توی چارچوب در ایستاده بود و محو صحنه ی زبیای روبروم شده بودم. نور خورشید پنجره رو کنار زده بود و خودشو به تن نیمه عریانش رسونده بود و روتختی سفید رو درخشان کرده بود ولی بازم درخشش اون به بازتاب نورانی پوست سفیدش نمیرسید. دمر خوابیده بود و پارچه ی سفید به طرز خیره کننده ای بین پاهاش پیچ خورده بود و نیمی از کمرش رو پوشونده بود و ساق پای کشیده اش رو به نمایش گذاشته بود. موهای طلایی و بلندش روی بالش و تخت پریشون شده بود و نمیتونستم ازش چشم بردارم زیبای لعنتی رو…
اما بیدار که میشد حتما گرسنه بود، پس رفتم توی آشپزخونه و دوتا تخم مرغ گذاشتم بپزه. سه تا پرتقال برداشتم و آب گرفتم و توی دو تا لیوان خالی کردم. همیشه عاشق نون تست و شکلات صبحونه بود؛ اونا رو هم روی میز چیدم. میدونستم این میز رو ببینه میگه: چه خبرههههههه!!!؟؟؟؟ مگه من گاوم این همه رو بخورم آخــــــــــــــه؟؟؟؟
ولی این منم که همه رو به خوردش میدم و به اعتراض هاش لبخند میزنم…ـ
همه چی آماده شده، میرم روی تخت کنارش میشینم. موهای زیباش رو نوازش میکنم. همونی که حالا آفتاب خودشو بالاتر کشیده تا دستش رو روی خوشه های گندم رنگش بکشه ولی این منم که دست آفتاب رو پس میزنم و خودم لذت نوازش اون همه زیبایی رو به لذت دیدن این تنِ زیباتر اضافه میکنم.
با هر نوازش این گندمزار یاد نوازش دستاش روی صورتم میفتم. یاد لبهای لطیف تر از پوست دستش که روی لبام مینشست و من رو تا خود صبح مست میکرد. یاد نوازشهای من روی سینه های کوچیک و خوردنیش. یاد شراب ناب گردنش و مستی و لایعقلی من بعد از هر بوسه ازش. یار سُر دادن انگشتام روی پوست شکمش و رد بی نشون ناخن هام از گردن تا تافش و موج کوتاه و دیدنی بدنش از بیتابی درونش. یاد لیسیدن های من روی بدن لاغرش و دستاش که سینه های خودش رو توی مشت فشار میدادن و کنار زدن دستاش با صورتم و کشیدن زبونم روی نوک کوچیک سینه های دلفریبش. یاد صدای نفس هاش و ناله های بی حالش و انگشتای باریک و کشیده اش لا به لای موهام و فشردن سر من بین پاهاش و بیشتر شدن ولع من برای لیسیدن و بازی زبونم و یاد فشار پاهاش دور سرم و دستام که مانع فشردن پاهاش میشدن و هرلحظه لذت رو بیشتر بهش دادن تا شنیدن صدای ناله هاش که با نفس نفس قاطی میشدن و درنهایت خواب آلودگیش… ولی ن فعلا زود بود، هنوز به اوج نرسیده بود، هنوز بلند ناله نمیکرد پس تند تر زبون میزدم. داشت نفساش منقطع میشد که رفتم پایین تر و ساق پاش رو بوسیدم.
میدونست دلم نمیخواد زود تمومش کنم پس از بوسه هام لذت میبرد. اینو از بسته شدن چشماش فهمیدم. خوب فهمیده بود که از حرف زدن بین عشق بازی خوشم نمیاد پس سکوت میکرد و این من بودم که از نگاهش هجا به هجا حرفاشو میخوندم.
دیگه آروم گرفته بود، رفتم بالاتر. یه دستم روی سینه ی راستش، یه دستم روی اندام دخترونه ی برآمدش و لبام هم روی گردن بلند و صافش.
نفس نمیکشید، سرشو به پشت خم کرد. حالت هاش رو میشناختم. داشت به اوج میرسید.
به پهلو خوابوندمش و خودم رفتم پشتش.
دست چپم رو از زیر گردنش به سینه اش رسوندم و دست راستمو از پشت و بین پاهاش به اندام دخترونش. پای راستش روی پاهام بود و راه دستمو آزاد میذاشت.
کمی به سمتم برگشت چشم تو چشمای خمارش دوختم، دست راستشو به صورتم رسوند فهمیدم لبامو میخواد. پس خواسته اش رو براش عملی کردم و ناله ها و آه های کوتاهشو بین لبام خفه کردم.
کم کم ناله هاش ساکت شدم. کمرش از حرکت ایستاد. دستش از روی صورتم شل شد و توی همون حال و مماس با لبام چشماشو بست و یه لبخند زد و یه بوسه ریز روی لبام کاشت.
روتختی سفید رو روی هردومون کشیدم و توی آغوشم گرفتمش و عطر تنش رو بو کشیدم. انقد به زیبایی صورتش توی خواب خیره شدم تا صدای نفس هاش لالایی شبم شد
.
.
.
سنگینی نگاهی رو حس کردم. من کی به پنجره خیره شده بودم؟
سرم رو آوردم پایین که نگاهش کنم… اه لعنتی بازم نور خورشید با مردمک چشمم دست به یکی کرده بودن که من بازم لبخند مهربون اول صبحشو نبینم حتی همین واپسین فرصت من ازش محروم شدم.
چشمام رو بستم و بعد چند ثانیه باز کردم دیدم روبروم نشسته. دستامو توی دستش گرفت، پیشونیشو بوسیدم
سرش رو روی سینم گذاشت
آهسته خم شدم و برس رو از کشوی پاتختی کنارم برداشتم. خودش بهم پشت کرد. موهاش رو شونه میکردم و و لبخند میزدم ولی بغض داشت امونم رو میبرید.
میدونستم روز آخریه که کنارمه. میدونستم داره میره که توی دل یکی دیگه جا بگیره…یکی از جنس مرد…
شاید از هم آغوشی با دختر ریزنقشی مثل من خسته شده بود و دلش گرمای دستای قوی یه مرد رو میخواست…
شاید مجبور بود…
شاید من اشتباه بودم…شاید این عشق اشتباه بود
اما بیدار که میشد حتما گرسنه بود، پس رفتم توی آشپزخونه و دوتا تخم مرغ گذاشتم بپزه. سه تا پرتقال برداشتم و آب گرفتم و توی دو تا لیوان خالی کردم. همیشه عاشق نون تست و شکلات صبحونه بود؛ اونا رو هم روی میز چیدم. میدونستم این میز رو ببینه میگه: چه خبرههههههه!!!؟؟؟؟ مگه من گاوم این همه رو بخورم آخــــــــــــــه؟؟؟؟
ولی این منم که همه رو به خوردش میدم و به اعتراض هاش لبخند میزنم…ـ
همه چی آماده شده، میرم روی تخت کنارش میشینم. موهای زیباش رو نوازش میکنم. همونی که حالا آفتاب خودشو بالاتر کشیده تا دستش رو روی خوشه های گندم رنگش بکشه ولی این منم که دست آفتاب رو پس میزنم و خودم لذت نوازش اون همه زیبایی رو به لذت دیدن این تنِ زیباتر اضافه میکنم.
با هر نوازش این گندمزار یاد نوازش دستاش روی صورتم میفتم. یاد لبهای لطیف تر از پوست دستش که روی لبام مینشست و من رو تا خود صبح مست میکرد. یاد نوازشهای من روی سینه های کوچیک و خوردنیش. یاد شراب ناب گردنش و مستی و لایعقلی من بعد از هر بوسه ازش. یار سُر دادن انگشتام روی پوست شکمش و رد بی نشون ناخن هام از گردن تا تافش و موج کوتاه و دیدنی بدنش از بیتابی درونش. یاد لیسیدن های من روی بدن لاغرش و دستاش که سینه های خودش رو توی مشت فشار میدادن و کنار زدن دستاش با صورتم و کشیدن زبونم روی نوک کوچیک سینه های دلفریبش. یاد صدای نفس هاش و ناله های بی حالش و انگشتای باریک و کشیده اش لا به لای موهام و فشردن سر من بین پاهاش و بیشتر شدن ولع من برای لیسیدن و بازی زبونم و یاد فشار پاهاش دور سرم و دستام که مانع فشردن پاهاش میشدن و هرلحظه لذت رو بیشتر بهش دادن تا شنیدن صدای ناله هاش که با نفس نفس قاطی میشدن و درنهایت خواب آلودگیش… ولی ن فعلا زود بود، هنوز به اوج نرسیده بود، هنوز بلند ناله نمیکرد پس تند تر زبون میزدم. داشت نفساش منقطع میشد که رفتم پایین تر و ساق پاش رو بوسیدم.
میدونست دلم نمیخواد زود تمومش کنم پس از بوسه هام لذت میبرد. اینو از بسته شدن چشماش فهمیدم. خوب فهمیده بود که از حرف زدن بین عشق بازی خوشم نمیاد پس سکوت میکرد و این من بودم که از نگاهش هجا به هجا حرفاشو میخوندم.
دیگه آروم گرفته بود، رفتم بالاتر. یه دستم روی سینه ی راستش، یه دستم روی اندام دخترونه ی برآمدش و لبام هم روی گردن بلند و صافش.
نفس نمیکشید، سرشو به پشت خم کرد. حالت هاش رو میشناختم. داشت به اوج میرسید.
به پهلو خوابوندمش و خودم رفتم پشتش.
دست چپم رو از زیر گردنش به سینه اش رسوندم و دست راستمو از پشت و بین پاهاش به اندام دخترونش. پای راستش روی پاهام بود و راه دستمو آزاد میذاشت.
کمی به سمتم برگشت چشم تو چشمای خمارش دوختم، دست راستشو به صورتم رسوند فهمیدم لبامو میخواد. پس خواسته اش رو براش عملی کردم و ناله ها و آه های کوتاهشو بین لبام خفه کردم.
کم کم ناله هاش ساکت شدم. کمرش از حرکت ایستاد. دستش از روی صورتم شل شد و توی همون حال و مماس با لبام چشماشو بست و یه لبخند زد و یه بوسه ریز روی لبام کاشت.
روتختی سفید رو روی هردومون کشیدم و توی آغوشم گرفتمش و عطر تنش رو بو کشیدم. انقد به زیبایی صورتش توی خواب خیره شدم تا صدای نفس هاش لالایی شبم شد
.
.
.
سنگینی نگاهی رو حس کردم. من کی به پنجره خیره شده بودم؟
سرم رو آوردم پایین که نگاهش کنم… اه لعنتی بازم نور خورشید با مردمک چشمم دست به یکی کرده بودن که من بازم لبخند مهربون اول صبحشو نبینم حتی همین واپسین فرصت من ازش محروم شدم.
چشمام رو بستم و بعد چند ثانیه باز کردم دیدم روبروم نشسته. دستامو توی دستش گرفت، پیشونیشو بوسیدم
سرش رو روی سینم گذاشت
آهسته خم شدم و برس رو از کشوی پاتختی کنارم برداشتم. خودش بهم پشت کرد. موهاش رو شونه میکردم و و لبخند میزدم ولی بغض داشت امونم رو میبرید.
میدونستم روز آخریه که کنارمه. میدونستم داره میره که توی دل یکی دیگه جا بگیره…یکی از جنس مرد…
شاید از هم آغوشی با دختر ریزنقشی مثل من خسته شده بود و دلش گرمای دستای قوی یه مرد رو میخواست…
شاید مجبور بود…
شاید من اشتباه بودم…شاید این عشق اشتباه بود
گوشیمو برداشتم و آهنگی پلی کردم…چقدر حس منو میگفت
موهای بلندش بین انگشتام با طرح خوشه های گندم بافته شدن و بازم خورشید زرنگی کرد و موهای گندم گونش رو با لطافت نوازش میکرد.
