هواشناسی وضعیت هوای آن روز جنوب انگلستان را آفتابی پیش بینی کرده بود. اما باران شروع به باریدن کرد و هیچ اثری از خورشید از میان ابرها نمایان نبود. کمی بعد باران شدت گرفت. برای اینکه خیس نشوم از زیر سایبان جلو مغازه های خیابان باریک حرکت می کردم. کمی مقابل یکی از مغازه ها توقف کردم تا شدت باران کمتر شود. همان جا بود که چیزی توجهم را جلب کرد. روبروی مکانی که ایستاده بودم یک در چوبی دیدم که به خیابان باز می شد. از روی کنجکاوی به سوی آن رفتم. روی تابلو برنجی کوچک نصب شده بر درب ، با حروف سیاه نوشته شده بود: «کتابفروشی هندرسون ، ادبیات کلاسیک و کتابهای چاپ اول»
یک کتاب فروشی! ، اما معلوم نبود باز است یا بسته. دستگیره در را چرخاندم و فشار دادم ، اما در باز نشد. چند قدم دور شدم ، دوباره بازگشتم و این بار در را به سوی خودم کشیدم. این بار در باز شد و به داخل رفتم. صحنه ای که دیدم ، شگفت انگیز بود. انگار که پایم را درون غار علاء الدین گذاشته باشم. توی اون فضای وسیع ، قفسه های پر از کتاب و میزهای زیبا در هر طرف دیده می شد. نور پردازی و رنگ های دیوارها و دکوراسیون ، فوق العاده و تحسین برانگیز بود. کتابها به دقت و به صورت طبقه بندی شده چیدمان شده بودند. برای من که در منزل ، کتابخانه شخصی بزرگی داشته و مجموعه ای از کتابهای ارزشمند را در آنجا جمع آوری کرده بودم، آن مکان مثل یک بهشت بود. می توانستم ساعت ها بدون خستگی در آن جا وقت گذرانی کنم. این فروشگاه فقط چند کیلومتر از خانه ام فاصله داشت و بنابراین متعجب بودم که چطور ، تاکنون متوجه وجود چنین کتابفروشی نشده ام. کمی بعد دری باز و پیرمردی پدیدار شد. لباسی شیک اما قدیمی (مربوط به عصر ویکتوریا) به تن داشت. مودبانه و با صدایی پر ابهت به من گفت:
«میتونم کمکتون کنم؟»
«ممنون، داشتم نگاه می کردم.»
«در خدمتتون هستم ، اگر سوالی داشتید خوشحال میشم راهنمایی کنم.»
از او تشکر کردم و شروع به جستجو کردم. خیلی طول نکشید که فهمیدم یک معدن طلا پیدا کرده ام. در میان قفسه هایی که مرور می کردم یک کتاب چاپ اول از دیکنز هم ، توجه مرا جلب کرد. آن را از قفسه برداشتم و در دستان لرزانم گرفتم و متوجه شدم کتاب قدیمی ، وضعیت خوبی دارد. قبل از این که کتاب ارزشمند را، از شدت هیجان ، بر زمین بیندازم ، آن را بر سر جایش برگرداندم. در مغازه های مشابه که چنین کسب و کاری داشتند ، چنین کتاب ارزشمندی را در یک ویترین شیشه ای قفل دار به نمایش می گذاشتند تا با لمس دستان مشتریان آسیب نبیند. اما اینجا، کتاب در یک قفسه ساده در دسترس همه بازدیدکنندگان قرار داشت. تازه یک کتاب دیگر برداشته بودم که پیرمرد نزدیک شد و مودبانه گفت:
«متوجه شدم کتاب داستان دو شهر دیکنز توجه شما رو به خودش جلب کرد و با دقت نگاهش کردید. مورد پسندتان واقع نشد؟ مشکلی داره؟»
خنده ام گرفته بود. اما خودم رو کنترل کردم. کتاب هیچ اشکالی نداشت. ولی خیلی فراتر از انتظاراتم بود. من توی کسب و کار خودم مرد پولدار و موفقی بودم. اما نمی توانستم یک چنین کتابهای گران قیمتی را بخرم. چون اگر اینکار را می کردم به زودی اوضاع نقدینگی حساب بانکی من قمر در عقرب میشد.
«صفحه آخر کتاب رو دیدی؟»
سرم را که به علامت منفی تکان دادم ، کتاب را دوباره از قفسه برداشت اون صفحه رو باز کرد و به من نشان داد. خود دیکنز چند خطی برای زنی به نام «آنه» نوشته بود و در پایان امضا کرده بود.
«من خودم کمی جستجو کردم اما سر آخر نفهمیدم این زن، «آنه» چه کسی بوده.»
خیلی جالب بود اما حالا خوشحال بودم که قیمتش رو نپرسیدم. بطور قطع ، این کتاب بسیار ارزشمند بود. یک نسخه چاپ اول با امضای نویسنده ، باید بسیار بسیار گران قیمت باشه. پیرمرد ، خودش قیمت کتاب را به من گفت و با کمال تعجب ، در حدی بود که من می توانستم پرداخت کنم و بنابراین به سادگی پولش را دادم و آن را خریدم. اما در هر حال برای فقط یک کتاب مبلغ زیادی پرداخته بودم. آن محل به قدری مرا مجذوب کرده بود که یک هفته بعد دوباره بازگشتم. اما ابن بار محتاط تر بودم. بعد از اینکه تقریباً دو ساعت ماندم ، سه کتاب دیگر خریدم که نسبت به کتاب دیکنز ارزانتر بودند. دفعه سوم که از بعد از گذراندن ساعتی با پیرمرد کتابفروش و صحبت کردن در مورد ادبیات کلاسیک کتابهایم را خریدم و بیرون آمدم دیگر با پیرمرد مغازه دار دوست شده بودم. صاحب کتاب فروشی ، اسمش آلبرت بود اما ترجیح می داد برتی صدایش کنند. در بین همصنفان خودش ، میشد گفت که از موفق ترین و پولدار ترین ها، در کل کشور هست. عاشق کارش بود و برای او ، فروش کتابهای ارزشمند و عتیقه ، به مجموعه داران شخصی ، بیشتر از اینکه یک کسب و کار باشه ، یک سرگرمی بود. همون طور که اون خودش را معرفی کرد من هم درباره خودم براش حرف زدم.
«من جفری و همسرم اسمش ماری هست و هر دو ما ۵۰ ساله ایم. یک دختر داریم که همه زندگیمون هست و بهش افتخار می کنیم. کسب و کار من خرید و فروش خودروهای گرون قیمت دست دوم هست. بعد از خرید خودرو تعمیرات روش انجام میدیم و اونها رو گرون تر می فروشیم. شرکت من ۱۰۰ نفر پرسنل و دو تا سایت کاری داره. مدیریت یکی از این سایتها با منه و از دو سال پیش دخترم جسیکا مدیریت سایت دوم رو بر عهده داره. اون فقط ۲۳ سال داره اما حالا همه چیز رو در مورد کسب و کارمون می دونه و کاملاْ بهش اعتماد دارم. البته جای تعجب نداره چون اون بهترین معلم رو داشته. من!»
دو هفته بعد دوباره به کتابفروشی رفتم. اوضاع کسب و کارم تازگی ها بهتر شده بود و هفته قبل چند تا معامله عالی کرده و پول زیادی به حساب بانکی من اضافه شده بود. چون حال خوبی داشتم ، به فکرم رسید که یک کمی پول برای سرگرمی خودم توی فروشگاه برتی خرج کنم. وقتی در را باز کردم متعجب شدم. چون برعکس همیشه که من با برتی در آنجا تنها بودم دو نفر مشتری، توی کتابفروشی بودند. یکی از اونها به سمت من آمد. بهش لبخند زدم و دستم رو به سمتش دراز کردم تا باهاش دست بدم و گفتم:
«سلام، من جفری هستم.» بدون اینکه باهام دست بدهد و یا اینکه به لبخندم پاسخ دهد با خشونت گفت:
«تو نباید اینجا باشی، برو» در حالی که لبخند روی لبهایم خشک شده بود صدای مرد دیگر را شنیدم که گفت:
«چارلز قصد بی احترامی نداشت، اما شما باید برید بیرون. برتی داره مغازه رو می بنده»
از لحن صحبت آنها خوشم نیامد. آنها صاحب مغازه نبودند. مغازه مال برتی بود. اما … اون خودش کجا بود؟ به نظر می رسید کاسه ای زیر نیم کاسه هست. یک دفعه، حقیقت را فهمیدم و ضربان قلبم تندتر و تندتر شد. این یه سرقت بود و من در زمان نامناسب در مکان نامناسبی حضور داشتم. این دو نفر هم مشتری نبودند. اونها مجرمانی بودند که به اینجا آمده اند تا کتابهای گران قیمت این مغازه را بدزدند. به همین دلیل برتی اینجا نبود. اون حتماً توی یکی از اتاق های پشتی در حالی که دست و پاش بسته شده ، زندانی شده بود. باید می ترسیدم. اما نه ، در عوض هیجان زده شدم. این فرصتی برای من بود که یک قهرمان باشم. شاید برای هر کسی ، فقط یک بار توی عمرش پیش بیاد که توی یک همچین شرایطی قرار بگیره. بدون اینکه به عواقب کارم فکر کنم تمام شجاعتی که در وجودم بود را جمع کردم و گفتم:
«دستهاتون رو ببرید بالا، اینجا محاصره شده!»
حرفم ، توجه آنها را جلب کرد، اما نه به اندازه ای که انتظار داشتم. به نظر عصبی نمی رسیدند. گیج شده بودند. بعد دری در انتهای فروشگاه باز شد. نگران شدم. من ، تنها ، در برابر دو نفر دزد ، شاید شانسی داشتم. اما با اضافه شدن نفر سوم کارم خیلی سخت تر می شد و دیگر ، به نظر غیر ممکن می رسید که آنها را بترسانم تا فرار کنند. پس وقتی صدای پای نفر سوم رو شنیدم که وارد شد ، روی زمین نشستم و گفتم:
«من تسلیمم. آسیبی به من نزنید!»
«سلام جفری!»
برتی بود. لباس شیک بی نقص همیشگی خودش را به تن داشت. البته این بار کراوات نداشت. به سوی دو مرد برگشت و به آنها گفت:
«داشتید با دوست من شوخی می کردید؟» چارلز جواب داد:
«این احمق فکر کرده ما می خواهیم ازت دزدی کنیم.»
از این حرف ، برتی به خنده افتاد و بهم گفت:
«جفری ! ، شاید این دو تا آقا ، یه کمی مشکوک به نظر برسن اما اونها هم دوستهای من هستند. چارلز و ادوارد.»
تازه اون موقع بود که من دستهایم را پایین آوردم. احساس حماقت میکردم. به برتی گفتم:
«متاسفم. وقتی بهم گقتن مغازه تعطیل هست و تو اینجا نبودی ، خوب من فکر کردم …»
برتی حرفم رو قطع کردو گفت:
«نگران نباش ، اشکالی نداره ، اشتباه پیش میاد.» اما چارلز گفت:
«بله ، وقتی آدم احمق باشه این اشتباهات براش پیش میاد. همون وقت که گفتم برو باید می رفتی.»
آدم گستاخی بود. بهش نزدیک شدم. سرم را جلوتر بردم و با اخم بهش خیره شد. برتی گفت:
«چارلز ، فکر می کنم اون کسی که باید از اینجا بره تو هستی و تا زمانی که نمی تونی مودب تر صحبت کنی نباید به اینجا برنگردی.»
برتی که چهره اش آرام بود و چارلز که عصبانی بود به هم خیره شدند. زیاد طول نکشید که چارلز سرش رو پایین انداخت و بسوی در مغازه رفت و گفت :
«من می رم و دیگه هرگز بر نمی گردم.»
از اینکه دوستم برنده شد خوشحال بودم. وقتی که چارلز بیرون می رفت از نگاهی که به من انداخت فهمیدم که مرا بابت این اتفاق مقصر می داند. می خواستم از برتی عذرخواهی کنم که خودش گفت:
«تقصیر تو نیست. ما از قبل با هم مشکل کوچکی داشتیم که به لطف تو حل شد.» برتی و دوستش به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. برتی ادامه داد:
«جفری ، دوست داری جای چارلز باشی؟» گیج شده بودم. باید چکار می کردم؟ اون گفت:
«بگذار برات توضیح بدم.» وقتی توضیحات او تمام شد. گفتم:
« شوخی می کنی. امکان نداره.» برتی سکوت کرد و ادوارد گفت:
«نه، هر چی که برتی گفت حقیقت داره» باور کردنی نبود. چیزی رو که شنیدم رو توی ذهنم دوباره مرور کردم. آیا این فانتزی واقعیت داشت؟ من به یک پارتی دعوت شده بودم که در طبقه دوم کتابفروشی برگزار می شد. در مکانی که برای سرگرمی ساخته شده بود. در اولین دوشنبه هر ماه برتی و دو نفر دیگر از دوستانش ، که به این میهمانی از سوی او دعوت می شدند به آنجا می رفتند ، غذا می خوردند و شراب کهنه می نوشیدند. خب ، تا اینجا که این فقط یه مهمونی دوستانه معمولی بود. پس ، چه چیزی آن را متفاوت می کرد؟ هیچی؟ نه، علاوه بر خوردن و نوشیدن اتفاقات دیگری هم برنامه ریزی شده بود. سه زن قرار بود امروز با ما همراه باشند تا نیازهای مردانه مان را برآورده کنند. برتی در مورد کاری که قرار بود برای ما انجام بدهند با صراحت با زنها صحبت کرده بود.
«آنها هر کاری را که ازشون بخواهید براتون انجام می دن و از اونجایی که من اونها رو با دقت انتخاب کردم مطمئن هستم از کارشون لذت می برن.»
من دعوت شده بودم ، اما آیا باید قبول می کردم؟ من در زندگی خودم فرشته نبودم اما سالها از آخرین باری که به ماری خیانت کرده بودم می گذشت. آیا واقعاً قصد داشتم دوباره پسر بدی باشم؟ به نظرم رسید ، برای اینکه این تصمیم رو بگیرم لازم است که بیشتر بدانم. پس ، پرسیدم:
«در مورد زن ها برام تعریف کنید.» برتی گفت:
« سن اونها بین ۲۰ تا ۲۵ سال هست.» و ادوارد ادامه داد:
«و زیبا هستند و بدن بی نظیری دارند» با همین توضیحات همه شک و تردید های من از بین رفت و دعوت به پارتی رو قبول کردم. وقتی وارد سالن طبقه بالا شدیم فهمیدم که تا حالا در یک چنین مکان زیبائی نبوده ام. اونجا به سبک معماری دوران ویکتوریا تزئین شده بود. دکوراسیون ، میز و صندلی ، تابلوها مثل این بود که از موزه به این مکان منتقل شده باشند. انگار به عصر دیگری پا گذاشته باشی. من نقاشان آن تابلو ها را نمی شناختم اما معلوم بود که همه آنها بسیار گران قیمت هستند. فهمیدم برتی در واقع یک کلکسیونر کالاهای آنتیک عصر ویکتوریا هم هست. برتی وقتی چهره حیرت زده ام را دید به من گفت:
« خوشحالم که اینجا توجه تو رو جلب کرد.» لازم نبود نظرم را بپرسه. چشمهایم که از تعجب گشاد شده بود به جای من حرف می زد. کمی دیگر که به تابلو ها نگاه کردم به برتی گفتم:
«اما اینجا یک چیز کم داره» برتی با تعجب پرسید:
«چی؟ »
«زن! ، هیچ زنی اینجا نیست.»
ادوارد خندید . اما برتی با لبخند جواب داد:
« اون می مونه برای بعد. اول از غذا و نوشیدنی لذت ببر. »
اگر نظر من را می پرسید تمایل داشتم از مرحله اول پذیرایی اون بگذرم ، تا مستقیم به مرحله بعدی بریم. ماری، آشپز خوبی بود و من همیشه مجموعه خوبی از شراب در خونه نگهداری می کردم . پس غذا و شراب همیشه توی خونه خودم در دسترس من بود. اما چیزی که من ازش بی بهره بودم یک دختر جوان با سینه های سفت و کس تنگ بود. البته وقتی ما شروع به خوردن کردیم ، نظرم تغییر کرد. چیزی که روی میز برای پذیرایی قرار داده شده بود یک غذای بهشتی بود. برتی میزبان خوش زبانی بود. و طعم شراب هم بی نظیر بود. به گفته برتی شراب بیش از صد سال قدمت داشت. کمی مست شده بودم. اما هنوز هیچ زنی به ما ملحق نشده بود. کمی نا امید شدم. در عین حال هر لحظه منتظر بودم زن ها وارد اتاق بشن. برتی که این انتظار رو در نگاهم دید شروع به توضیح دادن کرد:
« جفری ، بگذار برات بگم حالا قراره چیکار کنیم.»
وقتی برام توضیح داد دوباره متعجب شدم. اصلاً قرار نبود زنها به نزد ما بیان ، بلکه ما ، به جایی که آنها بودند می رفتیم. البته به همین سادگی هم نبود. در انتهای اتاق بزرگی که ما در آنجا بودیم. دری قرار داشت که به یک راهرو باز می شد. در راهرو هم سه در دیگر وجود داشت که هر کدام به یک اتاق منتهی می شدند. اتاق شماره یک ، اتاق شماره دو و اتاق شماره سه! و در هر کدام از این اتاق ها هم یک زن منتظر ما بود. قرار بود قرعه کشی کنیم تا معلوم بشه هر کدام از ما توی کدام اتاق باید باشه. برای اینکه ماجرا جالب تر بشه هر کدام از اتاق ها با یک تم جداگانه ساخته و چیدمان شده بودند. فهمیدم اتاق شماره یک مثل سالن ماساژ و اتاق شماره دو به شکل سونا ساخته شده است. اما بدون اینکه توضیح اضافه تری داده بشه برتی گفت اتاق شماره ۳ اتاق GH است. هیچ ایده ای نداشتم که این چه معنایی می تونه داشته باشه و خجالت هم می کشیدم که بپرسم. اما به هر حال خیلی زود می فهمیدم چه معنایی داره. چون وقتی برتی قرعه کشی رو انجام داد ، به من گفت که امروز من توی اتاق شماره ۳ هستم. وقتی در آن اتاق را باز کردم خیلی هیجان زده بودم. اما به که داخل رفتم و در را پشت سرم بستم ، آن هیجان فروکش کرد و جایش را حیرت و گیجی داد. اتاق خالی بود. حنی یک قالیچه هم در آن نبود. فقط کف خالی اتاق دیده می شد. آیا برتی با من شوخی کرده بود؟ برگشتم تا در اتاق را باز کنم و به بیرون برم که صدای نامفهوم زنی را شنیدم. از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم. صدا از اون طرف دیوار اتاق بود. شاید اینجا جایی شبیه اتاق فرار بود. شاید ماجرا این بود که باید کسی را نجات می دادم. پرسیدم:
«کسی اونجاست؟ اونجا گیر کردی؟ می خوای کمی از دیوار رو خراب کنم که بیایی بیرون؟»
این حرف من زن را به قهقهه انداخت. وقتی خنده هایش تمام شد شنیدم که گفت:
« اولین باره که میای اینجا؟»
چون از آن طرف دیوار صحبت می کرد و صدای او در اتاق خالی می پیچید باید دقت میکردم تا متوجه حرفهایش بشوم. سرم را به نشانه تایید تکون دادم و بعد به یاد آوردم که اون منو نمی بینه و لازم هست که برای برقراری ارتباط حتماً حرف بزنم. بلند گفتم:
«بله»
«پس باید با این حساب من باید فرض رو بر این بگذارم که تو اصلاً نمی دونی گلوری هول چیه؟»
یک چیزی معلوم شد. پس GH مخفف گلوری هول هست. اما روحم هم خبر نداشت که این کلمه ممکنه چه معنایی داشته باشه.
«بله درسته. نمی دونم.» از من پرسید:
«چند سالته؟»
« ۵۰»
دوباره خندید. و این بار فهمیدم چرا. حتماً گلوری هول باید یک مفهومی باشد که از نظر آن زن ، همه افراد بالغ باید در مورد اون اطلاع داشته باشند و اینکه با وجود ۵۰ سال سن من چیزی در موردش تا به امروز نشنیدم به نظرش عجیب می رسید.
«این دریچه های روی دیوار رو می بینی ؟»
قبل از اینکه بهش جواب بدم ادامه داد:
«وقتی من بازشون می کنم ، دو تا بالایی برای سینه هام هستن و پایینی برای اینکه که تو کیرتو بفرستی توش!»
متوجه محل اون دریچه ها نشده بودم اما نمی خواستم این رو بهش بگم. پس قرار بود سکس ما این طوری انجام بشه. ولی … بهتر نبود که هر دو ما توی یه اتاق باشیم و سکس کنیم؟ آسان تر نبود؟ لذت بیشتری نداشت؟ وقتی که من این سوال رو ازش پرسیدم آهی کشید و انگار که یه چیزی بدیهی را می خواهد برای من توضیح دهد گفت:
« این سکس دو نفر غریبه ناشناس ، با یکدیگر هست. اصلاً هیجانش به همینه. دو طرف همدیگه رو نمی بینند و فقط احساس می کنند. برای خیلی ها این یه جور تنوع ، توی رابطه هست.»
اون لحظه به این فکر کردم که اگه می تونستم صورت زن پشت دیوار رو ببینم هیجانش برای من بیشتره. به یاد آوردم که ادوارد گفته بود هر سه زن بسیار زیبا هستند. به هر حال برتی این طور برنامه ریزی کرده بود و نمی تونستم شکایتی داشته باشم.
«خب بگو که حالا می خواهی سکس کنی با میری بیرون؟»
سوال احمقانه ای بود. البته که دلم می خواست. وقتی موافقتم را شنید گفت که قبل از شروع کردن باید خودمان رو معرفی کنیم و از اونجائی که هر دو طرف این نوع سکس باید ناشناس باقی می ماندند من باید یک اسم قلابی برای خودم انتخاب می کردم.
« اسمم راکی هست شما رو چی صدا کنم؟» خندید و گفت :
« اسم خوبی انتخاب کردی و من رو هم سر کارم ، ویکسن صدا می زنن» به محض اینکه دو تا دریچه بالایی باز شدند سینه های خوشگلش ، آنجا را پر کرد. سینه های بزرگی داشت. خوشم آمد. اما چیزی که خیلی عاشقش شدم نوک سینه هاش بود. آنها ، خیلی زیبا بودند. بطور تاثیر گذاری بلند و قطور. شاید قطور ترین نوک سینه ای که در تمام عمرم دیده بودم. دهانم با دیدن آنها به معنای واقعی آب افتاد. دستهایم را زیر آنها گذاشتم تا بتونم وزنشون رو احساس کنم. خیلی سنگین بودند. بعد بدون اینکه دستم با نوک سینه هایش برخوردی داشته باشد به نرمی آنها را نوازش کردم. می خواستم لذت اصلی را کمی دیرتر بچشم. پوست تن او مثل ابریشم نرم و پستانهای بزرگش سفت بودند. این پستانها مرا به یاد سینه های ماری وقتی هنوز بیست سالش بود انداخت. اما ممه های ویکسن بهتر بود. نسبت به سینه های ماری حداقل یک و نیم برابر بزرگتر و نوک سینه هایش هم حجیم تر بود. تا می تونستم در برابر لمس نوک سینه هاش مقاومت کردم. اما حالا دیگر، وقت رسیدگی به آنها شده بود. نوک سینه سمت راستش را ، بین و تا انگشتم گرفتم و به آرامی نوازشش کردم. این کارم من باعث شد صدای آهش بلند شود. نوک سینه هایش خیلی حساس بود. این بار هر دو نوک سینه هایش را همزمان نوازش کردم و محکم تر و طولانی تر مالیدمش و دوباره صدای ناله اش از فرط لذت به گوشم رسید. اولش که ویکسن در مورد این که گلوری هول چی هست ، توضیح داد به نظرم رسید شاید به عنوان یک جور تنوع در روابط سکس بتونه جالب باشه اما حالا کم کم ، در مورد لذتی که می توانست این روش ، به دو طرف بدهد، نظرم عوض می شد. این دیوار مانع بین ما ، باعث می شد که کم کم جلو برویم ، خیلی آهسته. به من اجازه می داد برای اینکه طعم تن او را مزه مزه کنم و لذت ببرم وقت بیشتری داشته باشم. اگر ما کنار هم توی یک اتاق بودیم الان انگشتم به جای اینکه با لذت روی سینه های او حرکت کند الان حتماً توی کسش بود. نکته دیگری که به نظرم رسید، امکان تصویرسازی بود. چون نمی تونستم صورتش را ببینم ، او می توانست هر کسی که من دلم می خواهد باشد. مثلاً لکسی ، دختر جوانی که در دفتر من کار می کرد هم سینه های بزرگی داشت. آیا دختری که در آن طرف دیوار بود همان لکسی نبود؟ خیلی برای من آسان بود برای اینکه از این موقعیت لذت بیشتری ببرم وانمود کنم که این سینه ها متعلق به لکسی است. با فکر کردن به این فانتزی دلنشین دهانم را روی نوک سینه های تحریک شده و سفتش گذاشتم. آنها رو لیسیدم و مکیدم. این کار من دیوانه اش کرد. صدای ناله هاش پیوسته به گوش می رسید. لذت می برد و هیجان زده شده بود. علاوه بر دختر آن طرف دیوار، کیر من هم از شدت تحریک شدن نزدیک بود شلوارم را پاره کند. به دلیل بالا رفتن سنم ، نمی تونستم از خودم انتظار داشته باشم که کیرم همیشه اینقدر سفت باشد، اما امروز فرق داشت. مطمئن بودم تا موقعی که همه آبم رو توی کس تنگ این دختر خانم جوان خالی نکنم ، کیرم همین طور سفت باقی می ماند.
«کم کم باید کارت رو با سینه هام تموم کنی چون خیلی حساس شدن. بعد از اینکه دریچه ها بالایی رو بستم دریچه پایینی رو باز می کنم.»
این اتفاق در مورد ماری هم می افتاد اما ویکسن خیلی بیشتر از زنم به من اجازه داده بود که با نوازش و خوردن سینه هاش کیف کنم. کمی دیگر نوک دو تا سینه های سفتش را به نوبت توی دهنم گرفتم و مکیدم شان و وقتی یکی از نیپل هاش توی دهنم بود با دستم اون یکی رو با دو تا انگشت تحریک می کردم. وقتی سینه هایش را از دریچه بیرون کشید سعی کردم از داخل یکی از دریچه ها صورتش رو ببینم اما اون سریعتر از من بود و دریچه قبل از اینکه من موفق شوم، چیزی ببینم بسته شد. وقتی منتظر بودم دریچه پایینی باز شود شلوارم را از پاهام در آوردم و وقتی شورتم رو پایین کشیدم کیر سفتم آزاد شد. حالا در بهترین حالتش و بود برای رفتن توی کس دختر بی قراری می کرد. بازکردن دریچه پایینی دشوار بود و انگار کمی گیر کرده بود. شنیدن فحش هاش وقتی تلاش می کرد اون دریچه رو باز کنه لبخندی روی لبهام آورد. وقتی سرانجام دریچه یک دفعه باز شد آه عمیقی کشید.
«وای خدایا خیلی سخت بود. خب دستت رو از دریچه رد کن. دوست دارم با انگشتت منو بمالی ، تا قبل از اینکه منو بکنی ، آماده ام بشم.»
لازم نبود دوباره حرفش رو تکرار کنه. بلافاصله دستم رو دراز کرده و از سوراخ رد کردم و کور کورانه در آن سمت دیوار به دنبال اون گشتم. از این کارم خنده اش گرفت و به من گفت:
«صبر کن تا بیام نزدیکتر.»
