گلپایگان شهر زیبای من

اثر جاودانه ای دیگر از:
شیخ دیوانه

(شهر زیبای من گلپایگان)

فصل اول

خاله فک کنم اون روز بند ناف منا با چاقوی آغشته به آب کس بریدن، آقامم به جا اذان، اهنگ دخترای آبادانی چه خوشگل مامانی را تو گوشم خونده که انقدر من حشری از کار در اومدم.
ننه خدابیامرزم که انقدر بچه انداخته بود، دیگه جا سالم رو شکمش نمونده بود، لاتا گوگد و محل چالم اندازه ننه من جا بخیه رو بدنشون نبود، شیشتا بچه را انداخته بود،هفتمیش که من شاخ شمشاد باشم، تونست سالم بدنیا بیاره ولی خودش افتاد رو تخت و دیگه بلند نشد.به گفته شاهدا بیمارستان،آقام از به دنیا
اومدن من تو کونش عروسی بود ولی از مرگ ننم خم هم به ابرو نیاورده بود.اخه بعد هفت تا بچه ننم نمی تونست مثل روزا اول به آقام حال بده،اون بنده خدا هم
تنها تفریحش تو زندگی سکس بود و ذکر کل هفته
الکس الکس قربت المن بود.
دیگه بچه بدون ننه با بابای عاشق کس بهتر از این عمل
نمیاد.اقام اسم منا گذاشت غلام علی، خودش همیشه می گفت به عشق مولا علی این اسما گذاشتم روت ولی بعدها فهمیدم،فرح بیوه محلمون،که آقام جونش براش در می رفت،اسم شوهرش غلام علی بوده،آقامم برای اینکه فرح خوشش بیاد این اسم رو من گذاشت،البته برا منم بد نشده بود،همیشه خونه فرح پلاس بودم و با دختراش فاطمه و زهرا شوهر بازی می کردم،فرح همیشه منا به سینه های گندش می چسبوند و می گفت بوی شوهرم غلام علی را میدی،منم کلی حال می کردم ولی حال اساسی را آقام می کرد! ما بچها را می فرستاد تو حیاط بازی کنیم و خودش با فرح کلی سکس می کرد،صدای رادیو راهم زیاد می کرد که ما صدای ناله هاشونا نشنویم،فرح کون گنده و طاقچه ای داشت،لامصب وقتی راه می رفت انگار قر میداد،هرچی هم لباس گشاد می پوشید آخر این کون گنده را نمی تونست پنهان کنه.اقام همیشه زیر لب می خوند، تمام دنیا یک طرف این کون گنده فرح هم یک طرف.شغل آقام لحاف دوز بود،برا همین بیشتر با زنان سروکار داشت،سواد درست حسابی هم نداشت،اما همه شعرایی را که ایرج میرزا در وصف زنا گفته بود از حفظ بود،ما توی یکی از روستاهای گلپایگان زندگی می کردیم، همه گلپایگان به کباب و لبنیاتش می‌شناسند ولی بهتر از همه اینا کس های محلیش بود که کیر هر مذکری را حتی پیرمردهای از کار افتاده را راست می کرد.
وقتی ننم از سر زا رفت،آقام منا برد پیش فرح که همسایه دیوار به دیوارمون بود،که کنار زهرا دخترش به من هم شیر بده،دختر دیگش فاطمه دو سال از من بزرگ تر بود،شوهرش غلام علی بنا بود، وقتی فرح، زهرا را حامله بود از رو داربست افتاد و مرد،دست تقدیر هم منا به شیر رسوند و اقامم را به اون کون گنده.دیگه من با دخترا فرح بزرگ شدم،اقامم با خیال راحت بعد اینکه صبح ها صدای رادیو زیاد می کرد،با فرح تو اتاق حسابی حال میکرد،منا می سپرد دست فرح،سوار چرخ بیست و هشتش میشد،میرفت سر کار لحاف دوزی، تما روستاها و شهر با چرخ می رفت
تو گلپایگان به صفدر سوزنی معروف بود به خصوص بین زن ها، حالا نمی دونم زن ها بیشتر سوزنی که به لحاف ،متکا میزد دوست داشتن یا سوزنی که به خودشون فرو می کرد!

از آخرای ابتدایی بود که تحریکات جنسی من شروع شد
دیگه تا کون فرح میدیدم دول من راست میشد،مثل چوب سفت میشد،لپام گل مینداخت،فرحم متوجه میشد،بعضی وقتی بهش دست میزد و می گفت چی قایم کردی تو شلوارت،منم فرار می کردم،اونم دنبالم می دوید می خندید،البته جلو فاطمه و زهرا این کارا نمی کرد،فقط وقتایی که خودمون تنها بودیم.
فرح کون گندشا به زهرا ارث داده بود و سینه های گندش به فاطمه رسیده بود،من به خاطر اینکه از بچگی پیششون بودم خیلی دوستم داشتند،جلوم راحت لباس می پوشیدن،من به فرح می گفتم ننه و به زهرا و فاطمه، آجی.البته بعد شروع بلوغ،شهوت نذاشت حس مادری و خواهری من به اونا دووم بیاره. تو محله ما پسر زیاد بود ولی فرح نمیزاشت من زیاد باهاشون بپرم،منم از خدا خواسته با زهرا و فاطمه بازی می کردم،تو بازی هامون همیشه من شوهر بودم و اون دوتا زن های من.همیشه یکی را با خودم می بردم زیر زمین و اون یکی پشت در اهنگ می خوند،مثلا رادیو روشن!
هر سه تامون می دونستیم آقام و فرح چیکار می کنند ولی چیزی به روی خودمون نمی آوردیم.تا چند سال پیش هر وقت می رفتیم زیرزمین،فقط قلقلک می‌دادیم هما و می خندیدیم ولی از وقتی که دولم شروع کرد به سیخ شدن اوضاع فرق کرد.اون روز یادم با فاطمه رفتیم زیر زمین،زهرا هم دم در به جا رادیو آهنگ می خوند،نمی دونم چیشد که یهو دستامو گذاشتم رو سینه های فاطمه و زود لپاشا بوس کردم،فاطمه یهو اخم کرد و زد تو سرم،منم زدم زیر گریه،دلش سوخت اومد بوسم کرد و گفت دیگه این کار نکن زشت،گفتم فاطی جون مگه تو زن من نیستی پس چرا بهت دست نزنم!خندید،گفت بلا گرفته،منم پرو شدم اینبار رفتم لباشو بوسیدم ولی دیگه عصبانی نشد،بعد از رو لباس ممه هاشا گرفتم،بغلش کردم،گفت دیگه بریم نوبت زهراست،مثلا تو بازی فردا شب شده بود و نوبت زهرا بود،که پیش شوهرش بخواب.زهرا که اومد زیرزمین مهلتش ندادم،سریع بغلش کردم و کلی قربون صدقش رفتم،بعد شروع کردم لباشو بوس کردن،زهرا فقط نفسش تند تند شده بود ولی چیزی نمی گفت،کف زیر زمین یه فرش برا بازی انداخته بودیم
به زهراگفتم روش دراز بکش،بعد منم که دولم داشت شلوارمو پاره میکرد رو زهرا دراز کشیدم و دولما رو دامنش چند بار بالا و پایین کردم،اخ که چه حالی میداد،یهو دیدم سر دولم داره منفجر میشه و یه چیزی یهو خارج شد و ریخت تو شرتم،بعد بی‌حال شدم افتادم رو زهرا،اونم حالش بهتر من نبود،فاطمه داشت صدامون می کرد،زود بلند شدیم،زهرا گفت به آبجی فاطمه چیزی نگیا،جفتمونا میکشه،منم گفتم خیالت راحت و یه بوس دیگه از لباش برداشتم و رفتم تو حیاط.فرح صدامون کرد بیاید تو اتاق هندونه بخورید،منم سریع رفتم تو دستشویی ببینم دولم چی شده،اولین بار بود که آب منی سفید و چسبناک می دیدم،حالم بد شد،شرتما در اوردم،دولما شستم و یواشکی شرتما گذاشتم تو تشت قاطی لباس نشسته ها تا بعد فرح بشوره.بعد اون روز نگاه من به زهرا،فاطمه و فرح تغییر کرده بود،همش به سینه و کونشون نگاه می کردم،فاطمه وقتی می فهمید اخم می کرد ولی زهرا و فرح همش میخندیدن.

فاطمه چون دوسال از من و زهرا بزرگتر بود، تو درسا بهمون کمک می کرد،من که کلا خنگ بودم و بیشتر درسا را می افتادم،اون روز عصر می خواستم زهرا ببرم زیرزمین که شوهر بازی کنیم ولی فاطمه نزاشت،گوشما گرفت،گفت باید جدول ضربا یادت بدم،تا یاد نگیری هم از بازی خبری نیست،زهرا رفت تو حیاط به مرغ و خروسا غذا بده،من فاطمه رفتیم تو اتاق،من که همش حواسم به سینه‌ای گنده و پاهای گوشتی و سفیدش بود،با خودکار زد تو سرم گفت کاغذا نگاه کن،من خندیدم گفتم چشم خوشگل خانم،همین طور که سر جفتمون رو کاغد بود یه بوس از لپش برداشتم،چیزی نگفت،دوباره بوسش کردم،اخم کرد گفت حواستا بده به درس،منم گفتم خسته شدم یه استراحت بکنیم،بعد تا اومد چیزی بگه لباما گذاشتم رو لبش و زبونما چرخوندم تو دهنش،خیلی حال میداد،بعد خودما انداختم روش و گردنشا لیس زدم،بدنش داغ شده بود،دیگه چیزی نمی گفت،یکمی از رو تیشرت با ممه هاش بازی کردم،بعد گفتم درشون بیار،گفت دیگه پررو نشو،انقدر التماس کردم که اخر قبول کرد،پیرهنشا زد بالا،دو تاممه سفید گنده، نوک صورتی بود،آب دهنم خشک شد،دست زدم بهشون تا حالا چیزی به این نرمی ندیده بودم،شروع کردم به خوردنشون،صدای ناله های فاطمه در اومده بود،هرچی می خوردم سیر نمیشدم،دولم سیخ سیخ شده بود،هی می خورد به پاهاش،فاطمه هم یه دستی بهش زد گفت خاک تو سر بی جنبت،بعد به زور برشگردوندم روش دراز کشیدم،دامنشا کشیدم پایین،یه شرت قرمز پوشیده بود که سفیدی پاهاش بدجور به چشم میزد،دستما گذاشتم تو شرتش خیس خیس بود،خواست بلند بشه ولی من نزاشتم،شلوارما سریع کشیدم پایین و دولما گذاشتم بین دوتا رونش و شروع کردم به بالا پایین کردن و از پشت سر و گردنشا بوس می کردم،رو آسمونا بودم که یهو سر دولم گر گرفت و ابم ریخت رو فرش.بی حال رو فاطمه افتاده بودم که خودش گفت پاشو لباست بپوش،وقتی دید ابم رو فرش ریخته،گفت خاک تو سرت،اگه فرح ببین جفتمونا با دمپایی سیاه کبود می کنه،سریع با شرت من ابما از روفرش پاک کرد،خودشم پاشد رفت حموم،من لباسما پوشیدم یواشکی رفتم شرتما گذاشتم تو تشت لباس چرکا،از رو بند یه شرت دیگه برداشتم پوشیدم،بعدم رفتم پیش زهرا تو قفسه مرغ و خروسا.زهرا نشسته بود داشت با جوجه مرغا حرف میزد،من یهو رفتم از پشت چشاشا با دست گرفتم،صداما عوض کردم،گفتم من کی هستم!گفت شوهر عزیزم غلام علی،منم خندیدم دوتا بوسش مشتی از لپاش برداشتم،کنارش نشستم دستما اروم اروم رو رو شلوارش بالا پایین میکردم،بعد که دیدم چیزی نمیگه دستما بردم تو شلوارش،شرت نپوشیده بود، دستم بین پاهاش بود،رو سوراخ کسش هی بازی می کردم تا کم کم آبش اومد،بی حال شد،من که دوباره سیخ کرده بودم،دولم در اوردم و بهش نشون دادم،با ذوق نگاش می کرد تا حالا ندیده بود،من به شوخی بهش گفتم زهرا بوسش کن،اونم یهو اومد سرشا کرد تو دهنش و شروع کرد با زبونش لیس زدن،اخ چه حالی میداد،انقدر سرشا بوس کرد که یهو آبم همش تو دهنش خالی شد،سریع تف کرد بیرون ،حالش بد شد،کمی هم آورد بالا،بعد رفت لب حوض دهنشا بشوره،منم که دیگه جونی برام نمونده بود رفتم تو اتاق دراز کشیدم خوابم برد،شب دیدم فاطمه داره تکونم میده میگه پاشو شامتا بخور.
یه شب خواب دیدم تو زیر زمین با زهرا لخت هستیم و داریم به هم ور می ریم، در زیرزمین باز شد و فرح آقام با چوب اومدن بالاسرمون،من انقدر ترسیده بودم که یهو از خواب پریدم و دیدم شلوارما خیس کردم،خداروشکر رو تشک چیزی نریخته بود،سریع رفتم شلوارما از رو بند برداشتم و اومدم تو خونه،تشنم شده بود،رفتم آب بخورم،دیدم از اتاق فرح صدا ناله میاد،اول فکر کردم داره خواب می بینه،اما بعد که از لای در نگاه کردم دیدم آقام افتاده رو فرح.
پس بگو شبا که ما بچها را خواب می کرده،بعد آقام از رو دیوار یواشکی می پریده تو خونه فرح اینا و می اومده تو اتاقش،من که کلا همش خونه فرح اینا بودم،اقامم نهار و شام می اومد اونجا،یه کمک خرجی هم به فرح می داد،همسایه ها هم فکر می کردن آقام چه آدم نازنینی،که به یک بیوه و بچهاش کمک می کنه.خلاصه آقام اون شب انقدر هل بود یادش رفته بود در اتاق ببند،من دیدم سراقام وسط پا فرح و داره کوسشا می خوره،فرحم چشاش سفید شده با دستاش سر آقام ناز می کنه،آقام دو دقیقه یه بار سرش می آورد بالا می گفت این کس و کون مال کی؟ فرحم می گفت مال صفدر جونم،آقام بعد اینکه حسابی کسشا خورد جاشا با فرح عوض کرد،فرح کیر آقام تو دستش گرفت،تو عمرم کیر به این کلفتی و درازی ندیده بودم،مثل مار سیاه بود،هی فرح می خورد،آقام جون جون می کرد،من دیگه دولم در آورده بودم داشتم باش ور می رفتم،اخ که فرح چه بدن سفید، توپر ،گوشتی داشت،بعد آقام خوابوندش رو زمین کیرشا تا دسته کرد تو کسش،فرحم یه جیغ کوچیکی کشید بعد دست آقام گاز گرفت،اقامم هی عقب جلو می کرد،صدا چلپ چلپ تو اتاق پیچیده بود،منم یهو سر دولم داغ شد ابم با فشار پاشید رو در اتاق، مونده بودم چه خاکی به سرم کنم،دیدم آقام بی حال افتاده رو فرح،سرم که اوردم بالا یه لحظه با فرح چشم تو چشم شدم،برگشتم به اتاق،من، زهرا و فاطمه پیش هم می خوابیم،ترسیدم خودما زدم به خواب،بعد چند دقیقه از پنجره اتاق دیدم آقام پرید رو دیوار رفت خونمون،من بدجوری تشنم شده بود،از یه طرفی هم می ترسیدم برم یهو فرح ببینم،آخر تشنگی کار خودشا کرد،رفتم سمت اشپزخونه، یاد در اتاق افتادم،که ابم پاشیده بود روش،ولی دیدم اثری ازش نیست خوش حال شدم،رفتم اشپزخونه اب خوردم خواستم بیام،دیدم فرح پشت سرم داره می خنده،بعد اومد جلو یه بوس گنده از لپم برداشت،در گوشم گفت حالا شبا جاسوسی منا می کنی،ابتا هم می پاشی رو در اتاقم،من که از ترس زبونم بند اومده بود هیچی نتونستم بگم،یه بشگولی از باسنم گرفت،بعد دوباره سرم بوس کرد، گفت برو بخواب،منم سریع رفتم ولی مگه خوابم می برد،بعد نیم ساعت پاشدم رفتم در اتاق فرح دیدم صدا خرخرش داره میاد،برگشتم دیدم پتو از رو زهرا کنار رفته و کون گندش بدجور بهم چشمک میزنه،رفتم جلوتر دیدم جفتشون خوابند،فاطمه برعکس زهرا خوابش سنگین بود،توپم کنارش می ترکید از خواب بیدار نمیشد،رفتم کنار زهرا دراز کشیدم،یه بوس از لباش برداشتم یه تکونی خورد،دوباره که این کار کردم بیدار شد،گفت چی می خوای نصف شبی،گفتم تو را،خندید گفت برو کپ مرگتا بزار خوابم میاد.دوباره بوسش کردم،اروم رفتم تو بقلش،در گوشش گفتم خیلی دوست دارم زهرا،بعد پیرهنشا زدم بالا،ممه های کوچیکی داشت،نوکش مثل فاطمه صورتی نبود،از زهرا تیره تر بود،شروع کردن به خوردن،بعد رفتم رو شکمش بوس کردم،دامنش در اوردم،دوباره شرت پاش نبود،نمی دونم چرا انقدر از شرت بدش می اومد،هیچ وقت پاش نمی کرد،یه بارم که ازش پرسیدم گفت به تو چه،خندید،بعد دیدن سکس آقام و فرح، منم مثل آقام شروع کردم به خوردن کسش،مزه ترش و ملسی داشت،ولی خیلی حال میداد،زهرا که دیگه رو هوا بود،با دهنش متکا را گاز میزد،که صدای جیغش بلند نشه،یهو دیدم‌پاهاش شروع کرد به تند لرزیدن،ابش با فشار پاشید تو صورتم، سرما که اوردم بالا دیدم بی حال داره به من میخنده،منم با دامنش صورتما پاک کردم،بعد گفتم رو شکم دراز بکش، که دولم بزارم لای پاهاش،اینبار چون لای پاهاش خیس بود،بالا پایین که کردم،یهو سرم دولم رفت تو سوراخ کونش،اومد چیزی بگه من با یه فشار تا ته کردم تو سوراخ کونش،اخ که‌چقدر تنگ بود،دیدم بدجور متکا را داره گاز می گیره،بهش فشار اومده بود،منم چند بار بالا پایین کردم وابما ریختم تو کونش،بعد که کنارش دراز کشیدم دیدم گریه کرده،کلی قربون صدقش رفتم و بوسش کردم تا اروم شد،گفت خیلی درد داشت،گفتم آره خیلی هم حال داشت،گفت مرض بعد خندید،منم لباساما پوشیدم رفتم تو جای خودم خوابیدم.

