آدم برفی (۱)

حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که از فرط خستگی و بی حوصلگی از خونه زدم بیرون. اواسط آبان بود هوا تقریباً سرد بود و بدون لباس گرم نمیشد از خونه بزنی بیرون. ولی اینقدر درگیر این موضوع بودم که با همون تیشرت که تنم بود حدودا صد متری رفتم تا سوپری محله. سر خیابان نصر محله گیشا. یه بسته سیگار و یه شیشه دلستر گرفتم سیگار را روشن کردم و همین جور حاج و واج و مبهوت اومدم خونه.
این صدا که برگشت بهم گفت «آقای قربانی بار آخرت باشه مزاحم من میشی من و شما هیچ وجه مشترکی نداریم بهتره بگردی دنبال کسی که در حد و اندازه خودت هست» سه روز منو خونه نشین کرد. نه خواب داشتم نه خوراک. از همه متنفر بودم. اما بیشترین نفرت را نسبت به خودم داشتم.
از وقتی که تینا را دیدم از همون روز اول یه حس خاصی بهش پیدا کردم. یه حسی که بعضی وقتا مثل یه کرم میوفته به جونت و دلت میخواد یه نفرو به هر قیمتی به دست بیاری. از اون حس های که خودتم میدونی علتش هوسه و تلاش برای رسیدن به این هدف جنگیدن با خودته.
من رضا هستم. رضا قربانی.
سال ۸۷ پس از قبولی در رشته کامپیوتر از شیراز به تهران اومدم. در مدت تحصیل هم درس میخوندم هم برخی شبها برای اینکه از پس هزینه هام بر بیام میرفتم یه رستوران اطراف میدون ولیعصر و کار میکردم. اولش با کارگری شروع شد اما خب چون بچه مودب و دانشجو بودم صاحب کارم ازم خواست به عنوان سوپروایزر در خدمت مشتری ها باشم. سفارش بگیرم و به درخواست هاشون رسیدگی کنم.
وقتی تو رستوران کار میکنی آدمای زیادی میان و میرن. با خیلی ها هم کلام میشی اما هیچ کدوم قبولت ندارن. اصلا داخل آدم حسابت نمیکنن. لبخند و تشکر های دروغی هم بخشی از ادبیاتشون شده که از یه جایی به بعد خوشحالت نمیکنه. میدونی همه چی تصنعی و تو این وسط هیچ کاره ای. تو اوج خستگی های تحصیلی و مشکلات دوران بلوغ و نوجوانی ، کار کردن تو شهری مثل تهران که همه مدل زن و مرد داره ، مشکلاتت دوچندان میکنه. نسبت به بعضی ها حسرت میخوری، از بعضی ها دلگیر میشی،بعضی ها موقتی خوشحالت میکنن بعضی ها هم حشریت میکنن. و تو باید انتخاب کنی که چرا و به خاطر چی اون شغل را انتخاب کردی و درنتیجه وقتی پای هزینه ها وسط میاد ناچار میشی فقط در مقابل احساست سکوت کنی.
زندگی واقعا میدون جنگ هست. باید بجنگی. این چیزی بود که بیش از هر چیز دیگه مغزمو درگیر میکرد. با خودم میگفتم یک راه بیشتر وجود نداره و برای اینکه تو هم یه روز با غرور و با جیب پر وارد رستوران بشی و فارغ از قیمت ها غذای دلخواهت سفارش بدی باید بجنگی و باید پیروز بشی و راه دومی وجود نداره. این روال تا دو سال طول کشید تا روزی که یک آقایی با دو نفر دیگه اومدن داخل رستوران و مثل همه مشتری ها سفارش دادن و مشغول صحبت بودن. جایی که من ایستاده بودم طوری بود که اکثر صحبت هاشون میشنیدم و البته بی تفاوت بودم تا جایی که شنیدم برای کاری که دارن انجام میدن نیاز به طراحی سایت و کارهای تخصصی دارن. من در زمینه برنامه نویسی جاوا تخصص پیدا کرده بودم و در اوقات فراغت مدام پای لب تاب بودم. لب تابی که دست دوم از جمهوری خریده بودم. در واقع تنها دارایی من همون لبتاب بود و هر از گاهی پروژه های دانشجویی انجام میدادم و مختصر درآمدی هم از این راه داشتم.
وقتی روی صحبت های این افراد متمرکز شدم احساس کردم یک فرصت تکرار نشدنی برام به وجود اومده. سعی کردم خودمو بهشون نزدیک کنم و به خیال خودم یه مقدمه چینی کنم و خودمو پرزنت کنم. داشتن غذا میخوردن که گفتم جناب مهندس چیزی احتیاج ندارید ؟ دستور بدید.
اون آقا که بعدا مشخص شد آقای صادقیان هستن با گشاده رویی بهم گفت دستت درد نکنه پسرم. خیلی ممنون.
آقای صادقیان یک مرد مسن حدود شصت ساله بود که تقریبا کوتاه قد با اندامی نسبتا پر بود که صورت گردی داشت و فقط سیبیل داشت. مدل صورتش مثل بانی بود. اما خب موهای جو گندمی که بخش زیادی شون سفید شده بود.
از اون لحظه به بعد دیگه برام مهم نبود توی اون رستوران کی میره کی میاد و اصلا کی چی میخواد. فقط منتظر بودم بلند بشن و من سریع این آقا را بکشم کنار و شرایط خودمو بهش بگم. لحظه موعود سر رسید و پس از حساب کردن رفتم دنبالش و قبل اینکه سوار ماشین بشه صداش زدم
ببخشید اقای مهندس یه موضوعی پیش اومده ممکنه برگردید؟
تا اینو گفتم از دوستاش فاصله گرفت و اومد پیش من و گفت چی شده عزیزم ؟ من تمام سعی خودمو کردم با اعتماد به نفس موضوع را بهش بگم. وقتی به شنیده هام گوش کرد گفت این کارت منو داشته باش. فردا ساعت پنج عصر بیا دفتر شرکت.
من از خوشحالی اونشب سریع به بهانه سردرد شدید ترک کار کردم و دیوانه وار راهی خوابگاه شدم. تا صبح همه مدل فکری سراغم میومد. فکر کار حرفه ای فکر پول فکر اینکه فردا باید بهترین خودمو به نمایش بذارم و…
خلاصه به هر نحوی بود برای جلسه حاضر شدم و دقیقا راس ساعت مشخص شده رفتم داخل دفتر ایشون.
سلام خانم.وقت شما بخیر آقای مهندس تشریف دارن؟
سلام شما؟
بنده قربانی هستم. دیروز دستور دادن برسم خدمتشون
بسیار خب تشریف داشته باشید تا هماهنگ کنم.
با تلفن سانترال که رو آیفون بود هماهنگ کرد و صدای آقای صادقیان که گفتن «بگید تشریف بیارن داخل» یک حس غرور یک حس پیروزی بهم دست داد. طوری که اصلا برام مهم نبود دختره کیه و چه شکلیه.
رفتم داخل
غیر از ایشون یکی از مهمون های شب قبل هم بود.خلاصه پس از صحبت و مصاحبه و پذیرایی قرار شد یک هفته بیام شرکت و با فضای کار بطور کامل آشنا بشم و یک نمونه کار انجام بدم و بعد به صورت دورکاری مشغول به کار بشم. این اولین قرارداد کاری من تو سن بیست و دو سالگی بود. اینقدر حس شیرینی داشتم که دلم میخواست از پنجره اون برج تو ولنجک سقوط آزاد کنم و پر بزنم.
وقتی خواستم بیام بلند شد و تا درب خروجی منو همراهی کرد. وقتی هر دو از اتاق با هم زدیم بیرون اون خانم پا شد. احساس کردم رفتارش کمی تغییر کرد اما اصلا برام مهم نبود ولی موقع خداحافظی گرم تر از موقع سلام احوال پرسی برخورد کرد. بعدها که بیشتر با فضای شرکت آشنا شدم فهمیدم اسمش سارا . سارا دلدار
دختری با قد حدود ۱۷۵ و اندام استاندارد صورت کشیده و خوب مثل اکثر منشی ها بزک دوزک کرده…
من هر بار میومدم دفتر مهندس ، قبل از ورود به اتاق چند دقیقه ای را اصطلاحا با دلدار لاس میزدم. از ماشین نداشته ام حرف میزدم و هزار خالی بندی که اکثر پسرا بلدن . من در مورد سارا احساس خاصی نداشتم .
ولی خب چون زیاد تو کف بودم و تو اون رستوران لعنتی زیاد پیش میومد که روی دختری قفلی بزنم و شب که میومدم خوابگاه تو حمام یه کف دستی خودمو مهمون میکردم.
حالا حرف زدن و لاسیدن با دختری مثل سارا برام یک فرصت طلایی بکن تو بود و حس شهوتم چندین برابر میکرد. دلم میخواست همون جا بگیرم ترتیبش بدم اما خب من برای بسیار بزرگتر و مهمتری اونجا بودم

ادامه ماجرا و اصل داستان در قسمت بعد

نوشته: ر . ق

بازدید 17,479

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “آدم برفی (۱)”

  1. کم پیش میاد داستانی را تا آخر بخونم و نرم فحش بدم.اما این به دلم نشست. 👍👍👍داستان باید اینطوری باشه سر و ته داشته باشه.نویسنده عزیز اگه پیامم میبینی در قسمت بعد سعی کن کمی هیجان داستان بالا ببری

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید