مرد با هزار مکافات و قرض و وام بالاخره توانست سرمایه ای جور کنه مغازه قدیمی کوچکی گوشه بازار گیر آورد و اجاره کرد و کاسبی کوچکی راه انداخت تا بتونه با دختر مورد علاقش ازدواج کنه .
ازدواج کرد دختر زن بسازی بود با زیاد و کم مرد می ساخت مرد هم به حضور زن دلگرم بود و با هم گذران زندگی می کردند تا اینکه از بد حادثه یک شب سیم های برق مغازه کوچک و قدیمی مرد اتصالی کردند و مغازه و همه سرمایه مرد دود شد و به هوا رفت .
مرد بیچاره که ماند با کلی بدهی از قرض و وام و چک تازه خسارت مغازه هم باید می داد تا اینکه چند تا از همسایه ها و دوست آشنا پیشنهاد کردند که از آقا کمک بگیره آقا معتمد بازار بود و به هرکسی کمک لازم داشت، کمک می کرد . مرد که فکر نمی کرد آقا بدون چشم داشت به کسی کمک کنه ناراحت و نا امید رفت پیش آقا، ولی برخلاف توقع مرد آقا از مرد استقبال کرد و شماره حساب مرد را گرفت تا مبلغی به حسابش واریز کنه . آقا از مرد قول گرفت که هر چه سریعتر اوضاعش را سر و سامان بده و پول را برگرداند آقا از مرد سود نمی خواست فقط یک چک بدون تاریخ به مبلغ واریزی گرفت مرد هم خوشحال از پولی که گرفته بود به خونه برگشت تا جریان را برای زنش تعریف کنه چند روز بعد که مرد تقریبا قرض ها و خسارت مغازه را داده بود ابلاغیه دادگاه به دست مرد رسید و مرد به خاطر چک بی محل به زندان افتاد .
همسر مرد به آقا مراجعه کرد تا بتواند مهلتی برای برگرداندن پول از آقا بگیرید آقا شرط دادن رضایت را سفر یک هفته ای به شمال مطرح کرد زن که دیده نه چاره ای دارد نه کسی به دادش می رسد به ناچار پیشنهاد آقا را قبول کرد .
تو یک هفته سفر شمال آقا هر کاری خواست با زن بیچاره کرد زن بیچاره بعد از برگشت از سفر نه توان راه رفتن داشت نه امکان نشستن .
آقا رضایت داد و مرد برون اومد مرد از همه جا بی خبر هرجا می نشست از لطف و محبت و مردونگی آقا تعریف می کرد .
اتفاق خوشحال کننده بعدی برای مرد خبر حاملگی زن بود قرار بود بچه دار بشوند بچه ای که معلوم نبود از آقاست یا از مرد .
ازدواج کرد دختر زن بسازی بود با زیاد و کم مرد می ساخت مرد هم به حضور زن دلگرم بود و با هم گذران زندگی می کردند تا اینکه از بد حادثه یک شب سیم های برق مغازه کوچک و قدیمی مرد اتصالی کردند و مغازه و همه سرمایه مرد دود شد و به هوا رفت .
مرد بیچاره که ماند با کلی بدهی از قرض و وام و چک تازه خسارت مغازه هم باید می داد تا اینکه چند تا از همسایه ها و دوست آشنا پیشنهاد کردند که از آقا کمک بگیره آقا معتمد بازار بود و به هرکسی کمک لازم داشت، کمک می کرد . مرد که فکر نمی کرد آقا بدون چشم داشت به کسی کمک کنه ناراحت و نا امید رفت پیش آقا، ولی برخلاف توقع مرد آقا از مرد استقبال کرد و شماره حساب مرد را گرفت تا مبلغی به حسابش واریز کنه . آقا از مرد قول گرفت که هر چه سریعتر اوضاعش را سر و سامان بده و پول را برگرداند آقا از مرد سود نمی خواست فقط یک چک بدون تاریخ به مبلغ واریزی گرفت مرد هم خوشحال از پولی که گرفته بود به خونه برگشت تا جریان را برای زنش تعریف کنه چند روز بعد که مرد تقریبا قرض ها و خسارت مغازه را داده بود ابلاغیه دادگاه به دست مرد رسید و مرد به خاطر چک بی محل به زندان افتاد .
همسر مرد به آقا مراجعه کرد تا بتواند مهلتی برای برگرداندن پول از آقا بگیرید آقا شرط دادن رضایت را سفر یک هفته ای به شمال مطرح کرد زن که دیده نه چاره ای دارد نه کسی به دادش می رسد به ناچار پیشنهاد آقا را قبول کرد .
تو یک هفته سفر شمال آقا هر کاری خواست با زن بیچاره کرد زن بیچاره بعد از برگشت از سفر نه توان راه رفتن داشت نه امکان نشستن .
آقا رضایت داد و مرد برون اومد مرد از همه جا بی خبر هرجا می نشست از لطف و محبت و مردونگی آقا تعریف می کرد .
اتفاق خوشحال کننده بعدی برای مرد خبر حاملگی زن بود قرار بود بچه دار بشوند بچه ای که معلوم نبود از آقاست یا از مرد .
نوشته: زندگی
8 پاسخ به “آقا (رذیلت زیر سایه فضیلت)”
چی بود این؟ارزش نداره وقتت رو حرومش کنی!
کلید اسرار: بیمه نباشید…کونتون میزارن!! 😁
داستانت چرا کیرو کلاه نداشت؟ اینجا ملت برای کیرو کلاه میانرعایت کن دیگه حواست جمع نیستا
فرهنگ نحس و کثیف آخوندی…فرقی نمیکنه داستان واقعیه یا نیست،چیزی که کاملا بر همه مشخصه شخصیت زشت این داستان بر تمام ایرانیان کاملا واضح و مبرهنه،موجودی به اسم آخوند،مفتخور،حقهباز،دروغگو
کیرم توی دهن هر چی آخوند کثافت وحرومزاده
چوق توش
این چیه نوشتی؟؟؟مرد! زن! آقا!پرونده جنایی محرمانه تعریف کردی؟
قشنگ بود. یه مثال از واقعیت های چهره های پشت نقاب.به نظرم به برخی نظرات توجه نکن. موردی که مهم هست، اینه که داستان کوتاه با ایده ی خوبی رو روان نوشتی. ممنون