بابت تاخیر هم معذرت میخوام.
من دیگه واقعا مونده بودم چکار کنم از طرفی دیگه فهمیدم که خبری از اجاره نیست و از طرفی هم هر ماه من و نازی قسط داشتیم. من عصر ها میرفتم اسنپ و به نازی هم چیزی نمی گفتم تا نفهمه . ارباب الهام و ایدا هم هر وقت کیرشون سیخ میشد که کسی نبود براشون ساک بزنه منو صدا میکردن . ولی بهم گفتن به زودی برات یه سورپرایز داریم . منم نگران بودم چون میدونم چیز خوبی قرار نیست باشه. کم کم فقط منو برای ساک زدن صدا میزدم و هربار یا آبشون رو میریختن دهنم و باید میخوردم و بعضی وقتا هم تو دهنم میشاشیدن که به زور مجبورم می کردن بخورم که کم کم برام عادی شده بود و منم چاره ای نداشتم چون همه اطلاعات گوشی منو داشتن با یه عالمه عکس و فیلم ازم . ولی دیدم دو ماه خبری از اجاره نبود و دیر به دیر بهم پیام میدادن و من و نازی هم خیلی سرد شده بودیم و مثلا هفته ای یکبار سکس داشتیم و صدا هم میرفت پایین ولی چیزی نمیگفتن و یه جورایی شاید هفته ای یکبار منو صدا میزدن برای ساک زدن و بردگی اونم خیلی کم که مشکوک شده بودم و هر ماه سر اجاره یه جوری از خجالتم در میومدن ولی دو ماه شد و خبری نبود.
تا اینکه یه روز منو صدا زدن و رفتم حسابی براشون ساک زدم و بهم گفتن آخر هفته مهمونی ویژه داریم با سورپرایز ولی باید تا آخر هفته به کیرت قفل بزنم که ارضا نشی . راستی یادمون نرفته که با زن جندت بدون اجازه ما سکس داشتی که تو اون مهمونی به حسابت میرسم. منم معذرت خواهی کردم و رفتم ولی هرچی التماس کردم که قفل نکنن و من خود ارضایی یا سکس نمیکنم ولی گفتن بهم اعتماد ندارن و برم بیرون. گذشت و تو و این یک هفته خیلی ذهنم درگیر بود و نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.
5 شنبه صب بهم پیام دادن که شب راس ساعت 8 اینجا باش و اون زنه جندت رو هم بپیچون بره خونه مادره جندش. منم جواب دادم چشم ارباب که نوشتن: همه جاتو شیو کن و تمیز باش ، الانم گمشو
شب نازی رو پیچوندم و گفتم میرم استخر و بعدشم با دوستام میرم بیرون و اونم گفت میره خونه خواهرش و شب هم اونجا هست و هر دوتامون ساعت 6 رفتیم بیرون . بعد من برگشتم رفتم حموم و خودمو تمیز کردم و اون قفل هم دیگه برام عادی شده بود ولی شق درد داشتم بعضی وقتا ، دقیقا راس ساعت 8 در خونه بودم که در رو باز کردن و دیدم سارا درو باز کرد و چه لباس سکسی پوشیده بود و گفت به به شوشوی من چطوری همسر بی غیرتم که خندید و رفتم توو دیدم الهام و ایدا و مهلا و شادی نشستن دارن مشروب میخورن و منو دیدن گفتن توله سگ مگه نگفتم یه سگ باید همیشه لخت باشه . منم سریع فهمیدم باید لخت بشم وگرنه تنبیه میشم که سریع لخت شدم وقتی قفل کیرمو دیدن همه خندیدن و گفتن الهام جون دوباره این توله رو بستی ؟ الهام گفت تقصیر خودشه البته بهش نیازی هم نداره ، این دودول برای شاشیدنه فقط. همه خندیدن. سارا اومد یه قلاده به گردنم بست و آیدا گفت امشب قراره اجاره 4 ماه رو یکجا بهت بدیم و خندیدن همه منم سرم پایین بود . سارا قلادمو کشید و گفت ای جان توله سگ عزیزم ناراحت نشو بجا اینکه غصه بخوری بیا کصه منو بخور و سرمو کشید لای پاهاش و منم شروع کردم لیسیدن . مهلا گفت امشب به این توله سگ هم مشروب بدیم که همه گفتن آره ، برام یه پیک ریختن بعد شادی کفت اینکه تنده و نمیتونه بخوره یه ذره آبجو براش بریزید پشتش که آیدا گفت اره ولی این توله آبجو مخصوص میخواد که همه خندیدن و مهلا گفت اهان فهمیدم و کیرشو در اورد و تو و لیوان مشروب من شاشید و شادی گفت منم میخوام و اونم شاید پشتش و بهم دادن بخورم و برای مزه هم یه دونه سوسیس سارا کرد توو کسش و در اورد و بهم داد بخورم . یه ذره سرم داشت گیج میشد و اونا هم مدام منو دستمالی میکردم و سوراخمو تحریک میکردن و به نوک سینه هام هم گیره زدن و توو کونم یه پلاک دم دار کردن. الهام گفت امشب یه مهمون ویژه داریم که آیدا گفت یه توله سگ ویژه داریم که قراره از این به بعد همکار این توله سگ بشه که همه خندیدن . آیدا گفت من میرم بیارمش این توله سگو که رفت تو اتاق و یهو دیدم یه قلاده دستشه و یهو دیدم نازی لخت با قلاده و یه پلاک تو کونش مثل من از اتاق چهاردست و پا اومد بیرون که برق از سرم پرید ولی مثل اینکه نازی خبر داشت و الان فهمیدم اون ماهی که خبری ازشون نبود و نازی هم هر وقت میرفتم بیرون اوکی میداد و … بخاطر چی بود . ایدا و الهام داشتن روی نازی کار میکردن. یهو من شوکه شدم و گفتم نازی که سرشو انداخته بود پایین و الهام گفت خفه شو توله سگ. از این به بعد هر دوی شما توله های ما هستید و هیچ اختیاری از خودتون ندارید. نازی یه ذره رام کردنش سخت بود ولی الان خیلی توله رام و خوبیه از وقتی که 3نفری سوراخاشو پر کردیم دیگه فهمیده باید شل کنه و لذت ببره که فهمیدم این مدت حسابی نازی رو پاره کردن . الان دلیل سرد بودن این مدت نازی رو فهمیدم. سارا گفت آخی این توله سگا از هم خجالت میکشن ولی امشب همه چیز اوکی میشه
من داشتم به نابودی زندگیمون فکر میکردم و چطور در عرض چند ماه اینجور شد ولی از طرفی داشتم لذت میبردم از بردگی ولی میدونستم پایان خوبی نداره.