اون روز که من از مدرسه برگشتم،دیدم زهرا،فاطمه نیستند،از فرح که پرسیدم گفت آقام بردتشون بازار براشون کفش بخره،آقام وضعش بهتر شده بود،چرخ بیست هشت فروخته بود به جاش یه موتور هندای آبی خریده بود که من خیلی دوسش داشتم،ولی نمیذاشت سوارش بشم،فقط این افتخار بهم میداد که با دستمال نمدار تمیزش کنم،فرح گفت من میرم حموم صدات کردم بیا پشتما کیسه بکش،همیشه زهرا یا فاطمه پشتشا کیسه می کشیدن،منم گفتم باشه،از تصور اینکه قرار بود بدن فرح لخت ببینم تمام بدنم گر گرفته بود،این دول بی صاحبم نمی دونم از کجا فهمیده بود که بیدار شده بود و دیگه نمی خوابید،نیم ساعت که گذشت فرح صدام کرد،در حموم که باز کردم،نزدیک بود سنگ کوب کنم،لخت لخت بود،حتی شرتم پاش نبود،با ناز گفت،چته خشکد زده،لباساتا در بیار که خیس نشه،منم در اوردم فقط شرت پام بود،کیسه را داد دستم،دولم که سیخ شده بود،کمرشا که کیسه می کشیدم هی می خورد به کمرش،اونم می خندید می گفت شیطون اون چوپ چی تو کمرم کردی،منم هیچی نمی گفتم،کارم که تموم شد،کیسه را دادم دستش،خواستم برم بیرون،گفت شرتد خیس شده بده بشورم،منم دیدم بله ابم دوباره اومده،خودم نفهمیده بودم،شرتم با خجالت در اوردم،گفت تا اینجا اومدی بزار بشورمت،با کیسه افتاد به جونم،منم هی چشمم به بدنش بود که این دول لامصب دوباره بلند شد،بدنما که اب کشید چشمش خورد به دول سیخ شدم،یه دستی بهش زد،گفت دیگه برا خودت مردی شدی،سرشا برد نزدیکش همشا کرد تو دهنش،اخ که چه دهنش داغ بود،یه جوری می خورد خودم هوس افتاده بودم،از زهرا خیلی بهتر می خورد،زهرا بعضی وقتی دندونشا روش می کشید ولی فرح نه،خیلی وارد بود،بعد که حسابی خورد کف حموم دراز کشید،منا کشید رو خودش،منم که دیگه خجالتم ریخته بود شروع کردم لباشا خوردن،بعد اومدم سرقت سینه هاش حالا بخور کی نخور،اونم هی ناله می کرد،بعد با دستش سر دولم گرفت گذاشت دم سوراخ کسش،با اون یکی دستش کمرا فشار داد جلو،اخ چه کس خیس و داغی داشت،من چند بار تو کسش عقب جلو کردم،ابم با فشار ریختم تو کسش،بی حال افتادم روش،فرح شروع کرد منا ناز کردن،منم صورتشا بوس می کردم،بهش گفتم خیلی دوست دارم ننه،بعد گقتم از کونم میشه؟ خندید گفت میگند به بچه نباید رو دادا ،گفت الان اقات بچها پیداشون میشه اون برا یه روز دیگه،بعد یه لب حسابی ازم گرفت بلندشدیم دوش گرفتیم اومدیم بیرون،تازه یادم افتاد ابم ریختم تو کسش اگه بچه دار بشه چه خاکی به سرم بگیرم،داشت چایی دم می کرد بهش گفتم،یه وقت بچه دار نشی ننه؟ گفت نترس لوله هاما بعد اینکه زهرا به دنیا اومد بستم ،چیزی نمیشه،منم اون روز نفهمیدم چی میگه،منظورش از لوله چی،اما خیالم راحت شد که اتفاقی نمی افته.

از اون روز که با فرح تو حموم سکس کردم،خیلی باهاش راحت شده بودم،یواشکی هی بوسش می کردم،از رو دامن کونشا می مالوندم،اونم هی چشمک میزد می خندید،بدجور هوس کون فرح کرده بودم،همه فکر و ذکرم شده بود که دولما هول بدم تو کونش، تا اون روز جمعه رسید،زهرا شنبه امتحان داشت و از صبح با فاطمه رفته بود تو اتاق درس می خوندن،منم که شنبه امتحان نداشتم،نشسته بودم پای تلوزیون فیتیله را میدیدم،تخمه میشکستم،فرح همیشه جمعه ها خونه را تمیز می کرد به باغچه می رسید،اون روز هوس کرده بود زیر زمین تمیز کنه،منا هم صدا زد برم کمکش،ولی چون فیتیله را خیلی دوست داشتم اول نرفتم،بعد که تهدید کرد به آقام میگه کمکش نمی کنم،منم پاشدم رفتم،داشت کمد،قفسه ها را دستمال می کشید،به منم گفت جا رو بزن،همین طور که دولا شده بود داشت دستمال می کشید،من عظمت کون که دیدم،جارو را انداختم رفتم از پشت بهش چسبیدم،اولم هلم دادا اون ور گفت برو جارو بزن کلی کار مونده،ولی من دوباره رفتم سمتش،اینبار دامنش کشیدم پایین،اخ یه شورت توری مشکی پوشیده بود که تادیدم دلم ضعف رفت،دوتا بوس از رو شرتش برداشتم،برگشت گفت بچها خونند نمیشه،گفتم ننه جون اونا مشغول درسند حالا حالا ها از اتاق بیرون نمیاند،بعد سریع رفتم فرش پهن کردم زمین،دست فرح گرفتم نشوندمش رو فرش،شلوارما کشیدم پایین،دول سیخ شدما گرفتم جلو دهنش اول با دست زد رو دولم کمی دردم گرفت،منم دوتا ماچ از لبش گرفتم،دوباره دولم بردم سمت دهنش،اونم یه نگاه به در زیرزمین کرد که بستس بعد که خیالش راحت شد،شروع کرد به خوردن،اخ که چه خوب می خورد،بعد که حسابی دولم سیخ شد،از دهنش در اوردم،گفتم رو شکم دراز بکش، دامن و شرتشا تا نصفه دادم پایین و دولما فشار دادم تو سوراخ کونش،مثل کون زهرا تنگ نبود ولی بازم حال میداد،فهمیدم آقام قبل من حسابی این کون فتح کرده،حسابی تو کونش جلو عقب کردم تا ابم اومد،همشم ریختم توش،بعد چند دقیقه همین جوری از پشت سر و گردنشا بوس کردم،قربون صدقش رفتم،بعد پاشدم دامن،شرت فرح کشیدم بالا،خواستم برم جارو را بردارم کمکش کنم،گفت نمی خواد برو فیتلتا ببین،منم پریدم بقلش چنتا بوس آبدار ازش برداشتم،رفتم به دیدن برنامه.

فاطمه وقتایی که تنها میشدیم فقط میزاشت ممه هاشا بخورم،دولم لا پاهاش بالا پایین کنم،ولی نمیزاشت تو کونش بزارم،از دردش خیلی می ترسید،یه شب که بی خوابی زده بود به سرم،بابام دوباره از رو دیوار اومد پایین رفت سروقت فرح،ننه هم که دیگه با من راحت شده بود،همیشه در اتاقش باز میزاشت،تا اگه من بیدار بودم از لای در نگاه کنم،اون شب وقتی آقام شروع کرد به عملیات من از لای در داشتم نگاه می کردم،مثل همیشه داشت طوفانی سکس می کرد،منم که حسابی دولم سخ شده بود داشت حالم بد میشد، که یهو یاد فاطمه افتادم که خوابش سنگین،برگشتم سمت اتاق خودمون،جفتشون خواب بودن،سرما بردم نزدیک صورت فاطمه،دو سه بار بوسش کردم،بعد پتو را از روش انداختم کنار،دامنشا اروم کشیدم پایین،دوباره شورت صورتی گل گلی را پوشیده بود،از وقتی بهش گفتم این رنگ بیشتر بهت میاد همش اینا پاش می کرد،دیگه لباس زیرا جفتشون با سلیقه ی من بود،شرتشا اروم کشیدم پایین،شروع کردم با سوراخ کونش بازی کردن،اصلا تکونم نخورد،مست خواب بود،شلوار خودما در اوردم،چنتا تف در سوراخ کونش انداختم،دولم اروم فشار دادم،خیلی تنگ بود،به زور سرشا کردم توش،یه تکونی خورد،ولی بیدار نشد،من که دیدم اینجوری فایده نداره،از پشت محکم گرفتمش و یکی از دستاما گذاشتم جلو دهنش و با تمام زورم دولما هل دادام جلو،تا ته رفت تو،اخ دولم داشت میشکست،فاطمه هم بیدار شده بود،کف دستما گاز گرفته بود،منم دیگه هی عقب جلو می کردم و تو گوشش قربون صدقش میرفتم،خیلی اول تلاش کرد که از زیر دستم فرار کنه،ولی بعد دیگه شل شد،اروم گریه می کرد،من که تو ابرا بودم،بعد چند دقیقه دیگه ابم اومد،دولما که بیرون اوردم،یکمی دورس خونی بود،تازه فهمیدم چرا انقدر گریه می کرد،با شورتم دولما و کون فاطمه را پاک کردم. و بعد دامنشا کشیدم بالا،رفتم از اشپزخونه براش اب اوردم،دیگه باهام حرف نمیزد،منم رفتم تو بقلش،کلی ناز بوسش کردم،تا نگام کرد بعد بهم گفت خیلی اذیت شدم،گفتم ببخشید دست خودم نبود،دوباره لباشا بوسیدم،اونم محکم بقلم کرد،بعدش پاشدم رفتم دست شویی،دولما شستم،فردا صبح فاطمه نمی تونست راه بره،فرح می گفت چیشده دختر،فاطمه گفت پام پیچ خورده،ولی من می دونستم تقصیر کی،دیگه کون فاطمه هم فتح شده بود و من دنبال کون های جدید بودم،مزش رفته بود زیر زبونم و دیگه نمی تونستم خودما کنترل کنم.
پایان فصل اول

نوشته: شیخ دیوانه

بازدید 6,600

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “گلپایگان شهر زیبای من”

  1. کیرم توی اون لهجه کیریت که داستان کیریت رو کیری تر کرده مرتیکه کودن کیری …

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید