آن شب…

باران آرام روی شیشه پنجره میرقصید و نور مهتاب خطوط نقره ای روی بدن برهنه تو می انداخت. تو روی تخت دراز کشیده بودی، موهایت روی بالش پخش شده بود و چشمانت در تاریکی مثل دو ستاره میدرخشید. من کنارت نشستم و دستم را روی شکم صاف و نرمت کشیدم، حس گرمای پوستت زیر انگشتانم مرا دیوانه میکرد.

“علی…” زمزمه کردی و دستت را روی دستم گذاشتی. صدام را شنیدی که کمی گرفته بود: “امشب میخوام همه چیز رو با جزئیات به خاطر بسپرم.”

انگشتانم به آرامی از روی دندههایت بالا رفتند تا به سینه هایت رسیدند. نوک پستانهای سفت و صورتیات زیر نوک انگشتانم برجسته تر شدند. خم شدم و یکی را با لبهایم گرفتم، همزمان با دست دیگرم به نرمی آن یکی را مالش دادم. نالهات در سکوت اتاق پیچید.

“صدامو در بیار، عزیزم…” گفتم و زبانم را دور نوک پستانت چرخاندم. “میخوام هر صدایی رو که ازت درمیاد بشنوم.”

دستهایت در موهایم گره خوردند و مرا به سینهات فشردی. من مسیرم را به سمت پایین ادامه دادم، بوسه هایم روی شکم صاف و کشیده ات فرود آمدند. وقتی به کمربند شلوارت رسیدم، با دندان آن را باز کردم و شلوارت را به آرامی پایین کشیدم.

آنجا بودی، کاملاً در معرض دید من، با آن شورت نازکی که برآمدگی گرمات را نشان میداد. بوی تو مرا مست میکرد -آن رایحه شیرین و منحصر به فردت که فقط مال خودم بود. با انگشتانم لبه شورتت را گرفتم و به آرامی آن را پایین کشیدم.

کیرم در شلوارم سفت شده بود، اما الان همه توجهم معطوف به تو بود. دستهایت را روی سرت قفل کردی و پاهایت را کمی بیشتر باز کردی، انگار دعوتم میکردی. من نتونستم مقاومت کنم.

خم شدم و زبانم را از وسط لبت پایین کشیدم، طعم شیرین و منحصر به فردت روی زبانم پخش شد. تو ناله کردی و باسنت را از روی تخت بلند کردی، بیشتر به سمت صورتم فشار دادی. من تسلیم خواسته ات شدم و زبانم را عمیق تر فرو بردم، همزمان با انگشتانم کلیتور حساسیت را تحریک میکردم.

“آه خدا… علی… همینجا…” فریاد زدی و دستهایت در ملحفه گره خوردند. میدانستم نزدیک هستی، بنابراین سرعتم را بیشتر کردم. زبانم با حرکتی سریع روی کلیتوریست میرقصید و انگشتم به آرامی داخلت میرفت و بیرون میآمد.

بدنت ناگهان سفت شد و فریادی کشیدی که از ته وجودت آمده بود. من ادامه دادم تا آخرین موج ارگاسمت را احساس کنم، سپس به آرامی بالا آمدم و در چشمان خیس از لذتت خیره شدم.

حالا نوبت من بود. با حرکتی سریع شلوارم را درآوردم و کیر سفت و دردناک را آزاد کردم. تو با چشمانی نیمه باز نگاهم میکردی و لبخندی شیطنت آمیز روی لبهات نشسته بود.

“میخوام سوارت بشم…” زمزمه کردی و قبل از اینکه بتوانم پاسخ بدهم، روی من قرار گرفتی. دستانت را روی سینه ام گذاشتی و به آرامی خودت را پایین آوردی، تا جایی که کیرم کاملاً داخلت رفت. هر دوی ما همزمان ناله کردیم.

تو شروع به حرکت کردی، اول آرام، سپس با هر بالا و پایین رفتن سریعتر. من دستهایم را روی باسن نرمت قفل کردم و به تو کمک کردم ریتم را حفظ کنی. صدای خیس برخورد بدنهایمان اتاق را پر کرده بود.

“چقدر توی من سفت شدی…” گفتی و پیشانیات را به سینهام چسباندی. من نمیتوانستم پاسخ بدهم، تمام وجودم متمرکز روی حسی بود که تو در من ایجاد میکردی.

ناگهان تغییر وضعیت دادم و تو را به پشت خواباندم. پاهایت را روی شانه هام انداختم و دوباره داخلت رفتم، این بار با ضربه های عمیق و حساب شده. چشمانت از لذت گرد شده بود و هر بار که به نقطه حساست برخورد میکردم، نام مرا فریاد میزدی.

“دارم میام…” گفتم و صدایم از هیجان میلرزید. تو دستت را بین پاهایت برداشتی و کلیتوریست را تحریک کردی.

“با هم…” پاسخ دادی.

و همینطور هم شد. با چند ضربه آخر، من در تو انزال کردم، در حالی که تو هم زیر دستهایت به ارگاسم رسیدی. بدنت دور مرا منقبض شد و گرمای وجودت مرا در خود غرق کرد.

بعد از آن، تو را در آغوش گرفتم و با هم در سکوت باران گوش دادیم. پوستت هنوز برافروخته و گرم بود و من بوی عشق را از موهایت استشمام میکردم.

حالا…
وقتی باران میبارد،
هنوز هم میتوانم صدای ناله هایت را بشنوم،
و گرمای بدنت را روی پوستم حس کنم.
آن شب،
وقتی زمان از حرکت ایستاد،
و جهان فقط به اندازه تخت ما بود…

نوشته: ضروری

بازدید 15,423

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “آن شب…”

  1. و بعد از سالها از رقصیدن نور خورشید روی تن چرکو و چندشت ، تو همچنان مثل ابله ها کنار منی و من همچنان مثل احمق هابا نوشتن این داستان چرت و پرت 👆فکر میکردم نوشتن بلدم اماااگمونم ریدم 😞

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید