هزار و یک شَر (داروغه و گرگ)

آورده‌اند که سرزمینی دور را، داروغه‌ای بسیارکُسکش و حشری الحال بود که هنگام ستاندن خراج از کشاورزان، در خفا به زنانشان تجاوز می‌کرد. روزی گرگی که از نزدیکی مزرعه می‌گذشت، وی را در حالی یافت که زن کشاورزی را گرفته و کیر خود به غایت در کُس آن زن بیچاره فرو برده بود. گرگ صبر کرد تا داروغه عملِ پلیدِ خویش به پایان رساند. سپس به دنبال وی به راه افتاد و او را گفت: «تو را در حین انجام آن کار دیدم. حال باید یکی از گوسفندانت را به من پیشکش کنی وگرنه شیپوری به دست گرفته در شهر جار می‌زنم و رسوایت می‌کنم. »
داروغه او را گفت:«همراه من به عمارتم بیا گوسفند را بگیر و برو.»
گرگ سرخوش و خرّم به دنبال داروغه به راه افتاد. چون به عمارت رسیدند، داروغه نگهبانان خویش فراخواند و دستور داد گرگ را به داخل گونی انداخته با چوب چنان ضرب و شتم کردند که صدای خرده شیشه بداد. سپس رهایش کردند. داروغه با خنده به او گفت:«گرگِ احمق! حال برو طبل و شیپور بزن و به همه بگو من چه کرده‌ام»
گرگ با پیکر خونین، افتان و خیزان راهی جنگل بود که روبهی وی را بدید و علّت را جویا شد. گرگ ماجرا را برای وی تعریف کرد. روباه اندیشید و گفت: «این داروغه ی کُسکش را حیلتی باید. من کاری کنم که تو به گوسفندت بررسی و از طعامت مرا نیز بی‌نیاز کنی.»
گرگ پرسید:«چگونه؟»
روباه گفت:«باید شیپور به دست گرفته و جار بزنیم؛ امّا نه حقیقت را. زنِ یک کشاورز برای مردم کمترین اهمیّت را دارد.من می‌دانم چگونه شایعه بسازم.»
همان شب روباه، خود شیپوری به دست گرفته و در شهر همه جا جار زد که داروغه به زنِ قاضی شهر تجاوز کرده است. سخن همه جا دهان به دهان پیچید و به گوشِ قاضیِ شهر رسید. وی خشمگین شد و دستور داد مجلسی علنی در میدان شهر بر پا کردند. سپس داروغه را فراخواند. داروغه گرگ زخمی را درمیان جمعیّت بدید و با اشاره از وی خواست که نزدیک بیاید. داروغه ملتمسانه به گرگ گفت:«شهادت بده من به زنِ کشاورز تجاوز کرده‌ام تو را ده گوسفند پیشکش کنم. »
گرگ او را گفت:«تو خَلف وعده بسیار کنی و مرا به تو اطمینان نباشد. به نگهبانانت بگو اکنون بیست گوسفند به در خانه‌ی من برند تا شهادت دهم.»
داروغه به ناچار ترتیب اثر داد و روباه تأیید کرد که داد و ستد انجام شده است. دادرسی آغاز شد و قاضی از داروغه توضیح خواست. داروغه بازاری گفت:«جناب قاضی! مرا چه به دست درازی به عیال شما؟! من فقط زن یک کشاورز مفلس را مورد عنایت قرار داده‌ام.»
قاضی پرسید:«شاهد داری؟»
داروغه نگاهی به جمع انداخت. گرگ را به او را نشان داد و گفت:«آن گرگ شاهد است.»
قاضی دستور داد گرگ را آوردند. گرگ با صدای بلند گفت:«من دیدم که این مرد به زن کشاورزی در سر مزرعه تجاوز می‌کرد.»
قاضی که این شهادت را شنید، گفت:«آیا کسی شکایتی از این مرد دارد؟»
کسی را سخنی بر نخاست. همین که داروغه رها شد، شصت کشاورزِ خشمگین را بدید که بیل به دست انتظار وی را می‌کشیدند و همانجا در میدان شهر، وی را با دسته‌ی بیل از کون چنان گاییدند که از آن پس دیگر خبری از وی به گوش نرسید.

به امیدی که ز غم پاک شود دنیایی
کون ظالم به سرِ چوبِ تَری بگشایی
راویا! رازِ نهان جُمله عیان می‌گردد
روبهی گر بزند طبل بر این رسوایی

نوشته: freya

بازدید 11,802

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

19 پاسخ به “هزار و یک شَر (داروغه و گرگ)”

  1. کرم شاه ایکس فراوانو شبی رویایی!میزنند قوم جقی جلق با این فریایی!حقت تاپیکو ، کامنتو ، لایک مجلوقین نیست!بایدت پست دهند ، راس صدا سیمایی!!رادیو ، تلویزیون ، اینستا و واتس آپ مردند!چون که سایت باز بکرد ویس به این شیوایی!حیف بودجه که به پورن هابو زرغامی بدهند!چون که ارضا کنی بس خلق به این زیبایی!!منمو مهرگیاه ، وارمرو پاهایی سرد!!چو شبی باز برفت ، ماندمو این تنهایی!

  2. shah-xانقدر گفتی به درد گویندگی می‌خوری که رفتم گوینده شدم 😂بابت شعر بداهه‌م تشکر می‌نمایم 😁

  3. اول اینکه واقع استعدادش رو دارین! جدی میگم میتونستین یه دوبلور خیلی موفق باشین! دوم سعی کردم هموزن با شعر خودتون باشه یعنی به نوعی ادامش وگرنه بهتر میشد! سوم اگر از پول بدتون نمیاد تو تاپیکی جایی یه پیام به من بدید یه چیزی به ذهنم رسیده…

  4. فک کنم قسمت صوتی داستان مشکل داره. چهار بار گوش دادم اصلا نفهمیدم چی به چیه و تمرکز نداشتم! دیگه مجبور شدم خودم بخونم! دهنت سرویس! 😁

  5. سفید دندونپیشنهاد داستان صوتی از خودت بود، پس لطف کن خودت به کامنتا جواب بده و پیشنهادات کاری رو بررسی کن.من سابقه‌ی خوبی در جوابگویی به پیشنهادات ندارم.shahx-1شما رو به مدیر برنامه‌ی جدیدم جناب سفید دندون می‌سپارم. خودش می‌دونه من همیشه تو پاسخگویی به پیشنهادات شغلی گند می‌زنم. این قصه سر دراز دارد!

  6. ESF_ROMANCEدوست عزیز، این سبک داستان‌ها حکایتهایی هستن که سعی دارن یک نکته‌ی آموزنده رو بیان کنن. کلیه و دمنه نخوندین تاحالا؟

  7. گویندگی و نویسندگی هر دو عالی و خاص✨️انگار داشتم رادیو رو با فیلترشکن گوش میدادم

  8. ارادتمندعالیو چه خوانشیسلامت باشید.اما واقعا درس عبرتی در این داستان بودسعدی گونه هستید بنظرم دوست گرامی

  9. 😁😁😁😁😁داروغه کسکش را سزا دسته بیل نتراشیده است، آنهم بدون تف و لوبریکانت،،،،،

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید