آیدای من

نورهای رنگی نرم و پخش روی دیوارها می‌رقصیدند، صدای موزیک با بیسی سنگین توی فضا پیچیده بود، جمعیت آرام و نیمه‌محو بین نور و سایه جابه‌جا می‌شدند. لیوانم توی دستم سنگینی می‌کرد، نه از وزنش، از اون حسِ خفیف بی‌قراری‌ای که همیشه وقتی جای تازه‌ای هستم سراغم میاد.
تو اون شلوغی، یه لحظه که برگشتم سمت پنجره، دیدمش.

آیدا.

لباس مشکی و ساده‌ای تنش بود، اما برق نگاهش از دور معلوم بود. نه فقط زیبا… خطرناک زیبا. انگار کسی توی ذهن اون رو نقاشی کرده بود و بعد توی واقعیت انداخته بودش اونجا، بین نورهای کم‌رنگ و موسیقی نیمه‌مستی.
یه مدت نگاهش کردم، بی‌اینکه بدونم نگاهش برگشته یا نه. ولی برگشته بود.
آیدا آروم سمتم اومد، با لیوانی در دست، و یه لبخند کوچیک که مطمئن نبودم واقعی بود یا فقط بازی نور.
“تو رو نمی‌شناسم، ولی حس می‌کنم نگاهت آشناست.”
صدام کمی خشک بود، ولی گفتم:
“شاید چون منتظر بودم تو بیای.”
اون خندید، نه بلند، فقط با گوشه‌ی لب. همون‌جا نشست کنار پنجره، رو بهم. نور چراغ خواب از کنار موهاش می‌تابید و توی چشم‌هاش چیزی بود که هم کشش داشت، هم مکث.
از موزیک گفتیم. از تنهایی‌های شبیه‌مون. از مهمونی‌هایی که آدم توش گم می‌شه اما گاهی یکی رو پیدا می‌کنه.
تا نصفه شب هم‌صحبت موندیم و هر بار که حرف‌ها کمی مکث می‌کرد، سکوت پر می‌شد از نگاه‌هایی که انگار باهم حرف می‌زدن.
وقتی ازش خواستم شماره‌شو بده، نگام کرد. همون نگاهِ بازیگوش و عمیق.
“شماره؟ نه. بهتره یه پیشنهاد بدی که نشه ردش کرد.”
مستی رو رفتارمون تاثیر گذاشته بود
گفتم: “یه سفر. فقط من و تو. جایی که هیچ‌کس نباشه. یه کلبه وسط جنگل. فقط صدای بارون. و سکوتی که می‌تونه بینمون اتفاقای زیادی رو جا بده.”
اون چند لحظه فقط نگام کرد. بعد، با همون لبخند:
“اگه جراتش رو داری، منم دارم.”
نفس عمیقی کشیدم وقتی ماشین از جاده‌ی اصلی پیچید و وارد مسیر خاکی منتهی به کلبه شد. پنجره رو باز گذاشته بودم؛ بوی نم خاک و بارونِ تازه‌مونده از شب قبل، آروم توی سینه‌م فرو می‌رفت.
آیدا کنارم نشسته بود، صندلی عقب‌رفته، پاهاش جمع‌شده روی صندلی، با یه لیوان قهوه‌ی مسافرتی تو دستش. موهاش توی باد کمی پریشون شده بود. هر از گاهی نگام می‌کرد، با اون لبخندهایی که مطمئن نیستی بازی‌ان یا واقعاً از اعماقشه.
«این کلبه… واقعاً وجود داره یا فقط یه فانتزی توی ذهن تو بود که من حالا دارم توش راه می‌رم؟»
این رو گفت و تکیه داد به صندلی، چشم‌هاش رو بست.
لبخند زدم. «اگه فانتزیه، خوشحالم که تو تنها کسی هستی که پا گذاشته توش.»
وقتی رسیدیم، بارون نرم و بی‌صدا می‌بارید. صدای شرشرش رو سقف چوبی کلبه، شبیه نوازش بود. از لحظه‌ای که وارد شدیم، حس کردم فضا تغییر کرده. سکوت بین‌مون دیگه سکوت نبود. یه جور پر بودن بود. یه جور انتظاری که داره کش میاد.
نشستم کنار بخاری هیزمی. اون هم، آروم، اومد نشست روبه‌روم. شال نازکی دور شونه‌ش بود و چشم‌هاش برق می‌زد.

از زبان آیدا:
وقتی نگاهش می‌کردم، حس می‌کردم منتظرم یه چیزی رو بگه… یا نه، فقط نزدیک‌تر بیاد. توی چشم‌هاش چیزی بود که هم مهربون بود، هم خطرناک. اون لحظه‌ها، سکوتش بیشتر از هر کلمه‌ای لمسم می‌کرد.
رفتم سمتش. نه عجله‌ای، نه تردیدی. فقط یه قدم… بعد یکی دیگه.
نشستم کنار دستش. به صورتم نگاه کرد. انگار بخواد از توی چشم‌هام یه چیزی بخونه. چیزی که شاید خودم هم هنوز کامل نمی‌دونستمش.

گفتم: «این کلبه رو انتخاب کردی… یا منو؟»
.
لبم رو نزدیک گوشش بردم. صدای بارون محو شده بود. فقط صدای نفس هاش بود.
زمزمه کردم: «تو… فقط تو.»
دستش رو گرفتم. دست‌هام سرد بود. دست‌های اون گرم. گذاشتمشون روی گونه‌م. چشم‌هامو بستم یه لحظه. اون لمس… یه دنیا حرف داشت.
اون شب، هنوز شروع نشده بود… اما تنم، ذهنم، همه‌چی فریاد می‌زد که چیزی در راهه. چیزی که هم خواستنیه، هم بی‌برگشت.
نشسته بودم روی کاناپه‌ی روبه‌روی بخاری، پاها رو دراز کرده، لیوان چای نیمه‌گرم هنوز توی دستم. ولی حواسم، نه به گرمای بخاری بود، نه به صدای بارون.
همه‌چی روی اون لحظه‌ای متمرکز شده بود که آیدا از حموم بیرون اومد.
تنها با یه حوله‌ی سفید، پیچیده به خودش. موهاش نم‌دار و آویزون، پوستش برافروخته از گرمای آب، و چشم‌هاش… دقیقاً همون چیزی بودن که مدام تو ذهنم می‌چرخیدن از اون شبی که اولین‌بار دیدمش.
لبخند زد، بدون حرف. اومد و نشست کنارم. بدنش بوی صابون و گرما می‌داد.
آروم، بی‌عجله، تکیه داد بهم. سرش رو گذاشت روی شونه‌م.
نفس عمیقی کشیدم، انگار نفس‌کشیدن سخت شده بود. انگشتم رو بردم سمت گردنش، لمس نرمی پوستش… فقط یه تماس کوچیک… ولی خودش، به اندازه‌ی یه دنیا کشش داشت.
«سرده؟»
زمزمه کرد: «نه. ولی دست‌هات می‌تونن گرم‌ترم کنن.»
قلبم محکم‌تر زد. اون جمله‌ش، با اون لحن… مستقیم رفت زیر پوستم.
دستم رو کشیدم روی بازوش، بعد پشتش، و آروم، بی‌صدا، حوله رو کمی شل کردم. نه که بخوام مجبورش کنم، نه… فقط یه دعوت ساده. و اون، عقب نکشید.

از زبان آیدا:
وقتی دستاش دورم حلقه شد، بدنم واکنش نشون داد قبل از هر فکری. از اولین لحظه‌ای که دیدمش، یه چیزی توی نگاهش بود که نمی‌شد نادیده گرفت. ترکیب امن بودن و میل.
وقتی گونه‌ش رو گذاشت روی شونه‌م، وقتی نفس‌هاش نزدیک گردنم پخش می‌شد، تنم دیگه منتظر نبود. فقط خواست.
با صدایی که لرزش توش بود گفتم:
«بوسم نمی‌کنی چون منتظری من بخوام، یا چون می‌خوای دیوونه‌م کنی؟»
اون چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. بعد خیلی آروم لب‌هاش رو آورد نزدیک… و انگار همه‌چی آروم منفجر شد.

اولین بوسه‌مون، آرام و طولانی بود. نه حریص، نه عجله‌ای… اما پر از نیاز. یه نیاز که مدت‌ها جمع شده بود تو نگاه ها، تو سکوت، تو لمس‌های سطحی.
لب‌هاش گرم بودن و نرم. یه‌جوری که حس کردم هیچ‌وقت چیزی این‌قدر درست نبوده.
بدنش رو تو آغوش گرفتم. حوله‌ی سفید بینمون لیز خورد. و اون، با چشمای بسته، فقط خودش رو به من سپرد. صداش، نفس‌هاش، حرکات آهسته‌ش… همه‌چی داشت داغ‌تر می‌شد، ولی نه فقط از گرمای تن‌هامون،از نزدیکی روح‌هامون.
هیچ کلمه‌ای لازم نبود. هر نگاه، هر لرزش، هر بوسه، خودش یه جمله بود.
اون شب، بین ما چیزی اتفاق افتاد که فراتر از تن بود. یه جور گم‌شدن توی هم.یه جور وصالِ بی‌صدا.
بخاری هنوز می‌سوخت، اما آتیش اصلی بین تن‌هامون بود. توی اون نیم‌نور نارنجی، که سایه‌ها رو روی دیوار می‌رقصوند، بدن آیدا رو توی آغوشم داشتم؛ پوستش، گرم‌تر از آتیش، و نگاهش، ساکت اما لبریز از حرف.
انگار همه‌چی کند شده بود. صداها، زمان، حتی خودم. فقط اونجا بودم. فقط با اون.
آیدا خودش رو بهم نزدیک‌تر کرد. سرش رو گذاشت روی سینه‌م، نفس‌هاش رو حس می‌کردم بین دنده‌هام. با انگشتاش روی شکمم خطوط بی‌دلیلی می‌کشید، فقط برای اینکه لمس‌م کنه، حس‌م کنه، بمونه تو اون تماس.

آروم گفتم: «الان دقیقا همونی هستی که همیشه دلم می‌خواست…»

لبخند زد، بدون اینکه نگاهم کنه. گفت:
«تو نمی‌دونی خودت الان چقدر خواستنی‌ای… وقتی همه‌چی توی سکوتت فریاد می‌زنه.»

دستم رو بردم پشت گردنش، موهاش رو کنار زدم و بوسه‌ی طولانی‌ای روی پوست نازک پشت گوشش گذاشتم. اون یه آه خفیف کشید، از اونایی که آدم حتی نمی‌فهمه صداش بلند شد. تنش کمی لرزید.

از زبان آیدا:
هر بار که لمس‌م می‌کرد، یه موج از زیر پوستم رد می‌شد. یه چیزی توی میثم بود که شبیه مردای دیگه نبود.
لمس‌هاش، عجله نداشتن. نگاهش دنبال تأییدم بود. حتی وقتی داشت داغ‌تر می‌شد، باز هم امن بود.
وقتی بوسه‌اش رو حس کردم، پشت گردنم، جایی که همیشه نقطه‌ضعفم بود… تنم لرزید. با صدا. با میل.
خودم رو بهش نزدیک‌تر کردم. دیگه نمی‌خواستم هیچ فاصله‌ای بمونه.
تو گوشش زمزمه کردم:
«لمس‌م کن… جوری که بدونم مال منی.»

اون جمله رو که گفت، دیگه چیزی بینمون باقی نمونده بود. بدن‌مون خودش حرف می‌زد.
دست‌هام، چشم‌هام، لب‌هام… همه‌شون باهاش حرف می‌زدن.
از گردنش تا کمرش، از نفس‌های کوتاهش تا انحنای بدنش، همه‌چی داشت باهام رقص می‌کرد.
دستام روی بدنش حرکت می کرد صدای ناله های خفیف آیدا من رو به سمت جسور بودن سوق میداد.
دستم روی سینه هاش حرکت میکرد و صدای آیدا بیشتر و بیشتر میشد
سرم رو به سمت سینه هاش بردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم

آیدا:
میثم داشت دیوونم میکرد، انقدری دستاش داغ بودن که با کشیدن دستش روی بدنم گرماش روی بدنم می ماند.
دستاش رو که روی سینه هام حس کردم نقطه ی پایان من و شروع یه حس جدید بود که میثم داشت شکلش میداد.
سینه هام رو به نوبت به آرومی میخورد و صدای من فضا رو پر کرده بود.

صداش کل فضا رو پر کرده بود، با ناله هاش اینو به من میفهماند که باید ادامه بدم، به سمت پایین حرکت کردم و سرم رو به لای پاش رسوندم
پاهای آیدا رو به آرومی از هم باز کردم و نگاهی به آیدا انداختم، چشماش بازم چشماش
هیچی نمیگفت ولی با چشماش منو هدایت میکرد به سمت کصش
به آرومی زبونم رو کشیدم روش و صدای آیدا بلند شد
کصش رو به آرومی زبون میزدم و دستام روی بدنش حرکت میکرد

آیدا:
زبون داغش روی کس داغم کاملا منو دیوونه کرد، کارش رو خیلی خوب بلد بود، میدونست چیکار کنه که من دیوونه تر شم و نتونم خودمو کنترل کنم
تو این احوالم تنها یه فکری تو سرم بود که چطوری ما به اینجا رسیدیم

آیدا چشماشو بسته بود و صداش بلندتر شده بود، بدنش و کش و قوس میداد و از لیسیدن من لذت میبرد
با یه بوس کارمو نا تموم گذاشتم و اومدم روش چشماشو رو باز کرد
نگاهمون گره خورد به هم دیگه به صورت وحشیانه به لبام حمله کرد
دیگه آروم نبود، حرارت بدنش از گرمای تن منم بالاتر بود
یکی از پاهاش رو آوردم بالا و آروم کیرمو تنظیم کردم رو کصش، با چشماش بهم فهموند که بدمش تو
چقدر داغ و خیس بود