اون شب سارا و الهام و آیدا و شادی حسابی از خجالت من و نازی در اومدن و هر کاری بگید از ساک زدن و گاییدن من و نازی و … انجام دادن و آخر شب هم تو صورت من و نازی شاشیدن و گفتن باهم لب بگیریم و گفتن از این به بعد حق سکس نداریم مگر اینکه جلوی اونا باشه و قفل کیر من هم دیگه باز نمیشه تا اونا بخوان. اون شب وقتی برگشتیم خونه و دوش گرفتیم نازی هیچ حرفی نزد و منم هیچی نگفتم و فقط آخر شب تو بغلم گریه کرد و شروع کرد تعریف اینکه چطور شروع شده و چی شده و اینکه یه روز کلید نداشتم و اونا اصرار کردن برم پایین و بهم یه شربت دادن و یهو بیهوش شده و وقتی بیدار شده لخت بسته شده به تخت و دیگه با همون روش عکس و فیلم کم کم مثل من تو دامشون افتاده .
بعد از اون شب دیگه در خونه ما به روی ارباب ها باز شده بود و هر زمان میخواستن میومدن بالا هرکاری میخواستن میکردن مثل ناهار و شام خوردن، من و نازی دو نفری ساک بزنیم براشون یا بکنن ما رو یا حتی نازی رو میبردن که شب پایین بخوابه و بکننش یا یکیشون بالا بود که منو بکنه و مرتب نازی رو جلوی من میکردن و آبشون رو باید از روی کس نازی لیس میزدم. خونه ما رو یه جورایی برای دوستاشون کرده بودن مکان و هر کسی می خواستند میاوردن و هرکاری میخواستن میکردن. ما هم روابطمون رو با خانواده هامون کم کرده بودیم و خیلی شرایط بدی بود ولی یه جورایی نازی هم خوشش اومده بود و دیگه قبول کرده بود که باید به اونا بده و دیگه قرار نیست با من سکس کنه فقط تو مهمونی ها که کیر من باز میشد ، جلوی جمع میتونستم نازی رو بکنم که اونم هر کسی یه کاری میکرد و میگفتن بهم کمک میدن . دوران خوب و بدی بود تا اینکه با نازی یه تصمیمی گرفتیم و کلا همه چیز تغییر کرد که در داستان بعد براتون تعریف میکنم.
اگر دوست داشتید با کامنت ها بهم بگید که ادامه بدم و منم سعی میکنم ادامه رو زودتر بنویسم.
نوشته: Sam
17 پاسخ به “مستاجری که زندگیمو تغییر داد (۳)”
عالیعالیادامه بده
دو قسمت اول خیلی خوب بود ولی احساس نمیکنی یکم زیادی توی این قسمت فیلم هندیش کردی ؟؟؟ تابه حال چیزی درمورد قانون و دادگاه و پلیس شنیدی ؟ 😂 به هر حال ادامه ببینم چی میشه اونا بگا میرن یا این دوتا 😂
کم بود داستان باید انقدر طولانی و پیچیده باشه هر لحظه بیشتر پشمای مخاطب بریزه
خیلی خوبه ادامه بده
زودتر ادامه بده خوبه
ادامه بده
اوووووفف خیلی خوبه برده این ارباب ها شد
خیلی خوب بود ادامه بده 👍
یک پسر کم سن ۱۵ ۱۴ ساله از تربت حیدریه هست بردش بشم اگه هست پیام بده
قسمت بعدیو از کجا باید بخونیم؟؟ از کجا بفهمیم قسمت بعدیو گذاشتی؟
سلام، سعی میکنم قسمت بعد رو زودتر بنویسم.ت @sam7015
عالی بود
خیلی کم بود بعدم داری داستان سکسی میگی نه رویداد و سرگذشت
ادامه بده👏
عالی فقط زود قسمت بعد رو بنویس
اره فقط لفطش نده زود بنویس ببینم چطور دهن اینا سرویس شد
آقا لطفا بساز جدیدشون میخوایم بدونیم چی میشه لطفا