از سر خاک که برگشتیم بدحال شدم و چشم که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم. زیاد هم بد نشد همه گمان میکردند از شدت غصه کارم به مریض خانه کشیده شده است. زندگی در مناطق کوچک و دورافتاده که هنوز ذهنیت عشایری حکمفرماست قواعدی دارد که باید رعایت شود تا دهان ها بسته بماند.
یک هفته بعد ازدواجم فهمیدم به کاهدان زده ام و شوهرم دیکتاتور و دروغگو و خیانت کار است. طلاق هم مانند آشنایی قبل ازدواج تابو بود. پنج سال سوختم و ساختم تا عزرائیل پادرمیانی کرد و خلاصم کرد. من در مدرسه ابتدایی روستایمان تدریس میکردم و شوهرم در تهران راننده شرکتی بود. سه ماه یکبار برمیگشت و همو یک هفته تحمل میکردیم. بدحالی امروز نه از باب عزا و دق بلکه شوک از آغاز فصل جدیدی در زندگیم بود که نمیدانستم چه خواهد بود.
برمیگردم به موضوعی که به سایت بکن تو مرتبط است.
در دهه های گذشته وقتی زنی تنها میشد یکی از پسران فامیل را به مراقبتش می گماشتند. از دل این مراقبت ها داستان هایی درست شد که یکی از آن ها مال من بود. حمید پسر خواهرم بود که همدم و مراقب من شد. اوایل زیاد بهش بها نمیدادم چون از همه مردها متنفر بودم. اما وقتی زمان گذشت و شناخت ازش پیدا کردم عین پسر نداشته ام بهش علاقمند شدم. هر چقدر شوهرم عوضی و بی شرف بود این پسر انسان و با شخصیت بود. مدتی که گذشت آنقدر بهش اعتماد پیدا کردم که جلویش لباس راحتی میپوشیدم و در مورد همه چیز باهاش حرف میزدم. باهاش درددل میکردم و حتی جریان خیانت های شوهرم را بهش گفته بودم. چند باری بغلم کرده بود و از روی لباس سینه هامو نوازش کرده بود و من که نیاز شدید جنسی داشتم سریع ارضا میشدم. تازه بالغ شده بود و پشت لبش سبز شده بود. خوشتیپ و مهربان بود و سنگ صبورم بود. یه جورایی شوهر و عشقم شده بود با این تفاوت که سکس نداشتیم و بدنم را ندیده بود.
توی این فکرها بودم که دکتر اومد بالا سرم و بعد چک کردن علائم گفت که مرخص هستم ولی باید چند روز از شلوغی و استرس دور باشم. منو بردند خونه خواهرم و گفتند یکی دو روز اینجا استراحت کن. تصمیم گرفتم چند روزی خوب نشوم تا از چشم تو چشم شدن با فامیل های شوهرم معاف شوم.
تازه چشمم گرم شده بود که صدای باز شدن درب اومد. از جام بلند شدم و سرمو بین دست هام گرفتم که مثلا دارم گریه میکنم. حمید بود. میگفت مامانم منو فرستاده که مواظبت باشم. که اگر حالت بد شد بهشون خبر بدم. گفتم از خونه ما چه خبر؟ گفت همه روستا خونه شما هستند. یک بز رو سربریدند و زن ها سراغ تو رو میگیرند.
بوسم کرد و اشک هامو پاک کرد. همش قربون صدقم میرفت میگفت من طاقت دیدن ناراحتی تو رو ندارم. به این نوازش در این شرایط محتاج بودم. میگفت کی این لباس های سیاه رو در میاره؟ گفتم دیوونه هنوز یک روز هم نگذشته که.
گفتم من حالم بده میخوام یه چرت بزنم. در واقع خودمو به خواب میزدم که بغلم کند. هنوز چشامو نبسته بودم که شروع به نوازش موهام کرد. نمیدونم چرا قدرت مقاومت در مقابل در این پسر را نداشتم و به محض اینکه دستش به پوستم میخورد از خود بیخود میشدم. موهامو کنار زد و گوشمو بوسید. توی گوشم گوشواره ای بود که با پول گردوتکانی برایم خریده بود و هر روز چک میکرد که توی گوشم باشد. داغی نفس هاش کنار گوشم سبب شد منم داغ کنم. شروع به خروپف کردم تا بیشتر دستمالیم کند. شهوتم بیدار شده بود و سینه هام شق شده بود و کسم شروع به ترشح کردن کرده بود. به پهلو خوابیدم و اونم بلافاصله کنارم دراز کشید و بغلم کرد. این بغل کردن با قبلی ها متفاوت بود. سفت بغلم کرده بود و به خودش فشار میداد. اینبار واقعا زنی بودم که در آغوش داغ مردی گرفتار شده بودم. من درشت اندام و چاق بودم و حمید ریز نقش بود. همه وزنش اندازه کون بزرگم نبود. با این حال پر زور بود و طوری سفت بغلم کرده بود که چیزی نمونده بود جیغ بکشم. خودشو پایین کشید و اینبار سفتی کیرش را روی کونم حس کردم. همزمان دستشو توی یقم کرد و چون کرست نبسته بودم سینمو تو چنگش گرفت. سینمو که گرفت دیگه واقعا وا دادم و ناله ریزی کردم. خیلی وقت بود سکس نداشتم و محتاج بودم که سینه هام محکم کشیده شوند و این همان کاری بود که حمید داشت انجام میداد.
روستا و عزا و زمان و مکان را فراموش کرده بودم و در دنیای لذت غلط میخوردم. وقتی شلوارمو پایین کشید نه تنها مقاومتی نکردم بلکه پاهامو باز کردم تا هلومو ببیند. وقتی کلاهک کیرش را بین پاهام گذاشت فهمیدم واقعا میخواد تصاحبم کند. حمیدم میخواست توی آغوش خودم مرد شود و اولین زن زندگیش من باشم. بلد نبود توی کسم فرو کند. کیرش بین پاهام سرگردان بود. یکبار روی سوراخ کونم گذاشت ولی کونمو چفت کردم که داخل نکند. وقتی بیحرکت شد خودمو بالا کشیدم و بالاخره کلاهک کیرش توی کسم رفت. یک فشار تندی داد که تا ته توی کسم رفت و صدای کس خیسم توی اتاق پیچید.
چند تلمبه که زد خودمو جا کردم و کیرش از کسم بیرون افتاد. نمیخواستم آبش زود بیاد.
دوباره به تقلا افتاد که فرو کند. اینبار خودش سوراخمو پیدا کرد و کیرش که مثل سنگ سفت بود را داخلم کرد. نسبت به سنش کیر بزرگ و کلفتی داشت و بزور وادارش میکردم. یادم آمد یک بار که سینه هامو گرفته بود بهش گفته بودم از کجا یاد گرفتی سینه ها را اینجوری حرفه ای بمالی؟ گفته بود گاهی با سینه های مامانم بازی میکنم. نمیدانم خواهرم چطور اجازه میداد حمید که مردی شده بود با سینه هاش بازی کند .شدت تلمبه هاش به حد جنون رسیده بود و وقتش رسیده بود کسمو سیراب کند. چشامو بستم و برای ارضا شدن مهیا شدم. داغی آب کیر رو که توی کسم حس کردم منم رها شدم و به نوک قله لذت رسیدم. گوشوارمو بوسید و آروم گفت قربون زن خوشگلم بشم. کیرش هنوز توی کسم بود و همه وجودم غرق عرق بود.
یک هفته بعد ازدواجم فهمیدم به کاهدان زده ام و شوهرم دیکتاتور و دروغگو و خیانت کار است. طلاق هم مانند آشنایی قبل ازدواج تابو بود. پنج سال سوختم و ساختم تا عزرائیل پادرمیانی کرد و خلاصم کرد. من در مدرسه ابتدایی روستایمان تدریس میکردم و شوهرم در تهران راننده شرکتی بود. سه ماه یکبار برمیگشت و همو یک هفته تحمل میکردیم. بدحالی امروز نه از باب عزا و دق بلکه شوک از آغاز فصل جدیدی در زندگیم بود که نمیدانستم چه خواهد بود.
برمیگردم به موضوعی که به سایت بکن تو مرتبط است.
در دهه های گذشته وقتی زنی تنها میشد یکی از پسران فامیل را به مراقبتش می گماشتند. از دل این مراقبت ها داستان هایی درست شد که یکی از آن ها مال من بود. حمید پسر خواهرم بود که همدم و مراقب من شد. اوایل زیاد بهش بها نمیدادم چون از همه مردها متنفر بودم. اما وقتی زمان گذشت و شناخت ازش پیدا کردم عین پسر نداشته ام بهش علاقمند شدم. هر چقدر شوهرم عوضی و بی شرف بود این پسر انسان و با شخصیت بود. مدتی که گذشت آنقدر بهش اعتماد پیدا کردم که جلویش لباس راحتی میپوشیدم و در مورد همه چیز باهاش حرف میزدم. باهاش درددل میکردم و حتی جریان خیانت های شوهرم را بهش گفته بودم. چند باری بغلم کرده بود و از روی لباس سینه هامو نوازش کرده بود و من که نیاز شدید جنسی داشتم سریع ارضا میشدم. تازه بالغ شده بود و پشت لبش سبز شده بود. خوشتیپ و مهربان بود و سنگ صبورم بود. یه جورایی شوهر و عشقم شده بود با این تفاوت که سکس نداشتیم و بدنم را ندیده بود.
توی این فکرها بودم که دکتر اومد بالا سرم و بعد چک کردن علائم گفت که مرخص هستم ولی باید چند روز از شلوغی و استرس دور باشم. منو بردند خونه خواهرم و گفتند یکی دو روز اینجا استراحت کن. تصمیم گرفتم چند روزی خوب نشوم تا از چشم تو چشم شدن با فامیل های شوهرم معاف شوم.
تازه چشمم گرم شده بود که صدای باز شدن درب اومد. از جام بلند شدم و سرمو بین دست هام گرفتم که مثلا دارم گریه میکنم. حمید بود. میگفت مامانم منو فرستاده که مواظبت باشم. که اگر حالت بد شد بهشون خبر بدم. گفتم از خونه ما چه خبر؟ گفت همه روستا خونه شما هستند. یک بز رو سربریدند و زن ها سراغ تو رو میگیرند.
بوسم کرد و اشک هامو پاک کرد. همش قربون صدقم میرفت میگفت من طاقت دیدن ناراحتی تو رو ندارم. به این نوازش در این شرایط محتاج بودم. میگفت کی این لباس های سیاه رو در میاره؟ گفتم دیوونه هنوز یک روز هم نگذشته که.
گفتم من حالم بده میخوام یه چرت بزنم. در واقع خودمو به خواب میزدم که بغلم کند. هنوز چشامو نبسته بودم که شروع به نوازش موهام کرد. نمیدونم چرا قدرت مقاومت در مقابل در این پسر را نداشتم و به محض اینکه دستش به پوستم میخورد از خود بیخود میشدم. موهامو کنار زد و گوشمو بوسید. توی گوشم گوشواره ای بود که با پول گردوتکانی برایم خریده بود و هر روز چک میکرد که توی گوشم باشد. داغی نفس هاش کنار گوشم سبب شد منم داغ کنم. شروع به خروپف کردم تا بیشتر دستمالیم کند. شهوتم بیدار شده بود و سینه هام شق شده بود و کسم شروع به ترشح کردن کرده بود. به پهلو خوابیدم و اونم بلافاصله کنارم دراز کشید و بغلم کرد. این بغل کردن با قبلی ها متفاوت بود. سفت بغلم کرده بود و به خودش فشار میداد. اینبار واقعا زنی بودم که در آغوش داغ مردی گرفتار شده بودم. من درشت اندام و چاق بودم و حمید ریز نقش بود. همه وزنش اندازه کون بزرگم نبود. با این حال پر زور بود و طوری سفت بغلم کرده بود که چیزی نمونده بود جیغ بکشم. خودشو پایین کشید و اینبار سفتی کیرش را روی کونم حس کردم. همزمان دستشو توی یقم کرد و چون کرست نبسته بودم سینمو تو چنگش گرفت. سینمو که گرفت دیگه واقعا وا دادم و ناله ریزی کردم. خیلی وقت بود سکس نداشتم و محتاج بودم که سینه هام محکم کشیده شوند و این همان کاری بود که حمید داشت انجام میداد.
روستا و عزا و زمان و مکان را فراموش کرده بودم و در دنیای لذت غلط میخوردم. وقتی شلوارمو پایین کشید نه تنها مقاومتی نکردم بلکه پاهامو باز کردم تا هلومو ببیند. وقتی کلاهک کیرش را بین پاهام گذاشت فهمیدم واقعا میخواد تصاحبم کند. حمیدم میخواست توی آغوش خودم مرد شود و اولین زن زندگیش من باشم. بلد نبود توی کسم فرو کند. کیرش بین پاهام سرگردان بود. یکبار روی سوراخ کونم گذاشت ولی کونمو چفت کردم که داخل نکند. وقتی بیحرکت شد خودمو بالا کشیدم و بالاخره کلاهک کیرش توی کسم رفت. یک فشار تندی داد که تا ته توی کسم رفت و صدای کس خیسم توی اتاق پیچید.
چند تلمبه که زد خودمو جا کردم و کیرش از کسم بیرون افتاد. نمیخواستم آبش زود بیاد.
