شاید داستان تا اینجا خیلی جنبه سکسی و … نداره اما من دارم دلی برای خودم مینویسم و ترجیح میدم یه راست و بی مقدمه نرم سر وقت سکس. امیدوارم شما هم لذت ببرید
تا لحظهای که بخواد بشینه انگار ماهها بر من گذشت، یه حالی نگاهم میکرد یه لبخند محو روی صورتش بود. در حین نشستن نفسشو بیرون داد و گفت
من سحر شمس هستم رواندرمانگر و شما؟!
همه زورمو جمع کردم که نفسی بگیرم و گلویی صاف کنم و خودمو عادی جلوه بدم و خودمو معرفی کنم توی همین حین پیش دستی و لیوان آب رو جلوم گذاشت و من در حین خم شدنش نگاهم افتاد به یقه باز مانتو سرمهای رنگش که فاصله بین سینههای درشتش عقل هر بینندهای رو از سرش میپروند. تو ذهنم داشتم برای این تصویر جذاب دنبال ما به ازایی توی دنیای خودم میگشتم. شبیه لحظات عکاسی از طلوع خورشید بود؛ یه نور نرم دلنشین که از وسط تاریکی میزنه بیرون و مسحور کننده و خارق العاده ست به حدی که نمیشه چشم ازش برداشت و یه گرمایی تدریجی هم داره که وجودتو پر میکنه.
من نیما هستم، ۳۳ سالمه و الان کارم تولید محتوای تصویری هست عکس و فیلم. چی دیگه باید بگم؟
در حین گوش دادن به معرفی من گوشیشو برداشت و تایمر گذاشت و گفت این جلسه اول و یک ساعت خواهد بود بعد از ۵۰ دقیقه میتونیم تصمیم بگیرم که اورتایم نیاز داریم یا نه. اوکی؟
سرمو به نشانه تایید تموم دادم
پرسید خب من اجازه دارم شما رو با اسم کوچیک صدا بزنم؟
گفتم آره چرا که نه
گفت از حال و احوال این روزهات و افکار و احساساتی که معمولاً تجربه میکنی بهم بگو از علایقت، کارت و اینکه تغذیه و خوابت میزون هست یا نه
و من که عادت به حرف زدن با غریبهای نداشتم انگار مسخ شده باشم شروع کردم به گفتن. گفتم و گفتم توی لحظات حرف زدن تمام توجه و نگاهم روی صورتش بود. صورت گندمی، پیشانی بلند با یه دسته موی تقریباً بلوند که یه طرف صورتش ریخته بود و گهگاه با دست باهاش بازی میکرد و کنارش میزد ابروهای تمیز و موزون چشمهای قهوهای رنگی که وقتی هر طرف دیگهای رو نگاه میکرد انگار رنگش عوض میشد. بینی جمع و جور که بهش نمیاومد که جراحی شده باشه و گونه کمی برآمده و یه چال لپ که فقط موقع خندیدن سمت چپ صورتش دیده میشد همه اینها برام جذاب بود اما وقتی نگاهم سمت لبهاش میرفت انگار خدا برای یه پیغمبری یه مائده آسمونی نازل کرده باشه دلم آشوب میشد تناسب این چهره چرا اینقدر خوبه؟ این چهره واقعاً همینقدر زیباست یا من یه چیزیم شده. بارها و بارها از چندین مدل عکاسی پرتره کردم اما این آدم واقعاً منحصر به فرد و خاصه. از اون تیپ فیسهایی که هر عکاسی دلش میخواد مقابل دوربین او قرار بگیره.
