قسمت اول: شروع ماجرا و زایش حس
من پرهامم، ۳۱ ساله، مردی معمولی با زندگیای که همیشه فکر میکردم بیهیجان و روتینه. زنم، نیلوفر، ۳۰ ساله، با اون چشمای قهوهای عمیق و لبخندی که همیشه دلمو میلرزوند، حالا باردار بود. شکمش روز به روز بزرگتر میشد و خستگی از چشاش نمیرفت. برای همین، یکی از خواهراش، گیتی، اومد از شهر دیگه به کمکمون. گیتی، ۲۰ ساله، با موهای مشکی بلند و اندامی که زیر لباسهای سادهش پنهان بود، اما نمیتونست کامل مخفی بمونه. سه تا خواهر زن داشتم، اما گیتی… اون یکیشون بود که همیشه ساکتتر به نظر میرسید، با نگاهی که انگار رازی پشتش قایم کرده بود. اولش، هیچ حسی بهش نداشتم. فقط یه خواهر زن بود، یه کمککننده موقت.
اون روز، هوا گرم بود، تابستون شهر ما مثل همیشه نفسگیر. از محل کار برگشتم زودتر از همیشه، خسته و عرقکرده. کلید رو تو قفل چرخوندم و در رو باز کردم. خونه ساکت بود، فقط صدای آب از حمام میاومد، مثل یه زمزمه دعوتکننده. نیلوفر رفته بود مغازه دم کوچه، خرید کوچیکی بکنه – همون کاری که هر روز تکرار میشد. کفشمو در آوردم و آروم قدم به داخل خونه گذاشتم. صدای شرشر آب میآمد، ناگهان ذهنمو درگیر کرد. کی بود تو حمام؟
گیتی؟
ناگهان، صدای بلند گیتی بلند شد: “آوردی؟” صداش پر از انتظار بود، انگار منتظر چیزی بود که نیلوفر براش آورده باشه. قلبم یه لحظه تپید.
گفتم: “چی رو؟”
صدام ناخودآگاه پایینتر از همیشه بود.
سکوت کوتاهی افتاد، بعد صدایی شبیه جیغ کوتاهی، نه از ترس، بلکه از خجالت: ” ای! شما هستین؟ من فکر کردم خواهرم اومده!
صدای پاشنههای خیسش رو روی کاشیها میشنیدم، انگار داره خودشو جمع و جور میکنه. در حمام بسته بود، اما پنجره کوچیک بالای در، اون یکی که همیشه برای تهویه هوا باز میموند، یه روزنه بود به جهنم – یا بهشت، بسته به اینکه چطور نگاه کنی.
یه حس شیطانی، مثل یه مار که از عمق وجودم بیدار شد، منو گرفت. قلبم تند میزد، نه از ترس، بلکه از هیجان ممنوعه. بدون اینکه بدونم چیکار میکنم، صندلی آشپزخونه رو کشیدم، آروم، بدون صدا. پاهام لرزید وقتی روش بالا رفتن. قد کشیدم، چشمامو به اون پنجره رسوندم. بخار حمام مثل مهای سفید همه جا رو پر کرده بود، اما اون… گیتی، زیر دوش ایستاده بود، آب از سر و رویش میریخت پایین. موهاش خیس به شونههاش چسبیده بود، و بدنش… خدایا، بدنش مثل مجسمهای از مرمر بود، اما گرم و زنده. سینههاش، کوچک و کمی گرد، با نوکهایی که زیر آب، مثل دو مروارید کوچک خیس میخوردن و با هر نفس عمیقش کم کم بالا و پایین میرفتن. کمر باریکش به باسن پهن و نرمش میرسید، و پاهاش… پاهایی که انگار برای پیچیدن دور یه مرد ساخته شده بودن. دستش رو صابون میمالید، آروم روی پوست خیسش، از گردن پایین به شکم صافش، و بعد… پایینتر، جایی که راز زنانهش رو لمس میکرد. انگار داشت خودشو نوازش میکرد، نه فقط میشست. نفسش سنگین بود، چشمای بستهش به لذت، و لبهاش نیمهباز، مثل دعوتی خاموش.
کیرم، تو یه آن، قد کشید. سفت شد، مثل یه شمشیر که از غلافش بیرون جهیده، فشار آورد به شلوارم. دستمو ناخودآگاه بردم روش، فشار دادم تا آروم بشه، اما بدتر شد. هیجان، گناه، شهوت – همه قاطی شده بودن. تصور کردم در رو باز کنم، برم داخل، اون بدن خیس رو بچسبونم به خودم، لبهاشو ببوسم در حالی که آب رو صورتمون میریزه. گیتی، خواهر زنم، که تا دیروز برام فقط یه غریبه بود، حالا یه الهه ممنوعه شده بود.
ناگهان، صدای کلید در ورودی! نیلوفر برمیگشت. ترس مثل یخ تو رگهام دوید. پریدم پایین، صندلی رو هل دادم عقب، و دویدم به سمت آشپزخونه. قلبم تو سینهم میکوبید، کیرم هنوز سفت، و ذهنم پر از تصویر اون بدن. گیتی تو حمام، بیخبر، هنوز زیر دوش بود. نیلوفر در رو باز کرد، با کیسه خرید تو دستش: “پرهام؟ زود اومدی!”
لبخند زدم، صدامو کنترل کردم: “آره، دلم برات تنگ شده بود.” اما تو ذهنم، فقط گیتی بود. و این، فقط شروع بود. اون حس شیطانی، دیگه نمیذاشت بخوابم. چی میشد اگه یه بار دیگه…؟
(ادامه در قسمت دوم…)
من پرهامم، ۳۱ ساله، مردی معمولی با زندگیای که همیشه فکر میکردم بیهیجان و روتینه. زنم، نیلوفر، ۳۰ ساله، با اون چشمای قهوهای عمیق و لبخندی که همیشه دلمو میلرزوند، حالا باردار بود. شکمش روز به روز بزرگتر میشد و خستگی از چشاش نمیرفت. برای همین، یکی از خواهراش، گیتی، اومد از شهر دیگه به کمکمون. گیتی، ۲۰ ساله، با موهای مشکی بلند و اندامی که زیر لباسهای سادهش پنهان بود، اما نمیتونست کامل مخفی بمونه. سه تا خواهر زن داشتم، اما گیتی… اون یکیشون بود که همیشه ساکتتر به نظر میرسید، با نگاهی که انگار رازی پشتش قایم کرده بود. اولش، هیچ حسی بهش نداشتم. فقط یه خواهر زن بود، یه کمککننده موقت.
اون روز، هوا گرم بود، تابستون شهر ما مثل همیشه نفسگیر. از محل کار برگشتم زودتر از همیشه، خسته و عرقکرده. کلید رو تو قفل چرخوندم و در رو باز کردم. خونه ساکت بود، فقط صدای آب از حمام میاومد، مثل یه زمزمه دعوتکننده. نیلوفر رفته بود مغازه دم کوچه، خرید کوچیکی بکنه – همون کاری که هر روز تکرار میشد. کفشمو در آوردم و آروم قدم به داخل خونه گذاشتم. صدای شرشر آب میآمد، ناگهان ذهنمو درگیر کرد. کی بود تو حمام؟
گیتی؟
ناگهان، صدای بلند گیتی بلند شد: “آوردی؟” صداش پر از انتظار بود، انگار منتظر چیزی بود که نیلوفر براش آورده باشه. قلبم یه لحظه تپید.
گفتم: “چی رو؟”
صدام ناخودآگاه پایینتر از همیشه بود.
سکوت کوتاهی افتاد، بعد صدایی شبیه جیغ کوتاهی، نه از ترس، بلکه از خجالت: ” ای! شما هستین؟ من فکر کردم خواهرم اومده!
صدای پاشنههای خیسش رو روی کاشیها میشنیدم، انگار داره خودشو جمع و جور میکنه. در حمام بسته بود، اما پنجره کوچیک بالای در، اون یکی که همیشه برای تهویه هوا باز میموند، یه روزنه بود به جهنم – یا بهشت، بسته به اینکه چطور نگاه کنی.