یک دقیقه ای سکوت برقرار بود تا اینکه احساس کردم و دستم را توی دستش گرفت و آن را نوازش کرد و کمی بعد آن را روی ران پایش گذاشت. به محض اینکه دستم را رها کرد ، شروع به حرکت دادن آن کرده و به سمت کسش بردم. سفت بودن عضلات پاهایش که آنها را نوازش می کردم برایم تازگی داشت و لذت بخش بود. وقتی به مقصد رسیدم لطافت و نرمی چیزی که دستم روی آن قرار داشت نفسم را بند آورد. لبهای بیرونی کسش بزرگ بود. آنها را از هم باز کردم تا به لب داخلی و شکاف واژن او برسم. دوباره لکسی را آن طرف دیوار تصور کردم. آیا کس لکسی هم همین قدر نرم و داغ بود؟ وقتی انگشتم ، روی ورودی کسش قرار گرفت ناله ای از شهوت سر داد و هنگامی که یکی از انگشتانم را در آن ظرف عسل فرستادم ، دوباره آه بلندی کشید. و این بار بلند تر از قبل. وقتی یک بند از انگشتم به داخل رفت، لبخندی بر لبانم نقش بست. فهمیدم کس این دختر، خیس ، داغ و حسابی تنگ است و وقتی انگشت دوم را هم به داخل فرستادم، به نفس نفس افتاد. کیر من از شده تحریک تکان تکان می خورد و برای رفتن به داخل کس تنگش بی قراری می کرد.
« لطفاً با من یک کم مهربون تر باش»
اول فکر کردم که داره شوخی میکنه. اما بعد فهمیدم اینطور نیست. حرکت انگشتم رو خیلی آهسته تر کردم تا بتونه به اون عادت کنه. کمی که گذشت. با خنده گفت.
« دیگه نه اینقدر مهربون!»
با این حرفم سرعت حرکت انگشتانم را کمی بیشتر کردم. تا وقتی صدای آه آه او را ، در هر بار تکان دادن دستم شنیدم و پی بردم که اکنون ، از مهارتم در تحریم واژنش لذت می برد. وقتش شده بود که بفهمم که آیا از نوازش کلیتوریس هم کیف می کند یا نه؟ دست دیگرم را هم با زحمت به درون دریچه فرستادم. ابتدا قدری پاها ، شکم و باسنش را نوازش کردم و بعد شروع به تحریک کلیتش که بین لبهای کسش پنهان شده بود کردم. پیدا کردن اون نقطه حساس یا توجه به واکنش های بدن ویکسن کار دشواری نبود. کمی بعد همچنان که به شدت نفس نفس میزد آه بلندی کشید و به زحمت گفت:
«تند تر بمالش، دارم ارضا میشم.»
و بلافاصله بعد چیزی گفت که قلبم رو به تپش انداخت.
«همین که ارضا شدم باید منو بکنی!»
حالا انگیزه جدیدی در من برای ارضا کردن هر چه سریعتر او ایجاد شده بود. فقط فکر اینکه کیرم رو تا ته توی کس تنگ و آبدارش فشار بدم از شدت هیجان دیوانه ام می کرد. دختر دوباره از من خواست سریعتر تحریکش کنم. همون طور که دو تا از انگشتانم را توی کسش تند تند حرکت میدادم انگشت دست دیگرم روی چوچوله اش در حال آمد و شد بود. می دانستم که این ترکیب ، برنده است و او به زودی ارضا می شود. اما ارضای او بقدری بدون نشانه و ناگهانی بود که متعجب شدم. می توانستم صدایش را بشنوم که آه می کشید و از شدت هوسی و لذتی که در تنش روان شده بود به لرزه افتاده و نفس نفس می زد. آرزو داشتم در اون لحظه میتونستم صورتش رو ببینم تا به این ترتیب متوجه شوم که چقدر در کار تحریکش موفق بوده ام. صبر کردم تا نفسش سر جا آمد و ساکت شد. فقط آن موقع بود که انگشتانم از توی کسش بیرون آمد و بعد دستهایم را از روی کسش برداشتم و از دریچه به بیرون کشیدم. نتوانستم در برابر وسوسه بوییدن و مزه کردن انگشتان خیس و چسبناکم مقاومت کنم. بوی ترشحاتش از هر عطر گران قیمتی بهتر و مزه آن از هر غذای خوشمزه ای عالی تر به نظر می رسید. وقتی از زمان اتمام ارگاسمش ۳۰ ثانیه و بعد یک دقیقه گذشت و سکوت برقرار بود و از طرف ویکسن هیچ صدا و یا حرکتی به نظر نمی رسید ، نگران شدم. دردش گرفته بود؟ مردد بود ادامه بدهد؟ تمایلی به سکس نداشت؟ کیرم منتظر بود و از همیشه بزرگتر و آماده تر به نظر می رسید. از شدت تحریک ، نوکش با پیش آبم پوشانده شده بود. کمی دیگر که منتظر شدم صدایش را شنیدم که گفت:
«ویکسن آماده است.»
از خوشحالی یک پام رو به زمین کوبیدم و توی دلم گفتم آره.
«کیرت رو از دریچه رد کن تا ببینم امروز چی گیرم اومده»
این یه جور امتحان بود؟ می خواست ببیند می توانم ارضایش کنم یا نه؟ اینطور به نظر می رسید. وقتی کیرم را از سوراخ رد کردم کمی طول کشید تا واکنشش را بشنوم.
«خوبه ، خیلی خوبه»
خوب. انگار از امتحان سربلند بیرون آمده بودم. حالا باید نمایش اجرا می شد و من برای این کار آماده بودم.
«تکون نخور تا من بفرستمش داخل»
حالا خوشحال بودم که نمی توانست چهره ام رو ببینه تا متوجه بشه چقدر مشتاق این حرکتش هستم. سکس با ماری که همسن من هست همیشه خوب بود ، اما سکس با بدن بی نقص ویکسن برای من خیلی خاص و عالی تر بود. وقتی چیزی رو مقابل نوک کیرم احساس کردم و فهمیدم که اون چیز لبهای کسش هست لذتی توی تنم پیچید. باور کردنی نبود من امروز آمدم اینجا که چند تا کتاب بخرم و حالا یک دختر که نصف سن مرا دارد، کیرم را توی دستش گرفته و دارد سعی می کند که آن را توی کسش بفرستد. و البته قرار هم نیست حتی برای این کارش پولی پرداخت کنم. وقتی سر کیرم رو به بین لبهای کس و ورودی بهشتش می مالید ، به آرامی شروع به تکان دادن باسنش کرد. این کار باعث شد که لبهای کسش از هم باز بشود. اما وقتی که به طور ناگهانی ، خودش را به جلو هل داد و محکم به دیوار فشرد ، یک دفعه نیمی از کیرم رو توی کسش فرستاد و بلافاصله هر دو ما همزمان آهی از شدت هوس از دهانمان خارج شد. یک تکون دیگه هم که به خودش داد کیرم تا ته توی کسش بود و این بار ناله بلندتری سر داد. چند لحظه بهش مهلت دادم که به کیر بزرگم که توی کس تنگش رفته بود عادت کند و بعد آهسته شروع به تکان دادن خودم کردم. اینطوری ، کیرم توی کسش آهسته شروع حرکت کرد و دوباره ویکسن به نفس نفس افتاد. درست میدانستم باید چکار کنم. اولش خیلی آهسته خودم را حرکت دادم و کم کم سرعتم را زیاد کردم. اما برنامه ای که توی ذهنم بود که یک سکس ملایم داشته باشم را نتوانستم اجرا کنم چون چند بار که خودم را جلو و عقب کردم کس تنگ ویکسن چنان مرا از خود بی خود کرد که محکم و دیوانه وار شروع به تکون دادن خودم و کردن کس دخترک کردم. بعد با خوشحالی دریافتم این درست همان چیزی است که او از من انتظار دارد. چون او نه تنها خشونت در حرکاتم را تحمل کرد ، بلکه مرا تشویق می کرد که محکم تر و تند تر ، کسش را بکنم.
« تا ته بفرستش تو. محکم تر»
وقتی ضرباتم محکم تر شد صدای آه و ناله اش که بلندتر و بلندتر می شد و نشان لذت بردن زیاد او از سکس با من بود در اتاق پیچید.
«تند تر ، تند تر، خواهش می کنم. »
باز هم تلاش کردم سرعتم حرکت توی بدنش رو بیشتر کنم تا اینکه شنیدم گفت:
« آره ، آره ، همینه . بازم بکن. بام بکن ، من دارم میام …آه… » وقتی ارضای اون شروع شد کسش خیلی تنگ تر از قبل شد و من این را حس کردم و همین تنگ شدن کسش بود که مرا به اوج رساند. خودش را محکم به دیوار چسبانده و کیر من ته کسش بود که آبم شروع به پاشیدن کرد. حس شگفت انگیزی بود . از اولین جهش آبم تا آخرین قطره ای که توی کس دخترک پمپ شد عالی ، دلپذیر و لذت بخش بود. کیر سفتم تکان تکان می خورد و دل دل می زد ، تا آخرین قطره های باقیمانده از شیره وجودم را توی کسش ، که کیرم را محکم در برگرفته و در اثر ارضای دختر ، نبض میزد بریزد.
پایان قسمت اول
ممنون که این داستان را بخوانید. لطفاً به این داستان ترجمه شده ، لایک یا دیسلایک بدهید و یا کامنتی بگذارید. کامنت های مثبت شما مرا تشویق می کنند که بیشتر و کامنت های منفی به من کمک می کنند بهتر بنویسم.
یک کتاب فروشی! ، اما معلوم نبود باز است یا بسته. دستگیره در را چرخاندم و فشار دادم ، اما در باز نشد. چند قدم دور شدم ، دوباره بازگشتم و این بار در را به سوی خودم کشیدم. این بار در باز شد و به داخل رفتم. صحنه ای که دیدم ، شگفت انگیز بود. انگار که پایم را درون غار علاء الدین گذاشته باشم. توی اون فضای وسیع ، قفسه های پر از کتاب و میزهای زیبا در هر طرف دیده می شد. نور پردازی و رنگ های دیوارها و دکوراسیون ، فوق العاده و تحسین برانگیز بود. کتابها به دقت و به صورت طبقه بندی شده چیدمان شده بودند. برای من که در منزل ، کتابخانه شخصی بزرگی داشته و مجموعه ای از کتابهای ارزشمند را در آنجا جمع آوری کرده بودم، آن مکان مثل یک بهشت بود. می توانستم ساعت ها بدون خستگی در آن جا وقت گذرانی کنم. این فروشگاه فقط چند کیلومتر از خانه ام فاصله داشت و بنابراین متعجب بودم که چطور ، تاکنون متوجه وجود چنین کتابفروشی نشده ام. کمی بعد دری باز و پیرمردی پدیدار شد. لباسی شیک اما قدیمی (مربوط به عصر ویکتوریا) به تن داشت. مودبانه و با صدایی پر ابهت به من گفت:
«میتونم کمکتون کنم؟»
«ممنون، داشتم نگاه می کردم.»
«در خدمتتون هستم ، اگر سوالی داشتید خوشحال میشم راهنمایی کنم.»
از او تشکر کردم و شروع به جستجو کردم. خیلی طول نکشید که فهمیدم یک معدن طلا پیدا کرده ام. در میان قفسه هایی که مرور می کردم یک کتاب چاپ اول از دیکنز هم ، توجه مرا جلب کرد. آن را از قفسه برداشتم و در دستان لرزانم گرفتم و متوجه شدم کتاب قدیمی ، وضعیت خوبی دارد. قبل از این که کتاب ارزشمند را، از شدت هیجان ، بر زمین بیندازم ، آن را بر سر جایش برگرداندم. در مغازه های مشابه که چنین کسب و کاری داشتند ، چنین کتاب ارزشمندی را در یک ویترین شیشه ای قفل دار به نمایش می گذاشتند تا با لمس دستان مشتریان آسیب نبیند. اما اینجا، کتاب در یک قفسه ساده در دسترس همه بازدیدکنندگان قرار داشت. تازه یک کتاب دیگر برداشته بودم که پیرمرد نزدیک شد و مودبانه گفت:
«متوجه شدم کتاب داستان دو شهر دیکنز توجه شما رو به خودش جلب کرد و با دقت نگاهش کردید. مورد پسندتان واقع نشد؟ مشکلی داره؟»
خنده ام گرفته بود. اما خودم رو کنترل کردم. کتاب هیچ اشکالی نداشت. ولی خیلی فراتر از انتظاراتم بود. من توی کسب و کار خودم مرد پولدار و موفقی بودم. اما نمی توانستم یک چنین کتابهای گران قیمتی را بخرم. چون اگر اینکار را می کردم به زودی اوضاع نقدینگی حساب بانکی من قمر در عقرب میشد.
«صفحه آخر کتاب رو دیدی؟»
سرم را که به علامت منفی تکان دادم ، کتاب را دوباره از قفسه برداشت اون صفحه رو باز کرد و به من نشان داد. خود دیکنز چند خطی برای زنی به نام «آنه» نوشته بود و در پایان امضا کرده بود.
«من خودم کمی جستجو کردم اما سر آخر نفهمیدم این زن، «آنه» چه کسی بوده.»
خیلی جالب بود اما حالا خوشحال بودم که قیمتش رو نپرسیدم. بطور قطع ، این کتاب بسیار ارزشمند بود. یک نسخه چاپ اول با امضای نویسنده ، باید بسیار بسیار گران قیمت باشه. پیرمرد ، خودش قیمت کتاب را به من گفت و با کمال تعجب ، در حدی بود که من می توانستم پرداخت کنم و بنابراین به سادگی پولش را دادم و آن را خریدم. اما در هر حال برای فقط یک کتاب مبلغ زیادی پرداخته بودم. آن محل به قدری مرا مجذوب کرده بود که یک هفته بعد دوباره بازگشتم. اما ابن بار محتاط تر بودم. بعد از اینکه تقریباً دو ساعت ماندم ، سه کتاب دیگر خریدم که نسبت به کتاب دیکنز ارزانتر بودند. دفعه سوم که از بعد از گذراندن ساعتی با پیرمرد کتابفروش و صحبت کردن در مورد ادبیات کلاسیک کتابهایم را خریدم و بیرون آمدم دیگر با پیرمرد مغازه دار دوست شده بودم. صاحب کتاب فروشی ، اسمش آلبرت بود اما ترجیح می داد برتی صدایش کنند. در بین همصنفان خودش ، میشد گفت که از موفق ترین و پولدار ترین ها، در کل کشور هست. عاشق کارش بود و برای او ، فروش کتابهای ارزشمند و عتیقه ، به مجموعه داران شخصی ، بیشتر از اینکه یک کسب و کار باشه ، یک سرگرمی بود. همون طور که اون خودش را معرفی کرد من هم درباره خودم براش حرف زدم.
«من جفری و همسرم اسمش ماری هست و هر دو ما ۵۰ ساله ایم. یک دختر داریم که همه زندگیمون هست و بهش افتخار می کنیم. کسب و کار من خرید و فروش خودروهای گرون قیمت دست دوم هست. بعد از خرید خودرو تعمیرات روش انجام میدیم و اونها رو گرون تر می فروشیم. شرکت من ۱۰۰ نفر پرسنل و دو تا سایت کاری داره. مدیریت یکی از این سایتها با منه و از دو سال پیش دخترم جسیکا مدیریت سایت دوم رو بر عهده داره. اون فقط ۲۳ سال داره اما حالا همه چیز رو در مورد کسب و کارمون می دونه و کاملاْ بهش اعتماد دارم. البته جای تعجب نداره چون اون بهترین معلم رو داشته. من!»
دو هفته بعد دوباره به کتابفروشی رفتم. اوضاع کسب و کارم تازگی ها بهتر شده بود و هفته قبل چند تا معامله عالی کرده و پول زیادی به حساب بانکی من اضافه شده بود. چون حال خوبی داشتم ، به فکرم رسید که یک کمی پول برای سرگرمی خودم توی فروشگاه برتی خرج کنم. وقتی در را باز کردم متعجب شدم. چون برعکس همیشه که من با برتی در آنجا تنها بودم دو نفر مشتری، توی کتابفروشی بودند. یکی از اونها به سمت من آمد. بهش لبخند زدم و دستم رو به سمتش دراز کردم تا باهاش دست بدم و گفتم:
«سلام، من جفری هستم.» بدون اینکه باهام دست بدهد و یا اینکه به لبخندم پاسخ دهد با خشونت گفت:
«تو نباید اینجا باشی، برو» در حالی که لبخند روی لبهایم خشک شده بود صدای مرد دیگر را شنیدم که گفت:
«چارلز قصد بی احترامی نداشت، اما شما باید برید بیرون. برتی داره مغازه رو می بنده»
از لحن صحبت آنها خوشم نیامد. آنها صاحب مغازه نبودند. مغازه مال برتی بود. اما … اون خودش کجا بود؟ به نظر می رسید کاسه ای زیر نیم کاسه هست. یک دفعه، حقیقت را فهمیدم و ضربان قلبم تندتر و تندتر شد. این یه سرقت بود و من در زمان نامناسب در مکان نامناسبی حضور داشتم. این دو نفر هم مشتری نبودند. اونها مجرمانی بودند که به اینجا آمده اند تا کتابهای گران قیمت این مغازه را بدزدند. به همین دلیل برتی اینجا نبود. اون حتماً توی یکی از اتاق های پشتی در حالی که دست و پاش بسته شده ، زندانی شده بود. باید می ترسیدم. اما نه ، در عوض هیجان زده شدم. این فرصتی برای من بود که یک قهرمان باشم. شاید برای هر کسی ، فقط یک بار توی عمرش پیش بیاد که توی یک همچین شرایطی قرار بگیره. بدون اینکه به عواقب کارم فکر کنم تمام شجاعتی که در وجودم بود را جمع کردم و گفتم:
«دستهاتون رو ببرید بالا، اینجا محاصره شده!»
حرفم ، توجه آنها را جلب کرد، اما نه به اندازه ای که انتظار داشتم. به نظر عصبی نمی رسیدند. گیج شده بودند. بعد دری در انتهای فروشگاه باز شد. نگران شدم. من ، تنها ، در برابر دو نفر دزد ، شاید شانسی داشتم. اما با اضافه شدن نفر سوم کارم خیلی سخت تر می شد و دیگر ، به نظر غیر ممکن می رسید که آنها را بترسانم تا فرار کنند. پس وقتی صدای پای نفر سوم رو شنیدم که وارد شد ، روی زمین نشستم و گفتم:
«من تسلیمم. آسیبی به من نزنید!»
«سلام جفری!»
برتی بود. لباس شیک بی نقص همیشگی خودش را به تن داشت. البته این بار کراوات نداشت. به سوی دو مرد برگشت و به آنها گفت:
«داشتید با دوست من شوخی می کردید؟» چارلز جواب داد:
«این احمق فکر کرده ما می خواهیم ازت دزدی کنیم.»
از این حرف ، برتی به خنده افتاد و بهم گفت:
«جفری ! ، شاید این دو تا آقا ، یه کمی مشکوک به نظر برسن اما اونها هم دوستهای من هستند. چارلز و ادوارد.»
تازه اون موقع بود که من دستهایم را پایین آوردم. احساس حماقت میکردم. به برتی گفتم:
«متاسفم. وقتی بهم گقتن مغازه تعطیل هست و تو اینجا نبودی ، خوب من فکر کردم …»
برتی حرفم رو قطع کردو گفت:
«نگران نباش ، اشکالی نداره ، اشتباه پیش میاد.» اما چارلز گفت:
«بله ، وقتی آدم احمق باشه این اشتباهات براش پیش میاد. همون وقت که گفتم برو باید می رفتی.»
آدم گستاخی بود. بهش نزدیک شدم. سرم را جلوتر بردم و با اخم بهش خیره شد. برتی گفت:
«چارلز ، فکر می کنم اون کسی که باید از اینجا بره تو هستی و تا زمانی که نمی تونی مودب تر صحبت کنی نباید به اینجا برنگردی.»
برتی که چهره اش آرام بود و چارلز که عصبانی بود به هم خیره شدند. زیاد طول نکشید که چارلز سرش رو پایین انداخت و بسوی در مغازه رفت و گفت :
«من می رم و دیگه هرگز بر نمی گردم.»
از اینکه دوستم برنده شد خوشحال بودم. وقتی که چارلز بیرون می رفت از نگاهی که به من انداخت فهمیدم که مرا بابت این اتفاق مقصر می داند. می خواستم از برتی عذرخواهی کنم که خودش گفت:
«تقصیر تو نیست. ما از قبل با هم مشکل کوچکی داشتیم که به لطف تو حل شد.» برتی و دوستش به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. برتی ادامه داد:
«جفری ، دوست داری جای چارلز باشی؟» گیج شده بودم. باید چکار می کردم؟ اون گفت:
«بگذار برات توضیح بدم.» وقتی توضیحات او تمام شد. گفتم:
« شوخی می کنی. امکان نداره.» برتی سکوت کرد و ادوارد گفت:
«نه، هر چی که برتی گفت حقیقت داره» باور کردنی نبود. چیزی رو که شنیدم رو توی ذهنم دوباره مرور کردم. آیا این فانتزی واقعیت داشت؟ من به یک پارتی دعوت شده بودم که در طبقه دوم کتابفروشی برگزار می شد. در مکانی که برای سرگرمی ساخته شده بود. در اولین دوشنبه هر ماه برتی و دو نفر دیگر از دوستانش ، که به این میهمانی از سوی او دعوت می شدند به آنجا می رفتند ، غذا می خوردند و شراب کهنه می نوشیدند. خب ، تا اینجا که این فقط یه مهمونی دوستانه معمولی بود. پس ، چه چیزی آن را متفاوت می کرد؟ هیچی؟ نه، علاوه بر خوردن و نوشیدن اتفاقات دیگری هم برنامه ریزی شده بود. سه زن قرار بود امروز با ما همراه باشند تا نیازهای مردانه مان را برآورده کنند. برتی در مورد کاری که قرار بود برای ما انجام بدهند با صراحت با زنها صحبت کرده بود.
«آنها هر کاری را که ازشون بخواهید براتون انجام می دن و از اونجایی که من اونها رو با دقت انتخاب کردم مطمئن هستم از کارشون لذت می برن.»
من دعوت شده بودم ، اما آیا باید قبول می کردم؟ من در زندگی خودم فرشته نبودم اما سالها از آخرین باری که به ماری خیانت کرده بودم می گذشت. آیا واقعاً قصد داشتم دوباره پسر بدی باشم؟ به نظرم رسید ، برای اینکه این تصمیم رو بگیرم لازم است که بیشتر بدانم. پس ، پرسیدم:
«در مورد زن ها برام تعریف کنید.» برتی گفت:
« سن اونها بین ۲۰ تا ۲۵ سال هست.» و ادوارد ادامه داد:
«و زیبا هستند و بدن بی نظیری دارند» با همین توضیحات همه شک و تردید های من از بین رفت و دعوت به پارتی رو قبول کردم. وقتی وارد سالن طبقه بالا شدیم فهمیدم که تا حالا در یک چنین مکان زیبائی نبوده ام. اونجا به سبک معماری دوران ویکتوریا تزئین شده بود. دکوراسیون ، میز و صندلی ، تابلوها مثل این بود که از موزه به این مکان منتقل شده باشند. انگار به عصر دیگری پا گذاشته باشی. من نقاشان آن تابلو ها را نمی شناختم اما معلوم بود که همه آنها بسیار گران قیمت هستند. فهمیدم برتی در واقع یک کلکسیونر کالاهای آنتیک عصر ویکتوریا هم هست. برتی وقتی چهره حیرت زده ام را دید به من گفت:
« خوشحالم که اینجا توجه تو رو جلب کرد.» لازم نبود نظرم را بپرسه. چشمهایم که از تعجب گشاد شده بود به جای من حرف می زد. کمی دیگر که به تابلو ها نگاه کردم به برتی گفتم:
«اما اینجا یک چیز کم داره» برتی با تعجب پرسید:
«چی؟ »
«زن! ، هیچ زنی اینجا نیست.»
ادوارد خندید . اما برتی با لبخند جواب داد:
« اون می مونه برای بعد. اول از غذا و نوشیدنی لذت ببر. »
اگر نظر من را می پرسید تمایل داشتم از مرحله اول پذیرایی اون بگذرم ، تا مستقیم به مرحله بعدی بریم. ماری، آشپز خوبی بود و من همیشه مجموعه خوبی از شراب در خونه نگهداری می کردم . پس غذا و شراب همیشه توی خونه خودم در دسترس من بود. اما چیزی که من ازش بی بهره بودم یک دختر جوان با سینه های سفت و کس تنگ بود. البته وقتی ما شروع به خوردن کردیم ، نظرم تغییر کرد. چیزی که روی میز برای پذیرایی قرار داده شده بود یک غذای بهشتی بود. برتی میزبان خوش زبانی بود. و طعم شراب هم بی نظیر بود. به گفته برتی شراب بیش از صد سال قدمت داشت. کمی مست شده بودم. اما هنوز هیچ زنی به ما ملحق نشده بود. کمی نا امید شدم. در عین حال هر لحظه منتظر بودم زن ها وارد اتاق بشن. برتی که این انتظار رو در نگاهم دید شروع به توضیح دادن کرد:
« جفری ، بگذار برات بگم حالا قراره چیکار کنیم.»
وقتی برام توضیح داد دوباره متعجب شدم. اصلاً قرار نبود زنها به نزد ما بیان ، بلکه ما ، به جایی که آنها بودند می رفتیم. البته به همین سادگی هم نبود. در انتهای اتاق بزرگی که ما در آنجا بودیم. دری قرار داشت که به یک راهرو باز می شد. در راهرو هم سه در دیگر وجود داشت که هر کدام به یک اتاق منتهی می شدند. اتاق شماره یک ، اتاق شماره دو و اتاق شماره سه! و در هر کدام از این اتاق ها هم یک زن منتظر ما بود. قرار بود قرعه کشی کنیم تا معلوم بشه هر کدام از ما توی کدام اتاق باید باشه. برای اینکه ماجرا جالب تر بشه هر کدام از اتاق ها با یک تم جداگانه ساخته و چیدمان شده بودند. فهمیدم اتاق شماره یک مثل سالن ماساژ و اتاق شماره دو به شکل سونا ساخته شده است. اما بدون اینکه توضیح اضافه تری داده بشه برتی گفت اتاق شماره ۳ اتاق GH است. هیچ ایده ای نداشتم که این چه معنایی می تونه داشته باشه و خجالت هم می کشیدم که بپرسم. اما به هر حال خیلی زود می فهمیدم چه معنایی داره. چون وقتی برتی قرعه کشی رو انجام داد ، به من گفت که امروز من توی اتاق شماره ۳ هستم. وقتی در آن اتاق را باز کردم خیلی هیجان زده بودم. اما به که داخل رفتم و در را پشت سرم بستم ، آن هیجان فروکش کرد و جایش را حیرت و گیجی داد. اتاق خالی بود. حنی یک قالیچه هم در آن نبود. فقط کف خالی اتاق دیده می شد. آیا برتی با من شوخی کرده بود؟ برگشتم تا در اتاق را باز کنم و به بیرون برم که صدای نامفهوم زنی را شنیدم. از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم. صدا از اون طرف دیوار اتاق بود. شاید اینجا جایی شبیه اتاق فرار بود. شاید ماجرا این بود که باید کسی را نجات می دادم. پرسیدم:
«کسی اونجاست؟ اونجا گیر کردی؟ می خوای کمی از دیوار رو خراب کنم که بیایی بیرون؟»
این حرف من زن را به قهقهه انداخت. وقتی خنده هایش تمام شد شنیدم که گفت:
« اولین باره که میای اینجا؟»
چون از آن طرف دیوار صحبت می کرد و صدای او در اتاق خالی می پیچید باید دقت میکردم تا متوجه حرفهایش بشوم. سرم را به نشانه تایید تکون دادم و بعد به یاد آوردم که اون منو نمی بینه و لازم هست که برای برقراری ارتباط حتماً حرف بزنم. بلند گفتم:
«بله»
«پس باید با این حساب من باید فرض رو بر این بگذارم که تو اصلاً نمی دونی گلوری هول چیه؟»
یک چیزی معلوم شد. پس GH مخفف گلوری هول هست. اما روحم هم خبر نداشت که این کلمه ممکنه چه معنایی داشته باشه.
«بله درسته. نمی دونم.» از من پرسید:
«چند سالته؟»
« ۵۰»
دوباره خندید. و این بار فهمیدم چرا. حتماً گلوری هول باید یک مفهومی باشد که از نظر آن زن ، همه افراد بالغ باید در مورد اون اطلاع داشته باشند و اینکه با وجود ۵۰ سال سن من چیزی در موردش تا به امروز نشنیدم به نظرش عجیب می رسید.
«این دریچه های روی دیوار رو می بینی ؟»
قبل از اینکه بهش جواب بدم ادامه داد:
«وقتی من بازشون می کنم ، دو تا بالایی برای سینه هام هستن و پایینی برای اینکه که تو کیرتو بفرستی توش!»
متوجه محل اون دریچه ها نشده بودم اما نمی خواستم این رو بهش بگم. پس قرار بود سکس ما این طوری انجام بشه. ولی … بهتر نبود که هر دو ما توی یه اتاق باشیم و سکس کنیم؟ آسان تر نبود؟ لذت بیشتری نداشت؟ وقتی که من این سوال رو ازش پرسیدم آهی کشید و انگار که یه چیزی بدیهی را می خواهد برای من توضیح دهد گفت:
« این سکس دو نفر غریبه ناشناس ، با یکدیگر هست. اصلاً هیجانش به همینه. دو طرف همدیگه رو نمی بینند و فقط احساس می کنند. برای خیلی ها این یه جور تنوع ، توی رابطه هست.»
اون لحظه به این فکر کردم که اگه می تونستم صورت زن پشت دیوار رو ببینم هیجانش برای من بیشتره. به یاد آوردم که ادوارد گفته بود هر سه زن بسیار زیبا هستند. به هر حال برتی این طور برنامه ریزی کرده بود و نمی تونستم شکایتی داشته باشم.
«خب بگو که حالا می خواهی سکس کنی با میری بیرون؟»
سوال احمقانه ای بود. البته که دلم می خواست. وقتی موافقتم را شنید گفت که قبل از شروع کردن باید خودمان رو معرفی کنیم و از اونجائی که هر دو طرف این نوع سکس باید ناشناس باقی می ماندند من باید یک اسم قلابی برای خودم انتخاب می کردم.
« اسمم راکی هست شما رو چی صدا کنم؟» خندید و گفت :
« اسم خوبی انتخاب کردی و من رو هم سر کارم ، ویکسن صدا می زنن» به محض اینکه دو تا دریچه بالایی باز شدند سینه های خوشگلش ، آنجا را پر کرد. سینه های بزرگی داشت. خوشم آمد. اما چیزی که خیلی عاشقش شدم نوک سینه هاش بود. آنها ، خیلی زیبا بودند. بطور تاثیر گذاری بلند و قطور. شاید قطور ترین نوک سینه ای که در تمام عمرم دیده بودم. دهانم با دیدن آنها به معنای واقعی آب افتاد. دستهایم را زیر آنها گذاشتم تا بتونم وزنشون رو احساس کنم. خیلی سنگین بودند. بعد بدون اینکه دستم با نوک سینه هایش برخوردی داشته باشد به نرمی آنها را نوازش کردم. می خواستم لذت اصلی را کمی دیرتر بچشم. پوست تن او مثل ابریشم نرم و پستانهای بزرگش سفت بودند. این پستانها مرا به یاد سینه های ماری وقتی هنوز بیست سالش بود انداخت. اما ممه های ویکسن بهتر بود. نسبت به سینه های ماری حداقل یک و نیم برابر بزرگتر و نوک سینه هایش هم حجیم تر بود. تا می تونستم در برابر لمس نوک سینه هاش مقاومت کردم. اما حالا دیگر، وقت رسیدگی به آنها شده بود. نوک سینه سمت راستش را ، بین و تا انگشتم گرفتم و به آرامی نوازشش کردم. این کارم من باعث شد صدای آهش بلند شود. نوک سینه هایش خیلی حساس بود. این بار هر دو نوک سینه هایش را همزمان نوازش کردم و محکم تر و طولانی تر مالیدمش و دوباره صدای ناله اش از فرط لذت به گوشم رسید. اولش که ویکسن در مورد این که گلوری هول چی هست ، توضیح داد به نظرم رسید شاید به عنوان یک جور تنوع در روابط سکس بتونه جالب باشه اما حالا کم کم ، در مورد لذتی که می توانست این روش ، به دو طرف بدهد، نظرم عوض می شد. این دیوار مانع بین ما ، باعث می شد که کم کم جلو برویم ، خیلی آهسته. به من اجازه می داد برای اینکه طعم تن او را مزه مزه کنم و لذت ببرم وقت بیشتری داشته باشم. اگر ما کنار هم توی یک اتاق بودیم الان انگشتم به جای اینکه با لذت روی سینه های او حرکت کند الان حتماً توی کسش بود. نکته دیگری که به نظرم رسید، امکان تصویرسازی بود. چون نمی تونستم صورتش را ببینم ، او می توانست هر کسی که من دلم می خواهد باشد. مثلاً لکسی ، دختر جوانی که در دفتر من کار می کرد هم سینه های بزرگی داشت. آیا دختری که در آن طرف دیوار بود همان لکسی نبود؟ خیلی برای من آسان بود برای اینکه از این موقعیت لذت بیشتری ببرم وانمود کنم که این سینه ها متعلق به لکسی است. با فکر کردن به این فانتزی دلنشین دهانم را روی نوک سینه های تحریک شده و سفتش گذاشتم. آنها رو لیسیدم و مکیدم. این کار من دیوانه اش کرد. صدای ناله هاش پیوسته به گوش می رسید. لذت می برد و هیجان زده شده بود. علاوه بر دختر آن طرف دیوار، کیر من هم از شدت تحریک شدن نزدیک بود شلوارم را پاره کند. به دلیل بالا رفتن سنم ، نمی تونستم از خودم انتظار داشته باشم که کیرم همیشه اینقدر سفت باشد، اما امروز فرق داشت. مطمئن بودم تا موقعی که همه آبم رو توی کس تنگ این دختر خانم جوان خالی نکنم ، کیرم همین طور سفت باقی می ماند.
«کم کم باید کارت رو با سینه هام تموم کنی چون خیلی حساس شدن. بعد از اینکه دریچه ها بالایی رو بستم دریچه پایینی رو باز می کنم.»
این اتفاق در مورد ماری هم می افتاد اما ویکسن خیلی بیشتر از زنم به من اجازه داده بود که با نوازش و خوردن سینه هاش کیف کنم. کمی دیگر نوک دو تا سینه های سفتش را به نوبت توی دهنم گرفتم و مکیدم شان و وقتی یکی از نیپل هاش توی دهنم بود با دستم اون یکی رو با دو تا انگشت تحریک می کردم. وقتی سینه هایش را از دریچه بیرون کشید سعی کردم از داخل یکی از دریچه ها صورتش رو ببینم اما اون سریعتر از من بود و دریچه قبل از اینکه من موفق شوم، چیزی ببینم بسته شد. وقتی منتظر بودم دریچه پایینی باز شود شلوارم را از پاهام در آوردم و وقتی شورتم رو پایین کشیدم کیر سفتم آزاد شد. حالا در بهترین حالتش و بود برای رفتن توی کس دختر بی قراری می کرد. بازکردن دریچه پایینی دشوار بود و انگار کمی گیر کرده بود. شنیدن فحش هاش وقتی تلاش می کرد اون دریچه رو باز کنه لبخندی روی لبهام آورد. وقتی سرانجام دریچه یک دفعه باز شد آه عمیقی کشید.
«وای خدایا خیلی سخت بود. خب دستت رو از دریچه رد کن. دوست دارم با انگشتت منو بمالی ، تا قبل از اینکه منو بکنی ، آماده ام بشم.»
لازم نبود دوباره حرفش رو تکرار کنه. بلافاصله دستم رو دراز کرده و از سوراخ رد کردم و کور کورانه در آن سمت دیوار به دنبال اون گشتم. از این کارم خنده اش گرفت و به من گفت:
«صبر کن تا بیام نزدیکتر.»
یک دقیقه ای سکوت برقرار بود تا اینکه احساس کردم و دستم را توی دستش گرفت و آن را نوازش کرد و کمی بعد آن را روی ران پایش گذاشت. به محض اینکه دستم را رها کرد ، شروع به حرکت دادن آن کرده و به سمت کسش بردم. سفت بودن عضلات پاهایش که آنها را نوازش می کردم برایم تازگی داشت و لذت بخش بود. وقتی به مقصد رسیدم لطافت و نرمی چیزی که دستم روی آن قرار داشت نفسم را بند آورد. لبهای بیرونی کسش بزرگ بود. آنها را از هم باز کردم تا به لب داخلی و شکاف واژن او برسم. دوباره لکسی را آن طرف دیوار تصور کردم. آیا کس لکسی هم همین قدر نرم و داغ بود؟ وقتی انگشتم ، روی ورودی کسش قرار گرفت ناله ای از شهوت سر داد و هنگامی که یکی از انگشتانم را در آن ظرف عسل فرستادم ، دوباره آه بلندی کشید. و این بار بلند تر از قبل. وقتی یک بند از انگشتم به داخل رفت، لبخندی بر لبانم نقش بست. فهمیدم کس این دختر، خیس ، داغ و حسابی تنگ است و وقتی انگشت دوم را هم به داخل فرستادم، به نفس نفس افتاد. کیر من از شده تحریک تکان تکان می خورد و برای رفتن به داخل کس تنگش بی قراری می کرد.
« لطفاً با من یک کم مهربون تر باش»
اول فکر کردم که داره شوخی میکنه. اما بعد فهمیدم اینطور نیست. حرکت انگشتم رو خیلی آهسته تر کردم تا بتونه به اون عادت کنه. کمی که گذشت. با خنده گفت.
« دیگه نه اینقدر مهربون!»
با این حرفم سرعت حرکت انگشتانم را کمی بیشتر کردم. تا وقتی صدای آه آه او را ، در هر بار تکان دادن دستم شنیدم و پی بردم که اکنون ، از مهارتم در تحریم واژنش لذت می برد. وقتش شده بود که بفهمم که آیا از نوازش کلیتوریس هم کیف می کند یا نه؟ دست دیگرم را هم با زحمت به درون دریچه فرستادم. ابتدا قدری پاها ، شکم و باسنش را نوازش کردم و بعد شروع به تحریک کلیتش که بین لبهای کسش پنهان شده بود کردم. پیدا کردن اون نقطه حساس یا توجه به واکنش های بدن ویکسن کار دشواری نبود. کمی بعد همچنان که به شدت نفس نفس میزد آه بلندی کشید و به زحمت گفت:
«تند تر بمالش، دارم ارضا میشم.»
و بلافاصله بعد چیزی گفت که قلبم رو به تپش انداخت.
«همین که ارضا شدم باید منو بکنی!»
حالا انگیزه جدیدی در من برای ارضا کردن هر چه سریعتر او ایجاد شده بود. فقط فکر اینکه کیرم رو تا ته توی کس تنگ و آبدارش فشار بدم از شدت هیجان دیوانه ام می کرد. دختر دوباره از من خواست سریعتر تحریکش کنم. همون طور که دو تا از انگشتانم را توی کسش تند تند حرکت میدادم انگشت دست دیگرم روی چوچوله اش در حال آمد و شد بود. می دانستم که این ترکیب ، برنده است و او به زودی ارضا می شود. اما ارضای او بقدری بدون نشانه و ناگهانی بود که متعجب شدم. می توانستم صدایش را بشنوم که آه می کشید و از شدت هوسی و لذتی که در تنش روان شده بود به لرزه افتاده و نفس نفس می زد. آرزو داشتم در اون لحظه میتونستم صورتش رو ببینم تا به این ترتیب متوجه شوم که چقدر در کار تحریکش موفق بوده ام. صبر کردم تا نفسش سر جا آمد و ساکت شد. فقط آن موقع بود که انگشتانم از توی کسش بیرون آمد و بعد دستهایم را از روی کسش برداشتم و از دریچه به بیرون کشیدم. نتوانستم در برابر وسوسه بوییدن و مزه کردن انگشتان خیس و چسبناکم مقاومت کنم. بوی ترشحاتش از هر عطر گران قیمتی بهتر و مزه آن از هر غذای خوشمزه ای عالی تر به نظر می رسید. وقتی از زمان اتمام ارگاسمش ۳۰ ثانیه و بعد یک دقیقه گذشت و سکوت برقرار بود و از طرف ویکسن هیچ صدا و یا حرکتی به نظر نمی رسید ، نگران شدم. دردش گرفته بود؟ مردد بود ادامه بدهد؟ تمایلی به سکس نداشت؟ کیرم منتظر بود و از همیشه بزرگتر و آماده تر به نظر می رسید. از شدت تحریک ، نوکش با پیش آبم پوشانده شده بود. کمی دیگر که منتظر شدم صدایش را شنیدم که گفت:
«ویکسن آماده است.»
از خوشحالی یک پام رو به زمین کوبیدم و توی دلم گفتم آره.
«کیرت رو از دریچه رد کن تا ببینم امروز چی گیرم اومده»
این یه جور امتحان بود؟ می خواست ببیند می توانم ارضایش کنم یا نه؟ اینطور به نظر می رسید. وقتی کیرم را از سوراخ رد کردم کمی طول کشید تا واکنشش را بشنوم.
«خوبه ، خیلی خوبه»
خوب. انگار از امتحان سربلند بیرون آمده بودم. حالا باید نمایش اجرا می شد و من برای این کار آماده بودم.
«تکون نخور تا من بفرستمش داخل»
حالا خوشحال بودم که نمی توانست چهره ام رو ببینه تا متوجه بشه چقدر مشتاق این حرکتش هستم. سکس با ماری که همسن من هست همیشه خوب بود ، اما سکس با بدن بی نقص ویکسن برای من خیلی خاص و عالی تر بود. وقتی چیزی رو مقابل نوک کیرم احساس کردم و فهمیدم که اون چیز لبهای کسش هست لذتی توی تنم پیچید. باور کردنی نبود من امروز آمدم اینجا که چند تا کتاب بخرم و حالا یک دختر که نصف سن مرا دارد، کیرم را توی دستش گرفته و دارد سعی می کند که آن را توی کسش بفرستد. و البته قرار هم نیست حتی برای این کارش پولی پرداخت کنم. وقتی سر کیرم رو به بین لبهای کس و ورودی بهشتش می مالید ، به آرامی شروع به تکان دادن باسنش کرد. این کار باعث شد که لبهای کسش از هم باز بشود. اما وقتی که به طور ناگهانی ، خودش را به جلو هل داد و محکم به دیوار فشرد ، یک دفعه نیمی از کیرم رو توی کسش فرستاد و بلافاصله هر دو ما همزمان آهی از شدت هوس از دهانمان خارج شد. یک تکون دیگه هم که به خودش داد کیرم تا ته توی کسش بود و این بار ناله بلندتری سر داد. چند لحظه بهش مهلت دادم که به کیر بزرگم که توی کس تنگش رفته بود عادت کند و بعد آهسته شروع به تکان دادن خودم کردم. اینطوری ، کیرم توی کسش آهسته شروع حرکت کرد و دوباره ویکسن به نفس نفس افتاد. درست میدانستم باید چکار کنم. اولش خیلی آهسته خودم را حرکت دادم و کم کم سرعتم را زیاد کردم. اما برنامه ای که توی ذهنم بود که یک سکس ملایم داشته باشم را نتوانستم اجرا کنم چون چند بار که خودم را جلو و عقب کردم کس تنگ ویکسن چنان مرا از خود بی خود کرد که محکم و دیوانه وار شروع به تکون دادن خودم و کردن کس دخترک کردم. بعد با خوشحالی دریافتم این درست همان چیزی است که او از من انتظار دارد. چون او نه تنها خشونت در حرکاتم را تحمل کرد ، بلکه مرا تشویق می کرد که محکم تر و تند تر ، کسش را بکنم.
« تا ته بفرستش تو. محکم تر»
وقتی ضرباتم محکم تر شد صدای آه و ناله اش که بلندتر و بلندتر می شد و نشان لذت بردن زیاد او از سکس با من بود در اتاق پیچید.
«تند تر ، تند تر، خواهش می کنم. »
باز هم تلاش کردم سرعتم حرکت توی بدنش رو بیشتر کنم تا اینکه شنیدم گفت:
« آره ، آره ، همینه . بازم بکن. بام بکن ، من دارم میام …آه… » وقتی ارضای اون شروع شد کسش خیلی تنگ تر از قبل شد و من این را حس کردم و همین تنگ شدن کسش بود که مرا به اوج رساند. خودش را محکم به دیوار چسبانده و کیر من ته کسش بود که آبم شروع به پاشیدن کرد. حس شگفت انگیزی بود . از اولین جهش آبم تا آخرین قطره ای که توی کس دخترک پمپ شد عالی ، دلپذیر و لذت بخش بود. کیر سفتم تکان تکان می خورد و دل دل می زد ، تا آخرین قطره های باقیمانده از شیره وجودم را توی کسش ، که کیرم را محکم در برگرفته و در اثر ارضای دختر ، نبض میزد بریزد.
پایان قسمت اول
ممنون که این داستان را بخوانید. لطفاً به این داستان ترجمه شده ، لایک یا دیسلایک بدهید و یا کامنتی بگذارید. کامنت های مثبت شما مرا تشویق می کنند که بیشتر و کامنت های منفی به من کمک می کنند بهتر بنویسم.
نوشته: بهروز
4 پاسخ به “ویکسن (۱)”
فشنگ بود بدون تردید دخترش را میکرد، حداقل من چنین برداشت کردم
بهروز جان داداش داستان نازنین رو ادامه نمیدی؟خیلی خوب بود آخهچرا رهایش کردی ؟
لذت بردم
داستان قشنگی بود و طبق تجربه مطمئنم بسیار جذاب ادامه پیدا میکنه، ترجمه روان و زیبا بود لطفا پرقدرت ادامه بده ممنونم