روز اولی که از مهسا عکاسی کردم هیچوقت یادم نمیره حتی برای ژست و پوز دادن که نزدیکش میشدم بوی عطرش دیوونم میکرد حتی جرأت نمیکردم هیچ جای بدنش رو لمس کنم با اینکه سه چهار بازی تا موقع بیرون رفته بودیم و کمی با هم راحت شده بودیم. شاید از معدود فتوشوتهایی بود که اینقدر روی نورپردازی و فضا و لباس و آرایش و … وسواس به خرج میدادم
با هر اکت مهسا و هر تغییر فرمی که بدنش میداد دلم زیر و رو میشد و در تمام طول اون روز طولانی لبخند رضایت از روی لبام محو نشد چون عکاسها از توی همون ویزور هم معلوم بود چقدر خوب و خاص اند
یادمه چون گریمور و رامین هم باهامون توی استودیو بودند به جا دور از چشم بقیه در گوشش گفتم خانوم شما خیلی جذابی. شما بهترین مدل عکاسی منی برای همیشه و هر دومون ریز ریز عین بچه محصلهای شیطون خندیدیم و ذوق کردیم. تهش به شوخی گفتم هزینه رو کی و چجوری پرداخت میکنید؟! گفت تا عرقتون خشک نشده تقدیم میکنم و یادمه وقتی وسیلهها و کوله دوربین و لنز هامو گذاشتم توی ماشین و هر دومون نشستیم گفت نیما گفتم جانم بعد به سمت خم شد چونهام رو گرفت و به سمت خودش کشید و چشاشو بست و چند لحظه لبامو آروم بوسید و مکید و بعد با چشای پر از شیطنت دخترونه گفت اینم مزدت عکاسباشی جون…
حرفای من توی جلسه تراپی از روزمرگی و شرح حال و توضیح وضعیت زندگی و کار و غیره رسید به رابطه… و من شروع کردم به تشریح رابطهای که با مهسا شروع کرده بودم نمیدونم دقیق چی گفتم اما یه جایی دستشو اورد بالا و عذرخواهی کرد که کلاممو قطع میکنه و پرسید تو شاعری؟ یعنی منظورم اینه که ادبیات کلاسیک و شعر و اینا میدونی؟ گفتم نه خیلی. چطور؟ گفت حس میکنم داری شاعرانه یه آدم رو برام وصف میکنی و این اولین باره که کسی بهش خیانت شده و از رابطهاش با این لحن و ادبیات یاد میکنه
یه جمله گفتم که خودم بعدش فرو ریختم “ببین من عاشق یه آدمی بودم و این همه هویت من بوده هرچی هم شده باشه هویت من که تغییر نمیکنه. من تا همیشه به عاشق بودنم افتخار میکنم”
کمکم لحن حرفام جوری بود که همه تلاشمو میکردم بغضمو و اشکهایی که توی چشمم میجوشید کنترل کنم فشار زیادی روم بود آب خوردم میزدم توی شوخی و خنده حواسمو به چهرهاش پرت میکردم اما انگار زورم نمیرسید.
به جاهایی از قصه رسیده بودم که باید از ماجرای خیانت میگفتم و انگار کلمات همه وجودمو میخراشید و بیرون میاومد فقط نگاهم میکرد با تمام توجهش؛ ریاکشن خاصی نداشت نه سری تکون میداد نه کوچکترین حرفی وسط حرفام میزد هیچی… فقط با نگاهش و فرم لبهاش که دیگه الان خنده از روش محو شده بود به شنیدن ادامه میداد. فشار زیادی روم بود خیلی وقت بود اینجوری عصبی نشده بودم چون خیلی وقت بود ماجرای مهسا اینقدر با جزئیات حتی توی ذهنم هم مرور نشده بود عضلاتم منقبض شده بود خودم متوجه شدم که انگار دستامو با فشار بیشتری بهم میمالم و بیشتر از حد معمول گرمم شده انگار رگهای کنار شقیقهام متورم شده باشه، نبض زدنشو احساس میکردم
یه صدایی همه چیز رو به هم ریخت آلارم ۵۰ دقیقه موبایل…
نمیدونم چرا به همم ریخت جوری که هیستریک صدامو بالا بردم که “من حرفام هنوز تموم نشده، هنوز نگفتم چقدر دوسش داشتم و داد میزدم هیچ کس نمیفهمه من میپرستیدمش هیشکی حالمو نفهمید
آه آه”
و دیگه یادم نمیاد چی شد…
.
.
.