موهاش رو ول کردم و رفتم پای میز صبحونه
حالا که دیگه مال من نبود چه گلایه ای بود از خورشید؟
نوشته: نیلا
39 پاسخ به “گندمزار طلایی”
همش تو این فکر بودم که تخم مرغایی که گذاشتی آب پز شه سوخت 🙂
فقط آهنگی که گذاشتی کافی بود که توی این آخر شب من رو ببری توی اون حال و هوای 23 سالگیم که عشقم رو ازم دزدیدن و روحم رو خراش دادن. اما تاوان این کارشون رو دادن و فقط 6 سال زندگیشون دوام آورد.وقتی کسی عشق یک نفر هست کسی نمیتونه اون رو با زور و پول و قیافه بهتر بدزده.
شاید من اشتباه بودم… شاید این عشق اشتباه بود!
مثل همیشه عالی بود!واقعا زیبا و البته سنگین بود و یجورایی آدم رو تو تو فاز میبرد!لاییییک!
لایکیدیم. 7
خیلی عالی بود ??
نفهمیدم چی گفتی کجاش درد بود کجاش برات زخم بودمزخرف ب تمام معنااز بس خانم یه گوش رو گوش کردی مث خودش گوگوش شدیچه باک آدمای دورو بر من اینا هستن اینایی که زندگیشون الافی و مغازه و بوتیک هارو گز کردن و پرسه های الکی تو خیابون و گوشی دست گرفتن و هی ور رفتن با گوشی و … رهبرشون گوگوش و اتوپیاشون و منتها آمال و ارزوشون قمبل کردن و سلفی گرفتن تو ماشینه چن تا حرومزاده و دستمالی شدنه و رفتن به زیر هر سگیهیه تعداد باد معده آدم نما
قشنگ بود…خوب نوشته بودی افرین
خیلی عالی بودواقعا که حس ناشناخته ای دارمواقعا شاید من اشتباه بودم… شاید این عشق اشتباه بود برام خواطره هااااا زنده کرد نمیدونم حالم باید چطوری باشه خوب یا بد ولی متنفر از تلاس بیش از حد برای هیچ
تو چارچوب در ایستاده بودمنم زیر میز قایم شده بودموقتی مانور زلزله تموم شد اومدم بیرون
لایک شونزدهبژی نیلا گیانتا تو بیتو په پوله بی روحی ئازادی نامری.
قشنگ بود کوچولو و من که لذت بردم 🙂 درسته لزبین نیستم ولی لزبین هارو دوست دارم :Dلایک هیجده نوش جونت ?
نمره ی شما بیست هست اما نوزدهمین لایک رو تونستم تقدیمتون کنم .
من گرايشهاي نامتعارف رو قضاوت نميكنم !!!ولي نميفهممشون و نظري ندارم ،،،
عالی و متعارف بود برای تا اخرای داستلن نفهمیدم دختر بود نقش اولاین یعنی گنگ بودن و خوب رسوندی
لایک و بقول سندی خواننده یه Credit کارتواسه دختر خونگرمی که میخاد همه سبک های داستان رو مزمزه کنه و قلمش از دیوار بلند هر حادثه ای بالا بره …!رقابت تو با آفتاب ! واسه نوازش این لعبت مو طلایی تابلوهای قشنگی نقاشی کرد شوک ناگهانی این دلبر رفتنی …این وسط چند تا کار میشد کرد که بدلیل خواب ناز سپید برفی داستان نا تموم موند … ! و دلی که عاشقانه ازش بریدی تا آزاد بشه …همیشه بنویسموفق باشی
1233
محشر بود…
بکن تو هم شده باند بازی از اول هم بود یه چند تا اسکل و چای شیرین کس شر مینویسن و با اکانتای چند دهتایی خودشون میان به خودشون آفرین میگن خخخ یه چن تایی هم هستن که یه تیمن هوای همو دارن و پای ثابت نویسنده و کسشر نویس هستن
عالی بودفوق العاده بودواقعا وسط داستان شک کردم که راوی دختر باشه چون این لطافت و این حجم از اروتیسم واسه یه داستان استریت خیلی زیاده و واقعا بهت تبریک میگم و میگم نوشتنتو ادامه بده
فقط جمله ی همیشگی: مثل همیشه عالی بود?
شرمندتم نیلا جان
آها راستی…
با سلام و سپاس از قلمت نیلای گرامی . در مجموع قلم خوب و روانی داری .
غیر از علل ژنتیکی واز دید کلی ,حس عشق که همیشه یکجور و از یک جنس نیست واسه همین این حس نوع بین مرد و زنش خیلی متفاوت تر از بین دو همجنس هست . اونهایی که هردو رو تجربه کردن بهتر ازمن میدونند . ولی من فکر میکنم از نظر حسی و عاطفی یا سکسی و عشقی رابطه بین دو همجنس نمیتونه بر رابطه دو غیر همجنس غالب باشه . فقط ریشه های روانی که این قاعده رو به هم میزنه .
ممنونم باعث افتخاره 🙂
شاید دلش گرمای دستای قوی یه مرد رو میخواست .این معنیش این نیست که شما و یا عشقت اشباه بوده !همونطور که حدث زدم عشق تو مغلوب عشقی از جنسی متفاوت از جنس عشق تو شده .داستان تو حتی اگر واقعی هم نباشه ولی داره این واقعیت رو اذعان میکنه .با احترام لایک تقدیم شما دوست عزیز .
احسنت به قلمت و احسنت به سلیقت که مثل من عشق گوگوشی.لایک ۳۵ باافتخار تقدیم به شما
لایک ۳۵ عزیزمممم…
بسیار عالی و رومانتیک با ژانری درماتیک در پایان داستان،سپاس بانو لایک سی و ششم با عشق تقدیم شما
عالی و عالی همین
مال من بود عزیزم…با رسم شکل و شات و توضیح بهت نشون دادم دگ :)))))
به به باز هم یه عاشقانه لطیف و زیبای دیگه از نیلای نازنین.نیلا جان روایت شما از عشق و سکس به قدری زیبا و دلچسبه که اصلا برای آدم مهم نیست این رابطه بین دو تا همجنس باشه یا دو غیر همجنس.ضمنا قلمتون به قدری قوی وپر احساس هست که واقعا حیفه فقط گاه گداری توی یه سایت تفریحی بنویسین.قابلیتهای شما در حد نویسندگی کتابهای وزین و پرمحتوا هست.براتون بهترینها رو آرزومندم.
دشمنتون شرمنده بانو.حقیقت بود عزیزمآره درست میگین سانسور معضل بزرگیهبهر حال ما که اینجا از قلم زیباتون لذت میبریممنتظر نوشته های زیبای بعدیتون هستیم.
داستان ملوی کوچولویی بود. لایک۴۵
زیادی جو رو شاعرانه کردی که تو ذوق میزد ولی در کل بدک نبود
عالیییییی بود…تا آخر داستان میگفتم چه پسر رمانتیکی… ولی پایانش یهو منو از او بالا پرت کرد پایین خیلی دوست داشتمپایدار باشی
خوب نوشتی ولی من از موضوع داستانت خوشم نیومد ?
به عنوان فردی که تقریبا هیچی از دنیای همجنس گرایی نمیدونه و علاقه ای بهش نداره نمیتونم در مورد داستانت نظر بدم اما به عنوان آدمی که احساس داره و عشق ادبیات و موسیقیه باید بگم دمت گرم واقعاعالی بود واقعا