یه حس شیطانی، مثل یه مار که از عمق وجودم بیدار شد، منو گرفت. قلبم تند میزد، نه از ترس، بلکه از هیجان ممنوعه. بدون اینکه بدونم چیکار میکنم، صندلی آشپزخونه رو کشیدم، آروم، بدون صدا. پاهام لرزید وقتی روش بالا رفتن. قد کشیدم، چشمامو به اون پنجره رسوندم. بخار حمام مثل مهای سفید همه جا رو پر کرده بود، اما اون… گیتی، زیر دوش ایستاده بود، آب از سر و رویش میریخت پایین. موهاش خیس به شونههاش چسبیده بود، و بدنش… خدایا، بدنش مثل مجسمهای از مرمر بود، اما گرم و زنده. سینههاش، کوچک و کمی گرد، با نوکهایی که زیر آب، مثل دو مروارید کوچک خیس میخوردن و با هر نفس عمیقش کم کم بالا و پایین میرفتن. کمر باریکش به باسن پهن و نرمش میرسید، و پاهاش… پاهایی که انگار برای پیچیدن دور یه مرد ساخته شده بودن. دستش رو صابون میمالید، آروم روی پوست خیسش، از گردن پایین به شکم صافش، و بعد… پایینتر، جایی که راز زنانهش رو لمس میکرد. انگار داشت خودشو نوازش میکرد، نه فقط میشست. نفسش سنگین بود، چشمای بستهش به لذت، و لبهاش نیمهباز، مثل دعوتی خاموش.
کیرم، تو یه آن، قد کشید. سفت شد، مثل یه شمشیر که از غلافش بیرون جهیده، فشار آورد به شلوارم. دستمو ناخودآگاه بردم روش، فشار دادم تا آروم بشه، اما بدتر شد. هیجان، گناه، شهوت – همه قاطی شده بودن. تصور کردم در رو باز کنم، برم داخل، اون بدن خیس رو بچسبونم به خودم، لبهاشو ببوسم در حالی که آب رو صورتمون میریزه. گیتی، خواهر زنم، که تا دیروز برام فقط یه غریبه بود، حالا یه الهه ممنوعه شده بود.
ناگهان، صدای کلید در ورودی! نیلوفر برمیگشت. ترس مثل یخ تو رگهام دوید. پریدم پایین، صندلی رو هل دادم عقب، و دویدم به سمت آشپزخونه. قلبم تو سینهم میکوبید، کیرم هنوز سفت، و ذهنم پر از تصویر اون بدن. گیتی تو حمام، بیخبر، هنوز زیر دوش بود. نیلوفر در رو باز کرد، با کیسه خرید تو دستش: “پرهام؟ زود اومدی!”
لبخند زدم، صدامو کنترل کردم: “آره، دلم برات تنگ شده بود.” اما تو ذهنم، فقط گیتی بود. و این، فقط شروع بود. اون حس شیطانی، دیگه نمیذاشت بخوابم. چی میشد اگه یه بار دیگه…؟
(ادامه در قسمت دوم…)
نوشته: کصکش
12 پاسخ به “گیتی؛ خواهرزن مرمرین من (۱)”
چرا حالا کصکش؟خیلی هم ممنون از داستان زیبا و پر از حس قشنگ
از این اسمی که واسه خودت گذاشتی ته داستان میرسه به ضربدری و موازی و کاکولدیمیگی نه واسا و نگاه کن
خب اینکه زحمت بقیه کم کردی خیلی خوبه 😂😂😂
تنها قسمت راست داستانت همون کصکش بودنتهکیرم تو این داستانت
کسمشکسسسسسششششر ننویس
وای پسر اسم نویسنده فقط🤣😂ادامه بده جناب
خیلی کصکشی
قشنگ و زیبا بود ادامهبده
کصکش رو خوب اومدی دمت گرم حالا قسمت بعدی حتما بگو بابای بچه کیه تا حال کنیم
کصکش ننویس
اسمت در عین حال ک یک اسمه یک صفت هم هست و همزمان ی استعاره یک شغل و مقداری زیست شناسی هم هست😅
کسکش مگه سیمین دانشوری که انقدر میخوای ادبی بنویسی یه خاطره کس کردن دیگه قشنگ بنویس تا بچسبه بهمون تا احساس خودمونی بکنیم