نیما جان نیما
صدای منو میشنوی
میشه یه کم از این آب بخوری
نگران نباش چیزی نیست ما توی آمبولانس اورژانسیم
چشمام اولین چیزی که دید همون لبها بود با فرم خاصش و رنگ رژ کالباسی محو با دندون های مرتب و سفید داشتم موقعیتی که توش هستم رو بررسی میکردم: دستش زیر سرمه و خودشو خم کرده روی من و کمکم میکنه سرمو بالا بیارم و آب بخورم بازو و بخشی از کتفم کاملاً چسبیده به نرمی سینههاش فاصله صورتش تا صورت من ۲۰ سانت هم نیست جوری که حرف میزد گرمی نفساش رو احساس میکردم. سرمو بالا آورم با تکونهای آمبولانس خودشو هماهنگ کرد و لیوان آب رو بالا آورد و چند جرعه خوردم منظره روبروم یه پنجره بود با شیشه مات شده و نور قرمز چراغ ترمز ماشینها توی ترافیک و صدای آژیر ممتد آمبولانس و بوق و بلندگویی که ماشین فلان حرکت کن مسیر رو باز کن…
چرا آمبولانس؟ چرا من اینجام! چیزی نیست نیما جان یه حمله عصبی بود که چیز جدی نیست یه استراحت کوتاه بکنی حالت خوب میشه الان هم نگران چیزی نباش. آرامبخش زدن برات سعی کن چشماتو ببندی و بخوابی.
یادمه یه بار سرمای بدی خورده بودم تب و بدن درد و گلو و آبریزش و خلاصه یه وضعیت خرابی داشتم که نگو. مهسا با دستمال خیس روی پیشونیم سعی میکرد تبمو پایین بیاره و نمنم اشک میریخت. وسط همون حال خراب گفتم آهای خانوم پرستار خودتو نمال به من! من جنبه ندارم کار دست خودم و خودت میدم. خندید و با دست اشکای خوشگلشو کنار زد و گفت الان تو این حال نیما کوچولوت کار میکنه آخه پفیوز؟ که بخوای کار دست من بدی؟ تا اینجا که من از صبح دو تا شیاف کردم تو کون مبارکت و خندید. دستمو کردم توی یقهاش و نوک سینهشو فشار دادم و گفتم دخلت اومده سر شوخی از پشت رو خودت باز کردی. یه آخی گفت و یه دونه آروم زد تو گوشم و گفت غلط کردی من هزار بار گفتم دوست ندارم
راست میگفت دوست نداشت
با من دوست نداشت
تو چتشون نوشته بود من کونی کیام؟ کونم میخاره برای کیر سفید خوشتراشت…
الهی مادر قربونت بره بیدار شدی نیمکت من! مادرت بمیره تو رو روی تخت بیمارستان نبینه. خوبی مادر؟ چرا همچین شدی تو؟
شلوغش نکن شهره توپولی تو چرا اومدی اینجا؟ بابا بادمجون بم آفت نداره فشارم افتاده بود چیزی نیست
نخیرم فشارت نبود خانوم دکتر گفت برام همه رو. فشار عصبی بوده پاشو مادر باید بری برای آزمایش و نوار مغز و اینا
خانوم دکتر! هنوز اینجاست؟
آره مادر بذار برم صداش کنم بگم بیدار شدی
نگاهی به اطراف کردم قطرات سرُم آروم آروم و چکه چکه لیز میخورد توی رگ دست راستم و ساعت دیجیتال اتاق یازده و نیم شب رو نشون میداد. داشتم بررسی میکردم که بفهمم کدوم بیمارستان آوردنم که با صدای در نگاهم برگشت… باز زمان ایستاد فرشته سرمهای پوش و خوش قد و بالا اومد که بند بند وجودمو از هم بپاشه هراسون اومد و کنار تخت ایستاد و گفت: بهتری؟ برای تأیید سرمو تکون دادم و چشمامو باز و بسته کردم. قبلاً هم شبیه این اتفاق برات افتاده بود؟ گفتم نه چیزی شده؟! شروع کرد توضیح دادن که ظاهراً به خاطر فشار عصبی که روت بوده دچار پانیک اتک از نوع… دیگه نشنیدم گردنمو بالا آوردم لبه تخت رو نگاه کردم و دنبال دستاش گشتم. دستشو لبه تخت گذاشته بود و انگشتاشو روی ملافه سفید فشار میداد دستمو رسوندم به دستش و انگار یه شاخه گل تو مشتم گرفتم بس که پوستش نرم بود. حرفاشو قطع کرد یه نگاه به دستامون انداخت و بعد شلنگ سرُم و بعد به در ورودی اتاق بدون اینکه نگاهم کنه به سمت در برگشت و دستشو از دستم درآورد و هراسون تر از حالی که موقع داخل اومدن داشت گفت من میرم به پرستار بگم بیداری گمونم باید بری برای آزمایش و تست
هنوز وسط اتاق بود که گفتم خانم شمس! ایستاد و برگشت به سمتم. گفتم: من نمیدونم چرا اینجوری شد و واقعاً شرمنده ام که شما رو هم به زحمت انداختم (و اشکام … امان از اشکای بی موقع) من راضی به زحمت شما نیستم از زندگی انداختمتون. میشه خواهش کنم حالا که مادرم اومده شما تشریف ببرید که من بیشتر از این شرمنده نشم؟! اومد کنار تخت دستشو آورد موهامو آروم آروم با سر انگشتاش کنار زد و صورتشو بهم نزدیک کرد و آروم کنار گوشم گفت خدا عاقبت منو با تو به خیر کنه اینقدر نزدیک بود که چند بار حرکت آروم لبش روی گوشم رو حس کردم.
همهی وجودم آتیش گرفت جوری که نفسم بالا نمیاومد حس میکردم زیادهروی کردم چون کمتر نزدیک میاومد و تو دیدم نبود فقط همون بیرون اتاق پیگیری میکرد و حواسش به کارهای درمان بود
اون شب علیرغم میل باطنی من بیمارستان بستری بودم و ساعت یک هم با اصرار مادرم سحر خداحافظی رسمی و سردی کرد و رفت و منو با یه عذاب وجدان عجیبی تنها گذاشت که حس میکردم گند بزرگی زدم.
فردا مرخص شدم و رامین و مریم اومدن سوارم کردن بردن خونه و توی راه شرح ماوقع دادم که چی شد دیروز کارم به اینجا کشید. توی همه مسیر من روی صندلی عقب دراز کشیده بودم و مریم کاملاً برگشته بود عقب و گهگاه دستمو میگرفت و یه جور مشکوکی نوازش میکرد و با جملاتی مثل الهی بگردم و بمیرم برات و … ابراز همدردی میکرد. از نوازش دستم جوری معذبم میکرد که گاهی به بهانه خاراندن جایی دستمو از دستش میکشیدم اما روی هیچ حسابی نتونستم بزارم چون هرچی نباشه نامزد نزدیکترین رفیقم بود.
خلاصه تو راه برگشت به رامین گفتم رسیدیم یادت باشه شماره دکتر شمس رو بهم بدی زنگ بزنم هم عذرخواهی کنم و هم تشکر بابت زحمات دیشبش. رامین گفت داشتم کارهای ترخیصتو میکردم خودش زنگ زد حالتو پرسید شمارهات هم گرفت خودش زنگ بزنه، شنیدن این که رواندرمانگر من شمارهمو گرفته که بعد از اتفاقات دیروز حالمو بپرسه علیالقاعده نباید چنین هیجان و تپش قلبی برای من ایجاد کنه اما خب…
تازه رسیده بودم خونه و رو تخت ولو بودم و کمکم بقیه هم دورمو خلوت کرده بودند که استراحت کنم که گوشیم زنگ خورد:
جانم!
سلام نیما جانم… سحر هستم خدا شکر مرخص شدی؟
نوشته: آقای نویسنده
6 پاسخ به “آتش عشق یا شهوت (۲)”
قشنگ بود😔😔ممنون🙏
بعد سالها داستان دیدیم اینجا نه کصتان دمت گرم
عالی بود
خوب نوشتی
خیلی خوب مینویسی منتها خیلی خیلی دیر به دیر اپلود میکنی و این خیلی بده کاش حداقل تموم میکردی داتستانت رو بعد پخش میکردی اینطوری میخونیم بعد معلوم نیست ایا ادامش میاد یا نه چون این نوع داستانها و این سبک قلم حیفه خونده بشه و فراموش بشه امیدوارم قسمتهای بعد رو زود ببینیم
ادامه داره دیگه ، نه؟