دوباره به تقلا افتاد که فرو کند. اینبار خودش سوراخمو پیدا کرد و کیرش که مثل سنگ سفت بود را داخلم کرد. نسبت به سنش کیر بزرگ و کلفتی داشت و بزور وادارش میکردم. یادم آمد یک بار که سینه هامو گرفته بود بهش گفته بودم از کجا یاد گرفتی سینه ها را اینجوری حرفه ای بمالی؟ گفته بود گاهی با سینه های مامانم بازی میکنم. نمیدانم خواهرم چطور اجازه میداد حمید که مردی شده بود با سینه هاش بازی کند .شدت تلمبه هاش به حد جنون رسیده بود و وقتش رسیده بود کسمو سیراب کند. چشامو بستم و برای ارضا شدن مهیا شدم. داغی آب کیر رو که توی کسم حس کردم منم رها شدم و به نوک قله لذت رسیدم. گوشوارمو بوسید و آروم گفت قربون زن خوشگلم بشم. کیرش هنوز توی کسم بود و همه وجودم غرق عرق بود.
نوشته: نسرین
24 پاسخ به “کس دادنم در روز مرگ شوهرم”
نخونده از روی اسم داستان میگم:چقدر یه آدم میتونه بی وجود باشه
بکن تو به عشایر رسیده؟؟ خوبه نگفتی بزی ک ر بریدن کونم گذاشت😅
هر چی خیال بافه ریخته تو این سایت
عالی بود
خدا کنه خاک بکن تو برای ان مرحوم خبر نبرد.
آخه مادر از نوع گفتن داستان از پسره ۱۷ ساله چه حقی هستی آخه کی تو این دوره زمونه سوتین میگه کرست ریدم نوشتنت کیرم خوابید
اگرم چاخان پاخان بود،،،ولی بد نبود،،،الان دیگه کدوم زنی در برابر شوهر زورگو مقاومت نمیکنه و طلاق نپیگیره،،،اگه پسر نیستی،،یه ته کسم منو مهمون کن،،چند ساله ک فقط داستانه و جق،،دارم کور میشم از بس جق زدم،،،خیلی نامردین،،
جون میدم واسه مراسمای روستا، به محض سر برین گوسفند دمبلان و دل و قلوه وجیگرشو بایه پرده چربی کش میرم و میریم توکوه با چوب درختای بلوط یه کباااااااب مشت میزنیم. یعنی اندازه هزارتا تفریح لاکچری اینکار حال میده، هرکی انجام داده لذتشو درک میکنه
نوک قله کسی رو ندیدی؟ یه متوهم دیگه هم میگفت به توک قله رسیده!!!
خوشمان آمد
چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده
مشنگ ! تا اونجا خوندم که سینههام شق شده بود!!🤣🤣🤣 مشخصه پسری و فکر کردی کیره!!!🤣🤣🤣
خونه های روستایی مثل اپارتمان نیست که کلا یه در ورودی داشته باشه از داخل قفل کنی .صدتا سوراخ سنبه داره این میره اون میاد چجوری خلوت کردن اونم تو حاد ترین شرایط
👌 👏 👏 👏 👏
هرچند پسره شوهر خاله رو تو داستان کشته به عشق خاله می جقه ولی خداییش خوب نوشته
به یه کس از هوا رسیده باید چنگ زد
سامعلیکمن لایک دادم بهت / بابا نزنید توذوق نسیرین خانوم حالا هرچی بوده فکر نکن به همین آسونی نوشته میشه .کلی باید به مغزت فشار بیاری چی بنویسم که حرف نشنوم همین استرس ادم و می کشه .خب این بنده خدا هم که ارنست همینگوی و یا خواهران برونته ویا ژول ورن نیست که ازش انتظار رومان با جایزه ادبی یونسکو داشته باشین .یا وقت نزار بخوون یا ضد حال نزنید به مرم یا لااقل احترام نویسنده وهم مخاطبش رو داشته باشین دم همگی گرم . زت زیاد
قشنگ بود
دوست داشتی یک پیام بهم بده
عالی
من متنو نخوندم؛ فقط عنوانش رو دیدم، خواستمبگم بررگام و برم
همون روز مرگ شوهرت کوس دادی باریک اللهیعنی حال کردم با این کارت اگه خاطره بود نوش جونتاگه داستان بود جالب بوددمت گرم زیبا بود
داستانت یه آرامش خاصی رو از آدم میگیره😁😁😁
یه تناقض هست که گفتی اوایل زیاد بها نمیدادی ،اما در ادامه که تعریف کردی همون روز اول عزا که از بیمارستان برگشتی بهش دادی!خوب این چه جوری میشه؟؟