهاتو جمع کن کادوی خوبی براش عقد کنونش بخری،،این هم قطع کرد.و رفت خونه خدا رحمتی حاج خانوم…زنم گفت محمد برو دنبالش این علی رو دوست داره.بفهمه اون ازدواج کرده.این کار خودشو می‌سازه.چندبار بهم گفته…رفتم که دیدم.جفت رگ دستهاشو زده…رسوندمش بیمارستان.ولی خون زیاد ازش رفته بود.الان توی کماست.زودی رفتم اونجا.تا رسیدم شب شده بود.گفتن به هوش اومده.دورو برش با وجودی که شب هم بود شلوغ بود‌تموم فامیلش منو میشناختن.با هیچکس حتی سلام علیک نکردم…رفتم پیشش.جفت دستاش باند پیچی بود.مامور هم بود.صورتجلسه نوشت و رفت.در گوش داداشش نمیدونم چی گفت.همه رو فرستاد بیرون…رفتم پیشش.در رو بستم.گفتم دیوانه شدی لامصب.مگه چند ساله.؟گفت علی از روزی که طلاقم دادی مردم.الکی نفس میکشم…تا الان هم جراتش رو نداشتم.رنگ و روی صورت خوشگل و نازش پریده بود.جون نداشت.گفتم خب این یعنی چه.گفت چرا تا الان بهم نگفتی اون چیزها رو ازم میدونستی،چرا نزدی توی دهنم.چرا منو نکشتی.؟گفتم چون دوستت داشتم.نمیخواستم طوریت بشه…تو مجبورم کردی.تو نفت ریختی روی آتیشی که داشت خاموش میشد.تو گفتی خواستگار دارم.من هیچوقت هوس زن گرفتن نکردم…ولی تو بازم هوس شوهر کردن کردی،گفت علی بخدا به قرآن دروغ گفتم.گوه بخورم اگه هوس کرده باشم…بخدا این زن احمق محمد بهم گفت وقتی دیدیش بهش اینجوری بگو بزار دلش بسوزه غیرتی بشه بیاد دوباره تو رو بگیره…خندیدم.گفتم که واقعا شما زنها مختون پاره سنگ برمیداره.عجب مشاوری داشتی،گفت علی کاش مرده بودم.نشستم روی صندلی کنارش.گفتم حالا چرا خودکشی کنی،،گفت تو که بگه هم باورت نمیشه.ولی بدون تو که دوست ندارم زنده باشم.فهمیدم رفتی خواستگاری…گفتم من نرفتم دختر و پسرت برام رفتن.خانومه هم راضیه.گفت منو ببین مار توی آستینم پرورش دادم.شیر منو خوردن اما…ای خدا…گریه کرد.گفتم ولی من که بغیر توی لامصب کسی رو دوست ندارم که…تو منو خوردم کردی.فاطمه…حیثیت منو پیش اون بی ناموسها بردی.تو جرات داشتی تیغ زدی دستت…من ۲۰بار خواستم و نتونستم…من هنوزم تو رو میخوامت…دیگه ازین کارها نکن.خب.روی باند دست قشنگ و کوچولوش رو گرفتم بوسیدم.نگاهم کرد.بیصدا اشک می‌ریخت.گفت علی نرو امشب پیشم بمون…منو فردا با خودت ببر.گفتم باشه نمیرم پیشت میمونم…فقط زود خوب بشو…۳روز بیمارستان شب و روز پیشش موندم…حالش خیلی خوب شد. دوباره عقدش کردم…و برگردوندمش سر خونه زندگیمون…با دختر و پسرم آشتی دادمش…شب اولی که برگشتیم خونه روی تخت،کنارم بود.گفتم خب چرا نشستی.منو نگاه میکنی.گفت علی خجالت میکشم.خندیدم گفتم پاشو گمشو…از چی خجالت میکشی،گفت چند ساله پیش هیچ کس لباس در نیاوردم.حتی پیش مادر خدا بیامرزم…من فقط شورتم تنم موند.گفتم پاشو.ببینمت دلم برای اون سینه های گنده قشنگت تنگ شده.با شورت و سوتین بود.خودم گیره رو باز کردم.سینه های نازش کمی آویزون شده بودن.موهاش خیلی بلند شده بود.مشکی براق بغل گوشها و جلوی پیشونی کمی سفیدی داشت…لبهاشو آروم بوسیدم.گفتم چته مگه دوستم نداری.‌گفت تو چی دل گنده ای داری‌‌…تو که یادت مونده من لبهای کثیف اون و بوسیدم…چطوری منو بوسم کردی.گفتم مگه توبه نکردی…گفت شاید هزار بار.گفتم خب خدا میبخشه.من که بنده خدام نبخشم…ناراحت نباش حلال دنیا و آخرتت کردم.اگه ازین به بعد خطا کنی دیگه نه من نه تو.آخه دیوونه کی بیشتر از من میتونه دوستت داشته باشه…خودش شورتشو در آورد.کوس نازش لاغرتر شده بود.اخه کلا لاغرتر شده بود.ولی خیلی خوش تیپ…خوابوندمش…از بالا تا پایین بوسیدمش…حلقه ها روی کوسش بود.گرفتم کشیدمشون.لبشو بوسیدم.گفت میخواستم برم بردارمشون…وقت نکردم.گفتم نه نمیخواد خیلی خوشگلن.دوستشون دارم.با زبون دیونه اش کردم.دلش خیلی سکس میخواست…چرخید کونش اومد بالا.چندتا گاز کون تپلش و گرفتم. زبونمو رسوندم کونش.با زبون سوراخشو نرم کردم…دم سوراخش گوشت اضافه آورده بود.گفت علی یادته جرش دادی…میدونی من بخاطر اون ازت دلخور شدم…هیچوقت با من اونجوری برخورد نکرده بودی…مریم چند روز بعد که منو دید.و رفتیم دکتر خودت میدونی ازم مخفی فیلم گرفته بود.و به شوهرش نشون داده بود.بهم گفت محسن میگه حیف این کون قشنگ فاطمه خانم که علی جرش داده…فک کرده اینم مث اون جنده هه است که آوردیم مغازه…اونم همینجوری کونشو جر داد…کوسخوله این علی…بلند شدم گفتم چی؟من بخدا به جون بچه هامون از زمانی که با تو ازدواج کردم تا طلاقمون…حتی انگشتم به زن غریبه نخورده…اونوقت جنده بکنم اونم توی مغازه محسن اونم از کون…گوه خورده خارکسده بی ناموس…من باور نشد ولی گفت محسن گفته چرا پس علی نمیخواد تو با ما رفت و آمد کنی…چون میدونه من دستشو رو میکنم…علی میدونم و باور میکنم دروغ گفتن…ولی خب من هم زن بودم و گول خوردم.احتیاج بهت داشتم.تو یک ماه حتی سلام بهم ندادی مریض بودم نازم نکردی،همیشه حتی سر سفره نون توی گلوم می‌پرید دلت میترکید…علی بهم حق بده…باورم بشه.محسن یکبار دم آرایشگاه منو دید گفت هنوز قهره.گفتم آره لجبازه. خندید مسخره هم خندید.گفت تو اون مارمولک رو نمیشناسی از بچه گی همینطوریه.الان بهترین فرصت برای شیطونیاشه…علی بد باورم شد.تو منو از خودت روندی اون ناکس هر روز که میدیدمش یا با زنش بودم بهم خوبی می‌کرد.من چه میدونستم برام نقشه دارند…با خودم گفتم کدوم زن برای شوهرش رقیب می‌تراشه. لخت توی بغل هم درد و دل می‌کردیم… گفتم ولشون کن.خدا بهشون نشون میده.پاشدم سر پا کیرم راست بود.تا نگاهش کرد…گفت بخدا علی این بزرگتر شده…این اینقدری نبود…علی بخدا آروم بکنی ها.گفتم چشم نترس…اصلا نترس.خودش آروم نشست روی کیر.داد داخلش.گفت علی دلم برای همین درد اولش و کلفتیش تنگ شده بود.تو چشماش نگاه کردم. لبهاشو گرفتم.با یک ضربه دادم داخلش .گفت اوف چقدر وحشی هستی.خب لامصب پاره شد دهنش…دردم اومد.گفتم هیس.فقط با چشمای خوشگلت نگاهم کن…وقتی میکنمت منو ببین…انداختمش زیرم…چند دقیقه ای توی کوس تنگش تلمبه زدم…کیرمو کشیدم بیرون…آب کوسش دورش جمع شده بود…گفتم حال کردی ها…چقدر خیس شدی،گفت علی میچرخم از پشت بکن.گفتم باشه…خودشو چرخوند…کونش گنده و تپله.کردم کوسش.گفت نه بکن کونم.دوباره جرش بده…علی بخاطرش منو تو دعوامون شد.بکنش گفتم باشه.دردت نیاد قهر کنی.خندید…با یک تف کونشو افتتاح کردم.گفت وای مامان…چیکارم کرد…لامصب از پایین میکنی از بالا خودبخود دهنم باز میشه.علی چقدر کلفته…حرف میزد آخ و ناله می‌کرد.من هم کونشو گاییدم…تا آبم اومد کشیدم بیرون.گفت کشتی منو.دوست داشتی گفتم خیلی زیاد…خلاصه که برگشتیم به زندگی.الان که عروس داره.برای دخترش خواستگار اومده.خوشگل خانوم…بچه چهارم رو حامله است…میگه از خجالت نمیدونم چکار کنم.علی همش تقصیر توست…عروسم وقتی فهمید این دوباره حامله شده.گفت بابا جون…بخدا دل من بچه نمی خواست ولی الان که میبینم.چقدر مامان جون رو بیشتر از قبل دوستش داری.من هم میخوام مامان بشم.گفتم دختر دیر هم هست.بجنبین…خلاصه که دوستان با هرکی هرکی رفاقت نکنید.محبت رو از توی زندگیتون حذف نکنید.لج که اصلا با هم نکنید…هستند کسانی که از آب گل آلود ماهی بگیرند…

نوشته: اقاخان

بازدید 7,963

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

19 پاسخ به “اشتباه در رفاقت”

  1. کارت حرف نداره منظورم قلمتونه. انسان بودن و ساده بودن و از همه مهمتر صادق بودن چه لذتی داره خدا.اگه یه روز مادر داشتم بابا داشتم خواهری یا برادری داشتم فک کنم شب و روز بپاشون میمردم اما افسوس که تقدیر ما و خیلیای دیگه از ازل تا به ابد تنهای تنها بودنه. کاشکی همیشه همون کودک شیرین پ بودم و هرگز نمیفهمیدم بیرون چجوریه خانواده به چی میگن. پدر و مادر کین چین چجورین. کاش هرگز نمیفهمیدم خواهر و آجی بع کی میگن و چه شکلین داداش و برادر چجورین. کاشکی اصا داشتم و همششون آشغال بودن ولی داشتم حداقل یکی رو . کاشکی نون خوردن نداشتم و یکی ازونا رو داشتم لعنت به زندگی به پول به تحصیلات به همه چی . و سلام بر مرگ سلام بر خاک سلام بر مردن و هلاک شدن و لععنت به دلتنگی

  2. متاسفانه هشتاد درصد داستانت شبیه زندگی منه با این تفاوت که من دیگه اون آشغال نجس را ندیدم و دیگه هم نمیخوام ببینم چرا که خدا را شاهد میگیرم در تمام پانزده سالی که باهاش زندگی کردم حتی با نامحرم دست هم ندادمچه برسه به خیانتبعدها هم شنیدم که آن خانم گدازاده ای که تبدیلش کردم به پرنسس مدتی معتاد شده بود و الانم زن صیغه ای یکی شده که هم مواد فروشه و هم ساقی .چوب خدا صدا نداره اما وقتی میزنه هم دوا نداره

  3. کاری به واقعی یا خیالی بودن داستان ندارم اما اگه مرده خیانت میکرد و زن مچش می‌گرفت تا قیام قیامت نمیبخشیدش حتی اگه زمانی عاشقش بوده یا دست به خودکشی کرده باشه اصلا بهش محل هم نمی‌داشت.

  4. خدایی خوب نوشته بودی اولین داستانی بود که خوندم و هیچ نقصی نداشت دمت گرم

  5. این داستان : خدا رحمتی پیروزمندانه باز می گردد ! 😁 خداوکیلی دمت گرم که حوصله میکنی اینهمه می نویسی . به نظرم تایپ کردنش 24 ساعت متصل وقت می بره .

  6. اگه این قضیه واقعی باشه دل دریایی داری مرد، من نمیتونم همچین آدمی رو ببخشم، حتی حرفایی که باعث آزارم شده رو یادم مونده، دل دریایی داری.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید