سمانه به آرامی مشغول چیدن میز بود؛ صدای برخورد لیوانها و بشقابها با هم، نوای ثابتی بود که در این فضای گرم و صمیمی مثل موسیقی زمینه به گوش میرسید. سحر از آشپزخانه صدایش را به پذیرایی رساند و گاهی با خنده جواب یکی از ما را میداد. صدای قلقل گاز و قلقتهای قابلمه فضا را زندهتر میکرد.
ما پسرها روی مبلها نشسته بودیم و درباره برنامه شب بحث میکردیم. در این جمع، همیشه یکی از ما دلش میخواست کاری متفاوت و نو انجام بده؛ کاری که یا هیجان داشته باشد یا حداقل داستانزا باشد. اون روز من گفتم: «بچهها، نیما چند روز پیش یه تبلیغ دید… یه تبلیغ عجیب، برای یه اتاق فرار که تو مراکز رایج و پرزرقوبرق معروف نیست. نمیدونم چرا اما یه چیز هفت و رازناک توش حس کردم.»
رضا با نگاهی شوخ گفت: «معمولاً چیزای معروف اونایی هستن که معروفن. ولی کو؟ این یکی صداش اصلا معروف نیست کمه .»
نیما که دستهایش را بهآرامی روی میز گذاشته بود، گفت: «یه جاهایی که ما نمیبینیم یا نمیخوان ببینیم، وسط هستن. نشانهها حتی اگر تبلیغ هم باشه بعضیوقتها انگار فقط یه کد برای کساییه که باید پیداش کنن…»
سحر نگاهی به پذیرایی انداخت و آروم گفت: «دوست دارم یه جایی بریم که بتونیم بخندیم، نه اینکه کل شب ترس بخورم.»
سمانه که هنوز داشت میز را مرتب میکرد، گفت: «چه ایرادی داره یه بار هم چیز جدیدی امتحان کنیم؟ پیدا کردن رازها هیجان داره…»
من با نیشخند گفتم: «آره، اما یه بارم شده باید یه چیز جدیتر رو تجربه کنیم… همون که هیجان واقعی داشته باشه.»
حدود نیم ساعت نشستیم و درباره اتاقهای فراری که رفته بودیم، صحبت کردیم؛ چه اتاقهایی که کلی معما داشتند و چه آنهایی که فقط ترسناک بودند؛ خاطراتی که حالا تبدیل به شوخی و خنده شده بود.
به هر حال تصمیم گرفتیم شب را به جای همیشگی و معمول، به جایی متفاوت اختصاص بدهیم؛ جایی که هرچند نه مشهور بود نه تبلیغ زیادی داشت، اما کمی راز داشت که برای ما کنجکاویبرانگیز شده بود.
وقتی برای رفتن آماده شدیم، هوا داشت خنک میشد و چراغهای خیابان کمکم روشن میشدند. صدای ترافیک و موسیقی از دور به گوش میرسید و بوی متفاوت شب با روزهای قبل کاملاً محسوس بود.
رسیدیم به ساختمانی ساده و قدیمی؛ در چوبی بزرگی که هیچ نشانه یا چراغی دوروبرش نبود. درب را باز کردیم و درست وقتی بسته شد، سکوت سنگینی اطراف را گرفت. صدای پای ما روی کف بتنی با جزئیات کامل شنیده میشد.
یک صدای ضبطشده از بلندگوی سقف به گوش رسید: «به اتاق فرار فراری خوش آمدید. این یک بازی معمولی نیست. شما به دنیای رمزها و حقیقت وارد میشوید. آمادهاید؟»
من با صدایی کمی پایینتر گفتم: «بچهها، اینجا قراره جدی شروع بشه. برگردوندن نیست.» همه ما با دل لرزان ولی پر از کنجکاوی آماده شدیم.
اتاق اول پر بود از اشیای قدیمی، نقاشیهایی که خطوطشان پر از رمز بود، و نقشههایی که زبانشان نامفهوم و در عین حال جذاب بود. سقف پر از حکاکیهای نمادین بود که باید معنی آنها را میفهمیدیم.
وسط اتاق، جعبهای قفلدار و سنگین بود که رویش نوشته شده بود: «کلید فرار، درون شجاعت است.» فوقالعاده بود؛ حس میکردم هر لحظه اتفاقی غیرمنتظره رخ میدهد.
سمانه با دقت همه علائم و نمادها را بررسی میکرد. من و نیما روی باز کردن قفلها تمرکز داشتیم. صدای نالههای دوردست و همهمههای نامفهوم از گوشهای شبیه به حضور نیروهای پنهان به گوش میرسید.
رضا با لحن شوخی گفت: «اگر این جعبه باز نشه، لااقل یه فرصت داریم که بخندیم از این همه دلهره.»
سحر بینمان ایستاده بود و با صدایی لرزان پرسید: «واقعا فکر میکنم خیلی ترسناک »
امّا بعد از چند دقیقه کار مشترک و بررسی نمادها، ما کلید رمز جعبه را پیدا کردیم. وقتی در جعبه باز شد، صداهایی از قلب جعبه بیرون آمد؛ زمزمههایی که انگار سرنخی از چیزی فراتر از بازی بود…
ناگهان دیوارهی پشت جعبه به آرامی باز شد و راهروی باریکی به تاریکی منتظرمان بود.
قدمهای بعدیمان سنگین و پر از ترس و هیجان بود. ما نمیدانستیم که دیگر در دنیای واقعی بازی نیستیم؛ بلکه وارد جهانی شدهایم که هر لحظه ممکن است رازهای تاریکتری برملا شود…
ادامه داره……
نوشته: Mehrad_95
یک پاسخ به “اتاق فرار فراری (۱)”
به نظر میاد داستان با ایده و فکر داره نوشته میشه ، پس لطفا برای اینکه زحمت نویسنده کم اثر نشه ، یا طولانی تر بنویس یا زود به زود قسمتها رو بزار ، از دست رفتن حس خواننده خیلی به زحمت شما لطمه میزنه ، ممنونم