آیدا:
نمیتونم از گرمایی که داشت کصمو پر میکرد بگم، کیرش تمام کصمو پر کرده بود و من از لذت تمام دیگه به جیغ رسیده بودم
بدنامون از حرارت هم خیس شده بود و میثمم داشت تو کصم جلو عقب میکرد
نمیخواستم ازم جدا شه و همونجوری لبامو روی لباش گذاشتم

حرارتمون خیلی بالا بود، آیدا لبامو گرفته بود بین لباش و به شدت بیشتری میمکید
دلم میخواست همون تو ارضا شم، آیدا پاهاش رو دور کمرم قفل کرده بود و من آروم آروم داخل کصش حرکت میکردم
لبام رو ازش جدا کردم
سرم رو به کنار گوشش بردم:
میخوام بیشتر داغت کنم
با این حرفم آیدا بیشتر پاهاشو فشار داد و کامل قفل شدم
کارهاش غیر ارادی بود انگار و موقع ارضا شدنش بود

آیدا:
با گفتن اینکه داغترت کنم فهمیدم میخواد تو کصم ارضا شه، داشتم ارضا میشدم که پاهام رو دور کمرش محکم تر کردم
منم دوست داشتم حس کنم داغیشو، با نفسهای تندمون فهمیدیم وقتشه که لباشو رو لبام گذاشت و من لرزیدم و کصم داغ تر شد

تا خود سحر، توی آغوش هم موندیم. با بوسه‌هایی که خوابو می‌بردن، با تماس‌هایی که رویا رو واقعی‌تر می‌کردن.

بیدار که شدم، اولین چیزی که دیدم، خط باریک نور بود که از لای پرده‌ی چوبی افتاده بود روی تن آیدا. هنوز خواب بود. نیمه‌برهنه، پیچیده توی ملحفه، با موهایی پخش‌شده روی بالشت و دستاش توی سینه‌م جمع‌شده.
نمی‌خواستم حرکت کنم. فقط نگاش کردم… نفس کشیدم و حضورش رو حس کردم. بدنم هنوز داغ بود از شب قبل و ذهنم پر از تصویرهای نرم و تیز و کشدار… بوسه‌هاش، صداش، اون لحن آرومی که فقط توی تاریکی شنیده بودم.
صورتم رو آوردم نزدیک گردنش. بوسه‌ای آروم. فقط تماس لب.
لب‌هاش تکون خوردن، بی‌صدا. خودش رو کش داد، انگار داره توی خواب خودش رو بهم نزدیک‌تر می‌کنه.
بعد چشم‌هاش باز شدن.

آیدا:
اولین چیزی که دیدم، چشم‌های میثم بودن. سیاه، عمیق، آروم. همون‌جوری نگاهم می‌کرد که دیشب نگاهم کرده بود… ولی این‌بار، یه جور دوست‌داشتن توش بود. چیزی که گرم‌تر از بدنش بود.
زمزمه کردم:
«اینکه هنوزم نگام می‌کنی، یعنی شب قبل فقط یه اتفاق نبود…»
اون چیزی نگفت. فقط سرش رو آورد پایین، لب‌هاش رو گذاشت روی لب‌هام. اون بوسه، بی‌هیچ حرفی، خودش جواب بود.

همون‌طور که لب‌هاش رو می‌بوسیدم، دستم رفت پشت گردنش. بیدار شدنش شبیه یه شروع جدید بود. یه دعوت برای لمس دوباره، کشف دوباره، و گم‌شدن دوباره.
ملحفه رو کنار زدم. پوست تنش زیر نورِ نرم، مثل بوم نقاشی‌ای بود که فقط من حق داشتم باهاش حرف بزنم.
از بوسه‌ی آروم روی سینه‌ش شروع کردم. اون آه کشید. اون صدای آشنا، همون ناله‌ی کوتاه و کش‌دار… کاری کرد که دلم بخواد دوباره همه‌جاشو مرور کنم.
نفساش عمیق‌تر شد. خودش رو عقب ننداخت. برعکس، پاهاش رو دورم حلقه کرد. تماس‌مون نزدیک‌تر شد. و همون‌طور که لب‌هام توی گردنش گم شده بودن، زمزمه کرد:

«نذار این صبح، مثل صبح‌های دیگه باشه… لمس‌م کن، انگار هنوز دیشب تموم نشده.»

نوشته: میثم

بازدید 16,346

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “آیدای من”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید